Growing to be Great
(گروئینگ تو بی گِرِیت)
رشد تا بزرگی
When George was just a boy, he didn’t have any parents.
(وِن جورج واز جاست اِ بوی، هِی دیدِنْت هَو اِنی پِرِنتس)
وقتی جورج پسربچه بود، هیچ پدر و مادری نداشت.
The rumor was that they had died in a car accident.
(ذِ رومَر واز ذَت دِی هَد دایْد این اِ کار اَکسیدِنت)
شایعه این بود که آنها در تصادف رانندگی فوت کردهاند.
Many bad things could have happened to George, but he was lucky.
(مِنی بَد تینگز کُود هَو هَپِنْد تو جورج، بَت هِی واز لَکی)
بسیاری از اتفاقات بد ممکن بود برای جورج رخ دهد، اما او خوششانس بود.
He was sent to live alongside other children without parents.
(هی واز سِنْت تو لیو اِلانگساید اَذَر چیلدرِن ویتاوت پِرِنتس)
او را برای زندگی در کنار بچههای دیگرِ بدون پدر و مادر فرستادند.
There were kind people to assist George and help him go forward with his life.
(ذِر وِر کایند پیپَل تو اَسیست جورج اَند هِلپ هیم گو فوروَرْد ویذ هیز لایف)
افراد مهربانی بودند که به جورج کمک میکردند و او را در مسیر زندگی پیش میبردند.
However, he was a pessimistic and mean little boy.
(هاوِوِر، هِی واز اِ پِسیمیسْتِک اَند مین لیتِل بوی)
با این حال، او پسرک بدبین و بدجنسی بود.
George was often outraged.
(جورج واز آفِن اوتْرِیجْد)
جورج غالباً خشمگین میشد.
He told mean rumors about the other kids.
(هی تولْد مین رومِرز اَباوت ذی اَذَر کیدز)
شایعات ناخوشایندی را دربارهٔ بچههای دیگر میگفت.
He smashed furniture and even slapped other boys.
(هی سْمَشْد فورنیچَر اَند ایوِن سْلَپْت اَذَر بویز)
وسایل خانه را خرد میکرد و حتی به پسرهای دیگر سیلی میزد.
He defied anyone who tried to help him, and soon it was difficult for them to forgive him.
(هی دیفایْد اِنیوان هو ترایْد تو هِلپ هیم، اَند سون ایت واز دیفیکَلْت فُر دِم تو فُرگیو هیم)
از هرکسی که سعی میکرد به او کمک کند سرپیچی میکرد و طولی نکشید که بخشیدن او برای آنها مشکل بود.
But George did display a love for one thing.
(بَت جورج دِید دیسپِلِی اِ لاو فُر وان تینگ)
اما جورج به یک چیز عشق میورزید.
He loved to play baseball.
(هی لاوْد تو پِلِی بِیسْبال)
او عاشق بازی بیسبال بود.
Whereas he was lazy in school and liked neither the subjects nor the teachers, he was lively and happy when he played baseball.
(وِرآز هِی واز لِیزی این اسکول اَند لایکْد نیذَر ذِ سابجِکتس نور ذِ تیچِرز، هِی واز لایْولی اَند هَپی وِن هِی پِلِید بِیسْبال)
در حالی که در مدرسه تنبل بود و نه از دروس و نه از معلمان خوشش میآمد، هنگام بازی بیسبال سرحال و خوشحال بود.
One of George’s teachers noticed his talent.
(وان آو جورجیز تیچِرز نوتِسْت هیز تَلَنت)
یکی از معلمان جورج متوجه استعداد او شد.
He began to work with the boy.
(هی بیگَن تو وَرک ویذ ذِ بوی)
او شروع به کار با پسر کرد.
At first, they only talked about baseball.
(اَت فیرست، دِی اونلی تاکْد اَباوت بِیسْبال)
در ابتدا، آنها فقط دربارهٔ بیسبال صحبت کردند.
The teacher watched George play.
(ذِ تیچَر واچْد جورج پِلِی)
معلم بازی جورج را تماشا کرد.
He was a very efficient hitter.
(هی واز اِ وِری اِفیشَنت هیتَر)
او یک ضربهزن بسیار کارآمد بود.
He almost never missed the ball.
(هی اُلموست نِوِر میسْت ذِ بال)
تقریباً هرگز توپ را از دست نمیداد.
The teacher thought that George looked majestic when he played.
(ذِ تیچَر تات ذَت جورج لوکْد مَجِسْتِک وِن هِی پِلِید)
معلم فکر میکرد جورج هنگام بازی باشکوه به نظر میرسد.
When George hit the ball, it flew through the breeze as if it would never come down.
(وِن جورج هیت ذِ بال، ایت فلو ترو ذِ بریز اَز اِف ایت وود نِوِر کام داون)
وقتی جورج توپ را میزد، آنچنان از روی نسیم پرواز میکرد که گویی هرگز پایین نخواهد آمد.
In time, they began to talk about other things.
(این تایم، دِی بیگَن تو تاک اَباوت اَذَر تینگز)
با گذشت زمان، آنها شروع به صحبت دربارهٔ چیزهای دیگر کردند.
They talked about George’s family and his dreams for the future.
(دِی تاکْد اَباوت جورجیز فَمِلی اَند هیز دْریمز فُر ذِ فیوچَر)
دربارهٔ خانوادهٔ جورج و رویاهایش برای آینده صحبت کردند.
They developed a very good relationship.
(دِی دیوِلَپْد اِ وِری گود رِلِیشِنشیپ)
آنها رابطهٔ بسیار خوبی برقرار کردند.
As George got older, he began to grow.
(اَز جورج گات اُولْدَر، هِی بیگَن تو گرو)
با بزرگتر شدن جورج، رشد او شروع شد.
His appetite was huge.
(هیز اَپِتایت واز هیوج)
اشتهای او زیاد بود.
He ate and ate.
(هی اِیت اَند اِیت)
او خورد و خورد.
He got stronger.
(هی گات اِسترانگَر)
قویتر شد.
Soon the other boys and even the teachers looked small and feeble next to him.
(سون ذی اَذَر بویز اَند ایوِن ذِ تیچِرز لوکْد اسمال اَند فِیبِل نِکست تو هیم)
طول نکشید که پسرهای دیگر و حتی معلمها در کنار او کوچک و ضعیف به نظر میرسیدند.
Everyone thought that this was the start of a great baseball career.
(اِوریوان تات ذَت دِیس واز ذِ استارْت آو اِ گِرِیت بِیسْبال کَریر)
همه فکر میکردند که این شروع یک حرفهٔ بیسبال عالی است.
When George got his first job as a baseball player, he gave most of his wages to the people who had helped him as a boy.
(وِن جورج گات هیز فیرست جاب اَز اِ بِیسْبال پِلِیِر، هِی گِیو مُوست آو هیز وِیجِز تو ذِ پیپَل هو هَد هِلپْد هیم اَز اِ بوی)
وقتی جورج اولین شغل خود را بهعنوان بازیکن بیسبال به دست آورد، بیشتر حقوقش را به افرادی داد که از کودکی به او کمک کرده بودند.
He hoped that other children would also find a way to live happy, successful lives.
(هی هوپْد ذَت اَذَر چیلدرِن وود اَلْسو فایند اِ وَی تو لیو هَپی، سَکْسِسفُل لایوز)
او امیدوار بود که سایر کودکان نیز راهی برای زندگی شاد و موفق پیدا کنند.