• درخت گلابی جادویی

    The Magic Pear Tree

    (ذِ مَجیک پِر تری)

    درخت گلابی جادویی

     

    It was a cool morning, and the grass was covered in mist.

    (ایت واز اِ کول مورنینگ، اَند ذِ گْراس واز کاوِرْد این میست)

    صبح خنکی بود و چمن‌ها پوشیده از مه بودند.

     

    The market was full of people.

    (ذِ مارکِت واز فُل آو پیپَل)

    بازار پر از مردم بود.

     

    A mean farmer named Jack yelled, “Pears for sale!”

    (اِ مین فارمِر نِیمْد جَک یِلْد، “پِرز فُر سِیل!”)

    کشاورز بدجنسی به نام جک فریاد زد: «گلابی برای فروش!»

     

    He sat on a bench, plotting how he could trick people.

    (هی سَت آن اِ بِنچ، پلاتینگ ها هِی کُود تریک پیپَل)

    او روی نیمکتی نشست و نقشه می‌کشید که چگونه مردم را فریب دهد.

     

    Then an orphan came to his cart.

    (دِن اَن اُرفَن کِیم تو هیز کارْت)

    بعد یک یتیم به گاری او آمد.

     

    “Can you spare a pear?” she asked.

    (“کَن یو اِسپِیر اِ پِر؟” شی اَسکْد)

    او پرسید: «می‌توانی یک گلابی به من ببخشی؟»

     

    Jack felt rage.

    (جَک فِلت رِیج)

    جک خشمگین شد.

     

    He replied, “You don’t have any money!”

    (هی ریپلایْد، “یو دونْت هَو اِنی مَنی!”)

    پاسخ داد: «تو هیچ پولی نداری!»

     

    “Please, I haven’t had supper in days.”

    (“پلیز، آی هَوِنْت هاد ساپِر این دِیز”)

    «خواهش می‌کنم، روزهاست شام نخورده‌ام.»

     

    “No,” shouted the farmer.

    (“نو،” شاوتِد ذِ فارمِر)

    کشاورز فریاد زد: «نه.»

     

    The orphan sighed.

    (ذی اُرفَن سایْد)

    یتیم آه کشید.

     

    However, a pregnant lady heard the dispute and came over to Jack.

    (هاوِوِر، اِ پِرِگْنَنْت لِیدی هِرد ذِ دیسْپیوت اَند کِیم اووِر تو جَک)

    اما زن بارداری آن مشاجره را شنید و به سمت جک آمد.

     

    “Just give her a pear,” she said.

    (“جاست گیو هِر اِ پِر،” شی سِد)

    گفت: «فقط یک گلابی به او بده.»

     

    Jack had no shame and said, “No.”

    (جَک هَد نو شِیم اَند سِد، “نو”)

    جک هیچ شرمی نداشت و گفت: «نه.»

     

    Finally, a man bought a pear for the girl.

    (فاینَلی، اِ مَن بات اِ پِر فُر ذِ گِرل)

    سرانجام، مردی یک گلابی برای دختر خرید.

     

    The girl quickly ate it, but she saved the seed.

    (ذِ گِرل کویکلی اِیت ایت، بَت شی سِیوْد ذِ سید)

    دختر سریع آن را خورد، اما هسته را نگه داشت.

     

    She wanted to get revenge.

    (شی وانتِد تو گِت ریوِنج)

    می‌خواست انتقام بگیرد.

     

    She told Jack, “I know a way to get hundreds of pears in one day.

    (شی تُولْد جَک، “آی نو اِ وَی تو گِت هانْدْرِدز آو پِرز این وان دی)

    او به جک گفت: «راهی می‌دانم که در یک روز صدها گلابی به دست بیاوری.

     

    I’ll show you how.”

    (آیل شو یو ها)

    به تو نشان می‌دهم چطور.»

     

    He watched the girl dig a hole.

    (هی واچْد ذِ گِرل دیگ اِ هول)

    او دختر را تماشا کرد که سوراخی حفر کرد.

     

    She dropped the seed into the ground.

    (شی دْراپْت ذِ سید اینتو ذِ گراند)

    هسته را درون زمین انداخت.

     

    Then she spread the dirt over it.

    (دِن شی اِسپرِد ذِ دِرْت اووِر ایت)

    بعد خاک را روی آن پخش کرد.

     

    “Watch closely,” she said.

    (“واچ کلوزلی،” شی سِد)

    گفت: «به دقت تماشا کن.»

     

    “In a few minutes, a stem will grow.

    (“این اِ فیو مینِتس، اِ اِستِم ویل گرو)

    «در عرض چند دقیقه، یک ساقه رشد خواهد کرد.

     

    It’ll turn into a tree that’s full of pears!”

    (ایتَل تِرْن اینتو اِ تری ذَتس فُل آو پِرز!)

    به درختی پر از گلابی تبدیل می‌شود!»

     

    Jack stared at the dirt, but nothing happened.

    (جَک اِستِیرْد اَت ذِ دِرْت، بَت ناتینگ هَپِنْد)

    جک به خاک خیره شد، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

     

    The only objects there were a few daisies.

    (ذِ اونلی آبجِکتس ذِر وِر اِ فیو دِیزیز)

    تنها چیزهایی که آنجا بودند چند گل مینا بودند.

     

    He looked for the girl, but she had snuck away.

    (هی لوکْد فُر ذِ گِرل، بَت شی هَد اِسْنَک اَوِی)

    دنبال دختر گشت، اما او یواشکی فرار کرده بود.

     

    Then he looked at his cart in horror.

    (دِن هِی لوکْد اَت هیز کارْت این هارَر)

    بعد با وحشت به گاری خود نگاه کرد.

     

    It was empty!

    (ایت واز اِمْتی!)

    خالی بود!

     

    He suddenly realized that the orphan had tricked him.

    (هی سادِنلی رِیَلایزْد ذَت ذی اُرفَن هَد تریکْت هیم)

    ناگهان فهمید که آن یتیم او را فریب داده است.

     

    While Jack was waiting for the tree to grow, the people had taken the pears from his cart.

    (وایل جَک واز وِیتینگ فُر ذِ تری تو گرو، ذِ پیپَل هَد تِیکِن ذِ پِرز فرام هیز کارْت)

    در حالی که جک منتظر بود درخت رشد کند، مردم گلابی‌ها را از گاری او برداشته بودند.

     

    They all laughed while they were eating the tender fruit.

    (دِی آل لافْد وایل دِی وِر ایتینگ ذِ تِندِر فروت)

    همه در حالی که میوه‌ی نرم را می‌خوردند، می‌خندیدند.

     

    The farmer felt ashamed.

    (ذِ فارمِر فِلت اَشِیمْد)

    کشاورز احساس شرمندگی کرد.

     

    The incident taught him to be kinder.

    (ذی اینسیدِنت تات هیم تو بی کایندِر)

    این اتفاق به او یاد داد که مهربان‌تر باشد.