• شفادهنده شدن

    Becoming A Healer

    (بیکامین اِ هیلَر)

    شفادهنده شدن

     

    Years ago, I worked at a small health clinic in a remote country.

    (ییرز اَگو، آی وَرکْت اَت اِ اسمال هِلث کلینیک این اِ ریموت کانتری)

    سال‌ها پیش، من در یک کلینیک کوچک بهداشتی در کشوری دورافتاده کار می‌کردم.

     

    I had gone there to treat an obscure syndrome.

    (آی هَد گان ذِر تو تریت اَن اَبسکیور سینْدْروم)

    برای درمان یک سندرم مبهم به آنجا رفته بودم.

     

    It attacked people’s lungs, causing them to need a machine to breathe.

    (ایت اَتَکْت پیپَلز لانگز، کازینگ دِم تو نید اِ مَشین تو برید)

    آن سندرم به ریه‌های افراد حمله می‌کرد و باعث می‌شد برای تنفس به دستگاه احتیاج داشته باشند.

     

    I was trying out a new medication to treat these people instead of using the machine.

    (آی واز ترایینگ اوت اِ نیو مِدیکِیشِن تو تریت دیز پیپَل اِناستِد آو یوزینگ ذِ مَشین)

    من در حال آزمایش داروی جدیدی برای درمان این افراد به‌جای استفاده از دستگاه بودم.

     

    If I was successful, I would become famous.

    (اِف آی واز سَکْسِسفُل، آی وود بیکام فِیمَس)

    اگر موفق می‌شدم مشهور می‌شدم.

     

    Everything was going fine until war broke out in a nearby country.

    (اِوریثینگ واز گوئینگ فاین اَنتِل وار بْرُوک اوت این اِ نیربای کانتری)

    همه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه در یکی از کشورهای نزدیک جنگ آغاز شد.

     

    Many people from that country fled the hostile invading army.

    (مِنی پیپَل فرام ذَت کانتری فِلِد ذِ هاستایل اینوِیدینگ آرْمی)

    بسیاری از مردم آن کشور از ارتش متجاوز دشمن فرار کردند.

     

    The army wanted to dominate the people, but the people didn’t want to be oppressed.

    (ذِ آرْمی وانتِد تو دامینِیت ذِ پیپَل، بَت ذِ پیپَل دیدِنْت وانت تو بی اَپرِسْت)

    ارتش می‌خواست بر مردم مسلط شود، اما مردم نمی‌خواستند تحت ستم قرار بگیرند.

     

    So they walked hundreds of miles across the dry sandy land to get away.

    (سو دِی واکْد هانْدْرِدز آو مایلز اَکراس ذِ دْرای سَندی لَند تو گِت اَوِی)

    بنابراین آن‌ها صدها مایل را در آن سرزمین ماسه‌ای خشک پیمودند تا دور شوند.

     

    Some of these people came to our clinic for treatment.

    (سَم آو دیز پیپَل کِیم تو آوِر کلینیک فُر تریتمَنت)

    برخی از این افراد برای درمان به کلینیک ما مراجعه کردند.

     

    I talked with them and learned of their difficulties.

    (آی تاکْد ویذ دِم اَند لِرْنْد آو دِر دیفیکَلْتیز)

    من با آن‌ها صحبت کردم و از مشکلات آن‌ها مطلع شدم.

     

    They did not beg or complain.

    (دِی دید نات بِگ اَر کَمپِلِین)

    آن‌ها نه التماس می‌کردند و نه شکایت.

     

    I was impressed by their dignity.

    (آی واز اِمپْرِسْت بای دِر دیگنِتی)

    من از شرافت آن‌ها تحت‌تأثیر قرار گرفتم.

     

    There was one woman I will never forget.

    (ذِر واز وان وومن آی ویل نِوِر فورگِت)

    زنی میانشان بود که هرگز فراموشش نمی‌کنم.

     

    Her son suffered from a shortage of food and stomach pain, and she didn’t know what to do.

    (هِر سان سافِرْد فرام اِ شورتیج آو فود اَند اِستامَک پِین، اَند شی دیدِنْت نُو وات تو دو)

    پسرش از کمبود غذا و درد معده رنج می‌برد و او نمی‌دانست چه کار کند.

     

    Neither did I.

    (نیذِر دِید آی)

    من هم نمی‌دانستم.

     

    I was not skillful at treating lack of food.

    (آی واز نات اِسکِلفُل اَت تریتینگ لَک آو فود)

    در درمان کمبود غذا مهارت نداشتم.

     

    Nonetheless, when I saw her sadness, I knew I had to help her son.

    (نانذِلِس، وِن آی سات هِر سَدنِس، آی نیو آی هَد تو هِلپ هِر سان)

    با این وجود، وقتی ناراحتی او را دیدم، فهمیدم که باید به پسرش کمک کنم.

     

    The woman had been feeding her son bread and water.

    (ذِ وومن هَد بِین فیدینگ هِر سان بِرِد اَند واتَر)

    زن به پسرش نان و آب داده بود.

     

    She had an incorrect belief that it would be enough for him.

    (شی هَد اَن اینکِرِکت بیلِیف ذَت ایت وود بی اینَف فُر هیم)

    او اعتقاد نادرستی داشت که این برای او کافی است.

     

    However, I knew that he needed to eat vegetables, too.

    (هاوِوِر، آی نیو ذَت هِی نیدِد تو ایت وِجتَبِلز، تو)

    با این حال، من می‌دانستم که او باید سبزیجات هم بخورد.

     

    So I took her outside and showed her a dense patch of plants you could eat.

    (سو آی توک هِر اوتساید اَند شُود هِر اِ دِنس پَچ آو پْلَنتس یو کُود ایت)

    بنابراین او را بیرون بردم و تکه‌ای متراکم از گیاهان خوراکی را به او نشان دادم.

     

    I taught her how to dig up the roots, peel them, and cook them for her son.

    (آی تات هِر ها تو دیگ آپ ذِ روتس، پیل دِم، اَند کوک دِم فُر هِر سان)

    من به او آموختم که چگونه ریشه‌ها را بکند، آن‌ها را پوست کنده و برای پسرش بپزد.

     

    I explained that she should increase her son’s intake of these vegetables.

    (آی اِکسپِلِینْد ذَت شی شود اینکریس هِر سانْز اینتِیک آو دیز وِجتَبِلز)

    من توضیح دادم که او باید تغذیه‌ی پسرش را از این سبزیجات بیشتر کند.

     

    Likewise, she should try to get him some meat once a week to help him regain his strength.

    (لایک وایز، شی شود ترای تو گِت هیم سام میت وَنس اِ ویک تو هِلپ هیم ریگِین هیز اِسترِنکث)

    همچنین، باید سعی کند هفته‌ای یک بار گوشت به او بدهد تا به او کمک کند قدرتش را بازیابد.

     

    I sent her off with a prescription for some pain medicine, but she also left my office with some new cooking skills.

    (آی سِنْت هِر آف ویذ اِ پریسْکریپْشِن فُر سام پِین مِدسِن، بَت شی اَلْسو لِفت مای آفِس ویذ سام نیو کوکینگ اِسکیلز)

    من او را با تجویز داروی ضد درد به بیرون از کلینیک فرستادم، اما او همچنین با چند مهارت جدید آشپزی مطب من را ترک کرد.

     

    This was progress.

    (دِیس واز پراگرِس)

    این پیشرفت بود.

     

    A few weeks later, she returned to tell me her son was healthy again.

    (اِ فیو ویکس لِیتِر، شی ریترْنْد تو تِل می هِر سان واز هِلثی اَگِن)

    چند هفته بعد، او برگشت و به من گفت پسرش دوباره سالم است.

     

    As thanks, she gave me a beautiful earthen bowl.

    (اَز ثَنگکْس، شی گِیو می اِ بیوتیفُل ارثِن بول)

    به‌عنوان تشکر، کاسه‌ی سفالی زیبایی را به من داد.

     

    I never became famous, but I kept that bowl to remind me what it truly means to heal someone.

    (آی نِوِر بیکِیم فِیمَس، بَت آی کِپْت ذَت بول تو ریمایند می وات ایت تروالی مینز تو هیل سَموان)

    من هرگز مشهور نشدم، اما آن کاسه را نگه داشتم تا به من یادآوری کند که واقعاً معالجه‌ی کسی به چه معناست.