Unit 8
Vocabulary
واژگان
Unit 8
بخش ۸
Word list
لیست کلمات
—
1. broad (براد): عریض، وسیع [صفت]
تجزیه: broad = br + oad → شبیه «براد» که یعنی پهن
کدینگ: «براد» = «بر» + «اد» → «اد» (اد) پهن و عریضه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان brad (پهن، گسترده) که با آلمانی breit (پهن) مرتبط است.
1. Broad means that something is wide, not narrow.
(براد میِنْز دَت سامْثینگ ایز وایْد، نات نِرو.)
broad یعنی چیزی وسیع است، و نه باریک.
2. The river is very long and broad.
(دِ ریوِر ایز وِری لانگ اَند براد.)
رودخانه خیلی طولانی و عریض بود.
—
2. bush (بوش): بوته [اسم]
تجزیه: bush = bu + sh → شبیه «بوش» که گیاه کوچک است
کدینگ: «بوش» = «بو» + «ش» → «ش» (شاخه) بوته!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان busc (جنگل، بوتهزار) که با آلمانی Busch (بوتهزار) مرتبط است.
1. A bush is a woody plant that is smaller than a tree.
(ا بوش ایز ا وودی پْلانْت دَت ایز اِسمالِر دَن ا تْری.)
بوته گیاهی چوبی است که کوچکتر از درخت است.
2. My dad and I planted some small bushes around the house.
(مای دَد اَند آی پْلانْتِد سام اِسمال بوشِز اَراوند دِ هاوس.)
من و پدرم چند بوتهی کوچک را دور خانه کاشتیم.
—
3. capable (کِیپِبِل): قادر، توانا [صفت]
تجزیه: capable = cap (گرفتن) + able (قابل) → قابل گرفتن، توانا
کدینگ: «کِیپِبِل» = «کیپ» + «بیل» → «بیل» (بیل) توانا!
ریشهیابی: از لاتین capabilis که از capere (گرفتن) به معنی «قابل گرفتن، توانا» گرفته شده است.
1. A capable person or thing can do an action.
(ا کِیپِبِل پِرْسِن اُر تینگ کَن دو اَن اَکْشِن.)
یک شخص یا چیز قادر میتواند کاری را انجام دهد.
2. The Olympic athlete is capable of lifting a lot of weight.
(دِی اولِمْپیک اَثلیت ایز کِیپِبِل آو لیفْتینگ ا لات آو وِیت.)
ورزشکار المپیک قادر است وزن زیادی را بلند کند.
—
4. cheat (چیت): تقلب کردن [فعل]
تجزیه: cheat = che + at → شبیه «چیت» که یعنی کلاهبرداری
کدینگ: «چیت» = «چی» + «ت» → «ت» (ت) تقلب میکنه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان ceat (مال، کالا) که بعداً به معنی «کلاهبرداری کردن» تغییر کرد.
1. To cheat is to be dishonest in order to win or do well.
(تو چیت ایز تو بی دیسآنِسْت این اُرْدِر تو وین اُر دو وِل.)
تقلب کردن یعنی فریبکار بودن، برای برنده شدن یا کاری را خوب انجام دادن.
2. They cheated on the test by sharing answers.
(دِی چیتِد آن دِ تِسْت بای شِیرینگ اَنْسِرْز.)
آنها با همرسانی کردنِ جواب سوالها در امتحان تقلب کردند.
—
5. concentrate (کانْسِنْترِیت): تمرکز کردن [فعل]
تجزیه: concentrate = con (با هم) + centr (مرکز) + ate → به مرکز آوردن
کدینگ: «کانْسِنْترِیت» = «کان» + «سنتریت» → «سنتر» (مرکز) توجه!
ریشهیابی: از لاتین concentratus که از com- (با هم) + centrum (مرکز) به معنی «به مرکز آوردن، جمع کردن» گرفته شده است.
1. To concentrate is to give one’s full attention to something.
(تو کانْسِنْترِیت ایز تو گیو وانْز فُل اَتِنْشِن تو سامْثینگ.)
تمرکز کردن یعنی توجه کامل شخص به چیزی.
2. I could not concentrate on my homework because the room was so loud.
(آی کُود نات کانْسِنْترِیت آن مای هومْوَرْک بیکاز دِ روم واز سو لاوْد.)
نمیتوانستم روی تکلیف مدرسهام تمرکز کنم، چون در اتاق خیلی سروصدا بود.
—
6. conclude (کانْکلود): نتیجهگیری کردن [فعل]
تجزیه: conclude = con (با هم) + clude (بستن) → با هم بستن، جمعبندی کردن
کدینگ: «کانْکلود» = «کان» + «کلود» → «کلود» (ابر) نتیجهگیری میکنه!
ریشهیابی: از لاتین concludere که از com- (با هم) + claudere (بستن) به معنی «جمعبندی کردن، نتیجهگیری کردن» گرفته شده است.
1. To conclude is to arrive at a logical end by looking at evidence.
(تو کانْکلود ایز تو اِرایْو اَت ا لاجیکِل اِنْد بای لوکینگ اَت اِویدِنْس.)
to conclude یعنی رسیدن به پایانی منطقی با نگاه کردن به شواهد.
2. I saw crumbs on my dog’s face, so I concluded that he ate my cookie.
(آی سا کْرامْز آن مای داگْز فِیس، سو آی کانْکلودِید دَت هی اِیت مای کُوکی.)
روی صورت سگم خرده نان دیدم، پس نتیجه گرفتم که او کلوچهام را خورده.
—
7. confident (کانْفیدِنْت): مطمئن، با اعتماد به نفس [صفت]
تجزیه: confident = con (با) + fid (اعتماد) + ent → پر از اعتماد
کدینگ: «کانْفیدِنْت» = «کان» + «فیدنت» → «فیدنت» (فیدن) مطمئنه!
ریشهیابی: از لاتین confidens که از con- (با) + fidere (اعتماد کردن) به معنی «پر از اعتماد» گرفته شده است.
1. Confident people believe that they can do something without failing.
(کانْفیدِنْت پیپَل بِلِیو دَت دِی کَن دو سامْثینگ ویتاوت فِیلینگ.)
افراد با اعتماد به نفس باور دارند که میتوانند کاری را بدون شکست خوردن انجام دهند.
2. She was confident she could climb the mountain due to her training.
(شی واز کانْفیدِنْت شی کُود کْلایْم دِ ماونْتِن دیو تو هِر تْرِینینگ.)
او مطمئن بود که به خاطر تمریناتش میتواند از آن کوه بالا برود.
—
8. considerable (کانْسیدِرِبِل): قابلتوجه [صفت]
تجزیه: considerable = consider (در نظر گرفتن) + able (قابل) → قابل در نظر گرفتن
کدینگ: «کانْسیدِرِبِل» = «کان» + «سیدریبل» → «سیدر» (سدر) قابلتوجه!
ریشهیابی: از لاتین considerabilis که از considerare (در نظر گرفتن، بررسی کردن) به معنی «قابل در نظر گرفتن» گرفته شده است.
1. Considerable means large in size, amount or extent.
(کانْسیدِرِبِل میِنْز لارْج این سایْز، اَماونْت اُر اِکْسْتِنْت.)
considerable یعنی از نظر اندازه، مقدار یا وسعت بزرگ است.
2. They paid a considerable amount of money for that car.
(دِی پِید ا کانْسیدِرِبِل اَماونْت آو مانی فُر دَت کار.)
آنها برای آن ماشین مبلغ قابلتوجهی را پرداختند.
—
9. convey (کانْوِی): منتقل کردن [فعل]
تجزیه: convey = con (با هم) + vey (راه) → با هم راه رفتن، انتقال دادن
کدینگ: «کانْوِی» = «کان» + «وی» → «وی» (او) پیام رو منتقل کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان conveier که از لاتین conviare از com- (با هم) + via (راه) به معنی «همراه رفتن، انتقال دادن» گرفته شده است.
1. To convey is to communicate or make ideas known.
(تو کانْوِی ایز تو کَمْیونیکِیت اُر مِیک آیدیز نون.)
to convey یعنی ایدههایی را منتقل یا آشکار کردن.
2. That picture of a crying child conveys a feeling of sadness.
(دَت پیکْچِر آو ا کْرایینگ چایْلد کانْوِیز ا فیلینگ آو سَدْنِس.)
تصویر یک بچهی گریان احساس غم و ناراحتی را منتقل میکند.
—
10. definite (دِفینیت): قطعی [صفت]
تجزیه: definite = de (پایین) + fin (مرز) + ite → با مرز مشخص
کدینگ: «دِفینیت» = «دف» + «ینیت» → «ینیت» (ینیت) قطعیه!
ریشهیابی: از لاتین definitus که از definire (مشخص کردن، محدود کردن) از de- (پایین) + finire (پایان دادن) به معنی «مشخص، قطعی» گرفته شده است.
1. A definite thing is certain or sure to be true.
(ا دِفینیت تینگ ایز سِرْتِن اُر شور تو بی ترو.)
یک چیز قطعی یعنی حتمی و تضمینی است که حقیقت داشته باشد.
2. There is a definite connection between hard work and success.
(دِیر ایز ا دِفینیت کانِکْشِن بِتوین هارْد وَرْک اَند سَکْسِس.)
ارتباطی قطعی بین کار سخت و موفقیت وجود دارد.
—
11. delight (دیلایت): خوشی، شوق [اسم]
تجزیه: delight = de (پایین) + light (نور) → نور پایین، شادی
کدینگ: «دیلایت» = «دی» + «لایت» → «لایت» (نور) شادی میآره!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان delit که از لاتین delectare (خوشحال کردن، لذت بردن) گرفته شده است.
1. Delight is a feeling of being very happy with something.
(دیلایت ایز ا فیلینگ آو بیینگ وِری هَپی ویت سامْثینگ.)
delight احساس خیلی خوشحال بودن از چیزی است.
2. He felt such delight after getting a promotion at work.
(هی فِلْت سَچ دیلایت آفْتِر گِتینگ ا پْرومُوشِن اَت وَرْک.)
او بعد از ترفیع در کارش خیلی احساس خوشی کرد.
—
12. destination (دِسْتینِیشِن): مقصد [اسم]
تجزیه: destination = de (پایین) + stin (ایستادن) + ation → جایی که میایستی
کدینگ: «دِسْتینِیشِن» = «دست» + «ینیشن» → «دست» به مقصد رسید!
ریشهیابی: از لاتین destinatio که از destinare (مقصد تعیین کردن، محکم کردن) از de- (پایین) + stare (ایستادن) به معنی «جایی که میایستی» گرفته شده است.
1. A destination is the place where someone or something is going.
(ا دِسْتینِیشِن ایز دِ پِلِیس وِر سامْوان اُر سامْثینگ ایز گوینگ.)
مقصد جایی است که کسی یا چیزی میرود.
2. The destination of this plane is Munich, Germany.
(دِ دِسْتینِیشِن آو دیس پِلِین ایز میونیک، جِرْمَنی.)
مقصد این هواپیما مونیخ، آلمان است.
—
13. edge (اِج): لبه [اسم]
تجزیه: edge = ed + ge → شبیه «اج» که یعنی لبه
کدینگ: «اِج» = «ا» + «ج» → «ج» (ج) لبهست!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان ecg (لبه، تیغه) که با آلمانی Ecke (گوشه) مرتبط است.
1. The edge is the farthest part or side of something.
(دِی اِج ایز دِ فاذِسْت پارْت اُر سایْد آو سامْثینگ.)
لبه دورترین قسمت یا کنار چیزی است.
2. He ran to the edge of the cliff.
(هی رَن تو دِی اِج آو دِ کْلِف.)
او بهسمت لبهی تختسنگ دوید.
—
14. instructions (اینْسْتْرَکْشِنْز): دستورالعمل [اسم]
تجزیه: instructions = in (درون) + struct (ساختن) + ions → راهنمای ساخت
کدینگ: «اینْسْتْرَکْشِنْز» = «این» + «ستراکشنز» → «ستراکشن» (ساخت) راهنما!
ریشهیابی: از لاتین instructio که از instruere (آماده کردن، آموزش دادن) از in- (درون) + struere (ساختن) به معنی «راهنمای ساخت» گرفته شده است.
1. A set of instructions explains how to do something.
(ا سِت آو اینْسْتْرَکْشِنْز اِکْسْپِلِینْز هاو تو دو سامْثینگ.)
یک مجموعه دستورالعمل نحوهی انجام کاری را توضیح میدهد.
2. Just follow the instructions and you’ll be OK.
(جَست فالو دِ اینْسْتْرَکْشِنْز اَند یول بی اوکِی.)
فقط دستورالعملها را دنبال کنید و مشکلی نخواهد بود.
—
15. path (پاث): مسیر [اسم]
تجزیه: path = pa + th → شبیه «پاث» که یعنی راه
کدینگ: «پاث» = «پا» + «ث» → «پا» (پا) رو مسیر بذار!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان pæþ (مسیر، راه) که با آلمانی Pfad (مسیر) مرتبط است.
1. A path is a way from one place to another that people can walk along.
(ا پاث ایز ا وَی فرام وان پِلِیس تو اَنَدر دَت پیپَل کَن واک اَلانگ.)
path راهی است از جایی به جای دیگر که افراد میتوانند در آن راه بروند.
2. We followed a path through the woods.
(وی فالود ا پاث تْرو دِ وودْز.)
ما مسیری را از میان جنگل دنبال کردیم.
—
16. resort (ریزورْت): پناه بردن [فعل]
تجزیه: resort = re (دوباره) + sort (مرتب کردن) → دوباره مرتب کردن، پناه بردن
کدینگ: «ریزورْت» = «ری» + «زورت» → «زورت» (زورت) پناه برد!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان resortir که از re- (دوباره) + sortir (بیرون رفتن) به معنی «پناه بردن، متوسل شدن» گرفته شده است.
1. To resort to something is to depend on it in order to solve a problem.
(تو ریزورْت تو سامْثینگ ایز تو دیپِنْد آن ایت این اُرْدِر تو سالْو ا پرابْلِم.)
to resort to something یعنی به چیزی وابسته بودن برای حل یک مشکل.
2. I hope they don’t resort to violence to end the argument.
(آی هوپ دِی دونْت ریزورْت تو وایْلِنْس تو اِنْد دِی آرْگیومِنْت.)
امیدوارم آنها برای خاتمه دادن به آن بحث به خشونت پناه نبرند.
—
17. shadow (شَدو): سایه [اسم]
تجزیه: shadow = shad + ow → شبیه «شدو» که یعنی سایه
کدینگ: «شَدو» = «ش» + «دو» → «دو» (دور) سایهست!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان sceaduwe (سایه، تاریکی) که با آلمانی Schatten (سایه) مرتبط است.
1. A shadow is the dark area that is made when something blocks light.
(ا شَدو ایز دِ دارْک اِریا دَت ایز مِید وِن سامْثینگ بلاکْس لایت.)
سایه محوطهی تاریکی است که وقتی چیزی جلوی نور را میگیرد درست میشود.
2. The man’s shadow was taller than he was.
(دِ مَنْز شَدو واز تالِر دَن هی واز.)
سایهی مرد بلندتر از خودش بود.
—
18. succeed (سَکْسید): موفق شدن [فعل]
تجزیه: succeed = suc (زیر) + ceed (رفتن) → زیر چیزی رفتن، جلو رفتن
کدینگ: «سَکْسید» = «سک» + «سید» → «سید» (سید) موفق شد!
ریشهیابی: از لاتین succedere که از sub- (زیر) + cedere (رفتن) به معنی «جلو رفتن، موفق شدن» گرفته شده است.
1. To succeed is to complete something as planned.
(تو سَکْسید ایز تو کامْپْلیت سامْثینگ اَز پْلَنْد.)
موفق شدن یعنی کامل کردن چیزی که برنامهریزی کردید.
2. He will continue to work on the robot until he succeeds.
(هی ویل کَنْتینیو تو وَرْک آن دِ روبات اَنْتِل هی سَکْسیدْز.)
او به کار روی آن ربات ادامه خواهد داد تا موفق شود.
—
19. suspect (سَسْپِکْت): شک کردن [فعل]
تجزیه: suspect = sus (زیر) + pect (نگاه کردن) → زیرچشمی نگاه کردن
کدینگ: «سَسْپِکْت» = «سس» + «پکت» → «پکت» (پکت) رو زیر نظر بگیر!
ریشهیابی: از لاتinus suspectus که از suspicere از sub- (زیر) + specere (نگاه کردن) به معنی «زیرچشمی نگاه کردن، شک کردن» گرفته شده است.
1. To suspect something is to believe that it might be true.
(تو سَسْپِکْت سامْثینگ ایز تو بِلِیو دَت ایت مایت بی ترو.)
شک کردن به چیزی یعنی باور داشته باشید که ممکن است درست باشد.
2. I suspect that those kids stole the money.
(آی سَسْپِکْت دَت دُوز کیدْز اِستول دِ مانی.)
شک من این است که آن بچهها پول را دزدیده باشند.
—
20. valley (وَلِی): دره [اسم]
تجزیه: valley = val + ley → شبیه «ولی» که بین کوههاست
کدینگ: «وَلِی» = «و» + «لی» → «لی» (لی) توی دره!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان valee که از لاتین vallis (دره) گرفته شده است.
1. A valley is a low area of land between two mountains or hills.
(ا وَلِی ایز ا لو اِریا آو لَند بِتوین تو ماونْتِنْز اُر هیلْز.)
دره زمین پست و پایینافتادهی بین دو کوه یا تپه است.
2. We looked at the valley below from the top of the mountain.
(وی لوکْت اَت دِ وَلِی بیلو فرام دِ تاپ آو دِ ماونْتِن.)
از روی قلهی کوه به درهی پایین نگاه کردیم.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.