• ریش سیاه(واژگان)

    Unit 10

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 10

     

    بخش ۱۰

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. citizen (سیتیزِن): شهروند [اسم]

    تجزیه: citizen = city (شهر) + zen (ساکن) → ساکن شهر

    کدینگ: «سیتیزِن» = «سیتی» + «زِن» → «سیتی» (شهر) نشین!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان citeain که از cité (شهر) + -ain (پسوند) به معنی «ساکن شهر» گرفته شده است.

     

    1. A citizen is someone who lives in a certain place.

    (ا سیتیزِن ایز سامْوان هو لیوْز این ا سِرْتِن پِلِیس.)

    شهروند کسی است که در یک مکان خاص زندگی می‌کند.

    2. Carlos was born in Spain. He is a Spanish citizen.

    (کارلوس واز بورْن این اِسْپِین. هی ایز ا اِسْپَنیش سیتیزِن.)

    کارلوس در اسپانیا به دنیا آمد. او شهروند اسپانیا است.

     

     

    2. council (کاونْسِل): شورا [اسم]

    تجزیه: council = coun (با هم) + cil (جمع شدن) → جمع شدن برای مشورت

    کدینگ: «کاونْسِل» = «کاون» + «سیل» → «کاون» (کوه) شورا!

    ریشه‌یابی: از لاتین concilium که از com- (با هم) + calare (جمع کردن، صدا زدن) به معنی «جمع شدن برای مشورت» گرفته شده است.

     

    1. A council is a group of people who run a city or town.

    (ا کاونْسِل ایز ا گْروپ آو پیپَل هو ران ا سیتی اُر تاون.)

    شورا گروهی از مردم است که شهر بزرگ یا کوچکی را اداره می‌کنند.

    2. The council met to discuss the new laws for the city.

    (دِ کاونْسِل مِت تو دیسْکاس دِ نیو لاز فُر دِ سیتی.)

    اعضای شورا با هم دیدار کردند تا قوانین جدید شهر را مورد بحث قرار دهند.

     

     

    3. declare (دیکْلِیر): بیان کردن [فعل]

    تجزیه: declare = de (کاملاً) + clare (روشن) → کاملاً روشن کردن

    کدینگ: «دیکْلِیر» = «دی» + «کلیر» → «کلیر» (روشن) کن!

    ریشه‌یابی: از لاتین declarare که از de- (کاملاً) + clarare (روشن کردن) از clarus (روشن) به معنی «کاملاً روشن کردن» گرفته شده است.

     

    1. To declare is to say something officially.

    (تو دیکْلِیر ایز تو سِی سامْثینگ اَفیشَلی.)

    بیان کردن یعنی چیزی را رسماً گفتن.

    2. I declared my love for him.

    (آی دیکْلِیرْد مای لاو فُر هیم.)

    من عشقم به او را اظهار کردم.

     

     

    4. enormous (اینورْمَس): عظیم [صفت]

    تجزیه: enormous = e (بیرون) + norm (هنجار) + ous → خارج از هنجار، بزرگ

    کدینگ: «اینورْمَس» = «این» + «ورمس» → «ورمس» (ورم) کرده، عظیم!

    ریشه‌یابی: از لاتین enormis که از e- (بیرون) + norma (هنجار، قاعده) به معنی «خارج از قاعده، عظیم» گرفته شده است.

     

    1. Enormous people or things are very large.

    (اینورْمَس پیپَل اُر تینگز آر وِری لارْج.)

    افراد یا چیزهای enormous خیلی بزرگ هستند.

    2. My dog looks enormous next to yours.

    (مای داگ لوکْس اینورْمَس نِکْسْت تو یورْز.)

    سگ من در کنار سگ تو خیلی بزرگ به نظر می‌رسد.

     

     

    5. extraordinary (اِکْسْتروردِنِری): فوق‌العاده [صفت]

    تجزیه: extraordinary = extra (بیشتر) + ordinary (معمولی) → فراتر از معمولی

    کدینگ: «اِکْسْتروردِنِری» = «اکسترا» + «اردینری» → «اکسترا» (اضافی) فوق‌العاده!

    ریشه‌یابی: از لاتین extraordinarius که از extra (بیرون، فراتر) + ordinarius (معمولی) به معنی «فراتر از معمولی» گرفته شده است.

     

    1. Extraordinary things are amazing.

    (اِکْسْتروردِنِری تینگز آر اَمِیزینگ.)

    چیزهای فوق‌العاده شگفت‌آورند.

    2. The fireman who rescued the girl was extraordinary.

    (دِ فایِرْمَن هو رِسْکیوْد دِ گِرْل واز اِکْسْتروردِنِری.)

    آتش‌نشانی که دختر را نجات داد فوق‌العاده بود.

     

     

    6. fog (فاگ): مه [اسم]

    تجزیه: fog = fo + g → شبیه «فاگ» که مه غلیظ است

    کدینگ: «فاگ» = «فا» + «گ» → «گ» (گ) مه غلیظ!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان fogga (علف بلند، خزه) که بعداً به معنی «مه» تغییر کرد.

     

    1. Fog is a thick cloud that is near the ground or water.

    (فاگ ایز ا تیک کلاود دَت ایز نیر دِ گراوند اُر واتِر.)

    مه ابر غلیظی است که نزدیک سطح زمین یا آب است.

    2. I did not want to drive in the thick fog.

    (آی دید نات وانت تو دْرایْو این دِ تیک فاگ.)

    نمی‌خواستم در مه غلیظ رانندگی کنم.

     

     

    7. funeral (فیونِرَل): مراسم تدفین [اسم]

    تجزیه: funeral = funer (مرگ) + al → مربوط به مرگ

    کدینگ: «فیونِرَل» = «فیون» + «رل» → «رل» (رل) مرد، مراسم گرفتن!

    ریشه‌یابی: از لاتین funus (مرگ، تدفین) که با انگلیسی funeral (مراسم تدفین) مرتبط است.

     

    1. A funeral is a ceremony that takes place after a person dies.

    (ا فیونِرَل ایز ا سِرِمَنی دَت تِیکْس پِلِیس آفْتِر ا پِرْسِن دایْز.)

    مراسم تدفین مراسمی است که بعد از اینکه کسی بمیرد برگزار می‌شود.

    2. They had a funeral for the soldier who died during the war.

    (دِی هَد ا فیونِرَل فُر دِ سولْجِر هو دایْد دیورینگ دِ وار.)

    برای آن سربازی که در جنگ مُرد مراسم تدفین گرفتند.

     

     

    8. giant (جایِنت): غول‌پیکر [صفت]

    تجزیه: giant = gi + ant → شبیه «جاینت» که یعنی بزرگ

    کدینگ: «جایِنت» = «جای» + «نت» → «نت» (نت) غول‌پیکره!

    ریشه‌یابی: از یونانی gigas (غول، زمین‌زاد) که در اساطیر یونان به غول‌هایی گفته می‌شد که از زمین زاده شدند.

     

    1. Giant means very big.

    (جایِنت میِنْز وِری بیگ.)

    giant یعنی خیلی بزرگ.

    2. The giant truck got in my way.

    (دِ جایِنت تْراک گات این مای وَی.)

    کامیونِ غول‌پیکر سر راه من قرار گرفت.

     

     

    9. impression (ایمْپْرِشِن): گمان، برداشت [اسم]

    تجزیه: impression = im (درون) + press (فشار) + ion → فشاری که در ذهن می‌ماند

    کدینگ: «ایمْپْرِشِن» = «ایم» + «پرشن» → «پرشن» (فشار) ذهن!

    ریشه‌یابی: از لاتین impressio که از imprimere از in- (درون) + premere (فشار دادن) به معنی «فشاری که در ذهن می‌ماند» گرفته شده است.

     

    1. An impression is the way of thinking about someone or something.

    (اَن ایمْپْرِشِن ایز دِ وَی آو سینکینگ اَباوت سامْوان اُر سامْثینگ.)

    impression طرز فکر نسبت به کسی یا چیزی است.

    2. Most people’s first impression of Dr. Giani is that he is mean.

    (موست پیپَلْز فِرْسْت ایمْپْرِشِن آو داکْتِر جیانی ایز دَت هی ایز مین.)

    گمان اول بیشتر مردم از دکتر جیانی این است که او آدم بدجنسی است.

     

     

    10. intention (اینْتِنْشِن): قصد [اسم]

    تجزیه: intention = in (به سمت) + tent (کشیده شدن) + ion → ذهن به سمت چیزی کشیده می‌شود

    کدینگ: «اینْتِنْشِن» = «این» + «تنشن» → «تنشن» (تنش) قصد داره!

    ریشه‌یابی: از لاتین intentio که از intendere (قصد کردن، توجه کردن) از in- (به سمت) + tendere (کشیدن) به معنی «ذهن به سمت چیزی کشیده شدن» گرفته شده است.

     

    1. An intention is what a person plans to do.

    (اَن اینْتِنْشِن ایز وات ا پِرْسِن پْلَنْز تو دو.)

    نیت یعنی فرد قصد انجام کاری را دارد.

    2. Do you have good intentions?

    (دو یو هَو گود اینْتِنْشِنْز؟)

    آیا نیت خوبی دارید؟

     

     

    11. mad (مَد): خشمگین، دیوانه [صفت]

    تجزیه: mad = ma + d → شبیه «مد» که یعنی عصبانی

    کدینگ: «مَد» = «م» + «د» → «د» (د) از دستش مده!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان gemædde (دیوانه، خشمگین) که با آلمانی verrückt (دیوانه) مرتبط است.

     

    1. A mad person or animal is angry.

    (ا مَد پِرْسِن اُر آنیمِل ایز اَنگْری.)

    یک فرد یا حیوانِ خشمگین، عصبانی است.

    2. Mother got mad when I didn’t listen to her.

    (مَذِر گات مَد وِن آی دیدِنْت لیسِن تو هِر.)

    وقتی به حرف مادرم گوش ندادم از دستم خشمگین شد.

     

     

    12. ought (اوت): باید، بایستی [فعل]

    تجزیه: ought = ou + ght → شبیه «اوت» که یعنی باید

    کدینگ: «اوت» = «او» + «ت» → «ت» (تو) باید انجام بدی!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان ahte (مالک بودن) که بعداً به معنی «باید» تغییر کرد.

     

    1. If you ought to do an action, it is the right thing to do.

    (اِف یو اوت تو دو اَن اَکْشِن، ایت ایز دِ رایت تینگ تو دو.)

    اگر باید کاری را انجام بدی، کار درست و به جایی است که باید انجام دهی.

    2. I ought to take my library books back.

    (آی اوت تو تیک مای لایْبْرِری بوکْز بَک.)

    من باید کتاب‌های کتابخانه‌ام را پس بدهم.

     

     

    13. resist (ریزیسْت): مقاومت کردن [فعل]

    تجزیه: resist = re (برگشت) + sist (ایستادن) → ایستادن در برابر

    کدینگ: «ریزیسْت» = «ری» + «زیست» → «زیست» (زندگی) مقاومت کن!

    ریشه‌یابی: از لاتین resistere که از re- (برگشت) + sistere (ایستادن) به معنی «ایستادن در برابر» گرفته شده است.

     

    1. To resist something is to fight against it.

    (تو ریزیسْت سامْثینگ ایز تو فایت اَگِینْسْت ایت.)

    مقاومت کردن در برابر چیزی یعنی جنگیدن و مبارزه در برابر آن.

    2. He resisted the treatment at the hospital.

    (هی ریزیسْتِد دِ تْرِیتْمِنْت اَت دِ هاسْپیتِل.)

    او در بیمارستان در برابر درمان مقاومت می‌کرد.

     

     

    14. reveal (ریویل): آشکار کردن، فاش کردن [فعل]

    تجزیه: reveal = re (برگشت) + veal (پوشاندن) → پوشش را برداشتن

    کدینگ: «ریویل» = «ری» + «ویل» → «ویل» (ویل) راز رو فاش کرد!

    ریشه‌یابی: از لاتین revelare که از re- (برگشت) + velare (پوشاندن) از velum (پرده) به معنی «پوشش را برداشتن» گرفته شده است.

     

    1. To reveal is to show something.

    (تو ریویل ایز تو شو سامْثینگ.)

    آشکار کردن یعنی نشان دادن چیزی.

    2. I will reveal where I hid the candy bar.

    (آی ویل ریویل وِر آی هید دِ کَندی بار.)

    اینکه شکلات را کجا قایم کردم را آشکار می‌کنم.

     

     

    15. rid (رید): خلاص شدن [فعل]

    تجزیه: rid = ri + d → شبیه «رید» که یعنی رهایی

    کدینگ: «رید» = «ری» + «د» → «د» (د) از شرش خلاص شو!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان ryddan (پاک کردن، آزاد کردن) که با آلمانی reiten (سوار شدن) مرتبط است.

     

    1. To rid is to make a place free from something or someone.

    (تو رید ایز تو مِیک ا پِلِیس فری فرام سامْثینگ اُر سامْوان.)

    to rid یعنی جایی را از چیزی یا کسی عاری کردن.

    2. We rid our home of mice by using traps.

    (وی رید آوِر هوم آو مایْس بای یوزینگ تْرَپْز.)

    ما با استفاده از تله خانه‌مان را از شر موش‌ها خلاص کردیم.

     

     

    16. sword (سورد): شمشیر [اسم]

    تجزیه: sword = sw + ord → شبیه «سورد» که سلاح تیز است

    کدینگ: «سورد» = «سو» + «رد» → «رد» (رد) شمشیر زد!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان sweord که با آلمانی Schwert (شمشیر) مرتبط است.

     

    1. A sword is a long sharp weapon.

    (ا سورد ایز ا لانگ شارْپ وِپِن.)

    شمشیر سلاحی بلند و تیز است.

    2. They used to use swords in battles in ancient times.

    (دِی یوزْد تو یوز سورْدْز این بَتِلْز این اِنْشِنْت تایْمْز.)

    در زمان‌های قدیم در نبردها از شمشیر استفاده می‌کردند.

     

     

    17. tale (تِیل): داستان، قصه [اسم]

    تجزیه: tale = ta + le → شبیه «تیل» که یعنی داستان

    کدینگ: «تِیل» = «تی» + «ل» → «ل» (ل) قصه تعریف کن!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان talu (شمارش، حساب، داستان) که با آلمانی Zahl (عدد) مرتبط است.

     

    1. A tale is a story.

    (ا تِیل ایز ا استوری.)

    tale یک قصه است.

    2. She told her two friends about the wild tale of her day.

    (شی تالْد هِر تو فْرِنْدْز اَباوت دِ وایْلد تِیل آو هِر دِی.)

    او ماجرای پرهیجانِ روزش را برای دو دوستش تعریف کرد.

     

     

    18. trap (تْرَپ): به دام انداختن [فعل]

    تجزیه: trap = tr + ap → شبیه «ترپ» که یعنی گرفتار کردن

    کدینگ: «تْرَپ» = «تر» + «پ» → «پ» (پا) توی تله!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان træppe (تله، دام) که با هلندی trap (تله) مرتبط است.

     

    1. To trap people or animals is to capture them, so they cannot get away.

    (تو تْرَپ پیپَل اُر آنیمِلْز ایز تو کَپْچِر دِم، سو دِی کانَت گِت اِوِی.)

    به دام انداختنِ آدم‌ها یا حیوانات یعنی آن‌ها را بگیرید تا نتوانند فرار کنند.

    2. We trapped butterflies in a net.

    (وی تْرَپْت بَتَرْفْلایْز این ا نِت.)

    ما پروانه‌ها را در یک تور به دام انداختیم.

     

     

    19. trial (تْرایِل): محاکمه [اسم]

    تجزیه: trial = tri + al → شبیه «ترایال» که یعنی آزمایش، محاکمه

    کدینگ: «تْرایِل» = «ترای» + «ل» → «ل» (ل) محاکمه شد!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان trial که از trier (آزمایش کردن، جدا کردن) از لاتین terere (ساییدن) گرفته شده است.

     

    1. A trial is the way a court discovers if a person is guilty or innocent.

    (ا تْرایِل ایز دِ وَی ا کورْت دیسْکاوِرْز اِف ا پِرْسِن ایز گیلْتی اُر اینوسِنْت.)

    محاکمه راهی است که دادگاه با آن در می‌یابد کسی گناهکار است یا بی‌گناه.

    2. He went on trial for robbing the bank.

    (هی وِنت آن تْرایِل فُر رابینگ دِ بَنْک.)

    او به خاطر سرقت از بانک مورد محاکمه قرار گرفت.

     

     

    20. violent (وایْلِنْت): خشن [صفت]

    تجزیه: violent = vio (زور) + lent → پر از زور

    کدینگ: «وایْلِنْت» = «وای» + «لنت» → «لنت» (لنت) خشنه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus violentus که از vis (قدرت، زور) به معنی «پر از زور، خشن» گرفته شده است.

     

    1. A violent person or animal uses force to hurt others.

    (ا وایْلِنْت پِرْسِن اُر آنیمِل یوزِز فورْس تو هَرْت اَذِرْز.)

    یک فرد یا حیوانِ خشن، از زور برای صدمه زدن به دیگران استفاده می‌کند.

    2. The man was put into jail because he was violent.

    (دِ مَن واز پوت اینتو جِیل بیکاز هی واز وایْلِنْت.)

    مرد به خاطر خشونت به زندان انداخته شد.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.