• متیو درس جدیدی می آموزد (واژگان)

    Unit 16

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 16

     

    بخش ۱۶

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. adolescent (اَدولِسِنْت): نوجوان [اسم]

    تجزیه: adolescent = ad (به سمت) + olesc (رشد کردن) + ent → در حال رشد

    کدینگ: «اَدولِسِنْت» = «ادو» + «لسنت» → «لسنت» (لسنت) نوجوانه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus adolescentem که از adolescere (رشد کردن، بالغ شدن) از ad- (به سمت) + alescere (رشد کردن) به معنی «در حال رشد» گرفته شده است.

     

    1. An adolescent is a young person or a teenager.

    (اَن اَدولِسِنْت ایز ا یانگ پِرْسِن اُر ا تینِیجِر.)

    نوجوان فرد جوان یا نوجوان است.

    2. The adolescent was excited about getting a skateboard for his birthday.

    (دِی اَدولِسِنْت واز اِکْسایتِد اَباوت گِتینگ ا اِسْکِیتْبورْد فُر هیز بِرْثدِی.)

    نوجوان به‌خاطر اینکه برای تولدش اسکیت‌برد گرفت هیجان‌زده بود.

     

     

    2. aptitude (اَپْتیتود): استعداد [اسم]

    تجزیه: aptitude = apt (مناسب، توانا) + itude → توانایی مناسب

    کدینگ: «اَپْتیتود» = «اپ» + «تیتود» → «تیتود» (تیتود) استعداد داره!

    ریشه‌یابی: از لاتinus aptitudo که از aptus (مناسب، توانا) به معنی «توانایی، استعداد» گرفته شده است.

     

    1. Aptitude is a natural ability or skill.

    (اَپْتیتود ایز ا نَچْرَل اَبیلِتی اُر اِسْکِل.)

    استعداد توانایی یا مهارت ذاتی است.

    2. He has a natural aptitude for water skiing.

    (هی هَز ا نَچْرَل اَپْتیتود فُر واتِر اِسْکیینگ.)

    او برای اسکی روی آب استعداد ذاتی دارد.

     

     

    3. compliment (کامْپْلِمِنْت): تعریف و تمجید کردن [فعل]

    تجزیه: compliment = com (با هم) + pli (پر کردن) + ment → پر کردن از تعریف

    کدینگ: «کامْپْلِمِنْت» = «کم» + «پلمنت» → «پلمنت» (پلم) تعریف کرد!

    ریشه‌یابی: از ایتالیایی complimento که از لاتinus complementum (تکمیل کردن) از complere (پر کردن) به معنی «تعریف کردن» گرفته شده است.

     

    1. To compliment is to say a nice thing about someone or something.

    (تو کامْپْلِمِنْت ایز تو سِی ا نایْس تینگ اَباوت سامْوان اُر سامْثینگ.)

    to compliment یعنی گفتن چیزهای خوب درباره‌ی کسی یا چیزی.

    2. Her co-worker complimented her for doing a good job.

    (هِر کُووَرْکِر کامْپْلِمِنْتِد هِر فُر دوینگ ا گود جاب.)

    همکارش از او به‌خاطر اینکه کارش را خوب انجام داد تعریف کرد.

     

     

    4. hinder (هیندِر): مانع شدن، جلوی … را گرفتن [فعل]

    تجزیه: hinder = hin + der → شبیه «هیندر» که یعنی عقب انداختن

    کدینگ: «هیندِر» = «هین» + «در» → «در» (در) رو بست!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان hindrian (آسیب رساندن، عقب انداختن) که با آلمانی hindern (مانع شدن) مرتبط است.

     

    1. To hinder is to keep someone or something from doing something.

    (تو هیندِر ایز تو کیپ سامْوان اُر سامْثینگ فرام دوینگ سامْثینگ.)

    to hinder یعنی جلوی اینکه کسی یا چیزی کاری انجام دهد را گرفتن.

    2. All the traffic hindered me from getting to work on time.

    (آل دِ تْرَفیک هیندِرْد می فرام گِتینگ تو وَرْک آن تایْم.)

    آن‌همه ترافیک جلوی اینکه سر وقت به کار برسم را گرفت.

     

     

    5. journalism (جورنَلیزِم): روزنامه‌نگاری [اسم]

    تجزیه: journalism = journal (روزنامه) + ism → کار روزنامه

    کدینگ: «جورنَلیزِم» = «جورنال» + «ایزم» → «ایزم» (ایسم) روزنامه‌نگاری!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی journalisme که از journal (روزنامه) از لاتinus diurnalis (روزانه) به معنی «کار روزنامه‌نگاری» گرفته شده است.

     

    1. Journalism is the work of collecting the news to put in newspapers or on TV.

    (جورنَلیزِم ایز دِ وَرْک آو کَلِکْتینگ دِ نیوز تو پوت این نیوزِیپِرْز اُر آن تی وی.)

    روزنامه‌نگاری کار جمع‌آوری اخبار برای گذاشتن در روزنامه یا تلویزیون است.

    2. Before becoming a teacher, she worked in journalism.

    (بیفور بیکامینگ ا تیچِر، شی وَرْکْت این جورنَلیزِم.)

    او قبل از اینکه معلم شود در حرفه‌ی روزنامه‌نگاری کار می‌کرد.

     

     

    6. jury (جوری): هیئت منصفه [اسم]

    تجزیه: jury = ju + ry → شبیه «جوری» که در دادگاه تصمیم می‌گیرد

    کدینگ: «جوری» = «جو» + «ری» → «ری» (ری) قضاوت می‌کنه!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان jure که از لاتinus iurare (سوگند خوردن) از ius (قانون، حق) به معنی «هیئت منصفه» گرفته شده است.

     

    1. A jury is a group of people that listen to a trial and say if someone is guilty.

    (ا جوری ایز ا گْروپ آو پیپَل دَت لیسِن تو ا تْرایَل اَند سِی اِف سامْوان ایز گیلْتی.)

    هیئت منصفه گروهی از افراد است که به جلسه‌ی محاکمه گوش می‌دهند و می‌گویند آیا آن شخص گناهکار است یا نه.

    2. The jury listened closely to the attorney before they made their decision.

    (دِ جوری لیسِنْد کْلوزلی تو دِی اَتِرْنی بیفور دِی مِید دِیر دیسیژِن.)

    هیئت منصفه قبل از اینکه تصمیمش را بگیرد، با دقت به وکیل گوش دادند.

     

     

    7. justice (جَستیْس): عدالت [اسم]

    تجزیه: justice = just (درست) + ice → درستی، عدالت

    کدینگ: «جَستیْس» = «جست» + «یس» → «یس» (یس) عدالت!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان justice که از لاتinus iustitia از iustus (درست، عادل) به معنی «عدالت» گرفته شده است.

     

    1. Justice is fairness in the way that people are treated.

    (جَستیْس ایز فِرْنِس این دِ وَی دَت پیپَل آر تْرِیتِد.)

    عدالت انصاف در نحوه‌ی برخورد با مردم است.

    2. People turn to the court system when they are seeking justice.

    (پیپَل تِرْن تو دِ کورْت سیسْتَم وِن دِی آر سیکینگ جَستیْس.)

    مردم وقتی در پی عدالت هستند، به سیستم قضایی رو می‌آورند.

     

     

    8. liberty (لِبِرتی): آزادی [اسم]

    تجزیه: liberty = liber (آزاد) + ty → آزادی

    کدینگ: «لِبِرتی» = «لیبر» + «تی» → «تی» (تی) آزاد!

    ریشه‌یابی: از لاتinus libertas که از liber (آزاد) به معنی «آزادی» گرفته شده است.

     

    1. Liberty is freedom to do what one wants.

    (لِبِرتی ایز فریدَم تو دو وات وان وانتْس.)

    liberty آزادیِ انجام کاری است که کسی می‌خواهد.

    2. To many people, the Statue of Liberty is a symbol of freedom.

    (تو مِنی پیپَل، دِ اِسْتَچو آو لِبِرتی ایز ا سیمْبِل آو فریدَم.)

    برای خیلی از مردم مجسمه‌ی آزادی نمادی از آزادی است.

     

     

    9. literary (لِتِرِری): ادبی [صفت]

    تجزیه: literary = liter (حرف) + ary → مربوط به حروف و نوشته

    کدینگ: «لِتِرِری» = «لتر» + «ری» → «ری» (ری) ادبیه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus litterarius که از littera (حرف) به معنی «مربوط به ادبیات» گرفته شده است.

     

    1. A literary person or thing is involved with literature in some way.

    (ا لِتِرِری پِرْسِن اُر تینگ ایز اینْوالْوْد ویت لِتِرِچِر این سام وَی.)

    هر شخص یا چیز ادبی به‌نوعی با ادبیات درگیر است.

    2. He worked hard to create a successful literary career.

    (هی وَرْکْت هارْد تو کْرِیت ا سَکْسِسفول لِتِرِری کِریر.)

    او سخت تلاش کرد تا کار ادبی موفقی خلق کند.

     

     

    10. pharmacy (فارْمَسی): داروخانه [اسم]

    تجزیه: pharmacy = pharm (دارو) + acy → محل دارو

    کدینگ: «فارْمَسی» = «فار» + «مسی» → «مسی» (مسی) داروخانه!

    ریشه‌یابی: از یونانی pharmakeia که از pharmakon (دارو) به معنی «داروخانه» گرفته شده است.

     

    1. A pharmacy is a place where medicine is sold.

    (ا فارْمَسی ایز ا پِلِیس وِر مِدِسِن ایز سُولْد.)

    داروخانه جایی است که در آن دارو فروخته می‌شود.

    2. My mother sells medicine to people at the pharmacy.

    (مای مَذِر سِلْز مِدِسِن تو پیپَل اَت دِ فارْمَسی.)

    مادرم در داروخانه به مردم دارو می‌فروشد.

     

     

    11. pill (پیل): قرص [اسم]

    تجزیه: pill = pi + ll → شبیه «پیل» که داروی کوچک است

    کدینگ: «پیل» = «پی» + «ل» → «ل» (ل) قرص!

    ریشه‌یابی: از لاتinus pilula (گلوله‌ی کوچک) که از pila (توپ) گرفته شده است.

     

    1. A pill is a small object that has medicine inside.

    (ا پیل ایز ا اِسمال ابْجِکت دَت هَز مِدِسِن اینْساید.)

    قرص چیزی کوچکی است که داخلش دارو دارد.

    2. She took a pill for her headache.

    (شی توک ا پیل فُر هِر هِدِیک.)

    برای سردردش یک قرص خورد.

     

     

    12. presume (پریزوم): فرض کردن، گمان کردن [فعل]

    تجزیه: presume = pre (پیش) + sume (گرفتن) → پیش از چیزی گرفتن

    کدینگ: «پریزوم» = «پری» + «زوم» → «زوم» (زوم) فرض کن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus praesumere که از prae- (پیش) + sumere (گرفتن) به معنی «پیش از چیزی گرفتن، فرض کردن» گرفته شده است.

     

    1. To presume is to believe something is true without being certain.

    (تو پریزوم ایز تو بِلِیو سامْثینگ ایز ترو ویتاوت بیینگ سِرْتِن.)

    to presume یعنی اینکه باور داشته باشید چیزی درست است بدون اینکه یقین داشته باشید.

    2. Since the girl raised her hand, the teacher presumed she knew the answer.

    (سینْس دِ گِرل رِیزْد هِر هَند، دِ تیچِر پریزومْد شی نیو دِی اَنْسِر.)

    از آنجا که دختر دستش را بلند کرد، معلم تصور کرد جواب را می‌داند.

     

     

    13. privacy (پْرایوَسِی): حریم خصوصی [اسم]

    تجزیه: privacy = priv (تنها) + acy → تنهایی، خلوت

    کدینگ: «پْرایوَسِی» = «پرایو» + «سی» → «سی» (سی) حریم!

    ریشه‌یابی: از لاتinus privatus که از privare (جدا کردن، محروم کردن) به معنی «تنهایی، خلوت» گرفته شده است.

     

    1. Privacy is the state of being happily away from other people.

    (پْرایوَسِی ایز دِ اِسْتِیت آو بیینگ هَپیلی اِوِی فرام اَذِر پیپَل.)

    حریم خصوصی یعنی با خوشی از افراد دیگر دور بودن.

    2. Please hang the sign on the door so we can have some privacy.

    (پْلیز هَنگ دِ ساین آن دِ دور سو وی کَن هَو سام پْرایوَسِی.)

    لطفاً آن تابلو را به در آویزان کن تا کسی خلوتمان را به هم نزند.

     

     

    14. punishment (پانیشْمِنْت): تنبیه، مجازات [اسم]

    تجزیه: punishment = punish (تنبیه کردن) + ment → تنبیه

    کدینگ: «پانیشْمِنْت» = «پانیش» + «منت» → «منت» (منت) تنبیه!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان punissement که از punir (تنبیه کردن) از لاتinus punire (تنبیه کردن) از poena (مجازات) گرفته شده است.

     

    1. A punishment is something that one must endure for any wrongdoing.

    (ا پانیشْمِنْت ایز سامْثینگ دَت وان مَست اِنْدیور فُر اِنی رانگْدوینگ.)

    تنبیه کاری است که آدم به‌خاطر هر جور خطایی باید تحمل کند.

    2. He was given a punishment for being rude to the teacher.

    (هی واز گیوِن ا پانیشْمِنْت فُر بیینگ رود تو دِ تیچِر.)

    او به‌خاطر برخورد بی‌ادبش با معلم تنبیه شد.

     

     

    15. sensible (سِنْسیبِل): منطقی، معقول [صفت]

    تجزیه: sensible = sens (حس) + ible → قابل احساس، معقول

    کدینگ: «سِنْسیبِل» = «سنس» + «بیل» → «بیل» (بیل) منطقیه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus sensibilis که از sentire (احساس کردن) به معنی «قابل احساس، معقول» گرفته شده است.

     

    1. A sensible person or thing is good and smart.

    (ا سِنْسیبِل پِرْسِن اُر تینگ ایز گود اَند اِسْمارْت.)

    هر شخص یا چیز معقول خوب و هوشمندانه است.

    2. It was sensible for her to save some money each month.

    (ایت واز سِنْسیبِل فُر هِر تو سِیو سام مانی ایچ مانْت.)

    منطقی بود که هر ماه کمی پول پس‌انداز کند.

     

     

    16. slice (اِسْلایْس): برش، تکه [اسم]

    تجزیه: slice = sl + ice → شبیه «اسلایس» که تکه‌ای از چیزی است

    کدینگ: «اِسْلایْس» = «اس» + «لایس» → «لایس» (لایس) تکه!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان esclice که از لاتinus excidere (بریدن) از ex- (بیرون) + caedere (بریدن) گرفته شده است.

     

    1. A slice is a piece from something larger, such as a cake.

    (ا اِسْلایْس ایز ا پیس فرام سامْثینگ لارْجِر، سَچ اَز ا کِیک.)

    slice بخشی از یک چیز بزرگ‌تر مثل کیک است.

    2. The girl enjoyed a slice of cake at her birthday party.

    (دِ گِرل اِنْجُوید ا اِسْلایْس آو کِیک اَت هِر بِرْثدِی پارْتی.)

    دختر از یک تکه کیک در جشن تولدش لذت برد.

     

     

    17. sorrow (سارو): غصه، اندوه [اسم]

    تجزیه: sorrow = sor + row → شبیه «سارو» که احساس ناراحتی است

    کدینگ: «سارو» = «سا» + «رو» → «رو» (رو) غمگینه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان sorg که با آلمانی Sorge (اندوه، نگرانی) مرتبط است.

     

    1. Sorrow is a very sad feeling.

    (سارو ایز ا وِری سَد فیلینگ.)

    sorrow احساس ناراحتی زیاد است.

    2. The girl felt sorrow after her best friend moved away.

    (دِ گِرل فِلْت سارو آفْتِر هِر بِسْت فْرِنْد مووْد اِوِی.)

    دختر بعد از اینکه بهترین دوستش نقل مکان کرد و رفت احساس غم کرد.

     

     

    18. straw (اِسْترو): نی [اسم]

    تجزیه: straw = str + aw → شبیه «استرو» که لوله‌ی نوشیدنی است

    کدینگ: «اِسْترو» = «است» + «رو» → «رو» (رو) نی!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان streaw (کاه، نی) که با آلمانی Stroh (کاه) مرتبط است.

     

    1. A straw is a thin tube that is used to suck liquid into the mouth.

    (ا اِسْترو ایز ا تین تیوب دَت ایز یوزْد تو ساک لیکْوید اینتو دِ ماوْث.)

    نی لوله‌ی باریکی است که برای مکیدن مایعات به دهان از آن استفاده می‌شود.

    2. I drank the orange juice through a straw.

    (آی دْرَنْک دِی اورِنْج جوس تْرو ا اِسْترو.)

    من با نی آب‌پرتقال را نوشیدم.

     

     

    19. swell (اِسْوِل): پف کردن، باد کردن [فعل]

    تجزیه: swell = sw + ell → شبیه «اسول» که بزرگ‌تر شدن است

    کدینگ: «اِسْوِل» = «اس» + «ول» → «ول» (ول) ورم کرد!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان swellan که با آلمانی schwellen (باد کردن، متورم شدن) مرتبط است.

     

    1. To swell is to become larger and rounder.

    (تو اِسْوِل ایز تو بیکام لارْجِر اَند راوندِر.)

    to swell یعنی بزرگ‌تر و گردتر شدن.

    2. My sister’s stomach began to swell after she got pregnant.

    (مای سیسْتِرْز اِسْتامِک بیگَن تو اِسْوِل آفْتِر شی گات پْرِگْنَنْت.)

    شکم خواهرم بعد از بارداری شروع به بزرگ شدن کرد.

     

     

    20. tidy (تایْدی): مرتب [صفت]

    تجزیه: tidy = tid + y → شبیه «تایدی» که یعنی تمیز

    کدینگ: «تایْدی» = «تای» + «دی» → «دی» (دی) مرتب!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان tid (زمان، فصل) که بعداً به معنی «مرتب، منظم» تغییر کرد.

     

    1. A tidy place or person is clean and in order.

    (ا تایْدی پِلِیس اُر پِرْسِن ایز کلین اَند این اُرْدِر.)

    هر مکان یا شخص tidy، تمیز و مرتب است.

    2. Leon has always been a very tidy boy.

    (لئون هَز اولْوِیز بِین ا وِری تایْدی بوی.)

    لئون همیشه پسر خیلی مرتبی بوده است.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.