Unit 6
Vocabulary
واژگان
Unit 6
بخش ۶
Word list
لیست کلمات
—
1. accustom (اَکَسْتِم): عادت کردن [فعل]
تجزیه: accustom = ac (به سمت) + custom (عادت) → به سمت عادت رفتن
کدینگ: «اَکَسْتِم» = «اکستِم» → عادت کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان acostumer که از a- (به) + costume (عادت، رسم) از لاتinus consuetudo (عادت) گرفته شده است.
1. To accustom oneself to something is to get used to it.
(تو اَکَسْتِم وَنْسِلْف تو سامْثینگ ایز تو گِت یوزْد تو ایت.)
عادت کردن به چیزی یعنی به آن خو گرفتن.
2. I find it difficult to accustom myself to new time zones when I travel around the world.
(آی فایْند ایت دیفیکِلْت تو اَکَسْتِم مایْسِلْف تو نیو تایْم زونْز وِن آی تْرَوِل اَراوند دِ وِرْلْد.)
برای من دشوار است که وقتی به دور دنیا سفر میکنم خودم را به مناطق زمانی جدید عادت دهم.
—
2. alpha (اَلْفَ): آلفا [اسم]
تجزیه: alpha = al + pha → اولین حرف الفبای یونانی
کدینگ: «اَلْفَ» = «الفا» → رهبر!
ریشهیابی: از یونانی alpha که اولین حرف الفبای یونانی است و به معنی «اول، اصلی، غالب» به کار میرود.
1. The alpha member of a group is the most dominant or has the highest rank.
(دِی اَلْفَ مِمْبِر آو ا گْروپ ایز دِ موست دامِنَنْت اُر هَز دِ هایِسْت رَنْک.)
عضو آلفای یک گروه غالبترین یا بالاترین رتبه را دارد.
2. The largest lion was the alpha male of the pack.
(دِ لارْجِسْت لایِن واز دِی اَلْفَ مِیل آو دِ پَک.)
بزرگترین شیر آلفای گروه بود.
—
3. arouse (اَراوز): برانگیختن [فعل]
تجزیه: arouse = a (پیشوند) + rouse (بیدار کردن) → بیدار کردن، برانگیختن
کدینگ: «اَراوز» = «اروز» → برانگیز!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان arouser که از a- (پیشوند) + rouse (بیدار کردن، حرکت دادن) از لاتinus recusare (امتناع کردن) گرفته شده است.
1. To arouse means to awaken interest or attention in someone.
(تو اَراوز میِنْز تو اِوِیکِن اینْترِسْت اُر اَتِنْشِن این سامْوان.)
برانگیختن به معنای بیدار کردن علاقه یا توجه در کسی است.
2. The politician’s words were meant to arouse the protesters’ anger.
(دِ پالیتیکِلْنْز وَرْدْز وِر مِنت تو اَراوز دِ پْرَتیسْتِرْز اَنگِر.)
گفتههای این سیاستمدار برای برانگیختن خشم معترضان بود.
—
4. articulate (آرْتیکیولیت): خوشزبان، باهوش در بیان [صفت]
تجزیه: articulate = articul (مفصل) + ate → دارای بخشهای مشخص
کدینگ: «آرْتیکیولیت» = «آرتیکیت» → خوش بیان!
ریشهیابی: از لاتinus articulatus که از articulus (مفصل، بخش کوچک) از artus (مفصل) به معنی «قابل بیان، خوشزبان» گرفته شده است.
1. If someone is articulate, he or she has the ability to express ideas clearly and effectively.
(اِف سامْوان ایز آرْتیکیولیت، هی اُر شی هَز دِی اَبیلِتی تو اِکْسْپْرِس آیدیز کلیرلی اَند اِفِکْتیوْلی.)
اگر کسی articulate باشد، توانایی بیان ایدهها را بهطور واضح و مؤثر دارد.
2. Alfred’s friends loved talking to him because he was so articulate and intelligent.
(اَلْفْرِدْز فْرِنْدْز لاوْد تالکینگ تو هیم بیکاز هی واز سو آرْتیکیولیت اَند اینْتِلِجِنْت.)
دوستان آلفرد دوست داشتند با او صحبت کنند، زیرا او بسیار خوشزبان و باهوش بود.
—
5. buzz (باز): وزوز کردن، هیجان داشتن [فعل]
تجزیه: buzz = bu + zz → شبیه صدای وزوز
کدینگ: «باز» = «باز» → وزوز!
ریشهیابی: از تقلید صدای وزوز (onomatopoeia) در انگلیسی که با آلمانی summen (وزوز کردن) مرتبط است.
1. To buzz means to show excitement about something.
(تو باز میِنْز تو شو اِکْسایتِمِنْت اَباوت سامْثینگ.)
وزوز کردن یعنی نشان دادن هیجان برای چیزی.
2. Seoul buzzes from dawn till dusk.
(سئول بازِز فرام دان تیل داسْک.)
سئول از صبح تا غروب وزوز میکند.
—
6. clash (کْلَش): درگیر شدن، برخورد کردن [فعل]
تجزیه: clash = cl + ash → شبیه صدای برخورد
کدینگ: «کْلَش» = «کلَش» → برخورد!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان clachier که از تقلید صدای برخورد (onomatopoeia) گرفته شده است.
1. To clash means to fight or argue over something.
(تو کْلَش میِنْز تو فایت اُر آرْگیو اووِر سامْثینگ.)
درگیر شدن یعنی دعوا یا بحث بر سر چیزی.
2. The sisters often clash over the right way to do things.
(دِ سیسْتِرْز آفِن کْلَش اووِر دِ رایت وَی تو دو تینگز.)
خواهران اغلب بر سر راه درست انجام کارها با هم درگیر میشوند.
—
7. classification (کْلاسیفیکِیشِن): طبقهبندی [اسم]
تجزیه: classification = class (دسته) + ification → دستهبندی
کدینگ: «کْلاسیفیکِیشِن» = «کلاسیفیکیشن» → طبقهبندی!
ریشهیابی: از لاتinus classificatio که از classis (دسته، گروه) + facere (ساختن) به معنی «طبقهبندی» گرفته شده است.
1. Classification means putting things into categories or groups that have things in common.
(کْلاسیفیکِیشِن میِنْز پوتینگ تینگز اینتو کَتِگوریز اُر گْروپْز دَت هَو تینگز این کامِن.)
طبقهبندی به معنای قرار دادن چیزها در دستهها یا گروههایی است که دارای چیزهای مشترک هستند.
2. According to scientific classification, a duck-billed platypus is an egg-laying mammal.
(اَکورْدینگ تو سایِنْتیفیک کْلاسیفیکِیشِن، ا داک-بیلْد پْلَتِپَس ایز اَن اِگ-لِیینگ مَمَل.)
طبق تقسیمبندی علمی، پلاتیپوس نوک اردکی، یک پستاندار تخمگذار است.
—
8. cling (کْلینگ): چسبیدن [فعل]
تجزیه: cling = cl + ing → شبیه «کلینگ» که چسبیدن است
کدینگ: «کْلینگ» = «کلینگ» → چسبیدن!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان clingan که با آلمانی klingen (چسبیدن، به هم چسبیدن) مرتبط است.
1. To cling to something means to hold onto it tightly.
(تو کْلینگ تو سامْثینگ میِنْز تو هُولْد آنتو ایت تایتْلی.)
چسبیدن به چیزی یعنی محکم نگه داشتن آن.
2. A mother sloth will cling tightly to her baby in the treetops.
(ا مَذِر سلاوث ویل کْلینگ تایتْلی تو هِر بِیبی این دِ تْریتاپْز.)
یک خرس تنبل مادر محکم در بالای درختان به نوزاد خود میچسبد.
—
9. compliance (کَمْپْلایِنْس): انطباق، پیروی [اسم]
تجزیه: compliance = com (با هم) + pli (تا کردن) + ance → با هم تا شدن، هماهنگی
کدینگ: «کَمْپْلایِنْس» = «کمپلاینس» → انطباق!
ریشهیابی: از لاتinus compliantia که از complere (پر کردن، کامل کردن) از com- (با هم) + plere (پر کردن) به معنی «انطباق، پیروی» گرفته شده است.
1. Compliance is the act of following a rule or doing what you are supposed to do.
(کَمْپْلایِنْس ایز دِی اَکْت آو فالوینگ ا رول اُر دوینگ وات یو آر سَپوزْد تو دو.)
انطباق عملی پیروی از یک قانون یا انجام کاری است که قرار است انجام دهید.
2. The bratty child never shows compliance with her mother’s rules.
(دِ بْرَتی چایْلد نِوِر شوْز کَمْپْلایِنْس ویت هِر مَذِرْز رولْز.)
کودک لوس هرگز با قوانین مادرش مطابقت نمیکند.
—
10. comprehend (کامْپْرِهِنْد): درک کردن [فعل]
تجزیه: comprehend = com (با هم) + prehend (گرفتن) → با هم گرفتن، فهمیدن
کدینگ: «کامْپْرِهِنْد» = «کمپرهند» → درک کن!
ریشهیابی: از لاتinus comprehendere که از com- (با هم) + prehendere (گرفتن) به معنی «درک کردن، فهمیدن» گرفته شده است.
1. To comprehend something means to understand it.
(تو کامْپْرِهِنْد سامْثینگ میِنْز تو اَندِرْاِسْتَنْد ایت.)
درک کردن یعنی فهمیدن چیزی.
2. The player could not comprehend why he lost the game.
(دِ پِلِیِر کُود نات کامْپْرِهِنْد وای هی لاسْت دِ گِیم.)
بازیکن نمیتوانست درک کند که چرا بازی را از دست داده است.
—
11. congregate (کانْگْرِگیت): جمع شدن [فعل]
تجزیه: congregate = con (با هم) + greg (گله) + ate → با هم گله شدن
کدینگ: «کانْگْرِگیت» = «کانگریگیت» → جمع شو!
ریشهیابی: از لاتinus congregatus که از congregare (با هم جمع کردن) از com- (با هم) + grex (گله) به معنی «جمع شدن» گرفته شده است.
1. To congregate means to gather in one place.
(تو کانْگْرِگیت میِنْز تو گَدِر این وان پِلِیس.)
جمع شدن یعنی در یک مکان گرد آمدن.
2. Seeing a group of birds congregate in the sky is an awesome sight.
(سینگ ا گْروپ آو بِرْدْز کانْگْرِگیت این دِ اِسْکای ایز اَن اوسام سایت.)
دیدن اجتماع گروهی از پرندگان در آسمان منظرهای عالی است.
—
12. custody (کَستَدی): حضانت، بازداشت [اسم]
تجزیه: custody = cust (نگهبانی) + ody → نگهداری
کدینگ: «کَستَدی» = «کاستودی» → حضانت!
ریشهیابی: از لاتinus custodia که از custos (نگهبان، محافظ) به معنی «حضانت، بازداشت» گرفته شده است.
1. Custody is the right to take care of someone or something.
(کَستَدی ایز دِ رایت تو تِیک کِیر آو سامْوان اُر سامْثینگ.)
حضانت حق مراقبت از شخصی یا چیزی است.
2. The prisoners were put in the custody of the jailers.
(دِ پْرِیزِنِرْز وِر پوت این دِ کَستَدی آو دِ جِیلِرْز.)
زندانیان در بازداشت زندانبانان بودند.
—
13. disperse (دیسْپِرْس): متفرق شدن [فعل]
تجزیه: disperse = dis (جدا) + perse (پراکنده) → جدا پراکنده شدن
کدینگ: «دیسْپِرْس» = «دیسپرس» → پراکنده شو!
ریشهیابی: از لاتinus dispersus که از dispergere (پراکنده کردن) از dis- (جدا) + spargere (پراکنده کردن) به معنی «متفرق شدن» گرفته شده است.
1. To disperse means to scatter everywhere.
(تو دیسْپِرْس میِنْز تو اِسْکَتِر اِوریوِیر.)
متفرق شدن یعنی پراکنده شدن در همهجا.
2. I watched the people disperse in all directions to avoid the charging bull.
(آی واچْت دِ پیپَل دیسْپِرْس این آل دایرِکْشِنْز تو اِوویْد دِ چارْجینگ بُل.)
من مردم را دیدم که برای دور شدن از حملهی گاو، متفرق میشدند.
—
14. embody (ایمْبادی): مجسم کردن، تجسم دادن [فعل]
تجزیه: embody = em (درون) + body (بدن) → درون بدن قرار دادن، مجسم کردن
کدینگ: «ایمْبادی» = «امبادی» → مجسم کن!
ریشهیابی: از en- (درون) + body (بدن) در انگلیسی به معنی «مجسم کردن، تجسم دادن» گرفته شده است.
1. To embody means to symbolize or represent something.
(تو ایمْبادی میِنْز تو سیمْبَلایْز اُر رِپْرِزِنْت سامْثینگ.)
مجسم کردن یعنی نماد یا نشانهی چیزی بودن.
2. Mother Teresa was said to embody goodness and kindness.
(مَذِر تِرِیزا واز سِد تو ایمْبادی گودْنِس اَند کایْندْنِس.)
گفته شده مادر ترزا مظهر خوبی و مهربانی است.
—
15. empirical (ایمْپیریکِل): تجربی [صفت]
تجزیه: empirical = empir (تجربه) + ical → مربوط به تجربه
کدینگ: «ایمْپیریکِل» = «امپیریکل» → تجربی!
ریشهیابی: از یونانی empeirikos که از empeiria (تجربه) از en- (درون) + peira (آزمایش، خطر) به معنی «تجربی» گرفته شده است.
1. Empirical means involving scientific proof and evidence.
(ایمْپیریکِل میِنْز اینْوالْوینگ سایِنْتیفیک پْروف اَند اِویدِنْس.)
تجربی یعنی شامل اثبات و شواهد علمی بودن.
2. Scientists must always find empirical evidence in their work.
(سایِنْتیسْتْس مَست اولْوِیز فایْند ایمْپیریکِل اِویدِنْس این دِیر وَرْک.)
دانشمندان باید همیشه شواهد تجربی را در کار خود پیدا کنند.
—
16. exclusion (اِکْسْکلوزِن): استثنا، محرومیت [اسم]
تجزیه: exclusion = ex (بیرون) + clus (بستن) + ion → بیرون بستن، محروم کردن
کدینگ: «اِکْسْکلوزِن» = «اکسکلوزن» → استثنا!
ریشهیابی: از لاتinus exclusio که از excludere (بیرون گذاشتن) از ex- (بیرون) + claudere (بستن) به معنی «استثنا، محرومیت» گرفته شده است.
1. Exclusion is the act of keeping someone out of a group.
(اِکْسْکلوزِن ایز دِی اَکْت آو کیپینگ سامْوان آوت آو ا گْروپ.)
استثنا عمل دور نگه داشتن کسی از یک گروه است.
2. People gathered together to protest the exclusion of immigrants from our country.
(پیپَل گَدِرْد توگِدِر تو پْرَتیسْت دِی اِکْسْکلوزِن آو ایمِگْرِنْتْس فرام آوِر کانْتری.)
مردم در اعتراض به محرومیت مهاجران از کشور ما دور هم جمع شدند.
—
17. flock (فلاک): جمع شدن، دسته جمعی رفتن [فعل]
تجزیه: flock = fl + ock → شبیه «فلاک» که گروهی از پرندگان است
کدینگ: «فلاک» = «فلاک» → جمع شدن!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان flocc که با آلمانی Flocke (گله، دسته) مرتبط است.
1. To flock means to gather in one place.
(تو فلاک میِنْز تو گَدِر این وان پِلِیس.)
جمع شدن یعنی در یک مکان گرد آمدن.
2. Groups of birds will flock to the river in the spring.
(گْروپْز آو بِرْدْز ویل فلاک تو دِ ریوِر این دِ اِسْپْرینگ.)
گروهی از پرندگان در بهار در رودخانه جمع میشوند.
—
18. graze (گْرِیز): چرا کردن [فعل]
تجزیه: graze = gr + aze → شبیه «گریز» که چریدن است
کدینگ: «گْرِیز» = «گریز» → بچر!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان grasian که از græs (علف) به معنی «چرا کردن، علف خوردن» گرفته شده است.
1. When animals graze, they feed on plants.
(وِن آنیمِلْز گْرِیز، دِی فید آن پْلانْتْس.)
وقتی حیوانات چرا میکنند از گیاهان تغذیه میکنند.
2. The sheep and goats like to graze on the grass outside the village.
(دِ شیپ اَند گوتْس لایْک تو گْرِیز آن دِ گْراس آوتْساید دِ ویلِج.)
گوسفندان و بزها دوست دارند در چمنهای بیرون روستا چرا کنند.
—
19. intelligent (اینْتِلِجِنْت): باهوش [صفت]
تجزیه: intelligent = inter (بین) + leg (خواندن) + ent → توانایی خواندن بین سطور
کدینگ: «اینْتِلِجِنْت» = «اینتلجنت» → باهوش!
ریشهیابی: از لاتinus intelligens که از intelligere (درک کردن، فهمیدن) از inter- (بین) + legere (خواندن، جمع کردن) به معنی «باهوش» گرفته شده است.
1. If someone is intelligent, they are very smart.
(اِف سامْوان ایز اینْتِلِجِنْت، دِی آر وِری اِسْمارْت.)
اگر کسی intelligent باشد، بسیار باهوش است.
2. The intelligent student graduated from high school with the highest marks in his class.
(دِی اینْتِلِجِنْت اِستودِنْت گْرَجِیتِد فرام های اسکول ویت دِ هایِسْت مارْکْس این هیز کْلاس.)
این دانشآموز باهوش از دبیرستان با بالاترین نمره در کلاس خود فارغالتحصیل شد.
—
20. jungle (جانْگِل): جنگل انبوه [اسم]
تجزیه: jungle = jung + le → شبیه «جانگل» که جنگل استوایی است
کدینگ: «جانْگِل» = «جانگل» → جنگل!
ریشهیابی: از سانسکریت jangala (بیابان، منطقه خشک) که از طریق هندی jungal و انگلیسی jungle به معنی «جنگل انبوه» گرفته شده است.
1. A jungle is a type of forest in a warm, rainy tropical area, where trees and plants grow very close together.
(ا جانْگِل ایز ا تایْپ آو فورِسْت این ا وارْم، رِینی تْراپیکِل اِریا، وِر تْریز اَند پْلانْتْس گْرو وِری کْلوز توگِدِر.)
جنگل انبوه نوعی جنگل در منطقه گرمسیری و بارانی است، جایی که درختان و گیاهان بسیار نزدیک به هم رشد میکنند.
2. Many kinds of animals, including birds, reptiles, and even elephants live in a jungle.
(مِنی کایْندْز آو آنیمِلْز، اینْکلودینگ بِرْدْز، رِپتایلْز، اَند ایوِن اِلِفِنْتْس لیو این ا جانْگِل.)
انواع مختلفی از حیوانات از جمله پرندگان، خزندگان و حتی فیلها در جنگل انبوه زندگی میکنند.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.