• ریزتراشه ها (واژگان)

    Unit 15

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 15

     

    بخش ۱۵

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. aggregate (اَگْرِگیت): مجموع، کلی [صفت]

    تجزیه: aggregate = ag (به سمت) + greg (گله) + ate → جمع شدن به سمت گله

    کدینگ: «اَگْرِگیت» = «اَگ» + «رگیت» → «رگیت» (رگ) مجموع!

    ریشه‌یابی: از لاتین aggregatus که از aggregare (به گله پیوستن، جمع کردن) از ad- (به سمت) + grex (گله) به معنی «مجموع، کلی» گرفته شده است.

     

    1. When a number is aggregate, it is made up of smaller amounts added together.

    (وِن ا نامْبِر ایز اَگْرِگیت، ایت ایز مِید آپ آو اِسمالِر اَماونْتْز اَدِد توگِدِر.)

    هنگامی که یک عدد مجموع باشد، از مقادیر کمتری که با هم جمع می‌شوند تشکیل می‌شود.

    2. The company totaled its aggregate sales for the entire year.

    (دِ کامْپَنی توتِلْد ایتْس اَگْرِگیت سِیلْز فُر دِی اینْتایِر ییر.)

    شرکت مجموع فروش کل خود را برای کل سال محاسبه کرد.

     

     

    2. antibiotic (اَنتِبایآتیک): آنتی‌بیوتیک [اسم]

    تجزیه: antibiotic = anti (مقابل) + bio (زندگی) + tic → مخالف زندگی (باکتری)

    کدینگ: «اَنتِبایآتیک» = «آنتی» + «بایوتیک» → داروی ضدباکتری!

    ریشه‌یابی: از یونانی anti (مقابل) + bios (زندگی) به معنی «ماده‌ای که در مقابل باکتری‌ها عمل می‌کند» گرفته شده است.

     

    1. An antibiotic is a medical drug used to kill bacteria and treat infections.

    (اَن اَنتِبایآتیک ایز ا مِدیکِل دْرَگ یوزْد تو کیل بَکْتیریَ اَند تْرِیت اینْفِکْشِنْز.)

    آنتی‌بیوتیک یک داروی پزشکی است که برای از بین بردن باکتری‌ها و درمان عفونت‌ها از آن استفاده می‌شود.

    2. The doctor gave me a shot of an antibiotic when I got the flu.

    (دِ داکْتِر گِیو می ا شات آو اَن اَنتِبایآتیک وِن آی گات دِ فلو.)

    هنگامی که به آنفولانزا مبتلا شده بودم، دکتر برایم آنتی‌بیوتیک تزریق کرد.

     

     

    3. circuit (سِرْکیت): مدار [اسم]

    تجزیه: circuit = circum (دور) + it (رفتن) → رفتن دور

    کدینگ: «سِرْکیت» = «سیر» + «کیت» → «کیت» (کیت) مدار!

    ریشه‌یابی: از لاتین circuitus که از circumire (دور رفتن) از circum (دور) + ire (رفتن) به معنی «مدار» گرفته شده است.

     

    1. A circuit is a piece of an electronic device that allows electricity to flow.

    (ا سِرْکیت ایز ا پیس آو اِلِکْترونیک دِوایْس دَت اَلاوْز اِلِکْتْریسیتی تو فْلو.)

    مدار قطعه‌ای از یک دستگاه الکترونیکی است که به برق اجازه‌ی جریان می‌دهد.

    2. Be very careful not to shock yourself when fixing an electrical circuit.

    (بی وِری کِرْفول نات تو شاک یورْسِلْف وِن فیکْسینگ اَن اِلِکْتریکِل سِرْکیت.)

    بسیار مراقب باشید هنگام تعمیر مدار الکتریکی دچار برق‌گرفتگی نشوید.

     

     

    4. complement (کامْپْلِمِنْت): کامل کردن، مکمل بودن [فعل]

    تجزیه: complement = com (با هم) + ple (پر کردن) + ment → با هم پر کردن، کامل کردن

    کدینگ: «کامْپْلِمِنْت» = «کم» + «پلمنت» → «پلمنت» (پلم) مکمل!

    ریشه‌یابی: از لاتinus complementum که از complere (پر کردن، کامل کردن) از com- (با هم) + plere (پر کردن) به معنی «کامل کردن، مکمل بودن» گرفته شده است.

     

    1. To complement something or someone is to make them better.

    (تو کامْپْلِمِنْت سامْثینگ اُر سامْوان ایز تو مِیک دِم بِتِر.)

    کامل کردن کاری یا کسی به معنی بهتر کردن آن چیز است.

    2. The wool scarf complemented her lovely eyes.

    (دِ وول اِسْکارْف کامْپْلِمِنْتِد هِر لاوْلی آیْز.)

    شال پشمی مکمل چشمان دوست‌داشتنی او بود.

     

     

    5. compress (کَمْپْرِس): فشرده کردن [فعل]

    تجزیه: compress = com (با هم) + press (فشار) → با هم فشار دادن

    کدینگ: «کَمْپْرِس» = «کم» + «پرس» → «پرس» (فشار) بده!

    ریشه‌یابی: از لاتinus compressus که از comprimere (با هم فشار دادن) از com- (با هم) + premere (فشار دادن) به معنی «فشرده کردن» گرفته شده است.

     

    1. To compress something means to press or squeeze it so that it takes up less space.

    (تو کَمْپْرِس سامْثینگ میِنْز تو پْرِس اُر اِسْکویز ایت سو دَت ایت تیکْس آپ لِس اِسْپِیس.)

    فشرده‌سازی چیزی به معنای فشار دادن یا فشرده کردن آن است تا فضای کمتری اشغال کند.

    2. I compressed my clothes to fit into a single suitcase.

    (آی کَمْپْرِسْت مای کْلُوذْز تو فیت اینتو ا سینْگِل سوتْکِیس.)

    لباس‌هایم را فشرده کردم تا در یک چمدان قرار بگیرند.

     

     

    6. database (دِیتابِیس): پایگاه داده [اسم]

    تجزیه: database = data (داده) + base (پایه) → پایه‌ی داده‌ها

    کدینگ: «دِیتابِیس» = «دیتا» + «بیس» → «بیس» (پایه) داده!

    ریشه‌یابی: از ترکیب data (داده) + base (پایه) در انگلیسی به معنی «پایگاه داده» گرفته شده است.

     

    1. A database is a collection of data that is stored in a computer.

    (ا دِیتابِیس ایز ا کَلِکْشِن آو دِیتا دَت ایز استورْد این ا کامْیوتِر.)

    پایگاه داده مجموعه‌ای از داده‌ها است که در رایانه ذخیره می‌شوند.

    2. The company has a database of all the names and accounts of their customers.

    (دِ کامْپَنی هَز ا دِیتابِیس آو آل دِ نِیمْز اَند اَکاونْتْس آو دِیر کَستِمِرْز.)

    این شرکت دارای پایگاه داده‌ای از تمام نام‌ها و حساب‌های مشتریانش است.

     

     

    7. equivalent (ایکْویوَلِنْت): معادل [اسم]

    تجزیه: equivalent = equi (برابر) + val (ارزش) + ent → دارای ارزش برابر

    کدینگ: «ایکْویوَلِنْت» = «ایکوی» + «ولنت» → «ولنت» (ولنت) معادل!

    ریشه‌یابی: از لاتinus aequivalens که از aequus (برابر) + valere (ارزش داشتن) به معنی «معادل» گرفته شده است.

     

    1. An equivalent is an amount or value that is the same as another amount or value.

    (اَن ایکْویوَلِنْت ایز اَماونْت اُر وَلیو دَت ایز دِ سِیم اَز اَنَدر اَماونْت اُر وَلیو.)

    معادل مقدار یا ارزشی است که با مقدار یا ارزش دیگر برابر باشد.

    2. I worked the equivalent of sixty hours this week.

    (آی وَرْکْت دِی ایکْویوَلِنْت آو سِکْسْتی آوِرْز دیس ویک.)

    من این هفته معادل شصت ساعت کار کردم.

     

     

    8. immune (ایمیون): ایمن [صفت]

    تجزیه: immune = im (نفی) + mune (وظیفه) → بدون وظیفه، رها

    کدینگ: «ایمیون» = «ایم» + «یون» → «یون» (یون) ایمنه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus immunis که از in- (نفی) + munus (وظیفه، خدمت) به معنی «معاف، ایمن» گرفته شده است.

     

    1. When someone is immune to a disease, they cannot be affected by it.

    (وِن سامْوان ایز ایمیون تو ا دیزیز، دِی کانَت بی اَفِکْتِد بای ایت.)

    وقتی کسی در برابر بیماری ایمن باشد، نمی‌تواند تحت‌تأثیر آن قرار گیرد.

    2. Children usually get shots to make them immune to certain diseases.

    (چیلْدْرِن یوْژالی گِت شاتْس تو مِیک دِم ایمیون تو سِرْتِن دیزیزِز.)

    کودکان معمولاً واکسن دریافت می‌کنند تا از برخی بیماری‌ها ایمن بمانند.

     

     

    9. input (اینْپوت): ورودی [اسم]

    تجزیه: input = in (درون) + put (قرار دادن) → قرار دادن درون

    کدینگ: «اینْپوت» = «این» + «پوت» → «پوت» (قرار) ورودی!

    ریشه‌یابی: از ترکیب in (درون) + put (قرار دادن) در انگلیسی به معنی «ورودی» گرفته شده است.

     

    1. Input is information that is put into a computer.

    (اینْپوت ایز اینْفورْمِیشِن دَت ایز پوت اینتو ا کامْیوتِر.)

    ورودی اطلاعاتی است که در رایانه قرار می‌گیرد.

    2. Type the input into the computer program.

    (تایْپ دِی اینْپوت اینتو دِ کامْیوتِر پرُوگْرَم.)

    ورودی را در برنامه‌ی رایانه تایپ کنید.

     

     

    10. intimate (اینْتیمیت): صمیمی [صفت]

    تجزیه: intimate = int (درون) + imate → درونی، نزدیک

    کدینگ: «اینْتیمیت» = «اینتی» + «میت» → «میت» (میت) صمیمی!

    ریشه‌یابی: از لاتinus intimus (درونی‌ترین، نزدیک‌ترین) که با انگلیسی intimate (صمیمی) مرتبط است.

     

    1. When a relationship is intimate, the two things are very closely connected.

    (وِن ا رِلِیشِنْشیپ ایز اینْتیمیت، دِ تو تینگز آر وِری کْلوزلی کانِکْتِد.)

    وقتی رابطه‌ای صمیمی باشد، آن دو چیز بسیار به هم پیوند می‌خورند.

    2. I only tell my secrets to my most intimate friends.

    (آی اونْلی تِل مای سیکْرِتْس تو مای موست اینْتیمیت فْرِنْدْز.)

    من رازهایم را فقط برای صمیمی‌ترین دوستانم می‌گویم.

     

     

    11. magnet (مَگْنِت): آهنربا [اسم]

    تجزیه: magnet = mag + net → شبیه «مگنت» که آهن را جذب می‌کند

    کدینگ: «مَگْنِت» = «مگ» + «نت» → «نت» (نت) آهنربا!

    ریشه‌یابی: از یونانی magnes (سنگ مغناطیس) که از نام منطقه‌ی Magnesia در یونان گرفته شده است.

     

    1. A magnet is a piece of iron or other material which attracts iron toward it.

    (ا مَگْنِت ایز ا پیس آو آیِرْن اُر اَذِر مَتیریل ویچ اَتْرَکْتْس آیِرْن تَوَردْز ایت.)

    آهنربا قطعه‌ای از آهن یا مواد دیگری است که آهن را به سمت خود جذب می‌کند.

    2. I used a magnet to pick up the nails that were scattered on the floor.

    (آی یوزْد ا مَگْنِت تو پیک آپ دِ نِیلْز دَت وِر اِسْکَتِرْد آن دِ فْلور.)

    من از آهنربا برای برداشتن میخ‌هایی که روی زمین پراکنده شده بودند، استفاده کردم.

     

     

    12. metabolism (مِتابالیزِم): سوخت‌وساز، متابولیسم [اسم]

    تجزیه: metabolism = meta (تغییر) + bol (پرتاب کردن) + ism → فرایند تغییر و تبدیل

    کدینگ: «مِتابالیزِم» = «متا» + «بالیزم» → سوخت‌وساز!

    ریشه‌یابی: از یونانی metabolē (تغییر) که از meta- (تغییر) + ballein (پرتاب کردن) به معنی «فرایند تغییر و تبدیل» گرفته شده است.

     

    1. A person’s metabolism is the way chemical processes in their body use energy.

    (ا پِرْسِنْز مِتابالیزِم ایز دِ وَی کِمیکِل پراسِسِز این دِیر با دی یوز اِنِرْجی.)

    متابولیسم فرد روشی است که فرایندهای شیمیایی در بدن او از انرژی استفاده می‌کنند.

    2. If you exercise every day, your metabolism speeds up.

    (اِف یو اِکْسِرْسایْز اِوری دِی، یور مِتابالیزِم اِسْپیدْز آپ.)

    اگر هر روز ورزش کنید، متابولیسم بدن شما سرعت می‌گیرد.

     

     

    13. microchip (مایْکروچیپ): ریزتراشه [اسم]

    تجزیه: microchip = micro (کوچک) + chip (تراشه) → تراشه‌ی کوچک

    کدینگ: «مایْکروچیپ» = «مایکرو» + «چیپ» → «چیپ» (تراشه) کوچک!

    ریشه‌یابی: از ترکیب micro (کوچک) + chip (تراشه) در انگلیسی به معنی «ریزتراشه» گرفته شده است.

     

    1. A microchip is a small device in a computer that holds information.

    (ا مایْکروچیپ ایز ا اِسمال دِوایْس این ا کامْیوتِر دَت هُولْدْز اینْفورْمِیشِن.)

    ریزتراشه وسیله‌ی کوچکی در رایانه است که اطلاعات را در خود نگه می‌دارد.

    2. I can put more data on my computer if I buy a more powerful microchip.

    (آی کَن پوت مور دِیتا آن مای کامْیوتِر اِف آی بای ا مور پاوْئِرْفول مایْکروچیپ.)

    اگر یک ریزتراشه‌ی قدرتمندتر بخرم، می‌توانم داده‌های بیشتری را در رایانه‌ام قرار دهم.

     

     

    14. phase (فِیز): فاز، مرحله [اسم]

    تجزیه: phase = pha + se → شبیه «فیز» که مرحله است

    کدینگ: «فِیز» = «فی» + «ز» → «ز» (ز) مرحله!

    ریشه‌یابی: از یونانی phasis (ظاهر، مرحله) که با انگلیسی phase (مرحله) مرتبط است.

     

    1. A phase is a stage in a process or the gradual development of something.

    (ا فِیز ایز ا اِسْتِیج این ا پراسِس اُر دِ گْرَجوال دیوِلَپْمِنْت آو سامْثینگ.)

    فاز مرحله‌ای است در یک فرایند یا توسعه‌ی تدریجی چیزی.

    2. The first phase in the recycling project involves finding volunteers to help out.

    (دِ فِرْسْت فِیز این دِ ریسایْکِلینگ پراجِکْت اینْوالْوْز فایْندینگ والِنْتیرْز تو هِلْپ آوت.)

    مرحله‌ی اول در پروژه‌ی بازیافت یافتن داوطلبان برای کمک است.

     

     

    15. pinch (پینْچ): نیشگون گرفتن [فعل]

    تجزیه: pinch = pin + ch → شبیه «پینچ» که فشار انگشت است

    کدینگ: «پینْچ» = «پین» + «چ» → «چ» (چ) نیشگون!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان pincier که با انگلیسی pinch (نیشگون گرفتن) مرتبط است.

     

    1. To pinch means to take a piece of skin between one’s fingers and squeeze.

    (تو پینْچ میِنْز تو تِیک ا پیس آو اِسْکین بِتوین وانْز فینْگِرْز اَند اِسْکویز.)

    نیشگون گرفتن یعنی گرفتن تکه‌ای از پوست بین انگشتان و فشردن آن.

    2. I pinched my nose, so I couldn’t smell the odor from the garbage.

    (آی پینْچْت مای نُوز، سو آی کُودْنْت اِسْمِل دِی اُودِر فرام دِ گارْبِج.)

    بینی‌ام را گرفتم تا بوی زباله‌ها را حس نکنم.

     

     

    16. prevalent (پْرِوَلِنْت): رایج، شایع [صفت]

    تجزیه: prevalent = pre (پیش) + val (قوی بودن) + ent → چیزی که قدرت دارد

    کدینگ: «پْرِوَلِنْت» = «پری» + «ولنت» → «ولنت» (ولنت) رایج!

    ریشه‌یابی: از لاتinus praevalens که از praevalere (قوی‌تر بودن، غالب بودن) از prae- (پیش) + valere (قوی بودن) به معنی «رایج، شایع» گرفته شده است.

     

    1. When something is prevalent, it is common.

    (وِن سامْثینگ ایز پْرِوَلِنْت، ایت ایز کامِن.)

    وقتی چیزی رواج دارد، معمولی است.

    2. Growing a beard is more prevalent in some countries than in others.

    (گْروینگ ا بیرْد ایز مور پْرِوَلِنْت این سام کانْتریز دَن این اَذِرْز.)

    ریش داشتن در برخی کشورها بیشتر از دیگر کشورها رایج است.

     

     

    17. quantum (کوانْتَم): کوانتومی [صفت]

    تجزیه: quantum = quant (چقدر) + um → مقدار

    کدینگ: «کوانْتَم» = «کوانتوم» → فیزیک کوانتوم!

    ریشه‌یابی: از لاتinus quantum (چه مقدار) که با انگلیسی quantum (مقدار، کوانتوم) مرتبط است.

     

    1. When something is quantum, it relates to the behavior of atomic particles.

    (وِن سامْثینگ ایز کوانْتَم، ایت رِلِیتْس تو دِ بیْهِیویور آو اَتَمیک پارْتیکِلْز.)

    وقتی چیزی کوانتومی باشد، به رفتار ذرات اتمی مربوط می‌شود.

    2. The physics student studied quantum mechanics.

    (دِ فیزیکْس اِستودِنْت اِسْتادید کوانْتَم مِکَنیکْس.)

    دانشجوی فیزیک، مکانیک کوانتوم خواند.

     

     

    18. ratio (رِیشو): نسبت [اسم]

    تجزیه: ratio = rat + io → شبیه «ریشو» که رابطه‌ی عددی است

    کدینگ: «رِیشو» = «ری» + «شو» → «شو» (نشان) نسبت!

    ریشه‌یابی: از لاتinus ratio (حساب، نسبت) که با انگلیسی ration (جیره، نسبت) مرتبط است.

     

    1. A ratio is a relationship between two things expressed in numbers or amounts.

    (ا رِیشو ایز ا رِلِیشِنْشیپ بِتوین تو تینگز اِکْسْپْرِسْت این نامْبِرْز اُر اَماونْتْز.)

    نسبت، رابطه‌ای است بین دو چیز که با عدد یا مقدار بیان می‌شوند.

    2. The boy to girl ratio is one to three.

    (دِ بوی تو گِرل رِیشو ایز وان تو ثری.)

    نسبت پسر به دختر یک به سه است.

     

     

    19. spiral (اِسْپایْرَل): مارپیچ [اسم]

    تجزیه: spiral = spir (نفس) + al → چیزی که می‌چرخد

    کدینگ: «اِسْپایْرَل» = «اسپایرال» → مارپیچ!

    ریشه‌یابی: از یونانی speira (پیچ، حلقه) که با انگلیسی spiral (مارپیچ) مرتبط است.

     

    1. A spiral is a shape which winds round and round as if around a cylinder.

    (ا اِسْپایْرَل ایز ا شِیپ ویچ وایْنْدْز راوند اَند راوند اَز اِف اَراوند ا سیلینْدِر.)

    مارپیچ به شکلی گفته می‌شود که به دور استوانه‌ی فرضی می‌پیچد.

    2. A strand of DNA looks like two interlocking spirals.

    (ا اِسْتْرَند آو دی اِن اِی لوکْس لایْک تو اینْتِرلاکینگ اِسْپایْرَلْز.)

    یک رشته‌ی DNA شبیه دو مارپیچ به‌هم‌پیوسته است.

     

     

    20. viral (وایْرَل): ویروسی [صفت]

    تجزیه: viral = virus (ویروس) + al → مربوط به ویروس

    کدینگ: «وایْرَل» = «وایرال» → ویروسی!

    ریشه‌یابی: از virus (ویروس) که از لاتinus virus (زهر، سم) به معنی «مربوط به ویروس» گرفته شده است.

     

    1. When something is viral, it is a disease or infection that is caused by a virus.

    (وِن سامْثینگ ایز وایْرَل، ایت ایز ا دیزیز اُر اینْفِکْشِن دَت ایز کازْد بای ا وایْرَس.)

    وقتی چیزی ویروسی باشد، یک بیماری یا عفونت است که ویروس آن را ایجاد می‌کند.

    2. The girl was in bed for a week when she had a viral infection.

    (دِ گِرل واز این بِد فُر ا ویک وِن شی هَد ا وایْرَل اینْفِکْشِن.)

    این دختر زمانی که دچار عفونت ویروسی شد، یک هفته در تخت‌خواب بود.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.