Unit 7
Vocabulary
واژگان
Unit 7
بخش ۷
Word list
لیست کلمات
—
1. account (اَکاونْت): حساب [اسم]
تجزیه: account = ac (به سمت) + count (شمارش) → شمارش پول در بانک
کدینگ: «اَکاونْت» = «اکانت» → حساب بانکی!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان acounter که از لاتinus computare (شمارش کردن، محاسبه کردن) از com- (با هم) + putare (شمارش کردن) گرفته شده است.
1. An account with a bank is an arrangement to keep one’s money there.
(اَن اَکاونْت ویت ا بَنْک ایز اَن اَرِینْجْمِنْت تو کیپ وانْز مانی دِیر.)
حساب در بانک ترتیبی است برای نگهداری پول شخص در آنجا.
2. After I paid for the new car, my bank account was nearly empty.
(آفْتِر آی پِید فُر دِ نیو کار، مای بَنْک اَکاونْت واز نیرلی اِمْتی.)
بعد از اینکه هزینهی ماشین جدید را پرداخت کردم، حساب بانکی من تقریباً خالی بود.
—
2. architect (آرْکیتِکْت): معمار [اسم]
تجزیه: architect = archi (اصلی) + tect (سازنده) → سازندهی اصلی
کدینگ: «آرْکیتِکْت» = «آرکیتکت» → طراح ساختمان!
ریشهیابی: از یونانی arkhitekton که از arkhi- (اصلی، رئیس) + tekton (سازنده، نجار) به معنی «سازندهی اصلی، معمار» گرفته شده است.
1. An architect is a person who designs buildings.
(اَن آرْکیتِکْت ایز ا پِرْسِن هو دیزاینْز بیلدینگز.)
معمار شخصی است که ساختمان طراحی میکند.
2. The plans for building the new home were drawn by a famous architect.
(دِ پْلَنْز فُر بیلدینگ دِ نیو هوم وِر دْران بای ا فِیمَس آرْکیتِکْت.)
نقشههای ساخت خانهی جدید توسط یک معمار معروف ترسیم شده است.
—
3. conceal (کانْسیل): پنهان کردن، پوشاندن [فعل]
تجزیه: conceal = con (کاملاً) + ceal (پنهان کردن) → کاملاً پنهان کردن
کدینگ: «کانْسیل» = «کانسیل» → قایم کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان conseler که از لاتinus concelare (پنهان کردن، مخفی کردن) از com- (کاملاً) + celare (پنهان کردن) گرفته شده است.
1. To conceal something means to hide it.
(تو کانْسیل سامْثینگ میِنْز تو هایْد ایت.)
پنهان کردن یعنی چیزی را مخفی کردن.
2. You should conceal your money so no one can take it from you.
(یو شاد کانْسیل یور مانی سو نو وان کَن تِیک ایت فرام یو.)
شما باید پولتان را پنهان کنید تا کسی نتواند آن را از شما بگیرد.
—
4. crime (کرایْم): جرم [اسم]
تجزیه: crime = crim (خطا) + e → خطای بزرگ
کدینگ: «کرایْم» = «کرایم» → جرم!
ریشهیابی: از لاتinus crimen (اتهام، جرم) که با انگلیسی crime (جرم) مرتبط است.
1. If someone commits a crime, he or she does something bad that can be punished by law.
(اِف سامْوان کَمیتْس ا کرایْم، هی اُر شی داز سامْثینگ بَد دَت کَن بی پانیشْد بای لا.)
اگر کسی مرتکب جرمی شود، کار بدی انجام میدهد که میتواند توسط قانون مجازات شود.
2. Police quickly arrived at the scene of the crime.
(پَلیس کْویکْلی اِرایْوْد اَت دِ سین آو دِ کرایْم.)
پلیس بهسرعت در محل جنایت حاضر شد.
—
5. deed (دید): سند، عمل [اسم]
تجزیه: deed = de + ed → شبیه «دید» که سند مالکیت است
کدینگ: «دید» = «دید» → سند!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان dæd که با آلمانی Tat (عمل، کردار) مرتبط است.
1. A deed is a certificate that proves that someone owns something.
(ا دید ایز ا سِرْتیفیکِت دَت پْرووْز دَت سامْوان اونْز سامْثینگ.)
سند گواهیای است که ثابت میکند شخصی مالک چیزی است.
2. When she bought the car, she was given a deed to show the car was hers.
(وِن شی بات دِ کار، شی واز گیوِن ا دید تو شو دِ کار واز هِرز.)
وقتی ماشین را خرید، به او سندی داده شد تا نشان دهد ماشین مال خودش است.
—
6. gratitude (گْرَتیتود): قدرشناسی، شکرگزاری [اسم]
تجزیه: gratitude = grat (خوشایند) + itude → حالت خوشایند، شکرگزاری
کدینگ: «گْرَتیتود» = «گرتیتود» → سپاسگزاری!
ریشهیابی: از لاتinus gratitudo که از gratus (خوشایند، سپاسگزار) به معنی «شکرگزاری، قدرشناسی» گرفته شده است.
1. Gratitude is a feeling of being thankful.
(گْرَتیتود ایز ا فیلینگ آو بیینگ ثَنْکفول.)
قدرشناسی احساس شکرگزاری است.
2. The kids showed Aunt Tess much gratitude for visiting them.
(دِ کیدْز شوْد اَنْت تِس ماچ گْرَتیتود فُر ویزیتینگ دِم.)
بچهها از عمه تس بهخاطر سر زدنش به آنها قدردانی کردند.
—
7. habitat (هَبیتَت): زیستگاه [اسم]
تجزیه: habitat = habit (زندگی کردن) + at → محل زندگی
کدینگ: «هَبیتَت» = «هبیتت» → خانهی حیوانات!
ریشهیابی: از لاتinus habitat که از habitare (زندگی کردن، ساکن شدن) از habere (داشتن) به معنی «زیستگاه، محل زندگی» گرفته شده است.
1. A habitat is the natural home of animals or plants.
(ا هَبیتَت ایز دِ نَچْرَل هوم آو آنیمِلْز اُر پْلانْتْس.)
زیستگاه خانهی طبیعی حیوانات یا گیاهان است.
2. Frogs are often found in a wet habitat, such as near a lake, river, or pond.
(فْراگْز آر آفِن فاوند این ا وِت هَبیتَت، سَچ اَز نیر ا لِیک، ریوِر، اُر پاند.)
قورباغهها اغلب در یک زیستگاه مرطوب مانند نزدیک دریاچه، رودخانه یا برکه یافت میشوند.
—
8. intervene (اینْتِرْوین): پادرمیانی کردن [فعل]
تجزیه: intervene = inter (بین) + vene (آمدن) → آمدن بین دو طرف
کدینگ: «اینْتِرْوین» = «اینتروین» → میانجیگری کن!
ریشهیابی: از لاتinus intervenire که از inter- (بین) + venire (آمدن) به معنی «آمدن بین، پادرمیانی کردن» گرفته شده است.
1. To intervene means to help stop a problem between two people or groups.
(تو اینْتِرْوین میِنْز تو هِلْپ اِستاپ ا پرابْلِم بِتوین تو پیپَل اُر گْروپْز.)
پادرمیانی به معنای کمک به جلوگیری از بروز مشکلی بین دو فرد یا گروه است.
2. The students argued until the teacher intervened.
(دِ اِستودِنْتْس آرْگیوْد اَنْتِل دِ تیچِر اینْتِرْوینْد.)
دانشآموزان تا زمانی که معلم پادرمیانی نکرد، با هم مشاجره کردند.
—
9. landmark (لَندْمارْک): جانما، نشانهی راهنما [اسم]
تجزیه: landmark = land (زمین) + mark (نشانه) → نشانهی زمین
کدینگ: «لَندْمارْک» = «لندمارک» → نشانه!
ریشهیابی: از ترکیب land (زمین) + mark (نشانه) در انگلیسی به معنی «نشانهی زمینی، جانما» گرفته شده است.
1. A landmark is an object that helps people find or remember a location.
(ا لَندْمارْک ایز اَن ابْجِکْت دَت هِلْپْس پیپَل فایْند اُر ریمِمْبِر ا لوکِیشِن.)
جانما شیئی است که به افراد کمک میکند تا مکانی را پیدا کنند یا به خاطر بسپارند.
2. The tall tree was used as a landmark for people to find the road to the inn.
(دِ تال تْری واز یوزْد اَز ا لَندْمارْک فُر پیپَل تو فایْند دِ رود تو دِی این.)
از درخت بلند بهعنوان جانمایی برای یافتن جادهی مسافرخانه استفاده میشد.
—
10. legal (لِیگِل): قانونی [صفت]
تجزیه: legal = leg (قانون) + al → مربوط به قانون
کدینگ: «لِیگِل» = «لیگل» → قانونی!
ریشهیابی: از لاتinus legalis که از lex (قانون) به معنی «قانونی، مربوط به قانون» گرفته شده است.
1. If something is legal, it is related to the law or allowed by the law.
(اِف سامْثینگ ایز لِیگِل، ایت ایز رِلِیتِد تو دِ لا اُر اَلاوْد بای دِ لا.)
اگر چیزی قانونی باشد، مربوط به قانون است یا قانون اجازهی آن را داده است.
2. It was not legal for him to drive until he was 18 years old.
(ایت واز نات لِیگِل فُر هیم تو دْرایْو اَنْتِل هی واز اِیتین ییرْز اُولْد.)
رانندگی تا ۱۸ سالگی برای او قانونی نبود.
—
11. memorable (مِمِرِبِل): بهیادماندنی [صفت]
تجزیه: memorable = memor (یاد) + able → قابل یادآوری
کدینگ: «مِمِرِبِل» = «ممریبل» → بهیادماندنی!
ریشهیابی: از لاتinus memorabilis که از memorare (یادآوری کردن، به خاطر آوردن) از memor (به یاد) به معنی «بهیادماندنی» گرفته شده است.
1. If something is memorable, then it is remembered for a special reason.
(اِف سامْثینگ ایز مِمِرِبِل، دِن ایت ایز ریمِمْبِرْد فُر ا اِسْپِشِل ریزِن.)
اگر چیزی بهیادماندنی باشد، به دلیل خاصی از آن به یاد میماند.
2. The party was memorable; people were still talking about it years later.
(دِ پارْتی واز مِمِرِبِل؛ پیپَل وِر اِسْتیل تالکینگ اَباوت ایت ییرْز لِیتِر.)
مهمانی بهیادماندنی بود؛ مردم هنوز سالها بعد دربارهی آن صحبت میکردند.
—
12. oblige (اَبْلایْج): وادار کردن، ملزم کردن [فعل]
تجزیه: oblige = ob (به سمت) + lige (بستن) → به چیزی بستن، مجبور کردن
کدینگ: «اَبْلایْج» = «ابلایج» → مجبور کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان obliger که از لاتinus obligare (بستن، ملزم کردن) از ob- (به سمت) + ligare (بستن) گرفته شده است.
1. To oblige someone means to require them to do something.
(تو اَبْلایْج سامْوان میِنْز تو ریکوایْر دِم تو دو سامْثینگ.)
وادار کردن یعنی ملزم کردن کسی به انجام کاری.
2. If I wanted to have playtime, I was obliged to clean my room once a week.
(اِف آی وانتِد تو هَو پِلِیتایْم، آی واز اَبْلایْجْد تو کلین مای روم وانس ا ویک.)
اگر میخواستم وقت بازی داشته باشم، مجبور بودم هفتهای یک بار اتاقم را تمیز کنم.
—
13. offense (اَفِنْس): جرم، تخلف [اسم]
تجزیه: offense = of (بر) + fense (زدن) → بر چیزی زدن، تجاوز
کدینگ: «اَفِنْس» = «افنس» → جرم!
ریشهیابی: از لاتinus offensa که از offendere (برخورد کردن، آزردن) از ob- (بر) + fendere (زدن) به معنی «جرم، تخلف» گرفته شده است.
1. An offense is an action that breaks the law and requires punishment.
(اَن اَفِنْس ایز اَن اَکْشِن دَت بِریکْز دِ لا اَند ریکوایْرْز پانیشْمِنْت.)
جرم عملی است که قانون را زیر پا میگذارد و مستلزم مجازات است.
2. He was put in jail for two days for the offense.
(هی واز پوت این جِیل فُر تو دِیز فُر دِی اَفِنْس.)
او به خاطر جرمش بهمدت دو روز به زندان رفت.
—
14. proclaim (پْرُوکْلِیم): اعلام کردن، اظهار کردن [فعل]
تجزیه: proclaim = pro (به جلو) + claim (فریاد) → فریاد به جلو، اعلام
کدینگ: «پْرُوکْلِیم» = «پروکلیم» → اعلام کن!
ریشهیابی: از لاتinus proclamare که از pro- (به جلو) + clamare (فریاد زدن) به معنی «اعلام کردن، اظهار کردن» گرفته شده است.
1. To proclaim something means to say it in public.
(تو پْرُوکْلِیم سامْثینگ میِنْز تو سِی ایت این پابلیک.)
اعلام چیزی به معنای گفتن عمومی آن است.
2. The army general proclaimed that the war was won.
(دِی آرْمی جِنِرِل پْرُوکْلِیمْد دَت دِ وار واز وان.)
سرلشکر ارتش اعلام کرد که جنگ پیروز شد.
—
15. rally (رَلی): تجمع، گردهمایی [اسم]
تجزیه: rally = ral + ly → شبیه «رالی» که جمع شدن است
کدینگ: «رَلی» = «رلی» → تجمع!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان rallier که از re- (دوباره) + alier (متحد کردن) از لاتinus alligare (بستن به هم) به معنی «تجمع، گردهمایی» گرفته شده است.
1. A rally is a large public meeting in order to support something.
(ا رَلی ایز ا لارْج پابلیک میتینگ این اُرْدِر تو سَپورْت سامْثینگ.)
تجمع یک جلسهی عمومی بزرگ برای حمایت از چیزی است.
2. The school had a rally in the gym to support the basketball team.
(دِ اسکول هَد ا رَلی این دِ جیم تو سَپورْت دِ باسْکِتْبال تیم.)
این مدرسه برای حمایت از تیم بسکتبال در سالن باشگاه تجمع برگزار کرد.
—
16. resolve (ریزالْو): حل کردن [فعل]
تجزیه: resolve = re (دوباره) + solve (حل کردن) → دوباره حل کردن
کدینگ: «ریزالْو» = «ریزلو» → حل کن!
ریشهیابی: از لاتinus resolvere که از re- (دوباره) + solvere (آزاد کردن، حل کردن) به معنی «حل کردن» گرفته شده است.
1. To resolve something means to find a solution.
(تو ریزالْو سامْثینگ میِنْز تو فایْند ا سَلوشِن.)
حل چیزی به معنای یافتن راهحل است.
2. She resolved the problem with her children by giving them both a toy.
(شی ریزالْوْد دِ پرابْلِم ویت هِر چیلْدْرِن بای گیوینگ دِم بوث ا توی.)
او با دادن یک اسباببازی به هرکدام از فرزندانش مشکل را حل کرد.
—
17. resource (ریسورْس): منبع [اسم]
تجزیه: resource = re (دوباره) + source (منبع) → منبع دوباره
کدینگ: «ریسورْس» = «ریسورس» → منابع!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان resourse که از resourdre (برخاستن دوباره) از re- (دوباره) + sourdre (برخاستن) به معنی «منبع، ذخیره» گرفته شده است.
1. Resources are a person’s or country’s money and materials that they can use.
(ریسورْسِز آر ا پِرْسِنْز اُر کانْتریْز مانی اَند مَتیریلْز دَت دِی کَن یوز.)
منابع، پول و موادی از شخص یا کشور است که میتواند استفاده کند.
2. The poor man didn’t have the resources to feed himself.
(دِ پور مَن دیدِنْت هَو دِ ریسورْسِز تو فید هیمْسِلْف.)
مرد فقیر منابعی برای تغذیهی خود نداشت.
—
18. sentence (سِنْتِنْس): حکم، مجازات [اسم]
تجزیه: sentence = sent (احساس) + ence → احساس قضاوت
کدینگ: «سِنْتِنْس» = «سنتنس» → حکم!
ریشهیابی: از لاتinus sententia (نظر، عقیده، حکم) که از sentire (احساس کردن، فکر کردن) به معنی «حکم، مجازات» گرفته شده است.
1. A sentence is punishment given to someone who didn’t follow the law.
(ا سِنْتِنْس ایز پانیشْمِنْت گیوِن تو سامْوان هو دیدِنْت فالو دِ لا.)
حکم مجازاتی است که برای شخصی که از قانون پیروی نکرده است تعیین میشود.
2. The sentence for stealing a car is much worse than for stealing candy.
(دِ سِنْتِنْس فُر اِستیلینگ ا کار ایز ماچ وِرْس دَن فُر اِستیلینگ کَندی.)
حکم سرقت اتومبیل بسیار بدتر از سرقت آبنبات است.
—
19. volunteer (والِنْتیر): داوطلب شدن [فعل]
تجزیه: volunteer = volunt (اراده) + eer → کسی که با اراده کار میکند
کدینگ: «والِنْتیر» = «والنتییر» → داوطلب شو!
ریشهیابی: از فرانسوی volontaire که از لاتinus voluntarius (داوطلبانه) از voluntas (اراده، خواست) از velle (خواستن) به معنی «داوطلب شدن» گرفته شده است.
1. To volunteer means to offer to do something for free.
(تو والِنْتیر میِنْز تو آفِر تو دو سامْثینگ فُر فری.)
داوطلب شدن یعنی دادنِ پیشنهاد انجام کاری بهصورت رایگان.
2. Many people volunteered to help the adults learn to read.
(مِنی پیپَل والِنْتیرْد تو هِلْپ دِی اَدَلْتْس لِرْن تو رید.)
افراد زیادی داوطلب شدند تا به بزرگسالان برای یادگیری خواندن کمک کنند.
—
20. witness (ویتْنِس): شاهد [اسم]
تجزیه: witness = wit (دانستن) + ness → کسی که میداند
کدینگ: «ویتْنِس» = «ویتنس» → شاهد!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان witnes که از witan (دانستن) به معنی «کسی که چیزی را میداند، شاهد» گرفته شده است.
1. A witness is someone who sees or hears a crime or accident happen.
(ا ویتْنِس ایز سامْوان هو سیز اُر هیرز ا کرایْم اُر اَکسیدِنْت هَپِن.)
شاهد کسی است که یک جنایت یا تصادف را دیده یا میشنود.
2. The woman was the only witness of the horrible crime.
(دِ وومَن واز دِ اونْلی ویتْنِس آو دِ هورِبِل کرایْم.)
این زن تنها شاهد جنایت هولناک بود.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.