Unit 17
Vocabulary
واژگان
Unit 17
بخش ۱۷
Word list
لیست کلمات
—
1. affection (اَفِکْشِن): مهربانی، محبت [اسم]
تجزیه: affection = af (به سمت) + fect (انجام دادن) + ion → احساسی که به سمت کسی انجام میشود
کدینگ: «اَفِکْشِن» = «اف» + «کشن» → «کشن» (کشن) محبت!
ریشهیابی: از لاتinus affectio که از afficere (تحت تأثیر قرار دادن) از ad- (به سمت) + facere (انجام دادن) به معنی «احساس، محبت» گرفته شده است.
1. Affection is a feeling of liking someone or something.
(اَفِکْشِن ایز ا فیلینگ آو لایکینگ سامْوان اُر سامْثینگ.)
محبت یعنی احساس دوست داشتن کسی یا چیزی.
2. Amanda has a lot of affection for her little sister Sarah.
(اَمَندَ هَز ا لات آو اَفِکْشِن فُر هِر لیتِل سیسْتِر سارا.)
آماندا نسبت به خواهر کوچکش سارا محبت زیادی دارد.
—
2. agency (اِیجِنْسی): آژانس [اسم]
تجزیه: agency = ag (انجام دادن) + ency → سازمانی که کار انجام میدهد
کدینگ: «اِیجِنْسی» = «ایج» + «نسی» → «نسی» (نسی) آژانس!
ریشهیابی: از لاتinus agentia که از agere (انجام دادن، حرکت کردن) به معنی «سازمانی که کار انجام میدهد» گرفته شده است.
1. An agency is a business or service set up to act for others.
(اَن اِیجِنْسی ایز ا بیزْنِس اُر سرویس سِت آپ تو اَکْت فُر اَذِرْز.)
آژانس کسبوکار یا خدمتی است که برپا شده تا برای دیگران عمل کند.
2. I went to a travel agency to help me arrange a flight home.
(آی وِنت تو ا تْرَوِل اِیجِنْسی تو هِلْپ می اَرِینْج ا فْلایت هوم.)
به یک آژانس مسافرتی رفتم تا در ترتیب پرواز به خانهام به من کمک کند.
—
3. ash (اَش): خاکستر [اسم]
تجزیه: ash = a + sh → شبیه «اش» که باقیماندهی آتش است
کدینگ: «اَش» = «اَ» + «ش» → «ش» (ش) خاکستر!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان æsce که با آلمانی Asche (خاکستر) مرتبط است.
1. Ash is the grey or black powder created when something is burned.
(اَش ایز دِ گْرِی اُر بْلَک پاوْدِر کْرِیتِد وِن سامْثینگ ایز بِرْنْد.)
خاکستر گَرد خاکستری یا سیاهی است که وقتی چیزی سوزانده میشود، ایجاد میشود.
2. The end of his cigar was full of ashes.
(دِی اِنْد آو هیز سیگار واز فُل آو اَشِز.)
تهِ سیگارش پر از خاکستر بود.
—
4. confine (کانْفاین): حبس کردن، محدود کردن [فعل]
تجزیه: confine = con (با هم) + fine (مرز) → در مرزها قرار دادن
کدینگ: «کانْفاین» = «کان» + «فاین» → «فاین» (نهایی) محدودش کن!
ریشهیابی: از لاتinus confinare که از com- (با هم) + finis (مرز، پایان) به معنی «در مرزها قرار دادن، محدود کردن» گرفته شده است.
1. To confine something is to keep it in one place.
(تو کانْفاین سامْثینگ ایز تو کیپ ایت این وان پِلِیس.)
to confine یعنی چیزی را در یک مکان نگه داشتن.
2. The elephant is confined to a cage in the zoo.
(دِی اِلِفِنْت ایز کانْفایْنْد تو ا کِیج این دِ زو.)
فیل در باغوحش در یک قفس حبس شده است.
—
5. dismiss (دیسْمیس): رد کردن [فعل]
تجزیه: dismiss = dis (جدا) + miss (فرستادن) → جدا فرستادن، رد کردن
کدینگ: «دیسْمیس» = «دیس» + «میس» → «میس» (خانم) ردش کرد!
ریشهیابی: از لاتinus dimittere که از dis- (جدا) + mittere (فرستادن) به معنی «جدا فرستادن، رد کردن» گرفته شده است.
1. To dismiss something is to say it is not important.
(تو دیسْمیس سامْثینگ ایز تو سِی ایت ایز نات ایمْپورْتَنْت.)
چیزی را رد کردن یعنی بگویید مهم نیست.
2. He quickly dismissed my idea about a new project.
(هی کْویکْلی دیسْمیسْت مای آیدِیا اَباوت ا نیو پراجِکْت.)
او فوراً ایدهی من دربارهی پروژهی جدید را رد کرد.
—
6. erupt (ایرَپْت): فوران کردن [فعل]
تجزیه: erupt = e (بیرون) + rupt (شکستن) → بیرون شکستن
کدینگ: «ایرَپْت» = «ای» + «رپت» → «رپت» (رپ) فوران کرد!
ریشهیابی: از لاتinus eruptus که از erumpere از e- (بیرون) + rumpere (شکستن) به معنی «بیرون شکستن، فوران کردن» گرفته شده است.
1. To erupt is to explode or burst out, especially a volcano.
(تو ایرَپْت ایز تو اِکْسْپلُود اُر بَرْسْت آوت، اِسْپِشَلی ا وِلْکِینو.)
to erupt یعنی اشتعال یا انفجار، بهویژه کوه آتشفشان.
2. The volcano erupted for the first time in ten years.
(دِ وِلْکِینو ایرَپْتِد فُر دِ فِرْسْت تایْم این تِن ییرْز.)
کوه آتشفشان برای اولین بار طی ۱۰ سال فوران کرد.
—
7. fate (فِیت): تقدیر، سرنوشت [اسم]
تجزیه: fate = fa + te → شبیه «فیت» که یعنی سرنوشت
کدینگ: «فِیت» = «فی» + «ت» → «ت» (ت) تقدیر!
ریشهیابی: از لاتinus fatum که از fari (گفتن) به معنی «چیزی که گفته شده، سرنوشت» گرفته شده است.
1. Fate is a power that causes things to happen.
(فِیت ایز ا پاوْئِر دَت کازِز تینگز تو هَپِن.)
fate قدرتی است که باعث رخ دادن چیزی میشود.
2. Some people believe that the lines on a person’s hand can tell his or her fate.
(سام پیپَل بِلِیو دَت دِ لاینْز آن ا پِرْسِنْز هَند کَن تِل هیز اُر هِر فِیت.)
بعضی از مردم بر این باورند که خطوط کف دست انسان میتواند سرنوشتشان را بگوید.
—
8. lava (لاوِه): گدازه [اسم]
تجزیه: lava = la + va → شبیه «لاوا» که از آتشفشان بیرون میآید
کدینگ: «لاوِه» = «لا» + «وه» → «وه» (وه) گدازه!
ریشهیابی: از ایتالیایی lava که از لاتinus lavare (شستن) به دلیل جریان یافتن گدازه مانند آب گرفته شده است.
1. Lava is the hot substance made of melted rock that comes out of volcanoes.
(لاوِه ایز دِ هات سابْسْتِنْس مِید آو مِلْتِد راک دَت کامْز آوت آو وِلْکِینوْز.)
گدازه مادهی داغی است که از سنگ مذاب درست شده و از کوههای آتشفشانی بیرون میآید.
2. The red hot lava poured from the volcano.
(دِ رِد هات لاوِه پورْد فرام دِ وِلْکِینو.)
گدازههای داغ سرخ از کوه آتشفشان بیرون میریخت.
—
9. miserable (میزِرِبِل): بدبخت، رقتانگیز [صفت]
تجزیه: miserable = miser (بدبختی) + able → شایستهی بدبختی
کدینگ: «میزِرِبِل» = «میز» + «ریبِل» → «ریبِل» (ریب) بدبخت!
ریشهیابی: از لاتinus miserabilis که از miser (بدبخت، رقتانگیز) به معنی «بدبخت، رقتانگیز» گرفته شده است.
1. A miserable person is very unhappy.
(ا میزِرِبِل پِرْسِن ایز وِری آنْهَپی.)
بدبخت کسی است که بسیار ناراحت است.
2. He was miserable after his dog died.
(هی واز میزِرِبِل آفْتِر هیز داگ دایْد.)
او بعد از مرگ سگش احساس بدبختی میکرد.
—
10. navigate (نَویگِیت): هدایت کردن [فعل]
تجزیه: navigate = nav (کشتی) + igate → هدایت کشتی
کدینگ: «نَویگِیت» = «ناو» + «یگیت» → «یگیت» (یگیت) ناخدا!
ریشهیابی: از لاتinus navigare که از navis (کشتی) + agere (راندن، هدایت کردن) به معنی «هدایت کشتی کردن» گرفته شده است.
1. To navigate something is to control the way it moves or goes.
(تو نَویگِیت سامْثینگ ایز تو کَنْترول دِ وَی ایت مووْز اُر گوْز.)
to navigate یعنی روش و نحوهی حرکت یا رفتن چیزی را کنترل کردن.
2. She navigated the ship across the ocean.
(شی نَویگِیتِد دِ شیپ اَکْراس دِی اوشِن.)
او کشتی را در اقیانوس هدایت میکرد.
—
11. originate (اُرِجینِیت): منشأ گرفتن [فعل]
تجزیه: originate = origin (ریشه) + ate → ریشه داشتن
کدینگ: «اُرِجینِیت» = «اوری» + «جینیت» → «جینیت» (جین) منشأ!
ریشهیابی: از لاتinus originatus که از origo (ریشه، آغاز) به معنی «منشأ گرفتن» گرفته شده است.
1. To originate somewhere is to start there.
(تو اُرِجینِیت سامْوِیر ایز تو استارْت دِیر.)
نشئت گرفتن از جایی یعنی شروع شدن از آنجا.
2. The idea of democracy originated in Ancient Greece.
(دِی آیدِیا آو دِماکْرَسی اُرِجینِیتِد این اِنْشِنْت گریس.)
ایدهی دموکراسی از یونان باستان منشأ گرفت.
—
12. remainder (ریمِیْندِر): باقیمانده [اسم]
تجزیه: remainder = remain (باقی ماندن) + der → چیزی که باقی میماند
کدینگ: «ریمِیْندِر» = «ریم» + «یندر» → «یندر» (یندر) باقیمونده!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان remainder که از لاتinus remanere (باقی ماندن) از re- (دوباره) + manere (ماندن) به معنی «باقیمانده» گرفته شده است.
1. The remainder of something is what is left.
(دِ ریمِیْندِر آو سامْثینگ ایز وات ایز لِفْت.)
باقیماندهی چیزی یعنی چیزی که از آن باقی مانده است.
2. He took a bite of the apple, and then gave me the remainder of it.
(هی توک ا بایت آو دِی اَپِل، اَند دِن گِیو می دِ ریمِیْندِر آو ایت.)
او یک گاز از آن سیب زد و باقیماندهی آن را به من داد.
—
13. retrieve (ریتْریو): پس آوردن، بازیابی کردن [فعل]
تجزیه: retrieve = re (دوباره) + trieve (پیدا کردن) → دوباره پیدا کردن
کدینگ: «ریتْریو» = «ری» + «تریو» → «تریو» (تریو) پس آورد!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان retrover که از re- (دوباره) + trover (پیدا کردن) به معنی «دوباره پیدا کردن، پس آوردن» گرفته شده است.
1. To retrieve something is to find it and get it back.
(تو ریتْریو سامْثینگ ایز تو فایْند ایت اَند گِت ایت بَک.)
to retrieve یعنی چیزی را پیدا کردن و برگرداندن آن.
2. She retrieved her mail from the mailbox.
(شی ریتْریوْد هِر مِیل فرام دِ مِیلْباکْس.)
او نامههایش را از صندوق پست آورد.
—
14. shallow (شالو): کمعمق [صفت]
تجزیه: shallow = shal + low → شبیه «شالو» که عمق کمی دارد
کدینگ: «شالو» = «شا» + «لو» → «لو» (لو) کمعمقه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان sceald (کمعمق) که با آلمانی seicht (کمعمق) مرتبط است.
1. A shallow thing is not deep.
(ا شالو تینگ ایز نات دیپ.)
هر چیز کمعمق عمیق نیست.
2. The kids were playing in the shallow water.
(دِ کیدْز وِر پِلِیینگ این دِ شالو واتِر.)
بچهها در آب کمعمق بازی میکردند.
—
15. slope (اسْلوپ): سطح شیبدار [اسم]
تجزیه: slope = sl + ope → شبیه «اسلوپ» که زمین شیبدار است
کدینگ: «اسْلوپ» = «اس» + «لوپ» → «لوپ» (لوپ) شیب!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان slop (لغزیدن، شیب) که با آلمانی schlüpfrig (لغزنده) مرتبط است.
1. A slope is ground that is not flat.
(ا اسْلوپ ایز گراوند دَت ایز نات فْلَت.)
سطح شیبدار زمینی است که هموار نیست.
2. The slope to the top of the mountain was very steep.
(دِ اسْلوپ تو دِ تاپ آو دِ ماونْتِن واز وِری اِسْتیپ.)
سطح شیبدار منتهی به قلهی کوه شیب خیلی تندی داشت.
—
16. span (اِسْپَن): مدت معین داشتن [فعل]
تجزیه: span = sp + an → شبیه «اسپن» که گسترش زمانی است
کدینگ: «اِسْپَن» = «اس» + «پن» → «پن» (پن) مدت!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان spann (دوره، فاصله) که با آلمانی Spanne (فاصله) مرتبط است.
1. To span is to spread across an amount of time or space.
(تو اِسْپَن ایز تو اِسْپْرِد اَکْراس اَماونْت آو تایْم اُر اِسْپِیس.)
to span به معنای پخش شدن در یک محدودهی زمانی یا مکانی است.
2. His work at the bakery has spanned 20 years.
(هیز وَرْک اَت دِ بِیکِری هَز اِسْپَنْد تْوِنْتی ییرْز.)
کار او در نانوایی ۲۰ سال طول کشیده است.
—
17. superstition (سوپِرْسْتیشِن): خرافه [اسم]
تجزیه: superstition = super (بیشتر) + stition (ایستادن) → باور بیاساس
کدینگ: «سوپِرْسْتیشِن» = «سوپر» + «استیشن» → «استیشن» (ایستگاه) خرافه!
ریشهیابی: از لاتinus superstitio که از super (بیشتر، روی) + stare (ایستادن) به معنی «باور بیاساس، خرافه» گرفته شده است.
1. A superstition is something magical that people believe is real.
(ا سوپِرْسْتیشِن ایز سامْثینگ مَجیکِل دَت پیپَل بِلِیو ایز ریل.)
خرافه چیزی جادویی است که مردم به واقعی بودن آن اعتقاد دارند.
2. It is a superstition that Friday the 13th is an unlucky day.
(ایت ایز ا سوپِرْسْتیشِن دَت فْرایْدِی دِ ثِرْتینْت ایز اَن آنْلَکی دِی.)
اینکه جمعه سیزدهم روز بدشانسی است یک خرافه است.
—
18. sympathy (سیمْپَثی): همدردی، دلسوزی [اسم]
تجزیه: sympathy = sym (با هم) + pathy (احساس) → احساس با هم
کدینگ: «سیمْپَثی» = «سیم» + «پثی» → «پثی» (پثی) دلسوزی!
ریشهیابی: از یونانی sympatheia که از syn- (با هم) + pathos (احساس، عاطفه) به معنی «همدردی» گرفته شده است.
1. Sympathy is a feeling of sadness for another person who feels bad.
(سیمْپَثی ایز ا فیلینگ آو سَدْنِس فُر اَنَدر پِرْسِن هو فیلْز بَد.)
همدردی احساس ناراحتی برای فردی است که احساس بدی دارد.
2. I felt sympathy for my sister, so I got her a balloon to cheer her up.
(آی فِلْت سیمْپَثی فُر مای سیسْتِر، سو آی گات هِر ا بَلون تو چیر هِر آپ.)
دلم برای خواهرم سوخت، به همین خاطر برایش بادکنکی گرفتم تا شادش کنم.
—
19. vibrate (وایْبْرِیت): لرزیدن [فعل]
تجزیه: vibrate = vibr (لرزیدن) + ate → لرزیدن
کدینگ: «وایْبْرِیت» = «وای» + «بریت» → «بریت» (بریت) میلرزه!
ریشهیابی: از لاتinus vibrare (لرزیدن، تکان خوردن) که با انگلیسی vibrate (لرزیدن) مرتبط است.
1. To vibrate is to shake very hard.
(تو وایْبْرِیت ایز تو شِیک وِری هارْد.)
to vibrate یعنی بهشدت لرزیدن.
2. The machine made his whole body vibrate as he broke up the ground.
(دِ مَشین مِید هیز هول با دی وایْبْرِیت اَز هی بْروک آپ دِ گراوند.)
دستگاه باعث میشد همان طور که او زمین را میشکافت تمام بدنش بلرزد.
—
20. wander (وانْدِر): پرسه زدن [فعل]
تجزیه: wander = wan + der → شبیه «واندر» که بیهدف راه رفتن است
کدینگ: «وانْدِر» = «وان» + «در» → «در» (در) پرسه زد!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان wandrian که با آلمانی wandern (گردش کردن، پرسه زدن) مرتبط است.
1. To wander is to walk without going to a certain place.
(تو وانْدِر ایز تو والک ویتاوت گوینگ تو ا سِرْتِن پِلِیس.)
to wander یعنی راه رفتن بدون رفتن به مکان مشخص.
2. The boys like to wander in the woods and look at birds.
(دِ بویْز لایْک تو وانْدِر این دِ وودْز اَند لوک اَت بِرْدْز.)
پسرها دوست داشتند داخل جنگل پرسه بزنند و به پرندهها نگاه کنند.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.