The Magic Cup
(ذِ مَجیک کاپ)
فنجان جادویی
Paul and John were brothers.
(پال اَند جان وِر بَرَذِrz)
پاول و جان برادر بودند.
They fought all the time, because they both wanted to be leaders of the agency they both worked at.
(دِی فات آل ذِ تایم، بیکاز دِی بوت وانتِد تو بی لیدِرز آو ذی اِیجِنْسی دِی بوت وَرکْد اَت)
آنها تمام مدت دعوا میکردند، چون هر دو میخواستند رئیس آژانسی باشند که هر دو آنجا کار میکردند.
There was a superstition in their town about a magic cup.
(ذِر واز اِ سوپِرْاِستیشِن این دِر تاؤن اَباوت اِ مَجیک کاپ)
در شهر آنها خرافهای دربارهی یک فنجان جادویی وجود داشت.
People said the cup was in a volcano located far away.
(پیپَل سِد ذِ کاپ واز این اِ والکِینو لوکِیتِد فار اَوِی)
مردم میگفتند فنجان داخل یک کوه آتشفشان خیلی دور است.
Anyone who retrieved the cup would have a wish come true.
(اِنیوان هو ریتْریوْد ذِ کاپ وود هَو اِ ویش کام ترو)
هر کسی که فنجان را بیاورد، آرزویش برآورده میشود.
John and Paul both wanted to find it.
(جان اَند پال بوت وانتِد تو فایند ایت)
جان و پاول هر دو میخواستند آن را پیدا کنند.
Then they could become the leader.
(دِن دِی کُود بیکام ذِ لیدِر)
بعد میتوانستند رئیس شوند.
They both left to find the cup.
(دِی بوت لِفت تو فایند ذِ کاپ)
آنها هر دو آنجا را ترک کردند تا فنجان را بیابند.
Before their trip, their mother said they should work together.
(بیفور دِر تریپ، دِر مَذَر سِد دِی شود وَرک توگِذَر)
قبل از سفرشان مادرشان گفت آنها باید با هم کار کنند.
They dismissed that idea.
(دِی دیسْمیسْت ذَت آیدیا)
آنها این ایده را رد کردند.
Even though their trips originated from the same house, each wanted to travel alone.
(ایوِن تو دِر تریپْس اُرِجِنِیتِد فرام ذِ سِیم هاوس، ایچ وانتِد تو تْرَوِل اَلون)
حتی با اینکه سفر آنها از یک خانه آغاز میشد، هر کدام میخواست تنها سفر کند.
They were both miserable during the trip.
(دِی وِر بوت میزِرَبِل دیورینگ ذِ تریپ)
آنها هر دو طی سفر احساس بدبختی میکردند.
They had to navigate small boats across shallow rivers and climb difficult slopes.
(دِی هَد تو نَویگِیت اسمال بوتس اَکراس شالو ریوِرز اَند کلایم دیفیکَلْت اسلوپس)
باید قایقهای کوچکی را در عرض رودخانههای کمعمق هدایت میکردند و از زمینهای شیبدار صعبالعبور بالا میرفتند.
Their journey spanned many days.
(دِر جورْنی اِسپَنِد مِنی دِیز)
سفرشان روزهای زیادی طول کشید.
When they finally got close to the volcano, the ground began to vibrate and the volcano erupted.
(وِن دِی فاینَلی گات کلوز تو ذِ والکِینو، ذِ گراند بیگَن تو وایْبْرِیت اَند ذِ والکِینو اِرَپْتِد)
وقتی در نهایت به آتشفشان نزدیک شدند، زمین شروع به لرزیدن و کوه آتشفشان فوران کرد.
Ash filled the sky and lava covered everything.
(اَش فیلْد ذِ اِسکای اَند لاوَ کاوِرْد اِوریثینگ)
خاکستر آسمان را پر کرد و گدازه همه چیز را پوشاند.
John climbed to the top of a hill to keep from getting burned.
(جان کلایمْد تو ذِ تاپ آو اِ هیل تو کیپ فرام گِتینگ بُرْنْد)
جان به بالای تپه رفت تا نسوزد.
A few moments later, his brother went up the same hill.
(اِ فیو موومَنتس لِیتِر، هیز بَرَذِر وِنت آپ ذِ سِیم هیل)
چند لحظه بعد برادرش از همان تپه بالا رفت.
They were confined to the hill until the lava cooled down.
(دِی وِر کَنفایْنْد تو ذِ هیل اَنتِل ذِ لاوَ کولْد داون)
تا وقتی گدازهها سرد شوند به تپه محدود شده بودند.
They talked about the things they had seen while wandering around the country.
(دِی تاکْد اَباوت ذِ تینگز دِی هَد سین وایل وانْدِرینگ اِرآوند ذِ کانتری)
آنها دربارهی چیزهایی که حین چرخیدن در سراسر کشور دیده بودند، صحبت کردند.
They felt more sympathy and affection for each other than ever before.
(دِی فِلت مور سیمپَثی اَند اَفِکشِن فُر ایچ اَذَر دَن اِوِر بیفور)
نسبت به هر زمانی در گذشته احساس دلسوزی و محبت بیشتری به هم میکردند.
They decided that fate had brought them together.
(دِی دِسایْدِد ذَت فِیت هَد برات دِم توگِذَر)
تصمیم گرفتند که تقدیر آنها را پیش هم آوردهاست.
The next day they left to finish the remainder of the trip together.
(ذِ نِکست دی دِی لِفت تو فینیش ذِ ریمِیْنْدَر آو ذِ تریپ توگِذَر)
روز بعد آنجا را ترک کردند تا بقیهی سفرشان را با هم تمام کنند.
Everything seemed much easier.
(اِوریثینگ سیمْد ماچ ایزیر)
همهچیز خیلی راحت به نظر میآمد.
When they finally found the cup, they learned that it didn’t make wishes come true.
(وِن دِی فاینَلی فاوند ذِ کاپ، دِی لِرْنْد ذَت ایت دیدِنْت مِیک ویشیز کام ترو)
سرانجام وقتی فنجان را یافتند، دریافتند که آرزو برآورده نمیکند.
It was only an ordinary cup.
(ایت واز اونلی اَن اُردِنِری کاپ)
فقط یک فنجان عادی بود.
But the trip to reach the cup taught them to work together and love each other.
(بَت ذِ تریپ تو ریچ ذِ کاپ تات دِم تو وَرک توگِذَر اَند لاو ایچ اَذَر)
ولی سفر برای رسیدن به فنجان به آنها آموخت تا با هم کار کنند و همدیگر را دوست داشته باشند.