• متیو درس جدیدی می آموزد

    Matthew Learns a Lesson

    (مَثیو لِرْنز اِ لِسِن)

    متیو درس می‌گیرد

     

    Matthew was an adolescent and a sensible boy.

    (مَثیو واز اَن اَدُلِسَنت اَند اِ سِنسِبَل بوی)

    متیو پسر نوجوان معقولی بود.

     

    He always kept his room tidy and had a natural literary aptitude.

    (هی اُلویز کِپْت هیز روم تایدی اَند هَد اِ نَچرَل لیتَرِری اَپتیتود)

    او همیشه اتاقش را مرتب نگه می‌داشت و استعداد ادبی ذاتی‌ای داشت.

     

    He hoped to one day have a career in journalism.

    (هی هوپْد تو وان دی هَو اِ کَریر این جورنَلِیزَم)

    آرزو می‌کرد روزی کاری در رشتهٔ روزنامه‌نگاری داشته باشد.

     

    He spent much of his time reading and liked his privacy.

    (هی اِسپِنْت ماچ آو هیز تایم ریدینگ اَند لایکْد هیز پرایوَسی)

    او بیشتر وقتش را به خواندن می‌گذراند و دوست داشت خلوت کند.

     

    But his quiet personality hindered his ability to make friends.

    (بَت هیز کوآیَت پِرْسَنَلیتی هینْدِرْد هیز اَبیلِتی تو مِیک فِرِندز)

    ولی شخصیت کم‌حرفش مانعی برای توانایی دوست‌یابی‌اش بود.

     

    One day, Matthew went to the pharmacy to pick up some pills for his grandmother.

    (وان دی، مَثیو وِنت تو ذِ فارمَسی تو پیک آپ سام پیلز فُر هیز گرَندمَذَر)

    روزی متیو به داروخانه رفت تا چند قرص برای مادربزرگش بگیرد.

     

    He saw some boys leaning against a tree outside.

    (هی سات سام بویز لینینگ اگِینست اِ تری اوتساید)

    او چند پسر را دید که به درختی در خارج از داروخانه تکیه داده بودند.

     

    One of the boys complimented Matthew, “I like your jacket.”

    (وان آو ذِ بویز کامپلیمِنتِد مَثیو، “آی لایک یور جَکِت”)

    یکی از پسرها از متیو تعریف کرد: «از کاپشنت خوشم می‌آید.»

     

    Another boy asked, “Do you want to go to Nate’s Restaurant?”

    (اَنَذَر بوی اَسکْد، “دو یو وانت تو گو تو نِیتْز رِستورانْت؟”)

    پسر دیگری پرسید: «می‌خواهی به رستوران نیت برویم؟»

     

    “Sure,” Matthew said.

    (“شُر،” مَثیو سِد)

    متیو گفت: «حتماً.»

     

    The boys walked to the restaurant.

    (ذِ بویز واکْد تو ذِ رِستورانْت)

    پسرها تا رستوران قدم زدند.

     

    They were going to have slices of pizza.

    (دِی وِر گوئینگ تو هَو اِسلایسِز آو پیتزَا)

    آن‌ها می‌خواستند چند تکه پیتزا بخورند.

     

    They ordered their food and drank soda with straws.

    (دِی اُردِرْد دِر فود اَند دْرَنگک سودا ویذ اِستراز)

    غذایشان را سفارش دادند و با نی نوشابه نوشیدند.

     

    They ate until their bellies swelled up.

    (دِی اِیت اَنتِل دِر بِلیز اِسوِلْد آپ)

    آن‌قدر خوردند تا شکمشان باد کرد.

     

    Matthew was having so much fun.

    (مَثیو واز هَویینگ سو ماچ فان)

    خیلی به متیو خوش می‌گذشت.

     

    One of the boys said, “Let’s leave without paying.”

    (وان آو ذِ بویز سِد، “لِتس لیو ویتاوت پِیینگ”)

    یکی از پسرها گفت: «بیایید بدون پرداخت از اینجا برویم.»

     

    Matthew didn’t want to.

    (مَثیو دیدِنْت وانت تو)

    متیو نمی‌خواست این کار را بکند.

     

    But he presumed his new friends wouldn’t like him if he didn’t.

    (بَت هِی پریزومْد هیز نیو فِرِندز وودنْت لایک هیم اِف هِی دیدِنْت)

    اما تصور کرد اگر این کار را نکند دوستان جدیدش از او خوششان نمی‌آید.

     

    Suddenly, the waiter yelled, “Stop!”

    (سادِنلی، ذِ وِیتَر یِلْد، “اِستاپ!”)

    ناگهان، گارسون داد زد: «صبر کنید!»

     

    The two other boys ran, leaving Matthew there alone.

    (ذِ تو اَذَر بویز رَن، لیوینگ مَثیو ذِر اَلون)

    دو پسر دیگر فرار کردند و متیو را آنجا تنها گذاشتند.

     

    Soon, the police arrived.

    (سون، ذِ پولیس اَرایوْد)

    کمی بعد، پلیس سر رسید.

     

    “Leaving without paying for your meal is the same as stealing,” said the police officer.

    (“لیوینگ ویتاوت پِیینگ فُر یور میل ایز ذِ سِیم اَز اِستیلینگ،” سِد ذِ پولیس آفِسِر)

    افسر پلیس گفت: «رفتن بدون پرداخت پول غذایتان مثل دزدی است.»

     

    “The restaurant wants justice.”

    (“ذِ رِستورانْت وانتس جاستیس”)

    «رستوران عدالت می‌خواهد.»

     

    “So next week you have to go to court and let a jury decide your punishment.”

    (“سو نِکست ویک یو هَو تو گو تو کُورت اَند لِت اِ جوری دِساید یور پانیشمَنت”)

    «پس هفتهٔ بعد باید به دادگاه بروی و بگذاری هیئت منصفه مجازات تو را تعیین کند.»

     

    When he went to court, the judge asked, “Do you have anything to say, Matthew?”

    (وِن هِی وِنت تو کُورت، ذِ جاج اَسکْد، “دو یو هَو اِنیثینگ تو سِی، مَثیو؟”)

    وقتی به دادگاه رفت، قاضی پرسید: «حرفی برای گفتن داری، متیو؟»

     

    He said, “I am full of sorrow for what I’ve done.

    (هی سِد، “آی اَم فُل آو سارو فُر وات آیو دَن)

    او گفت: «به خاطر کاری که کرده‌ام پر از اندوه هستم.

     

    Now I know that real friends won’t ask you to do something illegal.”

    (ناو آی نو ذَت ریل فِرِندز وونْت اَسک یو تو دو سامثینگ ایلیگَل)

    «حالا می‌دانم که دوستان واقعی از تو نمی‌خواهند کار غیرقانونی انجام دهی.»

     

    The jury then let him have his liberty.

    (ذِ جوری دِن لِت هیم هَو هیز لیبِرتی)

    بعد هیئت منصفه به او آزادی داد.

     

    But they made Matthew pick up garbage as punishment.

    (بَت دِی مِید مَثیو پیک آپ گاربِج اَز پانیشمَنت)

    ولی آن‌ها متیو را وادار کردند که به‌عنوان مجازات زباله جمع کند.

     

    Much to Matthew’s surprise, he ended up meeting some new friends.

    (ماچ تو مَثیوز سَرپرایز، هِی اِندِد آپ میتینگ سام نیو فِرِندز)

    در کمال تعجب متیو، او در نهایت با چند دوست جدید هم ملاقات کرد.