Unit 19
Vocabulary
واژگان
Unit 19
بخش ۱۹
Word list
لیست کلمات
—
1. astrology (اَسترالَجی): ستارهشناسی، اختربینی [اسم]
تجزیه: astrology = astro (ستاره) + logy (شناخت) → شناخت ستارهها
کدینگ: «اَسترالَجی» = «استرو» + «لجی» → «لجی» (لج) ستارهشناسی!
ریشهیابی: از یونانی astrologia که از astron (ستاره) + logos (شناخت) به معنی «شناخت ستارهها، اختربینی» گرفته شده است.
1. Astrology is the study of the stars in the belief that they influence people’s lives.
(اَسترالَجی ایز دِ اِسْتادی آو دِ استارْز این دِ بِلِیف دَت دِی اینْفلوئِنْس پیپَلْز لایْوْز.)
ستارهشناسی علم مطالعهی ستارهها است با این باور که آنها بر زندگی افراد تأثیر میگذارند.
2. Jack, who studies astrology, believes that the stars can predict the future.
(جَک، هو اِسْتادیز اَسترالَجی، بِلِیوْز دَت دِ استارْز کَن پْرِدیکْت دِ فیوچِر.)
جک، که ستارهشناسی میخواند، معتقد است که ستارهها میتوانند آینده را پیشبینی کنند.
—
2. couple (کاپِل): زوج، جفت [اسم]
تجزیه: couple = cou + ple → دو چیز که به هم مربوطند
کدینگ: «کاپِل» = «کا» + «پل» → «پل» (پل) دو تا!
ریشهیابی: از لاتinus copula که از co- (با هم) + apere (بستن) به معنی «جفت، زوج» گرفته شده است.
1. A couple is made of two things that go together.
(ا کاپِل ایز مِید آو تو تینگز دَت گو توگِدِر.)
زوج از دو چیز ساخته شده است که با یکدیگر ارتباط دارند.
2. There were a couple of problems I had to solve.
(دِیر وِر ا کاپِل آو پرابْلِمْز آی هَد تو سالْو.)
دو مشکل وجود داشت که باید آنها را حل میکردم.
—
3. deviate (دیوِیت): منحرف شدن [فعل]
تجزیه: deviate = de (جدا) + vi (راه) + ate → از راه جدا شدن
کدینگ: «دیوِیت» = «دی» + «ویت» → «ویت» (ویت) از راه خارج شد!
ریشهیابی: از لاتinus deviatus که از deviare (از راه خارج شدن) از de- (جدا) + via (راه) به معنی «منحرف شدن» گرفته شده است.
1. To deviate is to move away from your proper course.
(تو دیوِیت ایز تو موو اِوِی فرام یور پراپِر کورْس.)
منحرف شدن یعنی دور شدن از مسیر مناسب خود.
2. Very few deviate much from the average.
(وِری فیو دیوِیت ماچ فرام دِی اَوِرِج.)
نسبت به میانگین، تعداد بسیار کمی منحرف میشوند.
—
4. differentiate (دیفِرِنْشِیت): تمایز دادن [فعل]
تجزیه: differentiate = differ (متفاوت) + entiate → متفاوت کردن
کدینگ: «دیفِرِنْشِیت» = «دیفرنشییت» → فرق بذار!
ریشهیابی: از differ (متفاوت بودن) که از لاتinus differre از dis- (جدا) + ferre (حمل کردن) به معنی «تمایز دادن» گرفته شده است.
1. To differentiate things or people is to show the difference between them.
(تو دیفِرِنْشِیت تینگز اُر پیپَل ایز تو شو دِ دیفْرِنْس بِتوین دِم.)
تمایز دادن بین چیزها یا افراد نشان دادن تفاوت بین آنها است.
2. It was hard to differentiate between the identical twins.
(ایت واز هارْد تو دیفِرِنْشِیت بِتوین دِی آیدِنتیکَل تْوینْز.)
تشخیص دادن دوقلوهای همسان سخت بود.
—
5. disrupt (دیسْرَپْت): مختل کردن [فعل]
تجزیه: disrupt = dis (جدا) + rupt (شکستن) → شکستن و جدا کردن
کدینگ: «دیسْرَپْت» = «دیس» + «رپت» → «رپت» (رپ) مختل کرد!
ریشهیابی: از لاتinus disruptus که از disrumpere (شکستن، از هم پاشیدن) از dis- (جدا) + rumpere (شکستن) به معنی «مختل کردن» گرفته شده است.
1. To disrupt something or someone is to prevent them from working.
(تو دیسْرَپْت سامْثینگ اُر سامْوان ایز تو پْرِوِنْت دِم فرام وَرْکینگ.)
مختل کردن کاری یا شخصی یعنی ممانعت او از انجام کارش.
2. The loud crash disrupted the class lecture.
(دِ لاوْد کْرَش دیسْرَپْتِد دِ کْلاس لِکْچِر.)
صدای بلند سخنرانی در کلاس را مختل کرد.
—
6. equation (ایکْوِیژِن): معادله [اسم]
تجزیه: equation = equ (برابر) + ation → برابر کردن
کدینگ: «ایکْوِیژِن» = «ایکویژن» → معادله ریاضی!
ریشهیابی: از لاتinus aequatio که از aequare (برابر کردن) از aequus (برابر) به معنی «معادله» گرفته شده است.
1. An equation is a math operation to determine the value of something.
(اَن ایکْوِیژِن ایز ا مَت آپِرِیشِن تو دیتِرْمین دِ وَلیو آو سامْثینگ.)
معادله عملیات ریاضیای برای تعیین مقدار چیزی است.
2. I used the Pythagorean theorem to solve the equation.
(آی یوزْد دِ پایْثَگورین ثیورم تو سالْو دِی ایکْوِیژِن.)
من برای حل معادله از قضیهی فیثاغورث استفاده کردم.
—
7. err (اِر): خطا کردن [فعل]
تجزیه: err = e + rr → شبیه «ار» که اشتباه است
کدینگ: «اِر» = «اِ» + «ر» → «ر» (ر) اشتباه کرد!
ریشهیابی: از لاتinus errare (سرگردان شدن، اشتباه کردن) که با انگلیسی err (خطا کردن) مرتبط است.
1. To err means to make a mistake.
(تو اِر میِنْز تو مِیک ا میسْتِیک.)
خطا کردن یعنی اشتباه کردن.
2. The pilot erred in his estimate of the time it would take to make the trip.
(دِ پایلَت اِرْد این هیز اِسْتیمیت آو دِ تایْم ایت وود تِیک تو مِیک دِ تْریپ.)
خلبان در تخمین زمانی که برای انجام این سفر لازم است، اشتباه کرد.
—
8. erroneous (یروینیَس): اشتباهی، نادرست [صفت]
تجزیه: erroneous = err (خطا) + oneous → پر از خطا
کدینگ: «یروینیَس» = «ارو» + «نیس» → «نیس» (نیس) اشتباهی!
ریشهیابی: از err (خطا کردن) که از لاتinus errare (سرگردان شدن، اشتباه کردن) به معنی «اشتباهی، نادرست» گرفته شده است.
1. When something is erroneous, it is incorrect or only partly correct.
(وِن سامْثینگ ایز یروینیَس، ایت ایز اینْکِرِکْت اُر اونْلی پارْتلی کِرِکْت.)
وقتی چیزی اشتباهی باشد، نادرست است یا فقط تا حدی درست است.
2. The child held the erroneous belief that time machines were real.
(دِ چایْلد هِلْد دِی یروینیَس بِلِیف دَت تایْم مَشینْز وِر ریل.)
کودک این باور غلط را داشت که ماشینهای زمان واقعی هستند.
—
9. frantic (فْرَنْتیک): آشفته، پریشان [صفت]
تجزیه: frantic = frant + ic → شبیه «فرنتیک» که دیوانهوار است
کدینگ: «فْرَنْتیک» = «فرانتیک» → دیوانهوار!
ریشهیابی: از یونانی phrenitikos که از phrenitis (التهاب مغز) از phren (ذهن، دیافراگم) به معنی «آشفته، پریشان» گرفته شده است.
1. If people or things are frantic, they behave in a wild way because they are frightened.
(اِف پیپَل اُر تینگز آر فْرَنْتیک، دِی بیْهِیو این ا وایْلْد وَی بیکاز دِی آر فْرایتِنْد.)
اگر مردم یا چیزهایی آشفته باشند، رفتار وحشیانهای دارند چون ترسیدهاند.
2. The cat became frantic when I tried to give it a bath.
(دِ کَت بیکِیم فْرَنْتیک وِن آی تْرایْد تو گیو ایت ا باث.)
وقتی سعی کردم گربه را حمام کنم، آشفته شد.
—
10. inadvertent (اینَدْوِرْتِنْت): سهوی، غیرعمد [صفت]
تجزیه: inadvertent = in (نفی) + advertent (توجهکننده) → بدون توجه
کدینگ: «اینَدْوِرْتِنْت» = «این» + «دورتنت» → «دورتنت» (دورت) سهوی!
ریشهیابی: از in- (نفی) + advertent (توجهکننده) از لاتinus advertere (توجه کردن) از ad- (به سمت) + vertere (چرخیدن) به معنی «سهوی، غیرعمد» گرفته شده است.
1. When an action is inadvertent, it is done without realizing what you are doing.
(وِن اَن اَکْشِن ایز اینَدْوِرْتِنْت، ایت ایز دَن ویتاوت ریلایْزینگ وات یو آر دوینگ.)
وقتی عملی سهوی باشد، بدون اینکه متوجه شوید چه میکنید، انجام میشود.
2. She made an inadvertent error when she knocked over the nail polish.
(شی مِید اَن اینَدْوِرْتِنْت اِرِر وِن شی ناکْت اووِر دِ نِیل پالیش.)
او وقتی لاک ناخن را چپه کرد، خطایی سهوی انجام داد.
—
11. improvise (ایمْپروایْز): بداهه ساختن [فعل]
تجزیه: improvise = im (نفی) + provise (پیشبینی) → بدون پیشبینی
کدینگ: «ایمْپروایْز» = «ایم» + «پروایز» → «پروایز» (تهیه) بداهه!
ریشهیابی: از فرانسوی improviser که از ایتالیایی improvvisare از in- (نفی) + proviso (پیشبینی شده) به معنی «بداهه ساختن» گرفته شده است.
1. To improvise something is to do it with whatever is available or without planning.
(تو ایمْپروایْز سامْثینگ ایز تو دو ایت ویت واتِوِر ایز اِویلِبِل اُر ویتاوت پْلَنینگ.)
بداهه ساختن یعنی چیزی را با هر آنچه در دسترس است یا بدون برنامهریزی انجام دهید.
2. There was no meat for the pizza, so we improvised with what was in the fridge.
(دِیر واز نو میت فُر دِ پیتْسا، سو وی ایمْپروایْزْد ویت وات واز این دِ فْرِج.)
هیچ گوشتی برای پیتزا وجود نداشت، بنابراین با آنچه در یخچال بود بداهه آن را ساختیم.
—
12. latitude (لَتیتود): عرض جغرافیایی [اسم]
تجزیه: latitude = lat (پهن) + itude → پهنا
کدینگ: «لَتیتود» = «لتی» + «تود» → «تود» (تود) عرض جغرافیایی!
ریشهیابی: از لاتinus latitudo که از latus (پهن، گسترده) به معنی «پهنا، عرض جغرافیایی» گرفته شده است.
1. The latitude of a place is its distance from the equator.
(دِ لَتیتود آو ا پِلِیس ایز ایتْس دیسْتِنْس فرام دِی ایکْویتِر.)
عرض جغرافیاییِ یک مکان، فاصلهی آن با خط استوا است.
2. The device was able to tell the traveler his exact latitude.
(دِ دِوایْس واز ایبِل تو تِل دِ تْرَوِلِر هیز اِگزَکْت لَتیتود.)
این دستگاه قادر بود عرض جغرافیایی دقیق مسافر را به او اعلام کند.
—
13. mariner (مَرینِر): ملوان، دریانورد [اسم]
تجزیه: mariner = marin (دریا) + er → کسی که در دریا کار میکند
کدینگ: «مَرینِر» = «مرین» + «ر» → «ر» (ر) دریانورد!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان marinier که از لاتinus marinus (دریایی) از mare (دریا) به معنی «ملوان، دریانورد» گرفته شده است.
1. A mariner is a sailor.
(ا مَرینِر ایز ا سِیلِر.)
ملوان یک دریانورد است.
2. The old mariner used his telescope to find the shore.
(دِی اُولْد مَرینِر یوزْد هیز تِلِسکوپ تو فایْند دِ شور.)
ملوان پیر با استفاده از تلسکوپش ساحل را پیدا کرد.
—
14. multitude (مالْتیتود): انبوه، تعداد زیاد [اسم]
تجزیه: multitude = multi (چند) + tude → تعداد زیاد
کدینگ: «مالْتیتود» = «مالتی» + «تود» → «تود» (تود) انبوه!
ریشهیابی: از لاتinus multitudo که از multus (بسیار، زیاد) به معنی «انبوه، تعداد زیاد» گرفته شده است.
1. A multitude of things or people is a very large number of them.
(ا مالْتیتود آو تینگز اُر پیپَل ایز ا وِری لارْج نامْبِر آو دِم.)
انبوهی از اشیا یا افراد، تعداد بسیار زیادی از آنها است.
2. A multitude of people were waiting at the airport.
(ا مالْتیتود آو پیپَل وِر وِیتینگ اَت دِی اِیرپورْت.)
تعداد زیادی از مردم در فرودگاه منتظر بودند.
—
15. nuisance (نیوسِنْس): آزار، دردسر [اسم]
تجزیه: nuisance = nui (آزار) + sance → چیزی که آزار میدهد
کدینگ: «نیوسِنْس» = «نیو» + «سنس» → «سنس» (سنس) آزاردهنده!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان nuisance که از nuire (آزار دادن) از لاتinus nocere (آسیب رساندن) به معنی «آزار، دردسر» گرفته شده است.
1. A nuisance is a person or thing that is annoying or causes a lot of problems.
(ا نیوسِنْس ایز ا پِرْسِن اُر تینگ دَت ایز اَنُویینگ اُر کازِز ا لات آو پرابْلِمْز.)
آزار شخص یا چیزی است که آزاردهنده باشد یا مشکلات زیادی ایجاد کند.
2. The teenager considered her noisy little brothers to be quite a nuisance.
(دِ تینِیجِر کَنْسیدِرْد هِر نویزی لیتِل بْرَذِرْز تو بی کْوایت ا نیوسِنْس.)
نوجوان، برادران کوچک پر سروصدایش را کاملاً آزاردهنده میدانست.
—
16. permanence (پِرْمِنِنْس): دوام، ماندگاری [اسم]
تجزیه: permanence = per (کاملاً) + man (ماندن) + ence → همیشه ماندن
کدینگ: «پِرْمِنِنْس» = «پرم» + «ننس» → «ننس» (ننس) ماندگاری!
ریشهیابی: از permanent (دائمی) که از لاتinus permanens از permanere (همیشه ماندن) از per- (کاملاً) + manere (ماندن) به معنی «دوام، ماندگاری» گرفته شده است.
1. The permanence of something is its ability to last forever.
(دِ پِرْمِنِنْس آو سامْثینگ ایز ایتْس اَبیلِتی تو لاسْت فُرِوِر.)
دوام چیزی توانایی ماندگاری آن برای همیشه است.
2. Poor results threaten the permanence of the new system.
(پور ریزالْتْس ثْرِتِن دِ پِرْمِنِنْس آو دِ نیو سیسْتَم.)
نتایج ضعیف، ماندگاری سیستم جدید را تهدید میکند.
—
17. revolve (ریوَلْو): چرخیدن، حول چیزی بودن [فعل]
تجزیه: revolve = re (دوباره) + volve (چرخیدن) → دوباره چرخیدن
کدینگ: «ریوَلْو» = «ری» + «ولو» → «ولو» (ولو) میچرخه!
ریشهیابی: از لاتinus revolvere که از re- (دوباره) + volvere (چرخیدن) به معنی «چرخیدن، حول چیزی بودن» گرفته شده است.
1. To revolve around something is to keep it as the main feature or focus.
(تو ریوَلْو اَراوند سامْثینگ ایز تو کیپ ایت اَز دِ مِین فِیچِر اُر فوکَس.)
چرخیدن حول چیزی حفظ کردن آن بهعنوان ویژگی اصلی یا کانون توجه است.
2. My life revolves around sports.
(مای لایْف ریوَلْوْز اَراوند اِسْپورْتْس.)
زندگی من حول ورزش میچرخد.
—
18. soothe (سوذ): تسکین دادن، آرام کردن [فعل]
تجزیه: soothe = soo + the → شبیه «سوذ» که آرام کردن است
کدینگ: «سوذ» = «سو» + «ذ» → «ذ» (ذ) آرامش!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان sothe (حقیقت، درستی) که بعداً به معنی «تسکین دادن» تغییر کرد.
1. To soothe means to calm someone who is angry or upset.
(تو سوذ میِنْز تو کام سامْوان هو ایز اَنگْری اُر اَپْسِت.)
تسکین دادن یعنی آرام کردن شخصی که عصبانی یا ناراحت است.
2. The mother soothed her crying baby by rocking him in her arms.
(دِ مَذِر سوذْد هِر کْرایینگ بِیبی بای راکینگ هیم این هِر آرْمْز.)
مادر با تکان دادن کودک گریانش در آغوشش او را آرام کرد.
—
19. stranded (اِسْتْرَنْدِد): گیرافتاده، معطل [صفت]
تجزیه: stranded = strand (ساحل) + ed → به ساحل افتاده
کدینگ: «اِسْتْرَنْدِد» = «استرندد» → گیر افتاده!
ریشهیابی: از strand (ساحل) که از انگلیسی باستان strand به معنی «به ساحل افتاده، گیرافتاده» گرفته شده است.
1. If someone is stranded, they are prevented from leaving a place.
(اِف سامْوان ایز اِسْتْرَنْدِد، دِی آر پْرِوِنْتِد فرام لیوینگ ا پِلِیس.)
اگر کسی stranded باشد، از ترک مکان منع میشود.
2. When the plane left, my sister and I were stranded in China.
(وِن دِ پِلِین لِفْت، مای سیسْتِر اَند آی وِر اِسْتْرَنْدِد این چایْنا.)
وقتی هواپیما رفت، من و خواهرم در چین گیر افتادیم.
—
20. technic (تِکنیک): فن، روش [اسم]
تجزیه: technic = techn (هنر، مهارت) + ic → هنر انجام کار
کدینگ: «تِکنیک» = «تکنیک» → روش انجام کار!
ریشهیابی: از یونانی techne (هنر، مهارت) که با انگلیسی technique (تکنیک) مرتبط است.
1. A technic is a way of doing something.
(ا تِکنیک ایز ا وَی آو دوینگ سامْثینگ.)
فن روشی برای انجام کاری است.
2. There are a lot of teaching technics that are well supported by research.
(دِیر آر ا لات آو تیچینگ تِکنیکْز دَت آر وِل سَپورْتِد بای ریسِرْچ.)
تعداد زیادی فنون آموزشی وجود دارد که بهخوبی توسط تحقیقات پشتیبانی میشوند.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.