• درمان پزشک (واژگان)

    Unit 24

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 24

     

    بخش ۲۴

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. bath (باث): حمام [اسم]

    تجزیه: bath = ba + th → شبیه «باث» که یعنی حمام کردن

    کدینگ: «باث» = «با» + «ث» → «ث» (ث) حمام کن!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان bæþ که با آلمانی Bad (حمام) مرتبط است.

     

    1. A bath is the act of sitting in a tub of water in order to get clean.

    (ا باث ایز دِی اَکْت آو سیتینگ این ا تاب آو واتِر این اُرْدِر تو گِت کلین.)

    bath عمل نشستن در وان پر از آب برای تمیز شدن است.

    2. After playing in the dirt, the boy took a bath.

    (آفْتِر پِلِیینگ این دِ دِرْت، دِ بوی توک ا باث.)

    بعد بازی کردن در خاک، پسرک حمام کرد.

     

     

    2. bend (بِنْد): خم شدن [فعل]

    تجزیه: bend = be + nd → شبیه «بند» که یعنی خم شدن

    کدینگ: «بِنْد» = «بن» + «د» → «د» (د) خم شد!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان bendan (خم کردن، کشیدن کمان) که با آلمانی binden (بستن) مرتبط است.

     

    1. To bend is to move something so it is not straight.

    (تو بِنْد ایز تو موو سامْثینگ سو ایت ایز نات اِسْتْرِیت.)

    خم کردن یعنی حرکت دادن چیزی تا جایی که صاف نباشد.

    2. Lee bent over and picked up the paper on the ground.

    (لی بِنْت اووِر اَند پیکْت آپ دِ پِیپِر آن دِ گراوند.)

    لی خم شد کاغذ روی زمین را بلند کرد.

     

     

    3. chew (چو): جویدن [فعل]

    تجزیه: chew = ch + ew → شبیه «چو» که یعنی با دندان خرد کردن

    کدینگ: «چو» = «چ» + «و» → «و» (او) غذا رو می‌جوه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان ceowan (جویدن) که با آلمانی kauen (جویدن) مرتبط است.

     

    1. To chew is to break up food by using the mouth and teeth.

    (تو چو ایز تو بِریک آپ فود بای یوزینگ دِ ماوْث اَند تیث.)

    جویدن یعنی بریدن غذا با استفاده از دهان و دندان‌ها.

    2. I always chew my food carefully before swallowing it.

    (آی اولْوِیز چو مای فود کِرْفولی بیفور سوالوینگ ایت.)

    من همیشه قبل از اینکه غذایم را قورت دهم، آن را با دقت می‌جوم.

     

     

    4. disabled (دیسِیبِلْد): معلول [صفت]

    تجزیه: disabled = dis (نفی) + able (توانا) + ed → ناتوان

    کدینگ: «دیسِیبِلْد» = «دیس» + «ایبلْد» → «ایبلْد» (توانایی) نداره!

    ریشه‌یابی: از dis- (نفی) + able (توانا) به معنی «ناتوان، معلول» گرفته شده است.

     

    1. A disabled person has a physical problem that makes some activities difficult.

    (ا دیسِیبِلْد پِرْسِن هَز ا فیزیکِل پرابْلِم دَت مِیکْس سام اَکْتیویتیز دیفیکِلْت.)

    کسی که معلول باشد، مشکل فیزیکی دارد که باعث دشوار شدن بعضی فعالیت‌ها می‌شود.

    2. The disabled man used a wheelchair to move around.

    (دِ دیسِیبِلْد مَن یوزْد ا ویلْچِیر تو موو اَراوند.)

    مرد معلول از ویلچر استفاده می‌کرد تا حرکت کند.

     

     

    5. fantastic (فَنْتَسْتیک): معرکه، فوق‌العاده [صفت]

    تجزیه: fantastic = fant (خیال) + astic → مربوط به خیال، عالی

    کدینگ: «فَنْتَسْتیک» = «فن» + «تاستیک» → «تاستیک» (طعم) معرکه‌ست!

    ریشه‌یابی: از یونانی phantastikos (قابل تصور، خیالی) که از phantazein (ظاهر ساختن) گرفته شده است.

     

    1. A fantastic thing is really good.

    (ا فَنْتَسْتیک تینگ ایز ریلَی گود.)

    fantastic یعنی خیلی خوب.

    2. The student did a fantastic job on his project and got an award.

    (دِ اِستودِنْت دید ا فَنْتَسْتیک جاب آن هیز پراجِکْت اَند گات اَن اَوارد.)

    دانش‌آموز کار معرکه‌ای روی پروژه‌اش انجام داد و جایزه گرفت.

     

     

    6. fiction (فیکْشِن): داستان تخیلی [اسم]

    تجزیه: fiction = fic (ساختن) + tion → چیزی که ساخته شده است

    کدینگ: «فیکْشِن» = «فیک» + «شن» → «شن» (شن) داستان ساختگی!

    ریشه‌یابی: از لاتین fictio که از fingere (ساختن، شکل دادن) به معنی «چیزی که ساخته شده است» گرفته شده است.

     

    1. Fiction is a story that is not true.

    (فیکْشِن ایز ا استوری دَت ایز نات ترو.)

    fiction داستانی است که حقیقت ندارد.

    2. I enjoy reading works of fiction because they are very entertaining.

    (آی اِنْجُی ریدینگ وَرْکْز آو فیکْشِن بیکاز دِی آر وِری اِنْتِرْتِینینگ.)

    من از خواندن کارهای تخیلی لذت می‌برم، چون آن‌ها خیلی سرگرم‌کننده هستند.

     

     

    7. flag (فْلَگ): پرچم [اسم]

    تجزیه: flag = fl + ag → شبیه «فلگ» که پارچه‌ی نمادین است

    کدینگ: «فْلَگ» = «فل» + «گ» → «گ» (گ) پرچم رو بالا ببر!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان flagg (تکه پارچه، پرچم) که با آلمانی Flagge (پرچم) مرتبط است.

     

    1. A flag is a piece of colored cloth that represents something.

    (ا فْلَگ ایز ا پیس آو کالِرْد کْلاث دَت رِپْرِزِنْتْس سامْثینگ.)

    پرچم تکه‌ای پارچه‌ی رنگی است که نشانه‌ی چیزی است.

    2. Our country has a beautiful flag.

    (آوِر کانْتری هَز ا بیوتیفول فْلَگ.)

    کشور ما پرچم زیبایی دارد.

     

     

    8. inspect (اینْسْپِکْت): بازرسی کردن [فعل]

    تجزیه: inspect = in (درون) + spect (نگاه کردن) → به درون نگاه کردن

    کدینگ: «اینْسْپِکْت» = «این» + «اسپکت» → «اسپکت» (نگاه) دقیق کن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus inspicere که از in- (درون) + specere (نگاه کردن) به معنی «به درون نگاه کردن، بررسی کردن» گرفته شده است.

     

    1. To inspect is to look at something carefully.

    (تو اینْسْپِکْت ایز تو لوک اَت سامْثینگ کِرْفولی.)

    بازرسی کردن یعنی به چیزی با دقت نگاه کردن.

    2. The mechanic inspected our car to see if it had any problems.

    (دِ مِکَنیک اینْسْپِکْتِد آوِر کار تو سی اِف ایت هَد اِنی پرابْلِمْز.)

    مکانیک ماشین ما را بازرسی کرد تا ببیند مشکلی دارد یا نه.

     

     

    9. journal (جورنال): نشریه [اسم]

    تجزیه: journal = journ (روز) + al → چیزی که روزانه منتشر می‌شود

    کدینگ: «جورنال» = «جور» + «نال» → «نال» (نال) نشریه!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی journal که از لاتین diurnalis (روزانه) از diurnus (روزانه) گرفته شده است.

     

    1. A journal is a type of magazine that deals with an academic subject.

    (ا جورنال ایز ا تایْپ آو مَگَزین دَت دیلْز ویت اَن اَکادِمیک سابْجِکْت.)

    نشریه نوعی مجله است که موضوع آن آکادمیک است.

    2. Mi-young was busy working on an article for an art journal.

    (می-یانگ واز بیزی وَرْکینگ آن اَن آرْتیکِل فُر اَن آرْت جورنال.)

    می‌یانگ درگیر کار روی مقاله‌ای برای نشریه‌ی هنر بود.

     

     

    10. liquid (لیکْوید): مایع [اسم]

    تجزیه: liquid = liqu (جاری) + id → چیزی که جاری است

    کدینگ: «لیکْوید» = «لیک» + «وید» → «وید» (وید) مایعه!

    ریشه‌یابی: از لاتین liquidus که از liquere (جاری بودن، مایع بودن) به معنی «جاری، مایع» گرفته شده است.

     

    1. A liquid is a substance that is neither solid nor gas.

    (ا لیکْوید ایز ا سابْسْتِنْس دَت ایز نیدَر سولید نُر گَس.)

    مایع ماده‌ای است که نه جامد است و نه گاز.

    2. Water is the most important liquid for life.

    (واتِر ایز دِ موست ایمْپورْتَنْت لیکْوید فُر لایْف.)

    آب مهم‌ترین مایع برای زندگی است.

     

     

    11. marvel (مارْوِل): شگفت‌زده شدن [فعل]

    تجزیه: marvel = mar (شگفت) + vel → شگفت‌زده شدن

    کدینگ: «مارْوِل» = «مار» + «ول» → «ول» (ول) شگفت‌زده شد!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان merveille که از لاتین mirabilis (شگفت‌انگیز) از mirari (شگفت‌زده شدن) گرفته شده است.

     

    1. To marvel at something is to feel surprise and interest in it.

    (تو مارْوِل اَت سامْثینگ ایز تو فیل سَرْپْرایْز اَند اینْترِسْت این ایت.)

    to marvel at یعنی احساس شگفتی و حیرت نسبت به چیزی داشتن.

    2. We marveled at her excellent piano playing.

    (وی مارْوِلْد اَت هِر اِکْسِلِنْت پیانو پِلِیینگ.)

    ما از پیانو زدن عالی‌اش شگفت‌زده شدیم.

     

     

    12. overcome (اووِرکام): غلبه کردن [فعل]

    تجزیه: overcome = over (بیشتر) + come (آمدن) → بر چیزی آمدن، غلبه کردن

    کدینگ: «اووِرکام» = «اوور» + «کام» → «کام» (کام) رو بگیر!

    ریشه‌یابی: از ترکیب over (بیشتر، بر) + come (آمدن) در انگلیسی به معنی «بر چیزی آمدن، غلبه کردن» گرفته شده است.

     

    1. To overcome a problem is to successfully fix it.

    (تو اووِرکام ا پرابْلِم ایز تو سَکْسِسفولی فیکْس ایت.)

    غلبه کردن بر مشکلی یعنی آن را با موفقیت درست کردن.

    2. She overcame her shyness and spoke in front of the class.

    (شی اووِرکِیمْد هِر شایْنِس اَند اِسْپوک این فْرانْت آو دِ کْلاس.)

    او بر خجالتش غلبه کرد و جلوی کلاس صحبت کرد.

     

     

    13. recall (ریکال): به خاطر آوردن [فعل]

    تجزیه: recall = re (دوباره) + call (صدا زدن) → دوباره صدا زدن در ذهن

    کدینگ: «ریکال» = «ری» + «کال» → «کال» (زنگ) یادآوری!

    ریشه‌یابی: از re- (دوباره) + call (صدا زدن) در انگلیسی به معنی «دوباره به ذهن آوردن» گرفته شده است.

     

    1. To recall something is to remember it.

    (تو ریکال سامْثینگ ایز تو ریمِمْبِر ایت.)

    to recall یعنی چیزی را به یاد آوردن.

    2. She was trying to recall what she had told her friend.

    (شی واز تْرایینگ تو ریکال وات شی هَد تالْد هِر فْرِنْد.)

    او سعی می‌کرد چیزی را که به دوستش گفته بود به خاطر آورد.

     

     

    14. regret (ریگْرِت): پشیمان شدن [فعل]

    تجزیه: regret = re (دوباره) + gret (گریه کردن) → دوباره گریه کردن از پشیمانی

    کدینگ: «ریگْرِت» = «ری» + «گرت» → «گرت» (گرت) پشیمونه!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان regreter که از re- (دوباره) + greter (گریه کردن) به معنی «پشیمان شدن» گرفته شده است.

     

    1. To regret something is to wish that it hadn’t happened.

    (تو ریگْرِت سامْثینگ ایز تو ویش دَت ایت هادْنْت هَپِنْد.)

    پشیمان شدن از چیزی یعنی آرزو کردن کاش اتفاق نمی‌افتاد.

    2. I regret that I was mean to my sister.

    (آی ریگْرِت دَت آی واز مین تو مای سیسْتِر.)

    من پشیمانم که با خواهرم بدرفتاری کردم.

     

     

    15. soul (سول): روح [اسم]

    تجزیه: soul = so + ul → شبیه «سول» که جوهر وجود انسان است

    کدینگ: «سول» = «سو» + «ل» → «ل» (ل) روح داره!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان sawol (روح، زندگی) که با آلمانی Seele (روح) مرتبط است.

     

    1. A soul is a person’s spirit.

    (ا سول ایز ا پِرْسِنْز اسْپیریت.)

    soul روح یک فرد است.

    2. Some people believe that the soul lives after the body dies.

    (سام پیپَل بِلِیو دَت دِ سول لیوْز آفْتِر دِ با دی دایْز.)

    بعضی از مردم باور دارند که روح بعد از مرگ بدن زندگی می‌کند.

     

     

    16. sufficient (سَفیشِنْت): کافی [صفت]

    تجزیه: sufficient = suf (زیر) + fic (ساختن) + ient → به اندازه‌ای که بسازد

    کدینگ: «سَفیشِنْت» = «سف» + «یشنت» → «یشنت» (یشنت) کافیه!

    ریشه‌یابی: از لاتین sufficiens که از sufficere (کافی بودن) از sub- (زیر) + facere (ساختن) به معنی «به اندازه‌ای که بسازد» گرفته شده است.

     

    1. Sufficient shows that something is enough in quality or quantity.

    (سَفیشِنْت شوْز دَت سامْثینگ ایز ایناف این کوالِتی اُر کوانْتیتی.)

    sufficient نشان می‌دهد که چیزی در کیفیت یا کمیت کافی است.

    2. After eating a sufficient amount of food, I left the table.

    (آفْتِر ایتینگ ا سَفیشِنْت اَماونْت آو فود، آی لِفْت دِ تِیبِل.)

    بعد از خوردن مقدار غذای کافی، میز را ترک کردم.

     

     

    17. surgery (سِرْجِری): جراحی [اسم]

    تجزیه: surgery = surg (دست) + ery → کار با دست

    کدینگ: «سِرْجِری» = «سر» + «جری» → «جری» (جری) جراحی!

    ریشه‌یابی: از لاتین chirurgia که از یونانی kheirourgia از kheir (دست) + ergon (کار) به معنی «کار با دست، جراحی» گرفته شده است.

     

    1. Surgery is medical treatment involving a doctor cutting into a body.

    (سِرْجِری ایز مِدیکِل تْرِیتْمِنْت اینْوالْوینگ ا داکْتِر کاتینگ اینتو ا با دی.)

    جراحی معالجه‌ی پزشکی‌ای است که طی آن دکتر باید بدن را ببرد.

    2. I needed surgery to repair my leg after the accident.

    (آی نیدِد سِرْجِری تو ریپِیر مای لِگ آفْتِر دِی اَکسیدِنْت.)

    من بعد از تصادف برای درست کردن پایم به جراحی نیاز داشتم.

     

     

    18. tough (تاف): سخت [صفت]

    تجزیه: tough = to + ugh → شبیه «تاف» که یعنی دشوار

    کدینگ: «تاف» = «تا» + «ف» → «ف» (ف) کار سخته!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان toh (سخت، محکم) که با آلمانی zäh (سخت، محکم) مرتبط است.

     

    1. A tough thing is difficult.

    (ا تاف تینگ ایز دیفیکِلْت.)

    هر چیز سخت، دشوار است.

    2. The man passed his driving test even though it was very tough.

    (دِ مَن پاسْت هیز دْرایوینگ تِسْت ایوِن دُو ایت واز وِری تاف.)

    مرد امتحان رانندگی‌اش را قبول شد با اینکه خیلی سخت بود.

     

     

    19. tube (تیوب): لوله [اسم]

    تجزیه: tube = tu + be → شبیه «تیوب» که وسیله‌ی عبور مایعات است

    کدینگ: «تیوب» = «تیو» + «ب» → «ب» (ب) توی لوله!

    ریشه‌یابی: از لاتین tubus (لوله) که با انگلیسی tube (لوله) مرتبط است.

     

    1. A tube is a pipe through which water or air passes.

    (ا تیوب ایز ا پایْپ تْرو ویچ واتِر اُر اِیر پاسِز.)

    tube لوله‌ای است که از آن آب یا هوا می‌گذرد.

    2. The pile of tubes was going to be put in the ground.

    (دِ پایل آو تیوبْز واز گوینگ تو بی پوت این دِ گراوند.)

    توده‌ی لوله‌ها قرار بود در زمین گذاشته شود.

     

     

    20. value (وَلیو): ارزش [اسم]

    تجزیه: value = val (قدرت) + ue → ارزش

    کدینگ: «وَلیو» = «ول» + «یو» → «یو» (تو) ارزش داری!

    ریشه‌یابی: از لاتین valere (قوی بودن، ارزش داشتن) که با انگلیسی valiant (شجاع) مرتبط است.

     

    1. The value of something is what it is worth.

    (دِ وَلیو آو سامْثینگ ایز وات ایت ایز وَرْت.)

    ارزش چیزی مقدار اهمیت آن است.

    2. Your love for me has greater value than gold.

    (یور لاو فُر می هَز گْرِیتِر وَلیو دَن گُولْد.)

    عشق تو برای من از طلا باارزش‌تر است.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.