Unit 17
Vocabulary
واژگان
Unit 17
بخش ۱۷
Word list
لیست کلمات
—
1. aim (ایم): هدف [اسم]
تجزیه: aim = a + im → شبیه «ایم» که یعنی مقصد و هدف
کدینگ: «ایم» = «ای» + «م» → همیشه یه هدف توی ذهنم هست!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان aesmer که از لاتین aestimare (تخمین زدن، ارزش قائل شدن) گرفته شده و بعداً به معنی «هدف گرفتن» تغییر کرد.
1. An aim is a goal someone wants to make happen.
(اَن ایم ایز ا گول سامْوان وانتْس تو مِیک هَپِن.)
هدف، هدفی است که کسی میخواهد کاری کند تا رخ بدهد.
2. My aim is to become a helicopter pilot.
(مای ایم ایز تو بیکام ا هِلِیکاپْتِر پایلَت.)
هدف من این است که خلبان هلیکوپتر شوم.
—
2. attach (اَتَچ): وصل کردن [فعل]
تجزیه: attach = at (به سمت) + tach (چسباندن) → به هم چسباندن
کدینگ: «اَتَچ» = «اَت» + «چ» → به هم بچسبون!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان attacher (چسباندن، وصل کردن) که از a- (به) + tache (گیره، بست) گرفته شده است.
1. To attach is to put two things together.
(تو اَتَچ ایز تو پوت تو تینگز توگِدِر.)
to attach یعنی دو چیز را به هم وصل کردن.
2. I attached the socks to the clothesline to dry.
(آی اَتَچْت دِ ساکْس تو دِ کْلُوزْلاین تو دْرای.)
جورابها را به بند وصل کردم تا خشک شوند.
—
3. bet (بِت): شرط بستن [فعل]
تجزیه: bet = be + t → شبیه «بت» که یعنی شرط
کدینگ: «بِت» = «ب» + «ت» → «ت» (تو) شرط میبندی؟
ریشهیابی: از انگلیسی باستان bæt (شرط، قمار) که احتمالاً با آلمانی besser (بهتر) مرتبط است.
1. To bet is to risk money on the result of a game or a business.
(تو بِت ایز تو ریسْک مانی آن دِ ریزالْت آو ا گِیم اُر ا بیزْنِس.)
شرط بستن یعنی روی نتیجهی بازی یا کار پول ریسک کنید.
2. How much will you bet that your horse will win?
(هاو ماچ ویل یو بِت دَت یور هورْس ویل وین؟)
چقدر شرط میبندی که اسبت برنده شود؟
—
4. carriage (کَرِج): درشکه [اسم]
تجزیه: carriage = car (ماشین) + riage (پسوند) → وسیلهای که میکشد
کدینگ: «کَرِج» = «کَر» + «ج» → اسب «کَر» (میکشه) و «ج» (میره)!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان cariage که از car (ارابه، ماشین) از لاتین carrus (ارابه) گرفته شده است.
1. A carriage is a vehicle pulled by a horse.
(ا کَرِج ایز ا ویهیکِل پولْد بای ا هورْس.)
درشکه وسیلهی نقلیهای است که اسب آن را میکشد.
2. We took a carriage ride in the park.
(وی توک ا کَرِج رایْد این دِ پارْک.)
داخل پارک درشکهسواری کردیم.
—
5. classic (کْلاسیک): کلاسیک، رایج [صفت]
تجزیه: classic = class (رده) + ic → مربوط به بالاترین رده
کدینگ: «کْلاسیک» = «کلاس» + «یک» → یه چیز معروف و همیشگی!
ریشهیابی: از لاتین classicus (مربوط به بالاترین طبقه) که از classis (طبقه، دسته) به معنی «عالی و ماندگار» گرفته شده است.
1. A classic thing is something that is common from the past.
(ا کْلاسیک تینگ ایز سامْثینگ دَت ایز کامِن فرام دِ پاست.)
یک چیز کلاسیک چیزی است که از گذشته رایج و معروف است.
2. The athlete made a classic mistake; he started running too soon.
(دِی اَثلیت مِید ا کْلاسیک میسْتِیک؛ هی استارْتِد رانینگ تو سون.)
آن ورزشکار یک اشتباه کلاسیک کرد، خیلی زود شروع به دویدن کرد.
—
6. commute (کَمیوت): رفتوآمد روزانه کردن [فعل]
تجزیه: commute = com (با هم) + mute (تغییر) → بلیت را عوض کردن، رفت و آمد
کدینگ: «کَمیوت» = «کم» + «یوت» → هر روز «کم» (کم) نمیره، میره سر کار!
ریشهیابی: از لاتین commutare (تغییر دادن، عوض کردن) که بعداً به معنی «بلیت رفتوآمد را عوض کردن» و سپس خود «رفتوآمد» شد.
1. To commute is to travel a long distance to get to work.
(تو کَمیوت ایز تو تْرَوِل ا لانگ دیسْتِنْس تو گِت تو وَرْک.)
to commute یعنی برای رسیدن به کار مسافت طولانی را طی کنید.
2. I usually commute to work on the train.
(آی یوْژالی کَمیوت تو وَرْک آن دِ تْرِین.)
من معمولاً با قطار به سرکار میروم.
—
7. confirm (کانْفیرْم): تأیید کردن [فعل]
تجزیه: confirm = con (کاملاً) + firm (محکم) → کاملاً محکم کردن
کدینگ: «کانْفیرْم» = «کان» + «فیرم» → «فیرم» (محکم) تأییدش کن!
ریشهیابی: از لاتین confirmare که از com- (کاملاً) + firmare (محکم کردن) از firmus (محکم) به معنی «محکم کردن، تأیید کردن» گرفته شده است.
1. To confirm is to make sure something is correct.
(تو کانْفیرْم ایز تو مِیک شور سامْثینگ ایز کِرِکْت.)
تأیید کردن یعنی اطمینان حاصل کنید چیزی درست باشد.
2. Winning the game confirmed that James was a good player.
(وینینگ دِ گِیم کانْفیرْمْد دَت جِیمْز واز ا گود پِلِیِر.)
بردنِ بازی تأیید کرد که جیمز بازیکن خوبی است.
—
8. criticize (کْرِیتیسایز): انتقاد کردن [فعل]
تجزیه: criticize = critic (منتقد) + ize (کردن) → منتقد بودن
کدینگ: «کْرِیتیسایز» = «کریتیک» + «سایز» → نق میزنه!
ریشهیابی: از یونانی kritikos (قضاوت کردن، سنجیدن) که از krinein (جدا کردن، تصمیم گرفتن) گرفته شده است.
1. To criticize is to say bad things about someone or something.
(تو کْرِیتیسایز ایز تو سِی بَد تینگز اَباوت سامْوان اُر سامْثینگ.)
انتقاد کردن یعنی گفتن چیزهای بد دربارهی شخصی یا چیزی است.
2. He criticized his wife for spending too much money.
(هی کْرِیتیسایْزْد هیز وایْف فُر اِسْپِنْدینگ تو ماچ مانی.)
او از زنش به خاطر پول خرج کردن زیاد انتقاد کرد.
—
9. differ (دیفِر): فرق داشتن [فعل]
تجزیه: differ = dif (جدا) + fer (حمل کردن) → جدا حمل کردن، متفاوت بودن
کدینگ: «دیفِر» = «دی» + «فر» → «فر» (فرق) داره!
ریشهیابی: از لاتین differre که از dis- (جدا) + ferre (حمل کردن) به معنی «جدا حمل کردن، متفاوت بودن» گرفته شده است.
1. To differ is to not be the same as another person or thing.
(تو دیفِر ایز تو نات بی دِ سِیم اَز اَنَدر پِرْسِن اُر تینگ.)
فرق داشتن یعنی مثل چیز یا کس دیگری نبودن.
2. I differ from my brother: he is short, while I am tall.
(آی دیفِر فرام مای بْرَذِر: هی ایز شورْت، وایل آی اَم تال.)
من با برادرم فرق دارم: او قدکوتاه است، در حالی که من بلندم.
—
10. expense (اِکْسْپِنْس): هزینه [اسم]
تجزیه: expense = ex (بیرون) + pense (هزینه) → پولی که بیرون میرود
کدینگ: «اِکْسْپِنْس» = «اکس» + «پنس» → «پنس» (پول) خرج میشه!
ریشهیابی: از لاتین expensa که از expendere (وزن کردن، پرداخت کردن) از ex- (بیرون) + pendere (وزن کردن) گرفته شده است.
1. An expense is the money that people spend on something.
(اَن اِکْسْپِنْس ایز دِ مانی دَت پیپَل اِسْپِنْد آن سامْثینگ.)
هزینه پولی است که مردم برای چیزی خرج میکنند.
2. She wrote down all the expenses for her trip.
(شی روت داون آل دِی اِکْسْپِنْسِز فُر هِر تْریپ.)
او تمام هزینههای سفرش را یادداشت کرد.
—
11. formal (فورْمَل): رسمی [صفت]
تجزیه: formal = form (شکل) + al → دارای شکل و قانون خاص
کدینگ: «فورْمَل» = «فرم» + «ل» → «فرم» (قانون) رسمیه!
ریشهیابی: از لاتین formalis که از forma (شکل، ظاهر) به معنی «مربوط به شکل، قانونی و رسمی» گرفته شده است.
1. A formal thing is official or serious.
(ا فورْمَل تینگ ایز اَفیشِل اُر سیرِیَس.)
formal یعنی رسمی یا جدی.
2. It was a formal dinner, so we wore our best clothes.
(ایت واز ا فورْمَل دینِر، سو وی وُر آوِر بِسْت کْلُوذْز.)
شام رسمی بود، به همین خاطر بهترین لباسهایمان را پوشیدیم.
—
12. height (هایت): ارتفاع [اسم]
تجزیه: height = he + ight → شبیه «هایت» که یعنی بلندی
کدینگ: «هایت» = «های» + «ت» → «ت» (تو) چقدر بلندی؟
ریشهیابی: از انگلیسی باستان hiehþu (بلندی، ارتفاع) که با آلمانی Höhe (ارتفاع) مرتبط است.
1. Height is how tall someone or something is.
(هایت ایز هاو تال سامْوان اُر سامْثینگ ایز.)
ارتفاع یعنی یک شخص یا شیء چقدر بلند است.
2. My height is 168 centimeters.
(مای هایت ایز وان هانْدْرِد سِکْسْتی ایت سِنْتیمیترز.)
قد من ۱۶۸ سانتیمتر است.
—
13. invent (اینتِنْت): اختراع کردن [فعل]
تجزیه: invent = in (درون) + vent (آمدن) → به درون آوردن، کشف کردن
کدینگ: «اینتِنْت» = «این» + «ونت» → «ونت» (رویداد) جدید ایجاد کرد!
ریشهیابی: از لاتین invenire که از in- (درون) + venire (آمدن) به معنی «پیدا کردن، کشف کردن» گرفته شده است.
1. To invent something is to create something that never existed before.
(تو اینتِنْت سامْثینگ ایز تو کْرِیت سامْثینگ دَت نِوِر اِگزیسْتِد بیفور.)
چیزی را اختراع کردن یعنی ساختن چیزی که هرگز قبلاً وجود نداشته.
2. My grandfather has invented some interesting things.
(مای گْرانْدْفاذِر هَز اینْتِنْتِد سام اینْترِسْتینگ تینگز.)
پدربزرگم چند چیز جالب اختراع کرده است.
—
14. junior (جونیور): جوان، کمتجربه [صفت]
تجزیه: junior = jun (جوان) + ior (پسوند مقایسهای) → جوانتر
کدینگ: «جونیور» = «جون» + «یور» → «جون» (جوان) کمتجربهتره!
ریشهیابی: از لاتین junior که از juvenis (جوان) + -ior (پسوند مقایسهای) به معنی «جوانتر، کمتجربهتر» گرفته شده است.
1. A junior person is younger or less experienced.
(ا جونیور پِرْسِن ایز یانگِر اُر لِس اِکْسْپیرینْسْت.)
junior یک فرد جوانتر یا کمتجربه است.
2. When she started at the company, she was only a junior manager.
(وِن شی استارْتِد اَت دِ کامْپَنی، شی واز اونْلی ا جونیور مَنِجِر.)
وقتی کارش را در آن شرکت شروع کرد، صرفاً یک مدیر کمتجربه بود.
—
15. labor (لِیبِر): کار، زحمت [اسم]
تجزیه: labor = la + bor → شبیه «لیبر» که یعنی کار سخت
کدینگ: «لِیبِر» = «لی» + «بر» → «بر» (بار) رو با زحمت ببر!
ریشهیابی: از لاتین labor (کار، زحمت، رنج) که با انگلیسی labour (کار) مرتبط است.
1. Labor is the act of doing or making something.
(لِیبِر ایز دِی اَکْت آو دوینگ اُر مِیکینگ سامْثینگ.)
labor عملِ انجام یک کار یا درست کردن چیزی است.
2. Building the house took a lot of labor.
(بیلدینگ دِ هاوس توک ا لات آو لِیبِر.)
ساختِ خانه کار زیادی برد.
—
16. mechanic (مِکَنیک): مکانیک [اسم]
تجزیه: mechanic = mechan (ماشین) + ic → مربوط به ماشین
کدینگ: «مِکَنیک» = «مک» + «انیک» → ماشین رو «مک» (تعمیر) میکنه!
ریشهیابی: از یونانی mekhane (ماشین، وسیله) که با لاتین machina (ماشین) مرتبط است.
1. A mechanic is someone who fixes vehicles or machines.
(ا مِکَنیک ایز سامْوان هو فیکْسِز ویهیکِلْز اُر مَشینْز.)
مکانیک کسی است که وسایل نقلیه و دستگاهها را تعمیر میکند.
2. We took the car to the mechanic to be fixed.
(وی توک دِ کار تو دِ مِکَنیک تو بی فیکْسْت.)
ماشین را بردیم پیش مکانیک تا درست شود.
—
17. prime (پرایْم): اصلی [صفت]
تجزیه: prime = prim (اول) + e → اولین و اصلیترین
کدینگ: «پرایْم» = «پری» + «م» → «م» (من) اصلیترینم!
ریشهیابی: از لاتین primus (اول، اصلی) که با انگلیسی primary (اولیه) مرتبط است.
1. Prime shows that something is the most important one.
(پرایْم شوْز دَت سامْثینگ ایز دِ موست ایمْپورْتَنْت وان.)
prime نشاندهندهی این است که چیزی مهمترین است.
2. Dirty air is a prime cause of illness.
(دِرْتی اِیر ایز ا پرایْم کاز آو ایلْنِس.)
هوای کثیف دلیل اصلی مریضی است.
—
18. shift (شیفْت): جابهجا کردن [فعل]
تجزیه: shift = sh + ift → شبیه «شیفت» که یعنی تغییر مکان
کدینگ: «شیفْت» = «شی» + «فت» → «فت» (فت) جابهجا شو!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان sciftan (تقسیم کردن، ترتیب دادن) که بعداً به معنی «تغییر مکان دادن» تغییر کرد.
1. To shift is to move into a different place or direction.
(تو شیفْت ایز تو موو اینتو ا دیفْرِنْت پِلِیس اُر دایرِکْشِن.)
جابهجا کردن یعنی آن را به جا یا جهت دیگری حرکت دهید.
2. He shifted to the other side of the table to eat his breakfast.
(هی شیفْتِد تو دِی اَذِر سایْد آو دِ تِیبِل تو ایت هیز بِرِکْفَست.)
او به طرف دیگر میز جابهجا شد تا صبحانهاش را بخورد.
—
19. signal (سیگنال): سیگنال، نشانه [اسم]
تجزیه: signal = sign (نشانه) + al → نشانه
کدینگ: «سیگنال» = «سیگ» + «نال» → «نال» (ناله) نشانهست!
ریشهیابی: از لاتین signum (نشانه، علامت) که با انگلیسی sign (علامت) مرتبط است.
1. A signal is a sound or action that tells someone to do something.
(ا سیگنال ایز ا ساوند اُر اَکْشِن دَت تِلْز سامْوان تو دو سامْثینگ.)
سیگنال صدا یا عملی است که به کسی میگوید کاری را بکند.
2. The coach blew his whistle as a signal to begin the game.
(دِ کُوچ بْلو هیز ویسِل اَز ا سیگنال تو بیگین دِ گِیم.)
مربی به نشانهی شروع بازی در سوتش دمید.
—
20. sincere (سینْسیر): بیریا، صادق، خالص [صفت]
تجزیه: sincere = sin (بدون) + cere (موم) → بدون موم و نقص، خالص
کدینگ: «سینْسیر» = «سین» + «سیر» → «سیر» (سیر) از ته دل حرف میزنه!
ریشهیابی: از لاتinus sincerus (پاک، خالص، صادق) که از sin- (بدون) + cera (موم) به معنی «بدون موم، بدون نقص و خالص» گرفته شده است.
1. A sincere person is honest, especially about emotions or opinions.
(ا سینْسیر پِرْسِن ایز آنِسْت، اِسْپِشَلی اَباوت ایمُوشِنْز اُر اَپینیِنْز.)
شخص بیریا، خصوصاً دربارهی احساسات یا عقاید، صادق است.
2. He sounded sincere when he apologized to me.
(هی ساوندِد سینْسیر وِن هی اَپالَجایْزْد تو می.)
وقتی از من معذرتخواهی کرد به نظر صادق میرسید.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.