Unit 16
Vocabulary
واژگان
Unit 16
بخش ۱۶
Word list
لیست کلمات
—
1. altogether (التوگِدِر): کلاً، بهطور کلی [قید]
تجزیه: altogether = all (همه) + together (با هم) → همه با هم، کلاً
کدینگ: «التوگِدِر» = «ال» + «توگدر» → همه با هم!
ریشهیابی: از ترکیب all (همه) + together (با هم) در انگلیسی به معنی «کلاً، بهطور کلی» گرفته شده است.
1. If something happens altogether, it happens completely.
(اِف سامْثینگ هَپِنْز التوگِدِر، ایت هَپِنْز کامْپْلیتْلی.)
اگر اتفاقی بهطور کلی بیفتد، کاملاً اتفاق میافتد.
2. The company stopped using sugar altogether in its food.
(دِ کامْپَنی اِستاپْت یوزینگ شوگَر التوگِدِر این ایتْس فود.)
این شرکت استفاده از شکر را کلاً در غذای خود متوقف کرد.
—
2. bind (بایْند): پیوند دادن، متعهد کردن [فعل]
تجزیه: bind = b + ind → شبیه «بایند» که اتصال است
کدینگ: «بایْند» = «بایند» → پیوند بده!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان bindan که با آلمانی binden (بستن، پیوند دادن) مرتبط است.
1. To bind people is to make them feel united together.
(تو بایْند پیپَل ایز تو مِیک دِم فیل یونایْتِد توگِدِر.)
پیوند دادن یعنی ایجاد اتحاد با یکدیگر.
2. The victims of the flood were bound by their need to help each other.
(دِ ویکْتِمْز آو دِ فْلاد وِر باونْد بای دِیر نید تو هِلْپ ایچ اَذِر.)
قربانیان سیل با نیازشان برای کمک به یکدیگر متعهد شدند.
—
3. bruise (بْروز): کبودی [اسم]
تجزیه: bruise = bru + ise → شبیه «بروز» که نشانهی ضربه است
کدینگ: «بْروز» = «بروز» → کبودی!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان bruisier که با انگلیسی bruise (کبودی) مرتبط است.
1. A bruise is a dark mark caused by being hit by something.
(ا بْروز ایز ا دارْک مارْک کازْد بای بیینگ هیت بای سامْثینگ.)
کبودی نشانهی تیرهای است که در اثر ضربه خوردن با چیزی ایجاد میشود.
2. She got a bruise on her knee from falling down.
(شی گات ا بْروز آن هِر نی فرام فالینگ داون.)
در اثر زمین خوردن زانویش کبود شد.
—
4. custom (کَستَم): رسم، عادت [اسم]
تجزیه: custom = cust (عادت) + om → روش معمول
کدینگ: «کَستَم» = «کاستم» → رسم!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان coustume که از لاتinus consuetudo (عادت، رسم) از consuescere (عادت کردن) گرفته شده است.
1. A custom is a way of doing things that has been the same for a long time.
(ا کَستَم ایز ا وَی آو دوینگ تینگز دَت هَز بِین دِ سِیم فُر ا لانگ تایْم.)
رسم روشی برای انجام کارهایی است که از مدتها قبل یکسان بوده است.
2. It is a custom that the bride and groom have the first dance.
(ایت ایز ا کَستَم دَت دِ بْرایْد اَند گْروم هَو دِ فِرْسْت دَنْس.)
این یک رسم است که عروس و داماد اولین رقص را انجام میدهند.
—
5. disobedient (دیسُبیدینت): نافرمان [صفت]
تجزیه: disobedient = dis (نفی) + obedient (فرمانبردار) → فرمانبردار نبودن
کدینگ: «دیسُبیدینت» = «دیس اوبیدینت» → نافرمان!
ریشهیابی: از dis- (نفی) + obedient (فرمانبردار) که از لاتinus oboediens از oboedire (گوش دادن به، اطاعت کردن) گرفته شده است.
1. When someone is disobedient, they do not follow the rules or instructions.
(وِن سامْوان ایز دیسُبیدینت، دِی دو نات فالو دِ رولْز اُر اینْسْتْرَکْشِنْز.)
وقتی شخصی نافرمان باشد، از قوانین یا دستورالعملها پیروی نمیکند.
2. The disobedient children didn’t listen to their mother and had an accident.
(دِ دیسُبیدینت چیلْدْرِن دیدِنْت لیسِن تو دِیر مَذِر اَند هَد اَن اَکسیدِنْت.)
کودکان نافرمان به حرف مادرشان گوش ندادند و تصادف کردند.
—
6. foresee (فورسی): پیشبینی کردن [فعل]
تجزیه: foresee = fore (پیش) + see (دیدن) → از پیش دیدن
کدینگ: «فورسی» = «فورسی» → پیشبینی کن!
ریشهیابی: از fore- (پیش) + see (دیدن) در انگلیسی به معنی «از پیش دیدن، پیشبینی کردن» گرفته شده است.
1. To foresee something is to know about it before it happens.
(تو فورسی سامْثینگ ایز تو نو اَباوت ایت بیفور ایت هَپِنْز.)
پیشبینی چیزی دانستن آن قبل از وقوع است.
2. The teacher didn’t foresee any problems with his large class.
(دِ تیچِر دیدِنْت فورسی اِنی پرابْلِمْز ویت هیز لارْج کْلاس.)
معلم در کلاس بزرگش وجود مشکلی را پیشبینی نمیکرد.
—
7. glimpse (گْلِمْپْس): نگاه اجمالی کردن [فعل]
تجزیه: glimpse = glim (نور ضعیف) + pse → دیدن با نور کم
کدینگ: «گْلِمْپْس» = «گلمپس» → یه نگاه بنداز!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان glimsian که با آلمانی glimmen (درخشیدن ضعیف) مرتبط است.
1. To glimpse something is to see it for a short time.
(تو گْلِمْپْس سامْثینگ ایز تو سی ایت فُر ا شورْت تایْم.)
نگاه اجمالی یعنی چیزی را برای مدت کوتاهی دیدن.
2. She glimpsed outside the window as the plane was about to land.
(شی گْلِمْپْسْت آوتْساید دِ ویندو اَز دِ پِلِین واز اَباوت تو لَند.)
او هنگامی که هواپیما میخواست به زمین بنشیند، به بیرون از پنجره نگاهی انداخت.
—
8. hoop (هوپ): حلقه [اسم]
تجزیه: hoop = ho + op → شبیه «هوپ» که دایره است
کدینگ: «هوپ» = «هوپ» → حلقه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان hop که با آلمانی Reifen (حلقه) مرتبط است.
1. A hoop is a ring that is made of plastic, metal, or wood.
(ا هوپ ایز ا رینگ دَت ایز مِید آو پْلاسْتیک، مِتِل، اُر وود.)
حلقه، حلقهای است که از پلاستیک، فلز یا چوب ساخته شده است.
2. The boys tried to toss the ball through the basketball hoop.
(دِ بویْز تْرایْد تو تاس دِ بال تْرو دِ باسْکِتْبال هوپ.)
پسرها سعی کردند توپ را از داخل حلقهی بسکتبال پرتاب کنند.
—
9. misfortune (میسفورچِن): بدشانسی، مصیبت [اسم]
تجزیه: misfortune = mis (بد) + fortune (شانس) → شانس بد
کدینگ: «میسفورچِن» = «میس فورچن» → بدشانسی!
ریشهیابی: از mis- (بد) + fortune (شانس) که از لاتinus fortuna (شانس، سرنوشت) گرفته شده است.
1. Misfortune is bad luck or an unlucky event.
(میسفورچِن ایز بَد لَک اُر اَن آنْلَکی ایوِنْت.)
بدشانسی یا اتفاق ناخوشایند است.
2. His family helped him when he encountered misfortune.
(هیز فامِلی هِلْپْد هیم وِن هی اینْکاونْتِرْد میسفورچِن.)
وقتی به بدشانسی برخورد کرد، خانوادهاش به او کمک کردند.
—
10. negative (نِگیتیو): منفی [صفت]
تجزیه: negative = neg (نفی) + ative → نفیکننده
کدینگ: «نِگیتیو» = «نگاتیو» → منفی!
ریشهیابی: از لاتinus negativus که از negare (انکار کردن، نفی کردن) به معنی «منفی» گرفته شده است.
1. When something is negative, it is unpleasant or sad.
(وِن سامْثینگ ایز نِگیتیو، ایت ایز آنْپْلِزَنْت اُر سَد.)
وقتی چیزی منفی باشد، ناخوشایند یا غمانگیز است.
2. She doesn’t like to say negative things about her friends.
(شی دازِنْت لایْک تو سِی نِگیتیو تینگز اَباوت هِر فْرِنْدْز.)
او دوست ندارد دربارهی دوستانش حرفهای منفی بزند.
—
11. per (پِر): هر، به ازای [حرف اضافه]
تجزیه: per = pe + r → شبیه «پر» که نشاندهندهی نسبت است
کدینگ: «پِر» = «پر» → به ازای هر!
ریشهیابی: از لاتinus per (از طریق، برای هر) که با انگلیسی per (هر، به ازای) مرتبط است.
1. Per is used to mean each when giving a price, size, or amount.
(پِر ایز یوزْد تو مین ایچ وِن گیوینگ ا پْرایْس، سایْز، اُر اَماونْت.)
per یعنی هر وقتی که قیمت، اندازه یا مبلغی را میدهید.
2. It costs eight dollars per person to watch the baseball game.
(ایت کاسْتْس اِیت دالِرْز پِر پِرْسِن تو واچ دِ بِیسْبال گِیم.)
برای تماشای بازی بیسبال برای هر نفر هشت دلار هزینه لازم است.
—
12. plead (پلید): التماس کردن، خواهش کردن [فعل]
تجزیه: plead = pl + ead → شبیه «پلید» که خواهش است
کدینگ: «پلید» = «پلید» → التماس کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان plaidier که از لاتinus placitum (تصمیم، خواهش) از placere (خوشایند بودن) گرفته شده است.
1. To plead is to ask for something you want very badly.
(تو پلید ایز تو اَسْک فُر سامْثینگ یو وانت وِری بَدْلی.)
التماس کردن یعنی درخواست برای چیزی که آن را خیلی زیاد میخواهید.
2. He pleaded for his parents to let him go to the soccer game.
(هی پلیدِد فُر هیز پِرِنْتْس تو لِت هیم گو تو دِ ساکِر گِیم.)
او از پدر و مادرش خواست تا اجازه دهند به بازی فوتبال برود.
—
13. rip (ریپ): پاره کردن [فعل]
تجزیه: rip = ri + p → شبیه «ریپ» که جدا کردن است
کدینگ: «ریپ» = «ریپ» → پاره کن!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان rippian که با آلمانی reißen (پاره کردن) مرتبط است.
1. To rip something means to pull it apart.
(تو ریپ سامْثینگ میِنْز تو پول ایت اَپارْت.)
پاره کردن چیزی به معنای جدا کردن آن است.
2. She ripped the paper in half by accident.
(شی ریپْت دِ پِیپِر این هاف بای اَکسیدِنْت.)
او کاغذ را بهطور تصادفی از وسط پاره کرد.
—
14. sake (سِیک): خاطر، دلیل [اسم]
تجزیه: sake = sa + ke → شبیه «سیک» که دلیل است
کدینگ: «سِیک» = «سیک» → به خاطر!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان sacu (دعوی، دلیل) که با آلمانی Sache (چیز، موضوع) مرتبط است.
1. The sake of something is the reason for doing it.
(دِ سِیک آو سامْثینگ ایز دِ ریزِن فُر دوینگ ایت.)
دلیل انجام کاری است.
2. The parents worked hard for their children’s sake.
(دِ پِرِنْتْس وَرْکْت هارْد فُر دِیر چیلْدْرِنْز سِیک.)
والدین بهخاطر فرزندانشان سخت کار کردند.
—
15. scrape (اِسْکْرِیپ): خراشیدن [فعل]
تجزیه: scrape = scr + ape → شبیه «اسکرپ» که خراش است
کدینگ: «اِسْکْرِیپ» = «اسکریپ» → خراش بده!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان scrapian که با آلمانی schrappen (خراشیدن) مرتبط است.
1. To scrape something is to rub it very hard with something sharp.
(تو اِسْکْرِیپ سامْثینگ ایز تو راب ایت وِری هارْد ویت سامْثینگ شارْپ.)
خراشیدن چیزی یعنی مالیدن آن بهصورت خیلی محکم با هر چیز تیز.
2. I accidentally scraped the paint off the side of the car.
(آی اَکسیدِنْتلی اِسْکْرِیپْت دِ پِینْت آف دِ سایْد آو دِ کار.)
من بهطور تصادفی رنگ کنار ماشین را خراش دادم.
—
16. source (سورْس): منبع [اسم]
تجزیه: source = sour + ce → شبیه «سورس» که سرچشمه است
کدینگ: «سورْس» = «سورس» → منبع!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان source که از لاتinus surgere (برخاستن، جاری شدن) گرفته شده است.
1. A source of something is the place that it comes from.
(ا سورْس آو سامْثینگ ایز دِ پِلِیس دَت ایت کامْز فرام.)
منبع چیزی مکانی است که از آنجا میآید.
2. The river was the source of drinking water for the village.
(دِ ریوِر واز دِ سورْس آو دْرینکینگ واتِر فُر دِ ویلِج.)
این رودخانه منبع آب آشامیدنی روستا بود.
—
17. stern (اِسْتِرْن): سختگیر، جدی [صفت]
تجزیه: stern = st + ern → شبیه «استرن» که جدی است
کدینگ: «اِسْتِرْن» = «استرن» → سختگیر!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان styrne که با آلمانی streng (سخت، جدی) مرتبط است.
1. When somebody is stern, they are very serious.
(وِن سامْبادی ایز اِسْتِرْن، دِی آر وِری سیرِیَس.)
وقتی کسی سختگیر باشد، بسیار جدی است.
2. The stern teacher didn’t allow the students to speak during class.
(دِ اِسْتِرْن تیچِر دیدِنْت اَلاو دِ اِستودِنْتْس تو اِسْپیک دیورینگ کْلاس.)
معلم سختگیر به دانشآموزان اجازهی صحبت در طول کلاس را نمیداد.
—
18. stitch (اِسْتیچ): کوک زدن، دوختن [فعل]
تجزیه: stitch = st + itch → شبیه «استیچ» که دوختن است
کدینگ: «اِسْتیچ» = «استیچ» → بدوز!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان stice که با آلمانی Stich (کوک، بخیه) مرتبط است.
1. To stitch is to use a needle and thread to join pieces of cloth together.
(تو اِسْتیچ ایز تو یوز ا نیدِل اَند ثْرِد تو جُوین پیسِز آو کْلاث توگِدِر.)
کوک زدن استفاده از سوزن و نخ برای اتصال تکههای پارچه به هم است.
2. My grandmother stitched the pieces together to make a big blanket.
(مای گْرانْدْمَذِر اِسْتیچْت دِ پیسِز توگِدِر تو مِیک ا بیگ بْلَنْکِت.)
مادربزرگم تکهها را به هم دوخت تا پتوی بزرگی درست کند.
—
19. thump (ثامْپ): صدای ضربه [اسم]
تجزیه: thump = th + ump → شبیه «ثامپ» که صدای سنگین است
کدینگ: «ثامْپ» = «ثامپ» → صدای ضربه!
ریشهیابی: از تقلید صدای ضربه سنگین (onomatopoeia) که با انگلیسی thump (صدای ضربه) مرتبط است.
1. A thump is the sound of a heavy object hitting something.
(ا ثامْپ ایز دِ ساوند آو ا هِوی ابْجِکْت هیتینگ سامْثینگ.)
صدای برخورد یک جسم سنگین با چیزی است.
2. They heard the thump when the bowling ball hit the floor.
(دِی هِرْد دِ ثامْپ وِن دِ بُولینگ بال هیت دِ فْلور.)
وقتی توپ بولینگ به زمین برخورد کرد، صدای ضربهی توپ به زمین را شنیدند.
—
20. vehement (ویهیمِنْت): خشمگین، پرشور [صفت]
تجزیه: vehement = vehe (حمل کردن) + ment → با شدت حمل کردن
کدینگ: «ویهیمِنْت» = «ویهیمنت» → خشمگین!
ریشهیابی: از لاتinus vehemens که با vehere (حمل کردن، بردن) به معنی «با شدت، خشمگین» گرفته شده است.
1. When somebody is vehement, they are angry and emotional.
(وِن سامْبادی ایز ویهیمِنْت، دِی آر اَنگْری اَند ایمُوشِنِل.)
وقتی کسی خشمگین باشد، عصبانی و احساساتی است.
2. Gina was vehement when she found out that Liz was bad in school.
(جینا واز ویهیمِنْت وِن شی فاوند آوت دَت لیز واز بَد این اسکول.)
جینا وقتی فهمید که لیز در مدرسه بد است، خیلی خشمگین شد.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.