• مرد جوان و پیرمرد (واژگان)

    Unit 3

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 3

     

    بخش ۳

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. admonish (اَدْمونیش): تذکر دادن، نصیحت کردن [فعل]

    تجزیه: admonish = ad (به سمت) + mon (هشدار) + ish → هشدار دادن به کسی

    کدینگ: «اَدْمونیش» = «اد» + «مونیش» → «مونیش» (مونی) تذکر!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان amonester که از لاتinus admonere (هشدار دادن، یادآوری کردن) از ad- (به سمت) + monere (هشدار دادن) گرفته شده است.

     

    1. To admonish someone is to tell them you disapprove of their behavior.

    (تو اَدْمونیش سامْوان ایز تو تِل دِم یو دیسَپْروو آو دِیر بیْهِیویور.)

    تذکر دادن یعنی به کسی بگویید رفتار او را تأیید نمی‌کنید.

    2. The teacher admonished Mark because he was chewing gum in class.

    (دِ تیچِر اَدْمونیشْت مارْک بیکاز هی واز چوینگ گام این کْلاس.)

    معلم به مارک تذکر داد، چون در کلاس آدامس می‌جوید.

     

     

    2. audible (اودِبِل): قابل شنیدن، شنیدنی [صفت]

    تجزیه: audible = aud (شنیدن) + ible → قابل شنیدن

    کدینگ: «اودِبِل» = «اودیبل» → قابل شنیدن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus audibilis که از audire (شنیدن) به معنی «قابل شنیدن» گرفته شده است.

     

    1. If something is audible, then it is able to be heard.

    (اِف سامْثینگ ایز اودِبِل، دِن ایت ایز ایبِل تو بی هِرْد.)

    اگر چیزی شنیدنی باشد، می‌توان آن را شنید.

    2. The sound of the drums was audible from miles away.

    (دِ ساوند آو دِ دْرامْز واز اودِبِل فرام مایلْز اِوِی.)

    صدای طبل‌ها از کیلومترها دور قابل شنیدن بود.

     

     

    3. awesome (اوسام): پرابهت، عظیم، وحشت‌آور [صفت]

    تجزیه: awesome = awe (ترس، احترام) + some → پر از ترس و احترام

    کدینگ: «اوسام» = «او» + «سام» → «سام» (سام) ترسناکه!

    ریشه‌یابی: از awe (ترس، احترام) که از انگلیسی باستان ege (ترس) به معنی «پر از ترس و احترام، عظیم» گرفته شده است.

     

    1. If things or people are awesome, they are impressive or frightening.

    (اِف تینگز اُر پیپَل آر اوسام، دِی آر ایمْپْرِسیو اُر فْرایتِنینگ.)

    اگر چیزها یا افراد awesome باشند، چشم‌گیر یا ترسناک هستند.

    2. The huge military plane was an awesome sight.

    (دِ هیوج میلیتِری پِلِین واز اَن اوسام سایت.)

    هواپیمای عظیم نظامی منظره‌ی ترسناکی بود.

     

     

    4. beware (بیوِیر): هشیار بودن، مواظب بودن [فعل]

    تجزیه: beware = be (بودن) + ware (آگاه) → آگاه بودن

    کدینگ: «بیوِیر» = «بی» + «ویر» → «ویر» (ویر) مواظب باش!

    ریشه‌یابی: از be (بودن) + ware (آگاه) که از انگلیسی باستان wær (آگاه، هشیار) گرفته شده است.

     

    1. To beware means to be careful of something or someone that is dangerous.

    (تو بیوِیر میِنْز تو بی کِرْفول آو سامْثینگ اُر سامْوان دَت ایز دِینْجِرَس.)

    هشیار بودن یعنی مراقبت از چیزی یا کسی که خطرناک است.

    2. You should beware of driving fast on wet roads.

    (یو شاد بیوِیر آو دْرایوینگ فاست آن وِت رودْز.)

    باید مراقب رانندگی سریع در جاده‌های مرطوب باشید.

     

     

    5. brag (بْرَگ): لاف زدن، پز دادن [فعل]

    تجزیه: brag = br + ag → شبیه «برگ» که خودستایی است

    کدینگ: «بْرَگ» = «برگ» → پز بده!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان bragian که با فرانسوی braguer (خودستایی کردن) مرتبط است.

     

    1. To brag means to talk of one’s abilities or achievements in a proud way.

    (تو بْرَگ میِنْز تو تالک آو وانْز اَبیلِتیز اُر اَچیوْمِنْتْس این ا پْراوْد وَی.)

    لاف زدن یعنی از توانایی‌ها یا دستاوردهای خود با غرور و افتخار گفتن.

    2. He had strong muscles and bragged about them to the entire class.

    (هی هَد سْترونگ ماسِلْز اَند بْرَگْد اَباوت دِم تو دِی اینْتایِر کْلاس.)

    او عضلات قوی‌ای داشت و با آن‌ها به کل کلاس پز می‌داد.

     

     

    6. conscious (کانْشَس): هوشیار، آگاه [صفت]

    تجزیه: conscious = con (با هم) + sci (دانستن) + ous → دارای آگاهی

    کدینگ: «کانْشَس» = «کانشس» → آگاه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus conscius که از con- (با هم) + scire (دانستن) به معنی «آگاه، هوشیار» گرفته شده است.

     

    1. If someone is conscious of something, then they are aware of it.

    (اِف سامْوان ایز کانْشَس آو سامْثینگ، دِن دِی آر اِوِیر آو ایت.)

    اگر کسی از چیزی آگاه باشد، از آن مطلع است.

    2. The new student was conscious of the other students staring at her.

    (دِ نیو اِستودِنْت واز کانْشَس آو دِی اَذِر اِستودِنْتْس اِستِیرینگ اَت هِر.)

    دانش‌آموز جدید از نگاه خیره‌ی سایر دانش‌آموزان آگاه بود.

     

     

    7. disagree (دیسَگری): مخالف بودن، اختلاف نظر داشتن [فعل]

    تجزیه: disagree = dis (نفی) + agree (موافقت) → موافق نبودن

    کدینگ: «دیسَگری» = «دیس» + «اگری» → «اگری» (موافقت) ندارم!

    ریشه‌یابی: از dis- (نفی) + agree (موافقت کردن) از فرانسوی agreer از لاتinus ad- (به سمت) + gratus (خوشایند) به معنی «مخالف بودن» گرفته شده است.

     

    1. To disagree with someone means to have a different opinion from them.

    (تو دیسَگری ویت سامْوان میِنْز تو هَو ا دیفْرِنْت اَپینیِن فرام دِم.)

    مخالفت با کسی به معنای داشتن عقاید متفاوت با آن‌ها است.

    2. The lawyers disagreed about the best way to settle the case.

    (دِ لویِرْز دیسَگرید اَباوت دِ بِسْت وَی تو سِتِل دِ کِیس.)

    وکلا درباره‌ی بهترین راه‌حل پرونده اختلاف‌نظر داشتند.

     

     

    8. echo (اِکو): منعکس شدن، بازتاب یافتن [فعل]

    تجزیه: echo = ec + ho → شبیه «اکو» که بازتاب صدا است

    کدینگ: «اِکو» = «اکو» → صدا برگشت!

    ریشه‌یابی: از یونانی echo (پژواک، بازتاب صدا) که در اساطیر یونان نام پری بود که فقط می‌توانست آخرین کلمات را تکرار کند.

     

    1. To echo means that a sound repeats itself because it bounced off an object.

    (تو اِکو میِنْز دَت ا ساوند ریپیتْز ایتْسِلْف بیکاز ایت باوْنْسْت آف اَن ابْجِکْت.)

    پژواک یعنی صدا به خاطر برخورد با یک جسم تکرار می‌شود.

    2. The child yelled over the canyon, and the sound echoed off the wall.

    (دِ چایْلد یِلْد اووِر دِ کَنیِن، اَند دِ ساوند اِکود آف دِ وال.)

    کودک بالای دره فریاد کشید و صدا از دیوار طنین‌انداز شد.

     

     

    9. eventual (ایوِنْچوال): نهایی، در نهایت [صفت]

    تجزیه: eventual = event (رویداد) + ual → مربوط به رویداد نهایی

    کدینگ: «ایوِنْچوال» = «ایونتچوال» → نهایی!

    ریشه‌یابی: از event (رویداد) که از لاتinus eventus از evenire (رخ دادن، پیش آمدن) از e- (بیرون) + venire (آمدن) به معنی «نهایی، در نهایت» گرفته شده است.

     

    1. If something is eventual, it will happen at the end of a series of events.

    (اِف سامْثینگ ایز ایوِنْچوال، ایت ویل هَپِن اَت دِی اِنْد آو ا سیریز آو ایوِنْتْس.)

    اگر اتفاقی eventual باشد، در پایان یک سری اتفاقات رخ می‌دهد.

    2. The constant training and planning led the team to an eventual victory.

    (دِ کانْسْتَنْت تْرِینینگ اَند پْلَنینگ لِد دِ تیم تو اَن ایوِنْچوال ویکْتِری.)

    تمرین و برنامه‌ریزی مداوم تیم را به پیروزی نهایی رساند.

     

     

    10. hint (هِینْت): اشاره، سرنخ [اسم]

    تجزیه: hint = hi + nt → شبیه «هینت» که نشانه است

    کدینگ: «هِینْت» = «هینت» → اشاره!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان hentan (گرفتن، درک کردن) که بعداً به معنی «اشاره، سرنخ» تغییر کرد.

     

    1. A hint is information that suggests something will happen or is true.

    (ا هِینْت ایز اینْفورْمِیشِن دَت سَجِسْتْس سامْثینگ ویل هَپِن اُر ایز ترو.)

    اشاره اطلاعاتی است که نشان می‌دهد اتفاقی می‌افتد یا درست است.

    2. I quietly passed on a hint to my sister about the test.

    (آی کْوایِتْلی پاسْت آن ا هِینْت تو مای سیسْتِر اَباوت دِ تِسْت.)

    من بی‌سروصدا درباره‌ی امتحان به خواهرم اشاره کردم.

     

     

    11. idiot (ایدیَت): احمق، ابله [اسم]

    تجزیه: idiot = idi (خود) + ot → کسی که فقط به خودش فکر می‌کند

    کدینگ: «ایدیَت» = «ایدیوت» → احمق!

    ریشه‌یابی: از یونانی idiotes (شخص عادی، غیرحرفه‌ای) که از idios (خود، شخصی) به معنی «کسی که در امور عمومی شرکت نمی‌کند، نادان» گرفته شده است.

     

    1. An idiot is a person who is not smart or who has done something silly.

    (اَن ایدیَت ایز ا پِرْسِن هو ایز نات اِسْمارْت اُر هو هَز دَن سامْثینگ سیلِی.)

    احمق شخصی است که باهوش نیست یا کاری احمقانه انجام داده است.

    2. Because he got lost in the forest, the man felt like an idiot.

    (بیکاز هی گات لاسْت این دِ فورِسْت، دِ مَن فِلْت لایْک اَن ایدیَت.)

    آن مرد چون در جنگل گم شد، احساس حماقت کرد.

     

     

    12. immense (یمِنْس): عظیم، بسیار بزرگ [صفت]

    تجزیه: immense = im (نفی) + mense (اندازه‌گیری) → قابل اندازه‌گیری نبودن

    کدینگ: «یمِنْس» = «ایمنس» → عظیم!

    ریشه‌یابی: از لاتinus immensus که از in- (نفی) + mensus (اندازه‌گیری شده) از metiri (اندازه‌گیری کردن) به معنی «غیرقابل اندازه‌گیری، عظیم» گرفته شده است.

     

    1. If something is immense, it is very large.

    (اِف سامْثینگ ایز یمِنْس، ایت ایز وِری لارْج.)

    اگر چیزی immense باشد، بسیار بزرگ است.

    2. An immense amount of money was needed to buy such a large boat.

    (اَن یمِنْس اَماونْت آو مانی واز نیدِد تو بای سَچ ا لارْج بوت.)

    برای خرید چنین قایق بزرگی مبلغ هنگفتی لازم بود.

     

     

    13. indirect (ایندیرِکْت): غیرمستقیم [صفت]

    تجزیه: indirect = in (نفی) + direct (مستقیم) → مستقیم نبودن

    کدینگ: «ایندیرِکْت» = «ایندیرکت» → غیرمستقیم!

    ریشه‌یابی: از in- (نفی) + direct (مستقیم) از لاتinus directus از dirigere (راست کردن، هدایت کردن) از dis- (جدا) + regere (راست کردن) به معنی «غیرمستقیم» گرفته شده است.

     

    1. If something is indirect, then it is not the easiest or straightest way.

    (اِف سامْثینگ ایز ایندیرِکْت، دِن ایت ایز نات دِی ایزیِسْت اُر اِسْتْرِیتِسْت وَی.)

    اگر چیزی غیرمستقیم باشد، آسان‌ترین یا ساده‌ترین راه نیست.

    2. He chose to take the most indirect route to the coast.

    (هی چُوز تو تِیک دِ موست ایندیرِکْت روت تو دِ کوسْت.)

    او انتخاب کرد که غیرمستقیم‌ترین مسیر را به سمت ساحل طی کند.

     

     

    14. option (آپْشِن): گزینه، انتخاب [اسم]

    تجزیه: option = opt (انتخاب) + ion → انتخاب

    کدینگ: «آپْشِن» = «آپشن» → گزینه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus optio که از optare (انتخاب کردن) به معنی «گزینه، انتخاب» گرفته شده است.

     

    1. An option is a choice between two or more things.

    (اَن آپْشِن ایز ا چویْس بِتوین تو اُر مور تینگز.)

    یک گزینه، انتخاب بین دو یا چند مورد است.

    2. The children were given the option of three houses to pick from.

    (دِ چیلْدْرِن وِر گیوِن دِی آپْشِن آو ثری هاوسِز تو پیک فرام.)

    به کودکان سه خانه برای انتخاب داده شد.

     

     

    15. pastime (پاسْتایْم): سرگرمی [اسم]

    تجزیه: pastime = past (گذراندن) + time (زمان) → گذراندن وقت

    کدینگ: «پاسْتایْم» = «پاستایم» → سرگرمی!

    ریشه‌یابی: از ترکیب pass (گذراندن) + time (زمان) در انگلیسی به معنی «فعالیتی برای گذراندن وقت» گرفته شده است.

     

    1. A pastime is an activity that you do often for fun.

    (ا پاسْتایْم ایز اَن اَکْتیویتی دَت یو دو آفِن فُر فان.)

    سرگرمی فعالیتی است که اغلب برای خوش‌گذرانی انجام می‌دهید.

    2. In the US, baseball is considered a national pastime.

    (این دِ یو اِس، بِیسْبال ایز کَنْسیدِرْد ا نَشِنِل پاسْتایْم.)

    در آمریکا، بیسبال یک سرگرمی ملی محسوب می‌شود.

     

     

    16. perfect (پِرْفِکْت): بی‌نقص، کامل [صفت]

    تجزیه: perfect = per (کاملاً) + fect (انجام دادن) → کاملاً انجام شده

    کدینگ: «پِرْفِکْت» = «پرفکت» → عالی!

    ریشه‌یابی: از لاتinus perfectus که از perficere (کاملاً انجام دادن، کامل کردن) از per- (کاملاً) + facere (انجام دادن) به معنی «بی‌نقص، کامل» گرفته شده است.

     

    1. If something is perfect, then it is without any mistakes.

    (اِف سامْثینگ ایز پِرْفِکْت، دِن ایت ایز ویتاوت اِنی میسْتِیکْس.)

    اگر چیزی بی‌نقص باشد، بدون هیچ خطایی است.

    2. She got all the questions right, so her score was perfect.

    (شی گات آل دِ کِسْچِنْز رایت، سو هِر اِسْکور واز پِرْفِکْت.)

    او همه‌ی سؤالات را درست جواب داد، به همین خاطر نمره‌اش عالی بود.

     

     

    17. pinpoint (پینْپُویْنْت): دقیقاً مشخص کردن [فعل]

    تجزیه: pinpoint = pin (سوزن) + point (نقطه) → نقط‌ه‌یابی با سوزن

    کدینگ: «پینْپُویْنْت» = «پینپوینت» → دقیقاً مشخص کن!

    ریشه‌یابی: از ترکیب pin (سوزن) + point (نقطه) در انگلیسی به معنی «دقیقاً مشخص کردن» گرفته شده است.

     

    1. To pinpoint something means to locate it exactly.

    (تو پینْپُویْنْت سامْثینگ میِنْز تو لوکِیت ایت اِگزَکْتْلی.)

    مشخص کردن چیزی به معنای دقیقاً موقعیت آن را یافتن است.

    2. The navigation system in my car is able to pinpoint my exact location.

    (دِ نَویگِیشِن سیسْتَم این مای کار ایز ایبِل تو پینْپُویْنْت مای اِگزَکْت لوکِیشِن.)

    سیستم ناوبری در ماشین من قادر است مکان دقیق من را مشخص کند.

     

     

    18. switch (سْویچ): عوض کردن، تغییر دادن [فعل]

    تجزیه: switch = sw + itch → شبیه «سویچ» که تغییر است

    کدینگ: «سْویچ» = «سویچ» → عوض کن!

    ریشه‌یابی: از هلندی swits (تغییر، چرخش) که با انگلیسی switch (تغییر دادن) مرتبط است.

     

    1. To switch means to change something to something else.

    (تو سْویچ میِنْز تو چِینْج سامْثینگ تو سامْثینگ اِلْس.)

    عوض کردن یعنی تغییر چیزی به چیز دیگر.

    2. Mom switched the TV station from the news to her favorite show.

    (مام سْویچْت دِ تی وی اِسْتِیشِن فرام دِ نیوز تو هِر فِیوْریت شو.)

    مادر تلویزیون را از اخبار به برنامه‌ی موردعلاقه‌اش تغییر داد.

     

     

    19. thorough (ثِرُو): کامل، دقیق [صفت]

    تجزیه: thorough = thor (از میان) + ough → از میان رفتن، کامل

    کدینگ: «ثِرُو» = «ثرو» → کامل!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان thuruh که با آلمانی durch (از میان، کامل) مرتبط است.

     

    1. If something is thorough, it is complete or done carefully.

    (اِف سامْثینگ ایز ثِرُو، ایت ایز کامْپْلیت اُر دَن کِرْفولی.)

    اگر چیزی thorough باشد، کامل است یا با دقت انجام می‌شود.

    2. Tina did a thorough job of cleaning the stains out of the carpet.

    (تینا دید ا ثِرُو جاب آو کلینینگ دِ اِسْتِینْز آوت آو دِ کارْپِت.)

    تینا تمیز کردن لکه‌های فرش را کامل انجام داد.

     

     

    20. torment (تورْمِنْت): عذاب دادن، آزار دادن [فعل]

    تجزیه: torment = tor (پیچاندن) + ment → پیچاندن، عذاب دادن

    کدینگ: «تورْمِنْت» = «تورمنت» → عذاب بده!

    ریشه‌یابی: از لاتinus tormentum که از torquere (چرخاندن، پیچاندن) به معنی «عذاب دادن، آزار دادن» گرفته شده است.

     

    1. To torment someone means to cause them to suffer on purpose.

    (تو تورْمِنْت سامْوان میِنْز تو کاز دِم تو سافِر آن پورْپُس.)

    عذاب دادن یعنی عمداً کسی را آزار دادن.

    2. She tormented her little brother by taking his favorite toy.

    (شی تورْمِنْتِد هِر لیتِل بْرَذِر بای تیکینگ هیز فِیوْریت توی.)

    او برادر کوچکش را با گرفتن اسباب‌بازی موردعلاقه‌اش عذاب داد.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.