Unit 6
Vocabulary
واژگان
Unit 6
بخش ۶
Word list
لیست کلمات
—
1. also (اولسو): هم، همچنین [قید]
تجزیه: also = all (همه) + so (پس) → یعنی «همهی اینها به علاوه»
کدینگ: «اولسو» = «ال» + «سو» → «ال» (همه) رو «سو» (سو) اضافه کن!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان ealswa که از eal (همه) + swa (پس، بنابراین) به معنی «به علاوه، همچنین» گرفته شده است.
1. Also means in addition to or too.
(اولسو میِنْز این اَدیشِن تو اُر تو.)
also یعنی بهعلاوهی یا هم.
2. I like blue, and I also like yellow.
(آی لایْک بلو، اَند آی اولسو لایْک یِلو.)
من آبی را دوست دارم، زرد را هم دوست دارم.
—
2. automatically (اوتوماتیکلی): بهطور خودکار [قید]
تجزیه: automatically = auto (خود) + mat (فکر) + ically → خودکار
کدینگ: «اوتوماتیکلی» = «اتو» + «ماتیکلی» → «اتو» (خودکار) انجام میشه!
ریشهیابی: از یونانی automatos (خودکار) که از autos (خود) + matos (فکر کردن) به معنی «خودکار» گرفته شده است.
1. If an action happens automatically, it happens without thinking or planning.
(اِف اَن اَکْشِن هَپِنْز اوتوماتیکلی، ایت هَپِنْز ویتاوت سینکینگ اُر پْلَنینگ.)
اگر عملی بهطور خودکار اتفاق بیفتد، بدون فکر کردن یا برنامهریزی اتفاق میافتد.
2. The man automatically smiled when he thought about his friend.
(دِ مَن اوتوماتیکلی اِسْمایْلْد وِن هی سات اَباوت هیز فْرِنْد.)
مرد وقتی که به دوستش فکر کرد، ناخودآگاه لبخند زد.
—
3. busy (بیزی): پرمشغله [صفت]
تجزیه: busy = bus + y → شبیه «بیزی» که یعنی سرگرم
کدینگ: «بیزی» = «بی» + «زی» → «زی» (زی) پرمشغله!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان bisig (مشغول، سرگرم) که با هلندی bezig (مشغول) مرتبط است.
1. A busy person has a lot of things to do.
(ا بیزی پِرْسِن هَز ا لات آو تینگز تو دو.)
شخص پرمشغله کارهای زیادی برای انجام دادن دارد.
2. Everyone is busy at the office today.
(اِوریوان ایز بیزی اَت دِ آفِس تودِی.)
همه امروز در دفتر پرمشغله هستند.
—
4. can (کَن): توانستن [فعل کمکی]
تجزیه: can = c + an → نشاندهندهی توانایی
کدینگ: «کَن» = «ک» + «ن» → «ن» (ن) توانایی داره!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان cunnan (دانستن، توانستن) که با آلمانی können (توانستن) مرتبط است.
1. Can shows that a person or thing has the ability to do an action.
(کَن شوْز دَت ا پِرْسِن اُر تینگ هَز دِ اَبیلِتی تو دو اَن اَکْشِن.)
can نشان میدهد که کسی یا چیزی توانایی انجام عملی را دارد.
2. Sad news can make her cry.
(سَد نیوز کَن مِیک هِر کْرای.)
خبرهای بد میتوانند باعث گریهی او شوند.
—
5. clear (کلیر): پاک کردن [فعل]
تجزیه: clear = cl + ear → شبیه «کلیر» که یعنی پاک
کدینگ: «کلیر» = «کل» + «ییر» → «کل» (کل) رو پاک کن!
ریشهیابی: از لاتین clarus (روشن، پاک) که با انگلیسی clear (روشن، پاک) مرتبط است.
1. To clear is to remove everything from a place.
(تو کلیر ایز تو ریموو اِوریثینگ فرام ا پِلِیس.)
to clear یعنی برداشتن همهچیز از جایی.
2. I need to clear my desk because it is too messy.
(آی نید تو کلیر مای دِسْک بیکاز ایت ایز تو مِسی.)
من باید میزم را تمیز کنم چون خیلی بههمریخته است.
—
6. close (کْلوز): بستن [فعل]
تجزیه: close = cl + ose → شبیه «کلوز» که یعنی بستن
کدینگ: «کْلوز» = «کل» + «وز» → «وز» (وز) رو ببند!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان clos که از لاتین claudere (بستن) گرفته شده است.
1. To close is to shut something or cover up an opening.
(تو کْلوز ایز تو شات سامْثینگ اُر کاوِر آپ اَن اوپنینگ.)
to close یعنی بستن چیزی یا پوشاندن یک شکاف.
2. The man wanted to close the door tightly.
(دِ مَن وانتِد تو کْلوز دِ دور تایتْلی.)
مرد میخواست در را محکم ببندد.
—
7. discuss (دیسْکاس): بحث کردن [فعل]
تجزیه: discuss = dis (جدا) + cuss (زدن) → جدا زدن، بررسی کردن
کدینگ: «دیسْکاس» = «دیس» + «کاس» → «کاس» (کاس) رو با هم بحث میکنیم!
ریشهیابی: از لاتین discutere که از dis- (جدا) + quatere (تکان دادن، زدن) به معنی «بررسی کردن، بحث کردن» گرفته شده است.
1. To discuss is to talk about something with another person.
(تو دیسْکاس ایز تو تالک اَباوت سامْثینگ ویت اَنَدر پِرْسِن.)
to discuss یعنی دربارهی چیزی با شخص دیگری صحبت کردن.
2. James began to discuss his report with his teacher.
(جِیمْز بیگَن تو دیسْکاس هیز رِپورْت ویت هیز تیچِر.)
جیمز شروع به بحث دربارهی گزارشش با معلمش کرد.
—
8. feel (فیل): احساس کردن [فعل]
تجزیه: feel = fe + el → شبیه «فیل» که یعنی حس کردن
کدینگ: «فیل» = «فی» + «ل» → «ل» (ل) احساس داره!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان felan (لمس کردن، حس کردن) که با آلمانی fühlen (احساس کردن) مرتبط است.
1. To feel is to experience an emotion or feeling.
(تو فیل ایز تو اِکْسْپیرینْس اَن ایمُوشِن اُر فیلینگ.)
احساس کردن یعنی هیجان یا حسی را تجربه کردن.
2. The girl must feel happy, because it is her birthday today.
(دِ گِرل مَست فیل هَپی، بیکاز ایت ایز هِر بِرْثدِی تودِی.)
آن دختر باید خوشحال باشد، چون امروز تولدش است.
—
9. listen (لیسِن): گوش دادن [فعل]
تجزیه: listen = lis + ten → شبیه «لیسن» که یعنی گوش دادن
کدینگ: «لیسِن» = «لی» + «سن» → «سن» (سن) گوش بده!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان hlysnan (گوش دادن) که با آلمانی lauschen (گوش دادن) مرتبط است.
1. To listen is to pay attention to a sound that you can hear.
(تو لیسِن ایز تو پِی اَتِنْشِن تو ا ساوند دَت یو کَن هیر.)
گوش دادن یعنی توجه کردن به صدایی که میتوانید بشنوید.
2. Lisa wanted to listen carefully to her friend.
(لیزا وانتِد تو لیسِن کِرْفولی تو هِر فْرِنْد.)
لیسا میخواست با دقت به حرفهای دوستش گوش دهد.
—
10. meet (میت): ملاقات کردن [فعل]
تجزیه: meet = me + et → شبیه «میت» که یعنی دیدار
کدینگ: «میت» = «می» + «ت» → «ت» (تو) رو ملاقات کن!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان metan (پیدا کردن، ملاقات کردن) که با آلمانی begegnen (ملاقات کردن) مرتبط است.
1. To meet is to come together so that you can talk or do something together.
(تو میت ایز تو کام توگِدِر سو دَت یو کَن تالک اُر دو سامْثینگ توگِدِر.)
to meet یعنی پیش کسی بروید تا بتوانید صحبت کنید یا کاری را با هم انجام دهید.
2. Ken’s mother wanted to meet his teacher today.
(کِنْز مَذِر وانتِد تو میت هیز تیچِر تودِی.)
مادر کن میخواست امروز معلمش را ملاقات کند.
—
11. music (میوزیک): موسیقی [اسم]
تجزیه: music = mus (الهه) + ic → هنر الههها
کدینگ: «میوزیک» = «میو» + «زیک» → «زیک» (زیک) موسیقی دوست داره!
ریشهیابی: از یونانی mousike (هنر الهههای موسیقی) که از Mousa (الههی موسیقی) گرفته شده است.
1. Music is the sound made by singing or playing musical instruments.
(میوزیک ایز دِ ساوند مِید بای سینگینگ اُر پِلِیینگ میوزیکِل اینْسْترومِنْتْس.)
موسیقی صدایی است که با آواز خواندن یا ساز زدن ایجاد میشود.
2. The boy makes music by playing a guitar.
(دِ بوی مِیکْس میوزیک بای پِلِیینگ ا گیتار.)
آن پسر با نواختن گیتار موسیقی میسازد.
—
12. normal (نورْمَل): عادی [اسم]
تجزیه: normal = norm (هنجار) + al → مطابق هنجار
کدینگ: «نورْمَل» = «نور» + «مل» → «مل» (مل) عادیه!
ریشهیابی: از لاتین normalis که از norma (گوشه، هنجار) به معنی «مطابق هنجار» گرفته شده است.
1. A normal thing is usual and not strange.
(ا نورْمَل تینگ ایز یوْژوال اَند نات اِسْتْرِینْج.)
یک چیز نرمال معمولی است و عجیب نیست.
2. It’s normal to wear school uniform in private schools.
(ایتْس نورْمَل تو وِیر اسکول یونیفورم این پْرایْوِت اسکولْز.)
پوشیدن یونیفرم مدرسه در مدرسههای خصوصی عادی است.
—
13. quiet (کْوایِت): آرام [صفت]
تجزیه: quiet = qui + et → شبیه «کْوایِت» که یعنی بیصدا
کدینگ: «کْوایِت» = «کوا» + «یت» → «کوا» (قو) ساکته!
ریشهیابی: از لاتین quietus (آرام، ساکت) که از quies (آرامش) گرفته شده است.
1. If something is quiet, it does not make much sound.
(اِف سامْثینگ ایز کْوایِت، ایت داز نات مِیک ماچ ساوند.)
اگر چیزی آرام باشد، صدای زیادی تولید نمیکند.
2. The man told the children to be quiet.
(دِ مَن تالْد دِ چیلْدْرِن تو بی کْوایِت.)
آن مرد به بچهها گفت که ساکت باشند.
—
14. relax (ریلَکْس): آرام شدن، استراحت کردن [فعل]
تجزیه: relax = re (دوباره) + lax (سست) → دوباره سست شدن
کدینگ: «ریلَکْس» = «ری» + «لکس» → «لکس» (لاکس) آرام شد!
ریشهیابی: از لاتین relaxare که از re- (دوباره) + laxare (سست کردن) به معنی «آرام کردن» گرفته شده است.
1. To relax is to rest or do something enjoyable.
(تو ریلَکْس ایز تو رِسْت اُر دو سامْثینگ اِنْجُویِبِل.)
to relax یعنی استراحت کردن یا انجام کاری لذتبخش.
2. Nicole likes to relax by reading books.
(نیکول لایکْس تو ریلَکْس بای ریدینگ بوکْز.)
نیکول دوست دارد با خواندن کتاب استراحت کند.
—
15. sleep (اسْلیپ): خوابیدن [فعل]
تجزیه: sleep = sl + eep → شبیه «اسلیپ» که یعنی خواب
کدینگ: «اسْلیپ» = «اس» + «لیپ» → «لیپ» (لیپ) خوابیده!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان slæpan (خوابیدن) که با آلمانی schlafen (خوابیدن) مرتبط است.
1. To sleep is to rest your mind and body, usually at night in bed.
(تو اسْلیپ ایز تو رِسْت یور مایْند اَند با دی، یوْژولی اَت نایت این بِد.)
خوابیدن یعنی به فکر و بدن خود استراحت دهید، معمولاً روی تخت و در شب.
2. The child goes to sleep in her bedroom at night.
(دِ چایْلد گوْز تو اسْلیپ این هِر بِدْروم اَت نایت.)
کودک در اتاقش در شب میخوابد.
—
16. stress (اِسْتْرِس): استرس [اسم]
تجزیه: stress = str + ess → شبیه «استرس» که فشار روانی است
کدینگ: «اِسْتْرِس» = «است» + «رس» → «است» (ایست) با استرس!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان estresse (سختی، فشار) که از لاتین strictus (سخت، فشرده) گرفته شده است.
1. Stress is a strong feeling of worry caused by problems in life, work, etc.
(اِسْتْرِس ایز ا سْترونگ فیلینگ آو ووری کازْد بای پرابْلِمْز این لایْف، وَرْک، اِتْسِتِرا.)
استرس احساس شدید نگرانی است که با مشکلی در زندگی، کار و غیره ایجاد میشود.
2. Dan has a lot of stress at work.
(دَن هَز ا لات آو اِسْتْرِس اَت وَرْک.)
دن سر کار خیلی استرس دارد.
—
17. study (اِسْتادی): درس خواندن [فعل]
تجزیه: study = stud (کوشش) + y → کوشش کردن برای یادگیری
کدینگ: «اِسْتادی» = «است» + «ادی» → «ادی» (ادی) درس میخونه!
ریشهیابی: از لاتین studium (کوشش، اشتیاق) که با انگلیسی student (دانشآموز) مرتبط است.
1. To study is to learn something by reading, memorizing, or going to school.
(تو اِسْتادی ایز تو لِرْن سامْثینگ بای ریدینگ، مِمورایْزینگ، اُر گوینگ تو اسکول.)
درس خواندن یعنی یاد گرفتن چیزی یا خواندن و حفظ کردن آن یا رفتن به مدرسه.
2. The woman needed a quiet place to study for a big test.
(دِ وومَن نیدِد ا کْوایِت پِلِیس تو اِسْتادی فُر ا بیگ تِسْت.)
زن به جای ساکتی برای درس خواندن برای یک امتحان بزرگ نیاز داشت.
—
18. talk (تالک): صحبت کردن [فعل]
تجزیه: talk = tal + k → شبیه «تالک» که یعنی حرف زدن
کدینگ: «تالک» = «تا» + «لک» → «لک» (لک) حرف میزنه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان talian (شمارش، حساب کردن) که بعداً به معنی «صحبت کردن» تغییر کرد.
1. To talk is to say words to express your thoughts, opinions, etc.
(تو تالک ایز تو سِی وَرْدْز تو اِکْسْپْرِس یور ساتْس، اَپینیِنْز، اِتْسِتِرا.)
صحبت کردن یعنی گفتن حرفهایی برای بیان افکار، نظرات و غیره.
2. They went some place to talk to each other.
(دِی وِنت سام پِلِیس تو تالک تو ایچ اَذِر.)
آنها به جایی برای صحبت کردن با یکدیگر رفتند.
—
19. work (وَرْک): کار کردن [فعل]
تجزیه: work = wor + k → شبیه «ورک» که یعنی کار
کدینگ: «وَرْک» = «ور» + «ک» → «ک» (کار) رو انجام بده!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان weorc (کار) که با آلمانی Werk (کار) مرتبط است.
1. To work is to do a job that you get paid for.
(تو وَرْک ایز تو دو ا جاب دَت یو گِت پِید فُر.)
کار کردن یعنی انجام کاری که در ازایش پول میگیرید.
2. They need to work together to finish an important project.
(دِی نید تو وَرْک توگِدِر تو فینیش اَن ایمْپورْتَنْت پراجِکْت.)
آنها باید با هم کار کنند تا پروژهی مهمی را تمام کنند.
—
20. write (رایت): نوشتن [فعل]
تجزیه: write = wr + ite → شبیه «رایت» که یعنی نوشتن
کدینگ: «رایت» = «را» + «یت» → «یت» (یادداشت) رو بنویس!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان writan (خط خطی کردن، نوشتن) که با آلمانی reißen (کشیدن خط) مرتبط است.
1. To write is to use a pen or keyboard to make letters and numbers on paper or a screen.
(تو رایت ایز تو یوز ا پِن اُر کیبورْد تو مِیک لِتِرْز اَند نامْبِرْز آن پِیپِر اُر ا اِسْکرین.)
نوشتن یعنی استفاده از قلم یا کیبورد برای ایجاد حروف و اعداد روی کاغذ یا صفحهنمایش.
2. I need to write a story for my homework.
(آی نید تو رایت ا استوری فُر مای هومْوَرْک.)
من باید داستانی برای تکلیفم بنویسم.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.