Unit 20
Vocabulary
واژگان
Unit 20
بخش ۲۰
Word list
لیست کلمات
—
1. ambition (اَمْبیشِن): جاهطلبی، آرزوی بزرگ [اسم]
تجزیه: ambition = ambi (دور) + ition (رفتن) → دور زدن برای جلب توجه
کدینگ: «اَمْبیشِن» = «امبیشن» → جاهطلبی!
ریشهیابی: از لاتین ambitio که از ambire (دور زدن، دور رفتن برای رأی گرفتن) از ambi- (دور) + ire (رفتن) گرفته شده است.
1. Ambition is the desire to succeed and to become the best at something.
(اَمْبیشِن ایز دِ دِزایِر تو سَکْسید اَند تو بیکام دِ بِسْت اَت سامْثینگ.)
جاهطلبی آرزوی موفقیت و بهترین شدن در کاری است.
2. His great ambition led him to try to climb the mountain alone.
(هیز گْرِیت اَمْبیشِن لِد هیم تو تْرای تو کْلایْم دِ ماونْتِن اَلُون.)
جاهطلبی زیاد او را واداشت که بهتنهایی برای صعود به کوه تلاش کند.
—
2. ambulance (اَمْبیولَنْس): آمبولانس [اسم]
تجزیه: ambulance = ambul (راه رفتن) + ance → وسیلهای که حرکت میکند
کدینگ: «اَمْبیولَنْس» = «امبیولنس» → آمبولانس!
ریشهیابی: از لاتین ambulare (راه رفتن، حرکت کردن) که به معنی «وسیلهای برای جابجایی بیماران» گرفته شده است.
1. An ambulance is a vehicle that transports people in a medical emergency.
(اَن اَمْبیولَنْس ایز ا ویهیکِل دَت تْرَنْسْپورْتْس پیپَل این ا مِدیکِل اِمِرْجِنْسی.)
آمبولانس وسیلهی نقلیهای است که افراد را در فوریتهای پزشکی جابجا میکند.
2. The ambulance sped through the street to get to the accident.
(دِ اَمْبیولَنْس اِسْپِد ثْرو دِ اِسْترِیت تو گِت تو دِی اَکسیدِنْت.)
آمبولانس برای رسیدن به محل حادثه با سرعت از خیابان عبور کرد.
—
3. ankle (اَنکِل): مچ پا [اسم]
تجزیه: ankle = از ریشهای به معنی «خمیدگی، زاویه»
کدینگ: «اَنکِل» = «انکل» → مچ پا!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان ancel که با آلمانی Enkel (مچ پا) و از ریشهی هندواروپایی به معنی «خم شدن» مرتبط است.
1. An ankle connects your leg to your foot.
(اَن اَنکِل کُنِکْتْس یور لِگ تو یور فوت.)
مچ پا ساق پا را به کف پا متصل میکند.
2. The man hurt his ankle while jogging in the park.
(دِ مَن هَرْت هیز اَنکِل وایل جاکینگ این دِ پارْک.)
مرد هنگام دویدن در پارک به مچ پایش آسیب زد.
—
4. cabin (کَبین): کلبه، کابین [اسم]
تجزیه: cabin = از ریشهای به معنی «اتاق کوچک»
کدینگ: «کَبین» = «کبین» → کلبه!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان cabane که از لاتین capanna (کلبه) گرفته شده است.
1. A cabin is a small wooden house in a forest or camping area.
(ا کَبین ایز ا اِسْمال وودِن هاوس این ا فورِسْت اُر کَمْپینگ اِریا.)
کلبه خانهای کوچک چوبی در جنگل یا منطقهی کمپینگ است.
2. The man reached the mountain cabin after a long day of hiking along the river.
(دِ مَن ریچْت دِ ماونْتِن کَبین آفْتِر ا لانگ دِی آو هایکینگ اَلانگ دِ ریوِر.)
مرد پس از یک روز پیادهروی طولانی در امتداد رودخانه به کلبهی کوهستانی رسید.
—
5. calendar (کَلِندِر): تقویم [اسم]
تجزیه: calendar = cal (صدا زدن) + end (پایان) + ar → روزهایی که اعلام میشوند
کدینگ: «کَلِندِر» = «کلندر» → تقویم!
ریشهیابی: از لاتین calendarium (دفتر حساب) که از calendae (اولین روز ماه، روزی که بدهیها اعلام میشد) از calare (صدا زدن، اعلام کردن) گرفته شده است.
1. A calendar is a chart that shows the days, weeks, and months of the year.
(ا کَلِندِر ایز ا چارْت دَت شُوز دِ دِیز، ویکْز، اَند مانْثْز آو دِ ییر.)
تقویم جدولی است که روزها، هفتهها و ماههای سال را نشان میدهد.
2. Marco used an online calendar to keep track of his schedule.
(مارْکو یوزْد اَن آنْلاین کَلِندِر تو کیپ تْرَک آو هیز اِشِدْیول.)
مارکو از تقویم آنلاین برای پیگیری برنامهاش استفاده کرد.
—
6. calorie (کَلری): کالری [اسم]
تجزیه: calorie = از ریشهای به معنی «گرما»
کدینگ: «کَلری» = «کالری» → کالری!
ریشهیابی: از فرانسوی calorie که از لاتین calor (گرما) گرفته شده است.
1. A calorie is a unit of heat used to measure how much energy a food will produce.
(ا کَلری ایز ا یونیت آو هیت یوزْد تو مِژِر هاون ماچ اِنِرْجی ا فود ویل پْرِدیوس.)
کالری واحد گرماست که برای اندازهگیری میزان انرژی تولیدی یک غذا استفاده میشود.
2. My sister is on a low-calorie diet for fitness training.
(مای سیسْتِر ایز آن ا لو-کَلری دایِت فُر فیتْنِس تْرِینینگ.)
خواهرم برای تمرینات تناسباندام رژیم کمکالری دارد.
—
7. cave (کِیو): غار [اسم]
تجزیه: cave = از ریشهای به معنی «گودال، حفره»
کدینگ: «کِیو» = «کیو» → غار!
ریشهیابی: از لاتین cavus (گود، توخالی) که با انگلیسی cavity (حفره) مرتبط است.
1. A cave is an open space or hole underground or inside a mountain or cliff.
(ا کِیو ایز اَن اوپِن اِسْپِیس اُر هُول اَندِرْگراوند اُر اینساید ا ماونْتِن اُر کْلِیف.)
غار فضای باز یا حفرهای در زیر زمین یا درون کوه یا صخره است.
2. A crystal blue lake could be found in the underground cave.
(ا کْریسْتَل بْلو لِیک کُود بی فاوند این دِی اَندِرْگراوند کِیو.)
در غار زیرزمینی دریاچهای آبی و زلال پیدا میشد.
—
8. constantly (کانْسْتَنْتْلی): دائماً، پیوسته [قید]
تجزیه: constantly = con (با هم) + stant (ایستادن) + ly → با هم ایستاده → پایدار
کدینگ: «کانْسْتَنْتْلی» = «کانستنتلی» → دائماً!
ریشهیابی: از لاتین constans که از com- (با هم) + stare (ایستادن) به معنی «پایدار، ثابت» گرفته شده است.
1. Constantly means doing something on a continuous basis.
(کانْسْتَنْتْلی میِنْز دوئینگ سامْثینگ آن ا کَنْتینیوس بِیسِس.)
دائماً یعنی بهطور پیوسته و مداوم کاری را انجام دادن.
2. He was constantly checking his watch to see if he was late.
(هی واز کانْسْتَنْتْلی چِکینگ هیز واتْچ تو سی اِف هی واز لِیت.)
او مدام ساعتش را چک میکرد تا ببیند دیر کرده یا نه.
—
9. contingent (کَنْتِیجِنْت): گروه، دسته [اسم]
تجزیه: contingent = con (با هم) + ting (لمس کردن) + ent → با هم در تماس بودن → گروه همراه
کدینگ: «کَنْتِیجِنْت» = «کانتیجنت» → گروه!
ریشهیابی: از لاتین contingens که از contingere (با هم تماس داشتن، همراه بودن) از com- (با هم) + tangere (لمس کردن) گرفته شده است.
1. A contingent is a set of people that are part of a larger group.
(ا کَنْتِیجِنْت ایز ا سِت آو پیپَل دَت آر پارْت آو ا لارْجِر گْروپ.)
گروه مجموعهای از افراد است که عضوی از یک گروه بزرگتر هستند.
2. The movie star stood in front of an entire contingent of photographers.
(دِ مووی اِسْتار اِسْتود این فْرانْت آو اَن اینتایِر کَنْتِیجِنْت آو فِتارْگْرافِرْز.)
ستارهی سینما در مقابل کل گروه عکاسان ایستاد.
—
10. deadline (دِدْلاین): مهلت، ضربالاجل [اسم]
تجزیه: deadline = dead (مرده) + line (خط) → خط مرگ (زمانی که اگر بگذرد، کار مرده است)
کدینگ: «دِدْلاین» = «ددلاین» → مهلت!
ریشهیابی: از ترکیب dead (مرده) + line (خط) در انگلیسی که در اصل به خطی در زندان اشاره داشت که عبور از آن به معنی مرگ بود و بعداً به معنی «مهلت نهایی» به کار رفت.
1. A deadline is the time by which you need to have something completed.
(ا دِدْلاین ایز دِ تایْم بای ویچ یو نید تو هَو سامْثینگ کَمْپْلِیتِد.)
مهلت زمانی است که تا آن موقع باید کاری را تمام کرده باشید.
2. Marius had a short deadline in which to finish his report.
(ماریوس هاد ا شُرْت دِدْلاین این ویچ تو فینیش هیز رِپورْت.)
ماریوس مهلت کوتاهی برای تمام کردن گزارشش داشت.
—
11. exert (اِگْزِرْت): به کار بردن، اعمال کردن [فعل]
تجزیه: exert = ex (بیرون) + ert (قرار دادن) → بیرون گذاشتن نیرو
کدینگ: «اِگْزِرْت» = «اگزِرت» → اعمال کن!
ریشهیابی: از لاتین exserere که از ex- (بیرون) + serere (قرار دادن، در هم بافتن) به معنی «بیرون گذاشتن، به کار انداختن» گرفته شده است.
1. To exert means to use strength or ability to do something.
(تو اِگْزِرْت میِنْز تو یوز اِسْتْرِنْگْث اُر اَبیلِتی تو دو سامْثینگ.)
اعمال کردن یعنی استفاده از قدرت یا توانایی برای انجام کاری.
2. You exert a lot of energy when you lift weights.
(یو اِگْزِرْت ا لات آو اِنِرْجی وِن یو لِیفْت وِیتْس.)
هنگام وزنه زدن انرژی زیادی صرف میکنی.
—
12. flank (فْلَنْک): در کنار قرار گرفتن [فعل]
تجزیه: flank = از ریشهای به معنی «پهلو، کناره»
کدینگ: «فْلَنْک» = «فلنک» → کنار!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان flanc (پهلو) که از آلمانی باستان hlanca (پهلو، کمر) گرفته شده است.
1. To flank is to be positioned at the side of something or someone.
(تو فْلَنْک ایز تو بی پَزیشِنْد اَت دِ ساید آو سامْثینگ اُر سامْوان.)
کنار قرار گرفتن یعنی در کنار چیزی یا کسی بودن.
2. The mayor entered the room flanked by her advisers.
(دِ مِیِر اِنْتِرْد دِ روم فْلَنْکْت بای هِر اَدْوایْزِرْز.)
شهردار در حالی که مشاورانش کنارش بودند وارد اتاق شد.
—
13. fond (فانْد): علاقهمند، مشتاق [صفت]
تجزیه: fond = از ریشهای به معنی «خوشحال، احمق»
کدینگ: «فانْد» = «فاند» → علاقهمند!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان fonn (احمق) که بعداً به معنی «دوستدارنده، علاقهمند» تغییر یافته است.
1. To be fond of something means to cherish or like it.
(تو بی فانْد آو سامْثینگ میِنْز تو چِرِیش اُر لایْک ایت.)
علاقهمند بودن به چیزی یعنی دوست داشتن یا به آن اهمیت دادن.
2. The mother cow was very fond of her lovely little calf.
(دِ مَذِر کاو واز وِری فانْد آو هِر لاوْلی لیتِل کاف.)
گاو مادر به گوسالهی کوچک و دوستداشتنیاش بسیار علاقه داشت.
—
14. forbid (فُرْبید): منع کردن، نهی کردن [فعل]
تجزیه: forbid = for (جلوگیری) + bid (گفتن) → گفتن «نه»
کدینگ: «فُرْبید» = «فوربید» → منع کن!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان forbeodan که از for- (جلوگیری) + beodan (دستور دادن، گفتن) گرفته شده است.
1. To forbid means to order someone not to do something.
(تو فُرْبید میِنْز تو اُرْدِر سامْوان نات تو دو سامْثینگ.)
منع کردن یعنی به کسی دستور دادن که کاری انجام ندهد.
2. After Robert used his crayons on the wall, his mother wanted to forbid him from using them at all!
(آفْتِر رابِرْت یوزْد هیز کْرِیِنْز آن دِ وال، هیز مَذِر وانتِد تو فُرْبید هیم فرام یوزینگ دِم اَت ال.)
بعد از اینکه رابرت با مدادشمعیهایش روی دیوار نقاشی کشید، مادرش میخواست او را بهکلی از استفاده از آنها منع کند!
—
15. haul (هال): حمل کردن، کشیدن [فعل]
تجزیه: haul = از ریشهای به معنی «کشیدن با زور»
کدینگ: «هال» = «هال» → حمل کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان haler (کشیدن) که از آلمانی باستان halon (کشیدن، بردن) گرفته شده است.
1. To haul something means to carry it from place to place.
(تو هال سامْثینگ میِنْز تو کِری ایت فرام پِلِیس تو پِلِیس.)
حمل کردن یعنی چیزی را از جایی به جای دیگر بردن.
2. The porter said he’d haul our suitcases up to our hotel room.
(دِ پورْتِر سِد هید هال آوِر سوتْکِیسِز آپ تو آوِر هوتِل روم.)
باربر گفت چمدانهای ما را تا اتاق هتل میبرد.
—
16. impair (ایمْپِر): آسیب رساندن، تخریب کردن [فعل]
تجزیه: impair = im (به) + pair (بد) → بد کردن
کدینگ: «ایمْپِر» = «ایمپیر» → آسیب بزن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان empeirer که از en- (به) + peior (بدتر) از لاتین peior (بدتر) گرفته شده است.
1. To impair something means to make it weaker or worse.
(تو ایمْپِر سامْثینگ میِنْز تو مِیک ایت ویکِر اُر وِرْس.)
آسیب رساندن یعنی چیزی را ضعیفتر یا بدتر کردن.
2. Regularly eating too much can impair your health.
(رِگیولِرْلی ایتینگ تو ماچ کَن ایمْپِر یور هِلْت.)
پرخوری مداوم میتواند به سلامتی شما آسیب برساند.
—
17. impatient (ایمْپِیشِنْت): بیصبر، بیتاب [صفت]
تجزیه: impatient = im (نفی) + patient (صبور) → صبور نبودن
کدینگ: «ایمْپِیشِنْت» = «ایمپیشنت» → بیصبر!
ریشهیابی: از im- (نفی) + patient (صبور) که از لاتین patiens از pati (تحمل کردن) گرفته شده است.
1. To be impatient means to get angry or anxious when something takes too much time.
(تو بی ایمْپِیشِنْت میِنْز تو گِت اَنگْری اُر اَنگْزیَس وِن سامْثینگ تِیکْس تو ماچ تایْم.)
بیصبر بودن یعنی وقتی کاری زیاد طول میکشد عصبانی یا نگران شدن.
2. The impatient teacher could not control the students in her classroom.
(دِی ایمْپِیشِنْت تیچِر کُود نات کَنْتْرول دِ اِسْتیودِنْتْس این هِر کْلاسْروم.)
معلم بیصبر نمیتوانست دانشآموزان کلاسش را کنترل کند.
—
18. mid (مید): وسط، اواسط [صفت]
تجزیه: mid = از ریشهای به معنی «مرکز، میان»
کدینگ: «مید» = «مید» → وسط!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان mid که با آلمانی mitte (وسط) و لاتین medius (میانی) مرتبط است.
1. Mid means in the middle or center of something.
(مید میِنْز این دِ مِیدِل اُر سِنْتِر آو سامْثینگ.)
وسط یعنی در میانه یا مرکز چیزی.
2. Cassandra fell asleep mid-movie.
(کَسَنْدْرا فِل اَسلِیپ مید-مووی.)
کاساندرا در اواسط فیلم به خواب رفت.
—
19. nutrition (نوتریشِن): تغذیه [اسم]
تجزیه: nutrition = nutr (تغذیه) + ition → فرایند تغذیه
کدینگ: «نوتریشِن» = «نوترین» → تغذیه!
ریشهیابی: از لاتین nutritio که از nutrire (تغذیه کردن، بزرگ کردن) گرفته شده است.
1. Nutrition is the process of eating the right kind of food in order to stay healthy.
(نوتریشِن ایز دِ پراسِس آو ایتینگ دِ رایت کایْند آو فود این اُرْدِر تو اِسْتِی هِلْثی.)
تغذیه فرایند خوردن غذای مناسب برای سالم ماندن است.
2. The mother always made sure that her baby had good nutrition.
(دِ مَذِر اولْوِیز مِید شُر دَت هِر بِیبی هاد گود نوتریشِن.)
مادر همیشه مطمئن میشد که کودکش تغذیهی خوبی دارد.
—
20. optimist (اپتیمیست): خوشبین [اسم]
تجزیه: optimist = optim (بهترین) + ist (کسی که) → کسی که بهترین را میبیند
کدینگ: «اپتیمیست» = «آپتیمیست» → خوشبین!
ریشهیابی: از لاتین optimus (بهترین) که از طریق فرانسوی optimiste به انگلیسی آمده است.
1. An optimist is someone who has a lot of hope and always sees the bright side of things.
(اَن اپتیمیست ایز سامْوان هو هَز ا لات آو هوپ اَند اولْوِیز سِیز دِ بْرایت ساید آو تینگز.)
خوشبین کسی است که امید زیادی دارد و همیشه جنبهی خوب چیزها را میبیند.
2. Joe was an optimist, so he believed he would get the job that he wanted.
(جو واز اَن اپتیمیست، سو هی بِلیوْد هی وود گِت دِ جاب دَت هی وانتِد.)
جو خوشبین بود، بنابراین معتقد بود شغل مورد نظرش را به دست خواهد آورد.
—
تموم شد. اگر باز هم لغت دارید بفرستید.