Unit 15
Vocabulary
واژگان
Unit 15
بخش ۱۵
Word list
لیست کلمات
—
1. although (الْدُو): گرچه، هرچند [حرف ربط]
تجزیه: although = al (همه) + though (اگرچه) → هرچند
کدینگ: «الْدُو» = «ال» + «دو» → «دو» (دو) تا مخالف!
ریشهیابی: از ترکیب all (همه) + though (اگرچه) در انگلیسی به معنی «هرچند، با وجود اینکه» گرفته شده است.
1. You use although to say that one thing is contrasted by another.
(یو یوز الْدُو تو سِی دَت وان تینگ ایز کانْتْرَستِد بای اَنَدر.)
از although استفاده میکنید تا بگویید یک چیز در مقابل چیز دیگری است.
2. Although she was late, her friends gave her a warm welcome.
(الْدُو شی واز لِیت، هِر فْرِنْدْز گِیو هِر ا وارْم وِلکام.)
گرچه او دیر آمد، دوستانش از او استقبال گرمی کردند.
—
2. apply (اَپْلای): به کار بردن، مالیدن، درخواست دادن [فعل]
تجزیه: apply = ap (به سمت) + ply (تا کردن) → به سمت چیزی تا کردن
کدینگ: «اَپْلای» = «اپلای» → بمال!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان aplier که از لاتinus applicare (به کار بردن، چسباندن) از ad- (به سمت) + plicare (تا کردن) گرفته شده است.
1. To apply something means to put it on.
(تو اَپْلای سامْثینگ میِنْز تو پوت ایت آن.)
به کار بردن یعنی چیزی را روی چیزی گذاشتن.
2. She always applies makeup to her face before going outside.
(شی اولْوِیز اَپْلایْز مِیکآپ تو هِر فِیس بیفور گوینگ آوتْساید.)
او همیشه قبل از بیرون رفتن صورتش را آرایش میکند.
—
3. await (اِوِیت): منتظر ماندن [فعل]
تجزیه: await = a (پیشوند) + wait (منتظر بودن) → منتظر بودن
کدینگ: «اِوِیت» = «اوِیت» → منتظر باش!
ریشهیابی: از a- (پیشوند) + wait (منتظر بودن) در انگلیسی به معنی «منتظر ماندن» گرفته شده است.
1. To await something means to wait for it.
(تو اِوِیت سامْثینگ میِنْز تو وِیت فُر ایت.)
منتظر ماندن یعنی برای چیزی صبر کردن.
2. The players awaited the referee’s decision.
(دِ پِلِیِرْز اِوِیتِد دِ رِفِریز دیسیژِن.)
بازیکنان منتظر تصمیم داور بودند.
—
4. beloved (بیلاوْد): محبوب، عزیز [صفت]
تجزیه: beloved = be (کاملاً) + loved (دوستداشتهشده) → بسیار دوستداشتهشده
کدینگ: «بیلاوْد» = «بیلاود» → محبوب!
ریشهیابی: از be- (کاملاً) + loved (دوستداشتهشده) از love (دوست داشتن) که از انگلیسی باستان lufu گرفته شده است.
1. When something is beloved, it is very special and you like it very much.
(وِن سامْثینگ ایز بیلاوْد، ایت ایز وِری اِسْپِشِل اَند یو لایْک ایت وِری ماچ.)
وقتی چیزی محبوب باشد، خیلی خاص است و شما آن را خیلی دوست دارید.
2. The boy took a nap next to his beloved cat.
(دِ بوی توک ا نَپ نِکْسْت تو هیز بیلاوْد کَت.)
پسر در کنار گربهی محبوبش چرت زد.
—
5. climate (کْلایمِت): آبوهوا، اقلیم [اسم]
تجزیه: climate = clim (شیب) + ate → شیب زمین، اقلیم
کدینگ: «کْلایمِت» = «کلایمت» → آبوهوا!
ریشهیابی: از یونانی klima (شیب، ناحیه) که به دلیل تفاوت آبوهوا در شیبهای مختلف زمین به معنی «آبوهوا، اقلیم» گرفته شده است.
1. A climate is the usual weather in a place.
(ا کْلایمِت ایز دِ یوْژوال وِدَر این ا پِلِیس.)
آبوهوای معمول در یک مکان است.
2. The climate in the desert is very hot.
(دِ کْلایمِت این دِ دِزِرْت ایز وِری هات.)
آبوهوا در کویر بسیار گرم است.
—
6. complain (کَمْپْلِین): شکایت کردن [فعل]
تجزیه: complain = com (کاملاً) + plain (ناله) → کاملاً ناله کردن
کدینگ: «کَمْپْلِین» = «کمپلین» → شکایت کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان complaindre که از لاتinus complangere (ناله کردن با هم) از com- (با هم) + plangere (ناله کردن) گرفته شده است.
1. When you complain, you say that you are unhappy about something.
(وِن یو کَمْپْلِین، یو سِی دَت یو آر آنْهَپی اَباوت سامْثینگ.)
وقتی شکایت میکنید، میگویید از چیزی ناراضی هستید.
2. The workers complained that they were being treated unfairly.
(دِ وَرْکِرْز کَمْپْلِینْد دَت دِی وِر بیینگ تْرِیتِد آنْفِرلی.)
کارگران شکایت کردند که با آنها با بیانصافی رفتار میشود.
—
7. confuse (کَنْفیوز): گیج کردن، سردرگم کردن [فعل]
تجزیه: confuse = con (با هم) + fuse (ریختن) → با هم ریختن
کدینگ: «کَنْفیوز» = «کانفیوز» → گیج کن!
ریشهیابی: از لاتinus confusus که از confundere (با هم ریختن، مخلوط کردن) از com- (با هم) + fundere (ریختن) گرفته شده است.
1. To confuse someone means to make them feel like they are unsure.
(تو کَنْفیوز سامْوان میِنْز تو مِیک دِم فیل لایْک دِی آر آنْشور.)
گیج کردن یعنی نامطمئن کردن کسی.
2. The sign confused the traveler because it pointed in two directions.
(دِ ساین کَنْفیوزْد دِ تْرَوِلِر بیکاز ایت پُویْنْتِد این تو دایرِکْشِنْز.)
این علامت مسافر را گیج کرد، چون به دو جهت اشاره میکرد.
—
8. due (دیو): موعد، سررسید [صفت]
تجزیه: due = du + e → شبیه «دیو» که زمان انجام است
کدینگ: «دیو» = «دیو» → سررسید!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان deu که از لاتinus debitus (بدهی، وظیفه) از debere (بدهکار بودن) گرفته شده است.
1. When something is due, it is expected to happen or be done at that time.
(وِن سامْثینگ ایز دیو، ایت ایز اِکْسْپِکتِد تو هَپِن اُر بی دَن اَت دَت تایْم.)
اگر چیزی due باشد، انتظار میرود در آن زمان اتفاق بیفتد یا انجام شود.
2. The papers were due on the 19th.
(دِ پِیپِرْز وِر دیو آن دِ ناینْتینْت.)
قرار بود مقالات در تاریخ نوزدهم تحویل داده شوند.
—
9. establish (اِسْتَبلیش): تأسیس کردن، برقرار کردن [فعل]
تجزیه: establish = e (بیرون) + stablish (ایستادن) → بیرون ایستادن، برقرار کردن
کدینگ: «اِسْتَبلیش» = «استابلیش» → تأسیس کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان establir که از لاتinus stabilire (محکم کردن، برقرار کردن) از stabilis (ثابت، محکم) گرفته شده است.
1. To establish something means to create it.
(تو اِسْتَبلیش سامْثینگ میِنْز تو کْرِیت ایت.)
تأسیس چیزی به معنای ایجاد آن است.
2. He wanted to establish a club for people to help the Earth.
(هی وانتِد تو اِسْتَبلیش ا کْلاب فُر پیپَل تو هِلْپ دِی ارْت.)
او میخواست یک باشگاه برای کمک به زمین تأسیس کند.
—
10. furnace (فِرْنِس): کوره [اسم]
تجزیه: furnace = furn (کوره) + ace → جای گرما
کدینگ: «فِرْنِس» = «فرنیس» → کوره!
ریشهیابی: از لاتinus fornax که از furnus (کوره، اجاق) به معنی «کوره» گرفته شده است.
1. A furnace is a place where heat is made.
(ا فِرْنِس ایز ا پِلِیس وِر هیت ایز مِید.)
کوره محلی است که در آن گرما ساخته میشود.
2. Mr. Jones came to fix the furnace.
(مِسْتِر جُونْز کِیم تو فیکْس دِ فِرْنِس.)
آقای جونز آمد تا کوره را درست کند.
—
11. leash (لیش): قلاده، بند [اسم]
تجزیه: leash = le + ash → شبیه «لیش» که بند حیوان است
کدینگ: «لیش» = «لیش» → قلاده!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان laisse که از لاتinus laxa (شل، آزاد) از laxare (شل کردن، آزاد کردن) گرفته شده است.
1. A leash is a rope or chain that is used to lead an animal.
(ا لیش ایز ا روپ اُر چِین دَت ایز یوزْد تو لید اَن آنیمِل.)
قلاده طناب یا زنجیری است که برای هدایت حیوان مورد استفاده قرار میگیرد.
2. Dogs must wear a leash to keep them from running away.
(داگْز مَست وِیر ا لیش تو کیپ دِم فرام رانینگ اِوِی.)
برای اینکه سگها فرار نکنند، باید قلاده به گردن کنند.
—
12. mature (مَچور): بالغ شدن، رسیدن [فعل]
تجزیه: mature = mat (رسیدن) + ure → رسیدن
کدینگ: «مَچور» = «مچور» → بالغ شو!
ریشهیابی: از لاتinus maturus (رسیده، بالغ) که با انگلیسی mature (بالغ) مرتبط است.
1. To mature means to grow up to become an adult.
(تو مَچور میِنْز تو گْرو آپ تو بیکام اَن اَدَلْت.)
بالغ شدن یعنی بزرگ و بالغ شدن.
2. When they matured, they became as tall as their parents.
(وِن دِی مَچورْد، دِی بیکِیم اَز تال اَز دِیر پِرِنْتْس.)
وقتی بالغ شدند، قدشان بهاندازهی پدر و مادرشان بلند شد.
—
13. measure (مِژِر): اندازه گرفتن، سنجیدن [فعل]
تجزیه: measure = meas (اندازه) + ure → اندازهگیری
کدینگ: «مِژِر» = «مژر» → اندازه بگیر!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان mesure که از لاتinus mensura از metiri (اندازهگیری کردن) گرفته شده است.
1. To measure something means to find out the quality, value, or effect of it.
(تو مِژِر سامْثینگ میِنْز تو فایْند آوت دِ کوالِتی، وَلیو، اُر اِفِکْت آو ایت.)
اندازهگیری چیزی به معنای یافتن کیفیت، ارزش یا تأثیر آن است.
2. The scientists carefully measured the amount of chemicals in the tubes.
(دِ سایِنْتیسْتْس کِرْفولی مِژِرْد دِی اَماونْت آو کِمیکِلْز این دِ تیوبْز.)
دانشمندان با دقت مقدار مواد شیمیایی موجود در لولهها را اندازهگیری کردند.
—
14. midst (میدْسْت): در میان [اسم]
تجزیه: midst = mid (میان) + st → وسط
کدینگ: «میدْسْت» = «میدست» → در میان!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان mid (میان) که با آلمانی Mitte (وسط) مرتبط است.
1. The midst of something is the middle of it.
(دِ میدْسْت آو سامْثینگ ایز دِ مِیدِل آو ایت.)
میان چیزی وسط آن است.
2. She was in the midst of cleaning when the telephone rang.
(شی واز این دِ میدْسْت آو کلینینگ وِن دِ تِلِفون رَنگ.)
در میان نظافت کردنش تلفن زنگ زد.
—
15. misery (میزِری): رنج، بدبختی [اسم]
تجزیه: misery = miser (بدبخت) + y → حالت بدبختی
کدینگ: «میزِری» = «میزری» → رنج!
ریشهیابی: از لاتinus miseria که از miser (بدبخت، رقتانگیز) به معنی «رنج، بدبختی» گرفته شده است.
1. Misery is extreme suffering.
(میزِری ایز اِکْسْتریم سافِرینگ.)
رنج، عذاب شدید است.
2. There was a lot of misery after Sam lost his dog.
(دِیر واز ا لات آو میزِری آفْتِر سام لاسْت هیز داگ.)
بعد از اینکه سم سگش را از دست داد، رنج زیادی به وجود آمد.
—
16. powerless (پاوْئِرْلِس): ناتوان، بیقدرت [صفت]
تجزیه: powerless = power (قدرت) + less (بدون) → بدون قدرت
کدینگ: «پاوْئِرْلِس» = «پاورلس» → بیقدرت!
ریشهیابی: از power (قدرت) که از فرانسوی باستان poeir از لاتinus potere (توانستن) + -less (بدون) به معنی «ناتوان، بیقدرت» گرفته شده است.
1. Powerless means without power or authority.
(پاوْئِرْلِس میِنْز ویتاوت پاوْئِر اُر اُثورِتی.)
ناتوان یعنی بدون قدرت و اختیار.
2. I fear my father is powerless now.
(آی فیر مای فاذِر ایز پاوْئِرْلِس ناو.)
متأسفانه اکنون پدرم ناتوان است.
—
17. prior (پْرایِر): قبل، پیشین [صفت]
تجزیه: prior = pri (پیش) + or → پیشین
کدینگ: «پْرایِر» = «پرایِر» → قبل!
ریشهیابی: از لاتinus prior که از prius (پیش، جلوتر) به معنی «قبل، پیشین» گرفته شده است.
1. When something happened prior to something else, it happened earlier.
(وِن سامْثینگ هَپِنْد پْرایِر تو سامْثینگ اِلْس، ایت هَپِنْد اِرْلیِر.)
وقتی اتفاقی قبل از اتفاق دیگری افتاده باشد، زودتر اتفاق افتاده است.
2. Ron had to wait since he arrived prior to the scheduled meeting time.
(ران هَد تو وِیت سینْس هی اِرایْوْد پْرایِر تو دِ اِسْکِجولْد میتینگ تایْم.)
از آنجایی که ران قبل از زمان تعیینشدهی جلسه وارد شده بود، باید منتظر میماند.
—
18. research (ریسِرْچ): تحقیق، پژوهش [اسم]
تجزیه: research = re (دوباره) + search (جستجو) → دوباره جستجو کردن
کدینگ: «ریسِرْچ» = «ریسرچ» → تحقیق!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان recerche که از re- (دوباره) + cercher (جستجو کردن) از لاتinus circare (دور زدن، جستجو کردن) گرفته شده است.
1. Research is close and careful study to discover new things.
(ریسِرْچ ایز کْلوز اَند کِرْفول اِسْتادی تو دیسْکاوِر نیو تینگز.)
تحقیق مطالعهی دقیق و سنجیده برای کشف چیزهای جدید است.
2. Scientists did a lot of research on the subject of blood type.
(سایِنْتیسْتْس دید ا لات آو ریسِرْچ آن دِ سابْجِکْت آو بْلاد تایْپ.)
دانشمندان تحقیقات زیادی دربارهی موضوع گروه خونی انجام دادند.
—
19. spaceship (اِسْپِیسْشیپ): سفینهی فضایی [اسم]
تجزیه: spaceship = space (فضا) + ship (کشتی) → کشتی فضایی
کدینگ: «اِسْپِیسْشیپ» = «اسپیس شیپ» → سفینه!
ریشهیابی: از ترکیب space (فضا) + ship (کشتی) در انگلیسی به معنی «سفینهی فضایی» گرفته شده است.
1. A spaceship is a craft designed for spaceflight.
(ا اِسْپِیسْشیپ ایز ا کْرافْت دیزایْنْد فُر اِسْپِیسْفْلایت.)
سفینهی فضایی سفینهای است که برای پروازهای فضایی طراحی شده است.
2. Many people want to travel into space by spaceship.
(مِنی پیپَل وانت تو تْرَوِل اینتو اِسْپِیس بای اِسْپِیسْشیپ.)
بسیاری از افراد میخواهند با سفینهی فضایی به فضا سفر کنند.
—
20. variety (وِرایِتی): تنوع، انواع مختلف [اسم]
تجزیه: variety = vari (مختلف) + ety → حالت مختلف
کدینگ: «وِرایِتی» = «ورایتی» → تنوع!
ریشهیابی: از لاتinus varietas که از varius (مختلف، گوناگون) به معنی «تنوع، انواع مختلف» گرفته شده است.
1. A variety of something is a group of many different kinds of it.
(ا وِرایِتی آو سامْثینگ ایز ا گْروپ آو مِنی دیفْرِنْت کایْندْز آو ایت.)
انواع مختلفی از چیزی گروهی از نوعهای مختلف آن است.
2. There are a variety of flowers at the shop.
(دِیر آر ا وِرایِتی آو فْلائوِرْز اَت دِ شاپ.)
انواع مختلفی از گلها در مغازه وجود دارد.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.