Unit 12
Vocabulary
واژگان
Unit 12
بخش ۱۲
Word list
لیست کلمات
—
1. abuse (اَبْیوز): بدرفتاری کردن [فعل]
تجزیه: abuse = ab (دور) + use (استفاده) → استفادهی نادرست
کدینگ: «اَبْیوز» = «اب» + «یوز» → «یوز» (استفاده) اشتباه!
ریشهیابی: از لاتین abusus که از ab- (دور، اشتباه) + uti (استفاده کردن) به معنی «استفادهی نادرست» گرفته شده است.
1. To abuse means to hurt someone or something on purpose.
(تو اَبْیوز میِنْز تو هَرْت سامْوان اُر سامْثینگ آن پورْپُس.)
to abuse یعنی به عمد به کسی یا چیزی صدمه بزنید.
2. The mean man abused his dog when it barked too loudly.
(دِ مین مَن اَبْیوزْد هیز داگ وِن ایت بارْکْت تو لاوْدلی.)
آن مرد بدجنس وقتی سگش خیلی بلند پارس میکرد با او بدرفتاری میکرد.
—
2. afford (اَفورْد): از پس هزینهی چیزی برآمدن [فعل]
تجزیه: afford = af (به سمت) + ford (عبور کردن) → توانایی عبور کردن از مانع مالی
کدینگ: «اَفورْد» = «اف» + «ورد» → «ورد» (ورد) هزینه رو بده!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان geforthian (به جلو بردن، توانستن) که از ge- + forth (جلو) به معنی «توانایی انجام دادن» گرفته شده است.
1. To afford something means to have enough money to pay for it.
(تو اَفورْد سامْثینگ میِنْز تو هَو ایناف مانی تو پِی فُر ایت.)
to afford something یعنی پول کافی برای پرداخت هزینهی چیزی داشته باشید.
2. I’ve been saving my money, so I can afford to buy a new bike.
(آیو بِین سِیوینگ مای مانی، سو آی کَن اَفورْد تو بای ا نیو بایْک.)
پولم را پسانداز کردهام، پس میتوانم از پس خرید یک دوچرخهی نو بربیایم.
—
3. bake (بِیک): پختن [فعل]
تجزیه: bake = ba + ke → شبیه «بیک» که یعنی پختن در فر
کدینگ: «بِیک» = «بی» + «ک» → «ک» (کیک) رو بپز!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان bacan (پختن) که با آلمانی backen (پختن) مرتبط است.
1. To bake means to cook food in an oven.
(تو بِیک میِنْز تو کُوک فود این اَن اَوِن.)
to bake یعنی غذا را در فر پختن.
2. My sister is a good cook. She bakes delicious cakes.
(مای سیسْتِر ایز ا گود کُوک. شی بِیکْس دِلیشَس کِیکْز.)
خواهرم آشپز خوبی است. کیکهای خوشمزهای میپزد.
—
4. bean (بین): لوبیا [اسم]
تجزیه: bean = bea + n → شبیه «بین» که دانهی خوراکی است
کدینگ: «بین» = «بی» + «ن» → «ن» (ن) لوبیا دوست داره!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان bean که با آلمانی Bohne (لوبیا) مرتبط است.
1. A bean is a plant seed that is good to eat.
(ا بین ایز ا پْلانْت سید دَت ایز گود تو ایت.)
لوبیا دانهی گیاهی است که خوردن آن خوب است.
2. There are many different kinds of beans to eat.
(دِیر آر مِنی دیفْرِنْت کایْندْز آو بینْز تو ایت.)
انواع مختلفی از لوبیا برای خوردن وجود دارد.
—
5. candle (کَندِل): شمع [اسم]
تجزیه: candle = cand (سفید، درخشان) + le → چیزی که نور میدهد
کدینگ: «کَندِل» = «کن» + «دل» → «دل» (دل) شمع روشن کن!
ریشهیابی: از لاتین candela که از candere (درخشیدن، سفید بودن) به معنی «چیزی که نور میدهد» گرفته شده است.
1. A candle is a stick of wax that is lit on fire for light or heat.
(ا کَندِل ایز ا اِسْتیک آو واکْس دَت ایز لیت آن فایِر فُر لایت اُر هیت.)
شمع تکهای از موم است که برای نور یا حرارت روشن میشود.
2. When the lights went out, we lit some candles.
(وِن دِ لایتْس وِنت آوت، وی لیت سام کَندِلْز.)
وقتی چراغها خاموش شد، چند شمع روشن کردیم.
—
6. convert (کَنْوِرْت): تبدیل کردن [فعل]
تجزیه: convert = con (با هم) + vert (چرخیدن) → چرخیدن به چیزی دیگر
کدینگ: «کَنْوِرْت» = «کان» + «ورت» → «ورت» (ورت) تبدیل شد!
ریشهیابی: از لاتین convertere که از com- (با هم) + vertere (چرخیدن) به معنی «چرخیدن به چیزی دیگر، تبدیل شدن» گرفته شده است.
1. To convert something means to change it into something else.
(تو کَنْوِرْت سامْثینگ میِنْز تو چِینْج ایت اینتو سامْثینگ اِلْس.)
چیزی را convert کردن یعنی آن را به چیز دیگری تبدیل کردن.
2. The man converted his messy field into a garden of flowers.
(دِ مَن کَنْوِرْتِد هیز مِسی فیلْد اینتو ا گارْدِن آو فْلائوِرْز.)
مرد زمینِ بههمریختهاش را به یک باغ گل تبدیل کرد.
—
7. debt (دِت): بدهی [اسم]
تجزیه: debt = de + bt → شبیه «دِت» که یعنی بدهکاری
کدینگ: «دِت» = «د» + «ت» → «ت» (تو) بدهکاری!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان dette که از لاتین debitum (بدهی) از debere (بدهکار بودن) گرفته شده است.
1. A debt is an amount of money that a person owes.
(ا دِت ایز اَماونْت آو مانی دَت ا پِرْسِن اوْز.)
بدهی مبلغ پولی است که کسی بدهکار است.
2. I have not paid my gas bill. I owe a debt to the gas company.
(آی هَو نات پِید مای گَس بیل. آی او ا دِت تو دِ گَس کامْپَنی.)
قبض گازم را پرداخت نکردهام. به شرکت گاز بدهکارم.
—
8. decrease (دیکریس): کاهش دادن [فعل]
تجزیه: decrease = de (پایین) + crease (افزایش) → پایین آوردن افزایش
کدینگ: «دیکریس» = «دی» + «کریس» → «کریس» (کریس) کم شد!
ریشهیابی: از لاتین decrescere که از de- (پایین) + crescere (افزایش یافتن) به معنی «پایین آوردن افزایش، کاهش دادن» گرفته شده است.
1. To decrease something is to make it less than it was before.
(تو دیکریس سامْثینگ ایز تو مِیک ایت لِس دَن ایت واز بیفور.)
چیزی را کاهش دادن یعنی آن را از آنچه قبلاً بود کمتر کردن.
2. Hiring more police officers has decreased crime in the city.
(هایْرینگ مور پَلیس آفِسِرْز هَز دیکریسْت کرایْم این دِ سیتی.)
استخدام تعداد بیشتری افسر پلیس جنایت را در شهر کاهش داده است.
—
9. fault (فالت): تقصیر [اسم]
تجزیه: fault = fa + ult → شبیه «فالت» که یعنی اشتباه
کدینگ: «فالت» = «فا» + «لت» → «لت» (لت) تقصیر منه!
ریشهیابی: از لاتین fallere (فریب دادن، اشتباه کردن) که با انگلیسی fail (شکست خوردن) مرتبط است.
1. A fault is responsibility for a mistake.
(ا فالت ایز رِسْپانْسِبیلِتی فُر ا میسْتِیک.)
تقصیر مسئولیت یک اشتباه است.
2. It is my fault that the cat ran away. I left the door open.
(ایت ایز مای فالت دَت دِ کَت رَن اِوِی. آی لِفْت دِ دور اوپِن.)
تقصیر من است که گربه فرار کرد. من در را باز گذاشتم.
—
10. fund (فانْد): سرمایه [اسم]
تجزیه: fund = fun + d → شبیه «فاند» که یعنی پول جمعشده
کدینگ: «فانْد» = «فان» + «د» → «د» (د) سرمایه جمع کن!
ریشهیابی: از لاتین fundus (پایه، کف) که بعداً به معنی «سرمایه، صندوق پول» تغییر کرد.
1. A fund is an amount of money that people have.
(ا فانْد ایز اَماونْت آو مانی دَت پیپَل هَو.)
سرمایه مبلغی پول است که مردم دارند.
2. We all put money into our club’s fund.
(وی آل پوت مانی اینتو آوِر کْلَبْز فانْد.)
همهی ما داخل سرمایهی باشگاهمان پول میگذاریم.
—
11. generous (جِنِرَس): بخشنده [صفت]
تجزیه: generous = gener (نژاد، تولد) + ous → خوشنژاد، بزرگوار
کدینگ: «جِنِرَس» = «جن» + «راس» → «راس» (راس) بخشندهست!
ریشهیابی: از لاتین generosus (خوشنژاد، بزرگوار) که از genus (نژاد، تولد) به معنی «بزرگوار، بخشنده» گرفته شده است.
1. A generous person likes to give things to people.
(ا جِنِرَس پِرْسِن لایکْس تو گیو تینگز تو پیپَل.)
فرد بخشنده دوست دارد چیزهایی را به مردم بدهد.
2. The generous man donated several new computers to our school.
(دِ جِنِرَس مَن دُونِیتِد سِوْرَل نیو کامْیوتِرْز تو آوِر اسکول.)
مرد بخشنده چندین کامپیوتر نو را به مدرسهی ما اهدا کرد.
—
12. ingredient (اینْگریدینت): مادهی لازم [اسم]
تجزیه: ingredient = in (درون) + gred (قدم) + ient → چیزی که وارد غذا میشود
کدینگ: «اینْگریدینت» = «این» + «گریدینت» → «گریدینت» (مواد) غذا!
ریشهیابی: از لاتین ingrediens که از ingredi (وارد شدن) از in- (درون) + gradi (قدم زدن) به معنی «چیزی که وارد غذا میشود» گرفته شده است.
1. An ingredient is something that is part of a food dish.
(اَن اینْگریدینت ایز سامْثینگ دَت ایز پارْت آو ا فود دیش.)
ingredient چیزی است که جزئی از یک غذا است.
2. The main ingredients in cake are eggs, sugar and flour.
(دِ مِین اینْگریدینْتْس این کِیک آر اِگْز، شوگَر اَند فْلائوِر.)
موادِ لازم برای کیک، تخممرغ، شکر و آرد است.
—
13. insist (اینْسیسْت): اصرار کردن [فعل]
تجزیه: insist = in (درون) + sist (ایستادن) → ایستادن درون چیزی، پافشاری کردن
کدینگ: «اینْسیسْت» = «این» + «سیست» → «سیست» (سیستم) اصرار داره!
ریشهیابی: از لاتinus insistere که از in- (درون) + sistere (ایستادن) به معنی «ایستادن بر چیزی، پافشاری کردن» گرفته شده است.
1. To insist means to be firm in telling people what to do.
(تو اینْسیسْت میِنْز تو بی فِرْم این تِلینگ پیپَل وات تو دو.)
اصرار کردن یعنی در اینکه به مردم بگویید چه کار کنند پافشاری کنید.
2. I insist that you try some of these cookies.
(آی اینْسیسْت دَت یو تْرای سام آو دیز کُوکیز.)
اصرار میکنم که چند تا از این کلوچهها را امتحان کنی.
—
14. mess (مِس): بههمریختگی [اسم]
تجزیه: mess = me + ss → شبیه «مس» که یعنی وضعیت نامرتب
کدینگ: «مِس» = «م» + «س» → «س» (س) بههمریخته!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان mes (ظرف غذا) که بعداً به معنی «مخلوط غذا» و سپس «بههمریختگی» تغییر کرد.
1. A mess is a condition that is not clean or neat.
(ا مِس ایز ا کَنْدیشِن دَت ایز نات کلین اُر نیت.)
mess وضعیتی است که تمیز و مرتب نیست.
2. Heather’s room was a complete mess.
(هِدِرْز روم واز ا کامْپْلیت مِس.)
اتاق هِدر یک بههمریختگی بهتماممعنا بود.
—
15. metal (مِتِل): فلز [اسم]
تجزیه: metal = me + tal → شبیه «متال» که مادهی محکم است
کدینگ: «مِتِل» = «مت» + «ل» → «ل» (ل) فلز محکمه!
ریشهیابی: از یونانی metallon (معدن، سنگ معدن) که با لاتین metallum (فلز) مرتبط است.
1. Metal is a strong material people use to build things.
(مِتِل ایز ا سْترونگ مَتیریل پیپَل یوز تو بیلد تینگز.)
فلز مادهی محکمی است که مردم برای ساختن چیزها از آن استفاده میکنند.
2. Steel is a common metal that is used to build buildings.
(اِسْتیل ایز ا کامِن مِتِل دَت ایز یوزْد تو بیلد بیلدینگز.)
فولاد یک فلز معمول و متداول است که برای ساخت ساختمان از آن استفاده میشود.
—
16. monitor (مَانیتِر): تحت نظارت داشتن [فعل]
تجزیه: monitor = mon (هشدار) + itor → کسی که هشدار میدهد
کدینگ: «مَانیتِر» = «ما» + «نیتر» → «نیتر» (نیتر) رو زیر نظر داشته باش!
ریشهیابی: از لاتین monitor که از monere (هشدار دادن، یادآوری کردن) به معنی «کسی که هشدار میدهد، ناظر» گرفته شده است.
1. To monitor people or things is to watch them closely.
(تو مَانیتِر پیپَل اُر تینگز ایز تو واچ دِم کْلوزلی.)
تحت نظارت داشتن افراد یا چیزها یعنی آنها را دقیق بپایید.
2. The teacher monitors the students when they take tests.
(دِ تیچِر مَانیتِرْز دِ اِستودِنْتْس وِن دِی تِیک تِسْتْس.)
معلم وقتی دانشآموزان امتحان میدهند آنها را تحت نظارت دارد.
—
17. oppose (اپوز): مخالفت کردن [فعل]
تجزیه: oppose = op (مقابل) + pose (قرار دادن) → در مقابل قرار دادن
کدینگ: «اپوز» = «اپ» + «پوز» → «پوز» (حالت) مخالف!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان opposer که از لاتین opponere از ob- (مقابل) + ponere (قرار دادن) به معنی «در مقابل قرار دادن، مخالفت کردن» گرفته شده است.
1. To oppose something means to dislike it or act against it.
(تو اپوز سامْثینگ میِنْز تو دیسْلایْک ایت اُر اَکْت اَگِینْسْت ایت.)
با چیزی مخالفت کردن یعنی از آن بدتان بیاید و ضد آن کار کنید.
2. I want to be a police officer because I oppose crime.
(آی وانت تو بی ا پَلیس آفِسِر بیکاز آی اپوز کرایْم.)
میخواهم افسر پلیس شوم چون مخالفِ جرم و جنایت هستم.
—
18. passive (پَسیو): منفعل [صفت]
تجزیه: passive = pass (تحمل کردن) + ive → تحملکننده، بدون واکنش
کدینگ: «پَسیو» = «پس» + «سیو» → «سیو» (سیو) منفعل!
ریشهیابی: از لاتین passivus که از pati (تحمل کردن، رنج بردن) به معنی «تحملکننده، بدون واکنش» گرفته شده است.
1. A passive person does not take action to solve problems.
(ا پَسیو پِرْسِن داز نات تِیک اَکْشِن تو سالْو پرابْلِمْز.)
فرد منفعل، برای حل مشکلات اقدامی نمیکند.
2. Marcie is so passive that she never solves her own problems.
(مارسی ایز سو پَسیو دَت شی نِوِر سالْوْز هِر اون پرابْلِمْز.)
مارسی آنقدر منفعل است که هرگز مشکلات خودش را حل نمیکند.
—
19. quantity (کوانْتیتی): کمیت، مقدار [اسم]
تجزیه: quantity = quant (چقدر) + ity → چقدر بودن
کدینگ: «کوانْتیتی» = «کوان» + «تیتی» → «تیتی» (تیتی) مقدار!
ریشهیابی: از لاتین quantitas که از quantus (چقدر، چه اندازه) به معنی «چقدر بودن، مقدار» گرفته شده است.
1. A quantity is a certain amount of something.
(ا کوانْتیتی ایز ا سِرْتِن اَماونْت آو سامْثینگ.)
کمیت مقدار مشخصی از یک چیز است.
2. I have a small quantity of milk in my glass.
(آی هَو ا اِسمال کوانْتیتی آو مِلْک این مای گْلاس.)
در لیوانم مقدار کمی شیر دارم.
—
20. sue (سو): شکایت کردن [فعل]
تجزیه: sue = su + e → شبیه «سو» که یعنی شکایت
کدینگ: «سو» = «س» + «و» → «و» (او) شکایت کرد!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان suer که از لاتین sequi (دنبال کردن) به معنی «دنبال کردن در دادگاه، شکایت کردن» گرفته شده است.
1. To sue is to take someone to court for some harmful action.
(تو سو ایز تو تِیک سامْوان تو کورْت فُر سام هارْمفول اَکْشِن.)
to sue یعنی کسی را برای انجام اقدامات آسیبآور به دادگاه بکشانید.
2. I sued the company after I slipped on a banana peel in their hallway.
(آی سود دِ کامْپَنی آفْتِر آی اِسْلیپْت آن ا بَنانَ پیل این دِیر هالْوِی.)
بعد از اینکه در راهروی آن شرکت روی پوست موز سر خوردم و افتادم، از آن شرکت شکایت کردم.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.