• درس مرد مجرد

    The Bachelor’s Lesson

    (ذِ بَچلَرز لِسِن)

    درس مرد مجرد

     

    A keen young bachelor had finished his studies at the university.

    (اِ کین یانگ بَچلَر هَد فینیشْد هیز اِتَدیز اَت ذِ یونیوَرْسیتی)

    جوان مجرد تیزهوشی درس دانشگاهش را تمام کرده بود.

     

    He had completed his studies in the minimum time and was about to start looking for a job.

    (هی هَد کَمپلیتِد هیز اِتَدیز این ذِ مینیمَم تایم اَند واز اَباوت تو اِستارْت لوکینگ فُر اِ جاب)

    او درسش را در کمترین زمان تمام کرده بود و در آستانه‌ی شروع به گشتن دنبال کار بود.

     

    As soon as he had received his diploma, he thought that he was the smartest person in town.

    (اَز سون اَز هِی هَد ریسیوْد هیز دیپلومَا، هِی تات ذَت هِی واز ذِ اسمارْتِست پِرْسِن این تاؤن)

    به محض اینکه مدرکش را گرفت، فکر کرد که باهوش‌ترین آدم شهر است.

     

    “I excel at everything I study,” he said, bragging about his knowledge.

    (“آی اِکْسِل اَت اِوریثینگ آی اِتَدی،” هِی سِد، بْرَگینگ اَباوت هیز نالِج)

    در حالی که پز دانشش را می‌داد، می‌گفت: «من در هر زمینه‌ای که درس بخوانم، بهترینم.»

     

    “I’ve mastered psychology.

    (“آیو مَستِرْد سایکالَژی)

    «من روانشناسی را به خوبی فراگرفته‌ام.

     

    I even understand the great theoretical teachings of science, such as relativity.”

    (آی ایوِن اَندِرْاِستَند ذِ گِرِیت تیئِرِتیکَل تیچینگز آو سایَنس، سَچ اَز رِلِتیویتی)

    حتی آموزه‌های نظری بزرگ علوم، مانند نظریه‌ی نسبیت، را می‌فهمم.»

     

    “There is nothing that I don’t know.

    (“ذِر ایز ناتینگ ذَت آی دونْت نو)

    «هیچ‌چیزی نیست که من ندانم.

     

    Whether it’s the movements of celestial objects, like planets and stars, or how to use the power of radioactive substances, I know everything.”

    (وِذَر ایتس ذِ مووْمَنتس آو سِلِستیَل آبجِکتس، لایک پْلَنِتس اَند اِستارز، یا ها تو یوز ذِ پاوئَر آو رِیدیوآکتیو سابستَنسِز، آی نو اِوریثینگ)

    چه حرکت اجرام آسمانی، مانند سیاره‌ها و ستاره‌ها باشد، یا چگونگی مهار قدرت مواد پرتوزا، من همه‌چیز را می‌دانم.»

     

    But actually, there was something the bachelor did not know.

    (بَت اَکچوالی، ذِر واز سامثینگ ذِ بَچلَر دید نات نو)

    ولی در واقع یک چیز بود که آن مرد مجرد نمی‌دانست.

     

    Although his analytic abilities were great, he failed to notice he was missing something very important in his life.

    (اَلذو هیز اَنِلِیتیک اَبیلِتیز وِر گِرِیت، هِی فِیلْد تو نوتِس هِی واز میسینگ سامثینگ وِری ایمپورتَنت این هیز لایف)

    هرچند توانایی‌های تحلیلی‌اش زیاد بود، او متوجه نبود که یک چیز مهم را در زندگی ندارد.

     

    One day while walking through town, the bachelor witnessed a collision between two cars.

    (وان دی وایل واکینگ ترو تاؤن، ذِ بَچلَر ویتنِسْت اِ کالِیژَن بیتوین تو کارز)

    روزی، در حالی که مرد مجرد قدم زنان از میان شهر می‌گذشت، برخوردی را بین دو ماشین مشاهده کرد.

     

    Both drivers appeared to be injured, but the scholar only stood and watched.

    (بوت دْرایوِرز اَپیرْد تو بی اِنجرْد، بَت ذِ اسکالَر اونلی اِستود اَند واچْد)

    هر دو راننده به نظر زخمی بودند، ولی آن دانش‌آموخته فقط ایستاد و تماشا کرد.

     

    He thought to himself, “Those idiots should have been more alert.

    (هی تات تو هیمسِلف، “دُوز اِدیاتس شود هَو بِین مور اَلِرْت)

    او با خودش فکر کرد: «آن احمق‌ها باید هوشیارتر می‌بودند.

     

    They really must not be very competent.”

    (دِی رِیَلی مَست نات بی وِری کامپِتِنت)

    واقعاً آدم‌های شایسته‌ای نباید باشند.»

     

    He never thought the drivers needed help.

    (هی نِوِر تات ذِ دْرایوِرز نیدِد هِلپ)

    او هرگز به این فکر نکرد که راننده‌ها به کمک نیاز دارند.

     

    “Please help me,” said the female driver in a weak voice.

    (“پلیز هِلپ می،” سِد ذِ فیمِیل دْرایوِر این اِ ویک وویز)

    راننده‌ی زن با صدای ضعیفی گفت: «خواهش می‌کنم کمکم کنید.»

     

    “Help me, too,” said the male driver, “I’m hurt and can’t move.”

    (“هِلپ می تو،” سِد ذِ مِیل دْرایوِر، “آیم هَرْت اَند کَنت موو”)

    راننده‌ی مرد گفت: «به من هم کمک کنید، من صدمه دیده‌ام و نمی‌توانم حرکت کنم.»

     

    Suddenly, the bachelor realized he was the only person in the area near the accident.

    (سادِنلی، ذِ بَچلَر رِیَلایزْد هِی واز ذِ اونلی پِرْسِن این ذی اِریا نیر ذی اَکسیدِنت)

    ناگهان مرد مجرد متوجه شد که او تنها شخص نزدیک به حادثه است.

     

    He quit thinking and ran to help the drivers using his medical knowledge.

    (هی کوِیت تینکینگ اَند رَن تو هِلپ ذِ دْرایوِرز یوزینگ هیز مِدیکَل نالِج)

    دست از فکر کردن کشید و دوید تا با دانش پزشکی‌اش به راننده‌ها کمک کند.

     

    He carefully helped them out of their vehicles and then called an ambulance.

    (هی کِیرفَلی هِلپْد دِم اوت آو دِر ویهیکَلز اَند دِن کالْد اَن اَمبیولَنس)

    او با احتیاط و به‌دقت به آن‌ها کمک کرد تا از وسیله‌ی نقلیه‌شان بیرون بیایند و بعد آمبولانس خبر کرد.

     

    The drivers were saved, and furthermore the bachelor felt the best he had in his entire life.

    (ذِ دْرایوِرز وِر سِیوْد، اَند فِرذِرْمُور ذِ بَچلَر فِلت ذِ بِست هِی هَد این هیز اِنتایَر لایف)

    راننده‌ها نجات پیدا کردند و مرد مجرد بهترین احساسی را داشت که در تمام عمرش احساس کرده بود.

     

    Studying sociology and geology didn’t give him this wonderful feeling.

    (اِتَدیینگ سوشیالَژی اَند جیالَژی دیدِنْت گیو هیم دِیس واندرفُل فیلینگ)

    خواندن جامعه‌شناسی و زمین‌شناسی این حس فوق‌العاده را به او نمی‌داد.

     

    It was the act of helping others, not his cognitive skills, that gave him this great feeling.

    (ایت واز ذی اَکت آو هِلپینگ اَذَرز، نات هیز کاگْنیتیو اِسکیلز، ذَت گِیو هیم دِیس گِرِیت فیلینگ)

    عمل کمک کردن به دیگران این احساس عالی را به او می‌داد، نه مهارت‌های شناختی.

     

    He had learned an important lesson.

    (هی هَد لِرْنْد اَن ایمپورتَنت لِسِن)

    او درس مهمی آموخته بود.

     

    He learned that intellect isn’t everything; being helpful is just as important.

    (هی لِرْنْد ذَت اینتِلِکت ایزنت اِوریثینگ؛ بیهینگ هِلفُل ایز جاست اَز ایمپورتَنت)

    او آموخت که هوش همه‌چیز نیست؛ مفید بودن درست به همان اندازه مهم است.

     

    “Having only a brain is not enough,” he thought, “An integral part of being alive is also having a heart.”

    (“هَویینگ اونلی اِ بِرِین ایز نات اینَف،” هِی تات، “اَن اینتِگرَل پارْت آو بیهینگ اَلایو ایز اَلْسو هَویینگ اِ هارْت”)

    او فکر کرد: «صرفاً داشتن مغز کافی نیست، بخش جدایی‌ناپذیری از زنده بودن داشتن قلب است.»