• ماهیگیر(واژگان)

    Unit 28

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 28

     

    بخش ۲۸

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. accompany (اَکامْپَنی): همراهی کردن [فعل]

    تجزیه: accompany = ac (به سمت) + company (همراه) → به همراه رفتن

    کدینگ: «اَکامْپَنی» = «اک» + «امپنی» → «امپنی» (شرکت) همراه!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان accompagner که از a- (به) + compagnon (همراه) از لاتین com- (با هم) + panis (نان) به معنی «با هم نان خوردن، همراهی کردن» گرفته شده است.

     

    1. To accompany other people means to join them or go with them.

    (تو اَکامْپَنی اَذِر پیپَل میِنْز تو جُوین دِم اُر گو ویت دِم.)

    همراهی کردن یعنی پیوستن به افراد دیگر یا همراه بودن با آن‌هاست.

    2. My brothers accompanied me to the movie.

    (مای بْرَذِرْز اَکامْپَنیِد می تو دِ مووی.)

    برادرانم مرا برای سینما رفتن همراهی کردند.

     

     

    2. bare (بِیر): برهنه [صفت]

    تجزیه: bare = ba + re → شبیه «بیر» که بدون پوشش است

    کدینگ: «بِیر» = «بی» + «ر» → «ر» (ر) برهنه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان bær (برهنه، آشکار) که با آلمانی bar (برهنه) مرتبط است.

     

    1. A bare thing is plain and not covered.

    (ا بِیر تینگ ایز پْلِین اَند نات کاوِرْد.)

    یک چیز برهنه آشکار و بدون پوشش است.

    2. He likes to walk around in his bare feet.

    (هی لایکْس تو والک اَراوند این هیز بِیر فیت.)

    او دوست دارد با پاهای برهنه قدم بزند.

     

     

    3. branch (بْرانْچ): شاخه [اسم]

    تجزیه: branch = br + anch → شبیه «برانچ» که بخشی از درخت است

    کدینگ: «بْرانْچ» = «بر» + «انچ» → «انچ» (انچ) شاخه!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان branche که از لاتین branca (پنجه، شاخه) گرفته شده است.

     

    1. A branch is the part of a tree with leaves.

    (ا بْرانْچ ایز دِ پارْت آو ا تْری ویت لیوْز.)

    یک شاخه قسمتی از درخت با برگ است.

    2. The monkey was hanging from a branch on the tree.

    (دِ مانْکی واز هَنگینگ فرام ا بْرانْچ آن دِ تْری.)

    میمون از یک شاخه‌ی درخت آویزان بود.

     

     

    4. breath (بْرِت): نفس [اسم]

    تجزیه: breath = br + eath → شبیه «برث» که هوا درون و بیرون است

    کدینگ: «بْرِت» = «بر» + «ث» → «ث» (ث) نفس بکش!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان bræþ (نفس، بو) که با آلمانی Brodem (بخار، نفس) مرتبط است.

     

    1. A breath is the air that goes into and out of one’s lungs.

    (ا بْرِت ایز دِی اِیر دَت گوْز اینتو اَند آوت آو وانْز لانْگْز.)

    نفس به هوایی گفته می‌شود که داخل شش‌ها می‌شود و از آن‌ها خارج می‌شود.

    2. You can’t take a breath under water.

    (یو کانْت تِیک ا بْرِت اَندِر واتِر.)

    نمی‌توانی زیر آب نفس بکشی.

     

     

    5. bridge (بْریج): پل [اسم]

    تجزیه: bridge = br + idge → شبیه «بریج» که روی رودخانه ساخته می‌شود

    کدینگ: «بْریج» = «بر» + «یج» → «یج» (یج) پل!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان brycg که با آلمانی Brücke (پل) مرتبط است.

     

    1. A bridge is something that is built over a river so people can cross it.

    (ا بْریج ایز سامْثینگ دَت ایز بیلْت اووِر ا ریوِر سو پیپَل کَن کْراس ایت.)

    پل چیزی است که روی رودخانه ساخته می‌شود تا مردم از آن عبور کنند.

    2. The old bridge fell into the river.

    (دِی اُولْد بْریج فِل اینتو دِ ریوِر.)

    پل قدیمی به داخل رودخانه سقوط کرد.

     

     

    6. cast (کَسْت): انداختن [فعل]

    تجزیه: cast = ca + st → شبیه «کست» که یعنی پرتاب کردن

    کدینگ: «کَسْت» = «ک» + «ست» → «ست» (ست) انداخت!

    ریشه‌یابی: از زبان نورس باستان kasta (پرتاب کردن، انداختن) که با آلمانی werfen (پرتاب کردن) مرتبط است.

     

    1. To cast something means to throw it.

    (تو کَسْت سامْثینگ میِنْز تو تْرو ایت.)

    انداختن چیزی یعنی آن را پرتاب کنید.

    2. The fisherman cast his line into the water.

    (دِ فیشِرْمَن کَسْت هیز لاین اینتو دِ واتِر.)

    ماهیگیر قلاب خود را داخل آب انداخت.

     

     

    7. dare (دِیر): جرأت کردن [فعل]

    تجزیه: dare = da + re → شبیه «دیر» که یعنی شجاع بودن

    کدینگ: «دِیر» = «د» + «یر» → «یر» (یر) جرأت داره!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان durran (جرأت داشتن) که با آلمانی wagen (جرأت کردن) مرتبط است.

     

    1. To dare means to be brave enough to try something.

    (تو دِیر میِنْز تو بی بْرِیو ایناف تو تْرای سامْثینگ.)

    جرأت کردن یعنی برای امتحان چیزی به اندازه‌ی کافی شجاع بودن.

    2. He dared to jump out of the airplane and skydive.

    (هی دِیرْد تو جامْپ آوت آو دِی اِیرپْلِین اَند اِسْکایْدایْو.)

    او جرأت کرد که از هواپیما بیرون بپرد و چتربازی کند.

     

     

    8. electronic (اِلِکْترونیک): برقی، الکترونیکی [صفت]

    تجزیه: electronic = electron (الکترون) + ic → مربوط به الکترون

    کدینگ: «اِلِکْترونیک» = «الکترو» + «نیک» → «نیک» (نیک) دستگاها الکترونیکیه!

    ریشه‌یابی: از یونانی elektron (کهربا) که به دلیل خاصیت جذب اجسام کوچک توسط کهربا، به الکتریسیته و الکترون مربوط شده است.

     

    1. An electronic thing uses electricity to work.

    (اَن اِلِکْترونیک تینگ یوزِز اِلِکْتْریسیتی تو وَرْک.)

    یک وسیله‌ی الکترونیکی از برق برای کار کردن استفاده می‌کند.

    2. I like having electronic devices such as an MP3 player.

    (آی لایْک هَوینگ اِلِکْترونیک دِوایْسِز سَچ اَز اَن اِم پی ثری پِلِیِر.)

    من داشتن وسایل الکترونیکی مثل دستگاه پخش موسیقی را دوست دارم.

     

     

    9. inn (این): مسافرخانه [اسم]

    تجزیه: inn = i + nn → شبیه «این» که جای اقامت مسافران است

    کدینگ: «این» = «اِ» + «ن» → «ن» (ن) توی مسافرخونه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان inn (خانه، مسکن) که با آلمانی Gasthaus (مسافرخانه) مرتبط است.

     

    1. An inn is a place where travelers can rest and eat.

    (اَن این ایز ا پِلِیس وِر تْرَوِلِرْز کَن رِسْت اَند ایت.)

    مسافرخانه جایی است که مسافران می‌توانند آنجا استراحت کنند و غذا بخورند.

    2. The visitor got a room at the inn.

    (دِ ویزیتِر گات ا روم اَت دِی این.)

    بازدیدکننده یک اتاق در مسافرخانه گرفت.

     

     

    10. net (نِت): تور [اسم]

    تجزیه: net = ne + t → شبیه «نت» که برای گرفتن حیوانات است

    کدینگ: «نِت» = «ن» + «ت» → «ت» (ت) تور انداخت!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان net (تور، دام) که با آلمانی Netz (تور) مرتبط است.

     

    1. A net is a bag made of strong thread. It is used to catch animals.

    (ا نِت ایز ا بَگ مِید آو سْترونگ ثْرِد. ایت ایز یوزْد تو کَچ آنیمِلْز.)

    تور کیسه‌ای است که از ریسمان محکم ساخته شده. از آن برای گرفتن حیوانات استفاده می‌شود.

    2. The boy caught butterflies in his net.

    (دِ بوی کات بَتَرْفْلایْز این هیز نِت.)

    پسرک با تورش پروانه‌ها را گرفت.

     

     

    11. philosophy (فِلاسَفی): فلسفه [اسم]

    تجزیه: philosophy = philo (دوست) + sophy (خرد) → دوست‌دار خرد

    کدینگ: «فِلاسَفی» = «فیلا» + «سفی» → «سفی» (سفی) فلسفه می‌دونه!

    ریشه‌یابی: از یونانی philosophia که از philein (دوست داشتن) + sophia (خرد) به معنی «دوست‌دار خرد» گرفته شده است.

     

    1. A philosophy is a way to think about truth and life.

    (ا فِلاسَفی ایز ا وَی تو سینک اَباوت تْروت اَند لایْف.)

    فلسفه روشی است برای فکر کردن درباره‌ی حقیقت و زندگی.

    2. My philosophy is “live and let live”.

    (مای فِلاسَفی ایز «لیو اَند لِت لیو».)

    فلسفه‌ی من این است: “زندگی کن و اجازه بده زندگی کنن.”

     

     

    12. pot (پات): قابلمه [اسم]

    تجزیه: pot = po + t → شبیه «پات» که ظرف پخت و پز است

    کدینگ: «پات» = «پا» + «ت» → «ت» (ت) توی قابلمه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان pott که با آلمانی Pott (قابلمه) مرتبط است.

     

    1. A pot is a deep, round metal container used for cooking.

    (ا پات ایز ا دیپ، راوند مِتِل کَنْتِینِر یوزْد فُر کُوکینگ.)

    قابلمه یک ظرف عمیق، گرد و فلزی است که برای پختن غذا استفاده می‌شود.

    2. Don’t touch the pot on the stove. It’s hot.

    (دونْت تاچ دِ پات آن دِ اِستوو. ایتْس هات.)

    به قابلمه‌ای که روی گاز است دست نزن. داغ است.

     

     

    13. seed (سید): دانه [اسم]

    تجزیه: seed = se + ed → شبیه «سید» که از آن گیاه می‌روید

    کدینگ: «سید» = «سی» + «د» → «د» (د) دانه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان sæd که با آلمانی Saat (بذر، دانه) مرتبط است.

     

    1. A seed is the hard part of a plant or fruit that trees grow from.

    (ا سید ایز دِ هارْد پارْت آو ا پْلانْت اُر فْرُوت دَت تْریز گْرو فرام.)

    دانه یک قسمت سخت گیاه یا میوه است که درخت‌ها از آن رشد می‌کنند.

    2. I planted the seed in the dirt hoping that it would grow into a tree.

    (آی پْلانْتِد دِ سید این دِ دِرْت هوپینگ دَت ایت وود گْرو اینتو ا تْری.)

    من یک دانه در خاک کاشتم و امیدوارم که تبدیل به یک درخت شود.

     

     

    14. sharp (شارْپ): تیز [صفت]

    تجزیه: sharp = sh + arp → شبیه «شارپ» که لبه‌ی برنده دارد

    کدینگ: «شارْپ» = «شا» + «رپ» → «رپ» (رپ) تیزه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان scearp (تیز، برنده) که با آلمانی scharf (تیز) مرتبط است.

     

    1. A sharp object has a thin edge that cuts things easily.

    (ا شارْپ ابْجِکت هَز ا تین اِج دَت کاتْس تینگز ایزیلی.)

    یک وسیله‌ی تیز لبه‌ی نازکی دارد که اشیا را به راحتی می‌برد.

    2. That knife is very sharp. Be careful not to hurt yourself.

    (دَت نایْف ایز وِری شارْپ. بی کِرْفول نات تو هَرْت یورْسِلْف.)

    آن چاقو خیلی تیز است. مواظب باش به خودت آسیب نرسانی.

     

     

    15. sort (سورْت): نوع [اسم]

    تجزیه: sort = so + rt → شبیه «سورت» که یعنی گونه

    کدینگ: «سورْت» = «سو» + «رت» → «رت» (رت) چه نوعیه؟

    ریشه‌یابی: از لاتین sors (قرعه، نوع) که با انگلیسی sort (نوع، دسته‌بندی) مرتبط است.

     

    1. A sort of something is a type of it.

    (ا سورْت آو سامْثینگ ایز ا تایْپ آو ایت.)

    یک نوع از چیزی یک گونه از آن است.

    2. What sort of instrument do you want to learn to play?

    (وات سورْت آو اینْسْترومِنْت دو یو وانت تو لِرْن تو پِلِی؟)

    چه نوع سازی برای زدن می‌خواهی یاد بگیری؟

     

     

    16. subtract (سَبْتْرَکْت): کم کردن [فعل]

    تجزیه: subtract = sub (زیر) + tract (کشیدن) → زیر چیزی کشیدن، کم کردن

    کدینگ: «سَبْتْرَکْت» = «سب» + «ترکت» → «ترکت» (ترکت) منها کن!

    ریشه‌یابی: از لاتین subtrahere که از sub- (زیر) + trahere (کشیدن) به معنی «زیر چیزی کشیدن، کم کردن» گرفته شده است.

     

    1. To subtract means to take something away.

    (تو سَبْتْرَکْت میِنْز تو تِیک سامْثینگ اِوِی.)

    کم کردن یعنی منها کردن چیزی.

    2. We learned how to subtract numbers in class.

    (وی لِرْنْد هاو تو سَبْتْرَکْت نامْبِرْز این کْلاس.)

    در کلاس یاد گرفتیم که چطور اعداد را منها کنیم.

     

     

    17. tight (تایت): سفت [صفت]

    تجزیه: tight = ti + ght → شبیه «تایت» که محکم بسته شده

    کدینگ: «تایت» = «تا» + «یت» → «یت» (یت) سفت ببند!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان tiht (محکم، سفت) که با آلمانی dicht (محکم، تنگ) مرتبط است.

     

    1. A tight thing is hard to move because it is firmly in place.

    (ا تایت تینگ ایز هارْد تو موو بیکاز ایت ایز فِرْملی این پِلِیس.)

    یک چیز سفت حرکت دادنش سخت است چون محکم سر جای خود قرار گرفته.

    2. The knots were too tight to untie.

    (دِ ناتْس وِر تو تایت تو اَنْتایْ.)

    گره‌ها خیلی سفت بسته شده بودند و باز نمی‌شدند.

     

     

    18. virtual (وِرْچوال): مجازی [صفت]

    تجزیه: virtual = virt (قدرت) + ual → دارای قدرت، مجازی

    کدینگ: «وِرْچوال» = «ورچ» + «وال» → «وال» (وال) مجازیه!

    ریشه‌یابی: از لاتین virtualis که از virtus (قدرت، فضیلت) به معنی «دارای قدرت، عملاً» گرفته شده است.

     

    1. A virtual thing is very close to being true or accurate.

    (ا وِرْچوال تینگ ایز وِری کْلوز تو بیینگ ترو اُر اَکیوریت.)

    یک چیز مجازی خیلی نزدیک به واقعیت و دقیق بودن است.

    2. Because he’s popular, Joe is the virtual leader of the group.

    (بیکاز هیز پاپْیولَر، جُو ایز دِ وِرْچوال لیدِر آو دِ گْروپ.)

    چون او خیلی محبوب است، جو رهبر مجازی گروه است.

     

     

    19. weigh (وِی): وزن کردن [فعل]

    تجزیه: weigh = we + igh → شبیه «وی» که یعنی سنگینی اندازه گرفتن

    کدینگ: «وِی» = «و» + «ی» → «ی» (ی) وزنش چنده؟

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان wegan (وزن کردن، حمل کردن) که با آلمانی wiegen (وزن کردن) مرتبط است.

     

    1. To weigh something means to measure how heavy it is.

    (تو وِی سامْثینگ میِنْز تو مِژِر هاو هِوی ایت ایز.)

    وزن کردن یک چیزی یعنی اندازه بگیریم که چقدر سنگین است.

    2. The little dog weighed exactly 3 kgs.

    (دِ لیتِل داگ وِید اِگزَکْتْلی ثری کیلوگرَمْز.)

    وزن سگ کوچولو دقیقاً ۳ کیلو بود.

     

     

    20. whisper (ویسْپِر): زمزمه کردن [فعل]

    تجزیه: whisper = whis + per → شبیه «ویسپر» که آرام صحبت کردن است

    کدینگ: «ویسْپِر» = «ویس» + «پر» → «پر» (پر) آروم حرف بزن!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان hwisprian (زمزمه کردن) که با آلمانی flüstern (زمزمه کردن) مرتبط است.

     

    1. To whisper means to say very quietly.

    (تو ویسْپِر میِنْز تو سِی وِری کْوایِتْلی.)

    زمزمه کردن یعنی بسیار آرام حرف زدن.

    2. We have to whisper in the library so people can focus on reading.

    (وی هَو تو ویسْپِر این دِ لایْبْرِری سو پیپَل کَن فوکَس آن ریدینگ.)

    ما باید در کتابخانه زمزمه کنیم تا مردم بتوانند روی خواندن تمرکز کنند.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.