• سیرک (واژگان)

    Unit 22

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 22

     

    بخش ۲۲

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. accommodate (اَکامِدِیت): جا دادن، اسکان دادن [فعل]

    تجزیه: accommodate = ac + com + mod + ate → با هم اندازه کردن، جا دادن

    کدینگ: «اَکامِدِیت» = «اک» + «کامدیت» → «کامدیت» (راحت) جا بده!

    ریشه‌یابی: از لاتین accommodare که از ad- (به سمت) + commodus (مناسب، راحت) به معنی «مناسب کردن، جا دادن» گرفته شده است.

     

    1. To accommodate is to have enough room.

    (تو اَکامِدِیت ایز تو هَو ایناف روم.)

    جا دادن یعنی جای کافی داشتن.

    2. The meeting room can accommodate nine people.

    (دِ میتینگ روم کَن اَکامِدِیت ناین پیپَل.)

    اتاق جلسه می‌تواند ۹ نفر را جا بدهد.

     

     

    2. circus (سِرکَس): سیرک [اسم]

    تجزیه: circus = cir + cus → شبیه «سیرک» که جای نمایش است

    کدینگ: «سِرکَس» = «سر» + «کس» → «کس» (کس) سیرک!

    ریشه‌یابی: از لاتین circus (حلقه، دایره) که به شکل میدان سیرک اشاره دارد.

     

    1. A circus is a traveling show with animals and people.

    (ا سِرکَس ایز ا تْرَوِلینگ شو ویت آنیمِلْز اَند پیپَل.)

    سیرک یک نمایش در حال سفر با حیوانات و آدم‌هاست.

    2. I like to go to the circus to see the animals do tricks.

    (آی لایْک تو گو تو دِ سِرکَس تو سی دِی آنیمِلْز دو تْریکْس.)

    من دوست دارم به سیرک بروم تا شیرین‌کاری حیوانات را ببینم.

     

     

    3. coincide (کُواینْسایْد): هم‌زمان رخ دادن [فعل]

    تجزیه: coincide = co (با هم) + in (درون) + cid (افتادن) → با هم در یک زمان افتادن

    کدینگ: «کُواینْسایْد» = «کو» + «این ساید» → «ساید» (طرف) هم‌زمان!

    ریشه‌یابی: از لاتین coincidere که از co- (با هم) + incidere (افتادن روی) از in- (درون) + cadere (افتادن) به معنی «با هم افتادن، هم‌زمان رخ دادن» گرفته شده است.

     

    1. To coincide means to happen at the same time.

    (تو کُواینْسایْد میِنْز تو هَپِن اَت دِ سِیم تایْم.)

    to coincide یعنی در یک زمان رخ دادن.

    2. My birthday coincides with Christmas.

    (مای بِرْثدِی کُواینْسایْدْز ویت کْریسْمَس.)

    تولدم با کریسمس هم‌زمان شده.

     

     

    4. commission (کَمیشِن): سفارش دادن، مأمور دادن [فعل]

    تجزیه: commission = com (با هم) + miss (فرستادن) + ion → با هم فرستادن، مأمور کردن

    کدینگ: «کَمیشِن» = «کم» + «میشن» → «میشن» (مأموریت) دادن!

    ریشه‌یابی: از لاتین commissio که از committere (با هم فرستادن، سپردن) از com- (با هم) + mittere (فرستادن) به معنی «سفارش دادن، مأمور دادن» گرفته شده است.

     

    1. To commission someone is to pay that person to do a job.

    (تو کَمیشِن سامْوان ایز تو پِی دَت پِرْسِن تو دو ا جاب.)

    سفارش دادن یعنی به کسی پول دهید تا کاری را انجام دهد.

    2. The artist was commissioned to create a picture.

    (دِی آرْتیسْت واز کَمیشِنْد تو کْرِیت ا پیکْچِر.)

    به هنرمند سفارش داده شد یک تصویر خلق کند.

     

     

    5. dose (دُوز): دوز، مقدار [اسم]

    تجزیه: dose = do + se → شبیه «دوز» که مقدار مشخص است

    کدینگ: «دُوز» = «دو» + «ز» → «ز» (ز) مقدار!

    ریشه‌یابی: از یونانی dosis که از didonai (دادن) به معنی «چیزی که داده می‌شود، مقدار» گرفته شده است.

     

    1. A dose is a certain amount of medicine taken at one time.

    (ا دُوز ایز ا سِرْتِن اَماونْت آو مِدِسِن تِیکِن اَت وان تایْم.)

    دوز مقدار مشخص از یک دارو است که هر بار مصرف می‌کنید.

    2. My mother gave me a dose of medicine before I went to bed.

    (مای مَذِر گِیو می ا دُوز آو مِدِسِن بیفور آی وِنت تو بِد.)

    قبل اینکه به رختخواب بروم مادرم مقداری دارو به من داد.

     

     

    6. dye (دای): رنگ کردن [فعل]

    تجزیه: dye = dy + e → شبیه «دای» که یعنی رنگ کردن

    کدینگ: «دای» = «دا» + «ی» → «ی» (ی) رنگ کن!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان deag که با آلمانی Farbe (رنگ) مرتبط است.

     

    1. To dye something is to make it a certain color by using a special chemical.

    (تو دای سامْثینگ ایز تو مِیک ایت ا سِرْتِن کالِر بای یوزینگ ا اِسْپِشِل کِمیکِل.)

    رنگ کردن چیزی یعنی با استفاده از یک ماده‌ی شیمیایی مخصوص آن را به رنگ خاصی درآوردن.

    2. Valery got her hair dyed at the salon yesterday.

    (وَلِری گات هِر هیر دایْد اَت دِ سَلان یِسْتِرْدِی.)

    دیروز والری موهایش را در آرایشگاه رنگ کرد.

     

     

    7. extent (اِکْسْتِنْت): حد، گستره [اسم]

    تجزیه: extent = ex (بیرون) + tent (کشیده شدن) → چیزی که به بیرون کشیده شده

    کدینگ: «اِکْسْتِنْت» = «اکس» + «تنت» → «تنت» (تنت) حد!

    ریشه‌یابی: از لاتinus extentus که از extendere (به بیرون کشیدن) از ex- (بیرون) + tendere (کشیدن) به معنی «گستره، حد» گرفته شده است.

     

    1. The extent of something is how large, important, or serious it is.

    (دِی اِکْسْتِنْت آو سامْثینگ ایز هاو لارْج، ایمْپورْتَنْت، اُر سیرِیَس ایت ایز.)

    گستره یک چیز یعنی اینکه چقدر بزرگ، مهم یا خطیر است.

    2. He ate to such an extent that he became overweight.

    (هی اِیت تو سَچ اَن اِکْسْتِنْت دَت هی بیکِیم اووِرْوِیت.)

    او به حدی خورد که اضافه‌وزن پیدا کرد.

     

     

    8. gender (جِنْدِر): جنسیت [اسم]

    تجزیه: gender = gen (تولید) + der → چیزی که تولید می‌شود

    کدینگ: «جِنْدِر» = «جن» + «در» → «در» (در) جنسیت!

    ریشه‌یابی: از لاتinus genus (نژاد، نوع) که با انگلیسی gender (جنسیت) مرتبط است.

     

    1. Gender is a category that describes being either a boy or a girl.

    (جِنْدِر ایز ا کَتِگوری دَت دیسْکْرایْبْز بیینگ ایذَر ا بوی اُر ا گِرْل.)

    جنسیت یک دسته‌بندی است که پسر بودن یا دختر بودن را توصیف می‌کند.

    2. Do you know the gender of her new baby?

    (دو یو نو دِ جِنْدِر آو هِر نیو بِیبی؟)

    جنسیت نوزاد تازه‌متولدشده‌اش را می‌دانی؟

     

     

    9. headline (هِدْلاین): تیتر [اسم]

    تجزیه: headline = head (سر) + line (خط) → خط بالای صفحه

    کدینگ: «هِدْلاین» = «هد» + «لاین» → «لاین» (خط) تیتر!

    ریشه‌یابی: از ترکیب head (سر) + line (خط) در انگلیسی به معنی «تیتر» گرفته شده است.

     

    1. A headline is the title of a newspaper story.

    (ا هِدْلاین ایز دِ تایتِل آو ا نیوزِیپِر استوری.)

    تیتر عنوان یک مقاله‌ی روزنامه است.

    2. The headline on the front page was about the economy.

    (دِ هِدْلاین آن دِ فْرانْت پِیج واز اَباوت دِی ایکانَمی.)

    تیتر صفحه‌ی اول درباره‌ی اقتصاد بود.

     

     

    10. informal (اینْفورْمَل): غیررسمی [صفت]

    تجزیه: informal = in (نفی) + formal (رسمی) → غیررسمی

    کدینگ: «اینْفورْمَل» = «این» + «فورمل» → «فورمل» (رسمی) نیست!

    ریشه‌یابی: از in- (نفی) + formal (رسمی) از لاتinus formalis از forma (شکل) به معنی «غیررسمی» گرفته شده است.

     

    1. An informal thing is casual and relaxed, not official.

    (اَن اینْفورْمَل تینگ ایز کَژوال اَند ریلَکْسْت، نات اَفیشِل.)

    هر چیز informal، چیزی است که معمولی و غیررسمی است.

    2. They had an informal meeting to talk about their experiences.

    (دِی هَد اَن اینْفورْمَل میتینگ تو تالک اَباوت دِیر اِکْسْپیرینْسِز.)

    آن‌ها جلسه‌ای غیررسمی داشتند تا درباره‌ی تجاربشان صحبت کنند.

     

     

    11. inquire (اینْکوایِر): جویا شدن، پرسیدن [فعل]

    تجزیه: inquire = in (درون) + quire (جستجو کردن) → درون چیزی را جستجو کردن

    کدینگ: «اینْکوایِر» = «این» + «کوایر» → «کوایر» (سوال) بپرس!

    ریشه‌یابی: از لاتinus inquirere که از in- (درون) + quaerere (جستجو کردن، پرسیدن) به معنی «جویا شدن» گرفته شده است.

     

    1. To inquire about something is to ask about it.

    (تو اینْکوایِر اَباوت سامْثینگ ایز تو اَسْک اَباوت ایت.)

    جویا شدن درباره‌ی چیزی یعنی پرس‌وجو کردن درباره‌ی آن.

    2. Dad called to inquire about the price of tickets for the show.

    (دَد کالْد تو اینْکوایِر اَباوت دِ پْرایْس آو تیکِتْس فُر دِ شو.)

    پدر زنگ زد تا درباره‌ی قیمت بلیت نمایش سوال کند.

     

     

    12. messenger (مِسِنْجِر): پیام‌رسان [اسم]

    تجزیه: messenger = mess (پیام) + enger → کسی که پیام می‌برد

    کدینگ: «مِسِنْجِر» = «مس» + «نجر» → «نجر» (نجر) پیام‌رسان!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان messager که از message (پیام) از لاتinus missaticum (فرستاده) از mittere (فرستادن) گرفته شده است.

     

    1. A messenger is one who carries information from one place to another.

    (ا مِسِنْجِر ایز وان هو کِریز اینْفورْمِیشِن فرام وان پِلِیس تو اَنَدر.)

    پیام‌رسان کسی است که اطلاعات را از جایی به جای دیگر می‌برد.

    2. The messenger delivered an important document to the office.

    (دِ مِسِنْجِر دِلِیوِرْد اَن ایمْپورْتَنْت داکیومِنْت تو دِی آفِس.)

    پیام‌رسان سند مهمی را به اداره تحویل داد.

     

     

    13. peer (پیر): به دقت نگاه کردن [فعل]

    تجزیه: peer = pe + er → شبیه «پیر» که نگاه دقیق است

    کدینگ: «پیر» = «پی» + «ر» → «ر» (ر) دقیق نگاه کن!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان piran (نگاه کردن) که با هلندی pieren (نگاه کردن) مرتبط است.

     

    1. To peer at something is to watch it carefully.

    (تو پیر اَت سامْثینگ ایز تو واچ ایت کِرْفولی.)

    to peer at یعنی به چیزی با دقت نگاه کردن.

    2. She peered at people through the window.

    (شی پیرْد اَت پیپَل تْرو دِ ویندو.)

    او از لای پنجره به‌دقت مردم را نگاه می‌کرد.

     

     

    14. portrait (پورْترِت): پرتره [اسم]

    تجزیه: portrait = port (حمل کردن) + rait → چیزی که تصویر را حمل می‌کند

    کدینگ: «پورْترِت» = «پورت» + «رِت» → «رِت» (رت) عکس!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان portrait که از portraire (تصویر کشیدن) از لاتinus protrahere از pro- (به جلو) + trahere (کشیدن) به معنی «تصویر» گرفته شده است.

     

    1. A portrait is a painting or photograph of someone.

    (ا پورْترِت ایز ا پِینْتینگ اُر فوتوگراف آو سامْوان.)

    پرتره نقاشی یا عکس از یک شخص است.

    2. I saw many religious portraits when I went to the museum.

    (آی سا مِنی رِلِجَس پورْترِتْس وِن آی وِنت تو دِ میوزیام.)

    وقتی به موزه رفتم پرتره‌های مذهبی زیادی را دیدم.

     

     

    15. pose (پوز): ژست گرفتن [فعل]

    تجزیه: pose = po + se → شبیه «پوز» که حالت گرفتن است

    کدینگ: «پوز» = «پو» + «ز» → «ز» (ز) ژست بگیر!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان poser که از لاتinus pausare (استراحت کردن، توقف کردن) به معنی «ژست گرفتن» گرفته شده است.

     

    1. To pose is to stay in one place without moving.

    (تو پوز ایز تو اِسْتِی این وان پِلِیس ویتاوت مووینگ.)

    ژست گرفتن یعنی بدون حرکت در یک جا ایستادن.

    2. The kids and their dog posed for a picture.

    (دِ کیدْز اَند دِیر داگ پوزْد فُر ا پیکْچِر.)

    بچه‌ها و سگشان برای گرفتن عکس ژست گرفتند.

     

     

    16. ranch (رَنْچ): مزرعه، دامداری [اسم]

    تجزیه: ranch = ran + ch → شبیه «رنچ» که جای دامداری است

    کدینگ: «رَنْچ» = «رن» + «چ» → «چ» (چ) مزرعه!

    ریشه‌یابی: از اسپانیایی rancho که از آلمانی باستان hring (حلقه) به معنی «گروه، مزرعه» گرفته شده است.

     

    1. A ranch is a large farm where animals are kept.

    (ا رَنْچ ایز ا لارْج فارْم وِر آنیمِلْز آر کِپْت.)

    مزرعه، مزرعه‌ی بزرگی است که در آنجا حیوانات نگهداری می‌شوند.

    2. My uncle has many horses on his ranch.

    (مای اَنکِل هَز مِنی هورْسِز آن هیز رَنْچ.)

    عمویم اسب‌های زیادی در مزرعه‌اش دارد.

     

     

    17. steer (اِسْتیر): هدایت کردن [فعل]

    تجزیه: steer = st + eer → شبیه «استیر» که کنترل کردن است

    کدینگ: «اِسْتیر» = «است» + «تیر» → «تیر» (تیر) هدایت کن!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان steran که با آلمانی steuern (هدایت کردن) مرتبط است.

     

    1. To steer something is to control where it goes.

    (تو اِسْتیر سامْثینگ ایز تو کَنْترول وِر ایت گوْز.)

    to steer یعنی کنترل کردن اینکه چیزی به کجا برود.

    2. He steered the go-cart around the track.

    (هی اِسْتیرْد دِ گُوکارْت اَراوند دِ تْرَک.)

    او ماشین مسابقه را در پیست مسابقه هدایت کرد.

     

     

    18. stripe (اِسْترایْپ): خط، نوار [اسم]

    تجزیه: stripe = str + ipe → شبیه «استرایپ» که خط است

    کدینگ: «اِسْترایْپ» = «است» + «رایپ» → «رایپ» (رایپ) خط!

    ریشه‌یابی: از هلندی streep که با آلمانی Streifen (نوار، خط) مرتبط است.

     

    1. A stripe is a thick line.

    (ا اِسْترایْپ ایز ا تیک لاین.)

    stripe یک خط ضخیم است.

    2. The flag of the United States has red and white stripes.

    (دِ فْلَگ آو دِ یونایْتِد اِسْتِیتْس هَز رِد اَند وایت اِسْترایْپْز.)

    پرچم آمریکا خط‌های قرمز و سفید دارد.

     

     

    19. tame (تِیم): اهلی، رام [صفت]

    تجزیه: tame = ta + me → شبیه «تیم» که حیوان رام است

    کدینگ: «تِیم» = «تی» + «م» → «م» (م) رام!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان tam که با آلمانی zahm (رام، اهلی) مرتبط است.

     

    1. A tame animal is not afraid to be near people.

    (ا تِیم آنیمِل ایز نات اَفْرِید تو بی نیر پیپَل.)

    هر جانور اهلی از نزدیک شدن به انسان نمی‌ترسد.

    2. The tame bird rested on his hand.

    (دِ تِیم بِرْد رِسْتِد آن هیز هَند.)

    پرنده‌ی اهلی روی دستش نشست.

     

     

    20. tempt (تِمْپْت): وسوسه کردن [فعل]

    تجزیه: tempt = tem + pt → شبیه «تمپت» که وسوسه است

    کدینگ: «تِمْپْت» = «تم» + «پت» → «پت» (پت) وسوسه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus temptare (آزمایش کردن، وسوسه کردن) که با انگلیسی tempt (وسوسه کردن) مرتبط است.

     

    1. To tempt people is to offer them something they want but shouldn’t have.

    (تو تِمْپْت پیپَل ایز تو آفِر دِم سامْثینگ دِی وانت بَت شادْنْت هَو.)

    وسوسه کردن مردم یعنی پیشنهاد دادن چیزی که می‌خواهند ولی نباید داشته باشند.

    2. I wasn’t hungry, but she tempted me with a piece of my favorite cake.

    (آی وازِنْت هانْگری، بَت شی تِمْپْتِد می ویت ا پیس آو مای فِیوْریت کِیک.)

    گرسنه نبودم ولی او من را با یک تکه از کیک موردعلاقه‌ام وسوسه کرد.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.