Unit 23
Vocabulary
واژگان
Unit 23
بخش ۲۳
Word list
لیست کلمات
—
1. artery (آرْتِری): سرخرگ، شریان [اسم]
تجزیه: artery = arter (لوله) + y → لولهی خونرسان
کدینگ: «آرْتِری» = «آرتر» + «ی» → «ی» (ی) سرخرگ!
ریشهیابی: از یونانی arteria که با انگلیسی artery (سرخرگ، شریان) مرتبط است.
1. An artery is a tube that takes blood from the heart to the rest of the body.
(اَن آرْتِری ایز ا تیوب دَت تیکْس بْلاد فرام دِ هارْت تو دِ رِسْت آو دِ با دی.)
سرخرگ لولهای است که خون را از قلب به بقیهی بدن میرساند.
2. Eating healthily keeps your arteries clean, so blood can flow with ease.
(ایتینگ هِلْثیلی کیپْس یور آرْتِریز کلین، سو بْلاد کَن فْلو ویت ایز.)
با سالم غذا خوردن، سرخرگها تمیز میمانند، بنابراین خون بهراحتی جریان مییابد.
—
2. deterioration (دیتیریورِیشِن): زوال، خرابی، تنزل [اسم]
تجزیه: deterioration = de (پایین) + terior (بدتر) + ation → پایینتر رفتن
کدینگ: «دیتیریورِیشِن» = «دیتیر» + «ریشن» → «ریشن» (ریشه) زوال!
ریشهیابی: از deteriorate (بدتر شدن) که از لاتinus deterior (بدتر) به معنی «زوال، خرابی» گرفته شده است.
1. Deterioration is the act of becoming worse.
(دیتیریورِیشِن ایز دِی اَکْت آو بیکامینگ وِرْس.)
زوال، عمل بدتر شدن است.
2. The lack of care led to the deterioration of the house.
(دِ لَک آو کِیر لِد تو دِ دیتیریورِیشِن آو دِ هاوس.)
عدم مراقبت باعث خراب شدن خانه شد.
—
3. elusive (یلوسِو): گریزان، دور از دسترس [صفت]
تجزیه: elusive = e (بیرون) + lus (بازی) + ive → بیرون از بازی، گریزان
کدینگ: «یلوسِو» = «ای» + «لوسِو» → «لوسِو» (لوس) گریزان!
ریشهیابی: از لاتinus elusus که از eludere (فریب دادن، گریختن از) از e- (بیرون) + ludere (بازی کردن) به معنی «گریزان، دور از دسترس» گرفته شده است.
1. If something or someone is elusive, they are hard to find.
(اِف سامْثینگ اُر سامْوان ایز یلوسِو، دِی آر هارْد تو فایْند.)
اگر چیزی یا کسی elusive باشد، یافتن آن/او دشوار است.
2. The elusive fish only came out at night.
(دِی یلوسِو فیش اونْلی کِیم آوت اَت نایت.)
ماهی گریزان فقط شبها بیرون میآمد.
—
4. insure (اینشور): تضمین کردن، مطمئن ساختن [فعل]
تجزیه: insure = in (درون) + sure (مطمئن) → مطمئن کردن
کدینگ: «اینشور» = «این» + «شور» → «شور» (مطمئن) کن!
ریشهیابی: از securus (مطمئن، امن) که از se- (بدون) + cura (نگرانی) به معنی «تضمین کردن، مطمئن ساختن» گرفته شده است.
1. When you insure something, you make sure it happens.
(وِن یو اینشور سامْثینگ، یو مِیک شور ایت هَپِنْز.)
وقتی چیزی را تضمین میکنید، مطمئن میشوید که اتفاق میافتد.
2. Saving now will insure we have enough money for our retirement.
(سِیوینگ ناو ویل اینشور وی هَو ایناف مانی فُر آوِر ریتایِرْمِنْت.)
الان با صرفهجویی، داشتن پول کافی برای بازنشستگیمان را تضمین خواهیم کرد.
—
5. induce (ایندیوس): بهوجود آوردن، ایجاد کردن [فعل]
تجزیه: induce = in (درون) + duce (رساندن) → به درون رساندن، ایجاد کردن
کدینگ: «ایندیوس» = «این» + «دیوس» → «دیوس» (دیوس) ایجاد کن!
ریشهیابی: از لاتinus inducere که از in- (درون) + ducere (رساندن) به معنی «بهوجود آوردن، ایجاد کردن» گرفته شده است.
1. To induce something means to make it happen.
(تو ایندیوس سامْثینگ میِنْز تو مِیک ایت هَپِن.)
بهوجود آوردن یعنی چیزی اتفاق بیفتد.
2. Running without good shoes may induce leg pain.
(رانینگ ویتاوت گود شوز مِی ایندیوس لِگ پِین.)
دویدن بدون کفش مناسب ممکن است باعث درد پا شود.
—
6. inseparable (اینْسِپْرِبِل): جدانشدنی، تفکیکناپذیر [صفت]
تجزیه: inseparable = in (نفی) + separable (قابل جداسازی) → قابل جداسازی نبودن
کدینگ: «اینْسِپْرِبِل» = «این» + «سپریبل» → «سپریبل» (جدا) نشدنی!
ریشهیابی: از in- (نفی) + separable (قابل جداسازی) از لاتinus separare (جدا کردن) به معنی «جدانشدنی، تفکیکناپذیر» گرفته شده است.
1. If two things are inseparable, they can’t be separated.
(اِف تو تینگز آر اینْسِپْرِبِل، دِی کانْت بی سِپِرِیتِد.)
اگر دو چیز جدانشدنی باشند، نمیتوان آنها را از هم جدا کرد.
2. Denise and Diana have been inseparable since they first met.
(دِنِیز اَند دایانَ هَو بِین اینْسِپْرِبِل سینْس دِی فِرْسْت مِت.)
دنیس و دیانا از زمان اولین ملاقاتشان، جدانشدنی بودهاند.
—
7. invalid (اینْوَلید): نامعتبر، باطل [صفت]
تجزیه: invalid = in (نفی) + valid (معتبر) → معتبر نبودن
کدینگ: «اینْوَلید» = «این» + «ولید» → «ولید» (معتبر) نیست!
ریشهیابی: از in- (نفی) + valid (معتبر) از لاتinus validus (قوی، معتبر) به معنی «نامعتبر، باطل» گرفته شده است.
1. If something is invalid, it is not correct.
(اِف سامْثینگ ایز اینْوَلید، ایت ایز نات کِرِکْت.)
اگر چیزی نامعتبر باشد، صحیح نیست.
2. The way to winning debates is to avoid invalid arguments.
(دِ وَی تو وینینگ دیبِیتْس ایز تو اِوویْد اینْوَلید آرْگیومِنْتْس.)
راه پیروزی در مناظرهها جلوگیری از استدلالهای نامعتبر است.
—
8. magnify (مَگْنِفای): بزرگنمایی کردن [فعل]
تجزیه: magnify = magn (بزرگ) + ify → بزرگ کردن
کدینگ: «مَگْنِفای» = «مگن» + «فای» → «فای» (فای) بزرگ کن!
ریشهیابی: از لاتinus magnificare که از magnus (بزرگ) + facere (ساختن) به معنی «بزرگنمایی کردن» گرفته شده است.
1. To magnify something means to make it look bigger than it really is.
(تو مَگْنِفای سامْثینگ میِنْز تو مِیک ایت لوک بیگِر دَن ایت ریلَی ایز.)
بزرگنمایی کردن به معنای نشان دادن چیزی بزرگتر از آنچه در واقع هست.
2. Astronomers use telescopes to magnify far-away stars.
(اَسْترونَمِرْز یوز تِلِسکوپْز تو مَگْنِفای فار-اِوِی استارْز.)
ستارهشناسان برای بزرگنمایی ستارگان دور از تلسکوپ استفاده میکنند.
—
9. mainstream (مِینْاِسْتریم): جریان اصلی، باب روز [اسم]
تجزیه: mainstream = main (اصلی) + stream (جریان) → جریان اصلی
کدینگ: «مِینْاِسْتریم» = «مین» + «استریم» → «استریم» (جریان) اصلی!
ریشهیابی: از ترکیب main (اصلی) + stream (جریان) در انگلیسی به معنی «جریان اصلی، باب روز» گرفته شده است.
1. The mainstream is what is considered normal and accepted by most people.
(دِ مِینْاِسْتریم ایز وات ایز کَنْسیدِرْد نورْمَل اَند اَکْسِپْتِد بای موست پیپَل.)
جریان اصلی همان چیزی است که عادی تلقی میشود و موردقبول اکثر مردم است.
2. Before punk rock music became part of the mainstream, only a few people liked it.
(بیفور پانْک راک میوزیک بیکِیم پارْت آو دِ مِینْاِسْتریم، اونْلی ا فیو پیپَل لایْکْت ایت.)
قبل از اینکه موسیقی پانک راک باب روز شود، فقط چند نفر آن را دوست داشتند.
—
10. microbe (مایْکروب): میکروب [اسم]
تجزیه: microbe = micro (کوچک) + be (زندگی) → موجود زندهی کوچک
کدینگ: «مایْکروب» = «مایکرو» + «ب» → «ب» (ب) میکروب!
ریشهیابی: از یونانی mikros (کوچک) + bios (زندگی) به معنی «موجود زندهی کوچک» گرفته شده است.
1. A microbe is a very small living thing that often makes people sick.
(ا مایْکروب ایز ا وِری اِسمال لیوینگ تینگ دَت آفِن مِیکْس پیپَل سیک.)
میکروب موجود زندهی بسیار کوچکی است که اغلب افراد را بیمار میکند.
2. The first step in curing a disease is finding the microbe that causes it.
(دِ فِرْسْت اِسْتِپ این کْیورینگ ا دیزیز ایز فایْندینگ دِ مایْکروب دَت کازِز ایت.)
اولین قدم در بهبود بیماری، یافتن میکروب ایجادکنندهی آن است.
—
11. minor (مایْنِر): جزئی، کوچک [صفت]
تجزیه: minor = min (کوچک) + or → کوچکتر
کدینگ: «مایْنِر» = «ماینر» → جزئی!
ریشهیابی: از لاتinus minor که از minuere (کم کردن، کوچک کردن) به معنی «کوچکتر، جزئی» گرفته شده است.
1. A minor problem is a very small and unimportant problem.
(ا مایْنِر پرابْلِم ایز ا وِری اِسمال اَند آنْیمْپورْتَنْت پرابْلِم.)
مشکل جزئی مسئلهی بسیار کوچک و غیرمهمی است.
2. This is a minor problem.
(دیس ایز ا مایْنِر پرابْلِم.)
این یک مشکل جزئی است.
—
12. negligible (نِگلیجِبِل): ناچیز، قابلچشمپوشی [صفت]
تجزیه: negligible = neglig (نادیده گرفتن) + ible → قابل نادیده گرفتن
کدینگ: «نِگلیجِبِل» = «نِگل» + «یجیبل» → «یجیبل» (یج) ناچیز!
ریشهیابی: از neglect (نادیده گرفتن) که از لاتinus neglegere از neg- (نفی) + legere (جمع کردن) به معنی «ناچیز، قابلچشمپوشی» گرفته شده است.
1. If something is negligible, it is extremely small and not important.
(اِف سامْثینگ ایز نِگلیجِبِل، ایت ایز اِکْسْتریمْلی اِسمال اَند نات ایمْپورْتَنْت.)
اگر چیزی ناچیز باشد، بسیار کوچک است و مهم نیست.
2. The amount she owed was negligible. It was less than ten cents.
(دِی اَماونْت شی اُود واز نِگلیجِبِل. ایت واز لِس دَن تِن سِنْتْس.)
مبلغی که او بدهکار بود بسیار ناچیز بود. کمتر از ده سنت بود.
—
13. paralysis (پَرَلِسِس): فلجی، از کار افتادگی [اسم]
تجزیه: paralysis = para (کنار) + lysis (حل شدن) → حل شدن در کنار، از کار افتادگی
کدینگ: «پَرَلِسِس» = «پرا» + «لیسیس» → «لیسیس» (لیس) فلجی!
ریشهیابی: از یونانی paralysis که از para- (کنار) + lyein (حل کردن) به معنی «فلجی، از کار افتادگی» گرفته شده است.
1. Paralysis is the loss of the ability to move all or part of your body.
(پَرَلِسِس ایز دِ لاس آو دِی اَبیلِتی تو موو آل اُر پارْت آو یور با دی.)
فلجی از دست دادن توانایی حرکت دادن تمام یا بخشی از بدن است.
2. His paralysis meant that he had to use a wheelchair to get around.
(هیز پَرَلِسِس مِنت دَت هی هَد تو یوز ا ویلْچِیر تو گِت اَراوند.)
فلج شدن او به این معنی بود که برای رفتوآمد مجبور بود از ویلچر استفاده کند.
—
14. pest (پِسْت): آفت [اسم]
تجزیه: pest = pe + st → شبیه «پست» که موجود مزاحم است
کدینگ: «پِسْت» = «پس» + «ت» → «ت» (ت) آفت!
ریشهیابی: از لاتinus pestis (بیماری طاعون، آفت) که با انگلیسی pest (آفت) مرتبط است.
1. A pest is an animal or insect that hurts plants or food.
(ا پِسْت ایز اَن آنیمِل اُر اینْسِکْت دَت هَرْتْس پْلانْتْس اُر فود.)
آفت، حیوان یا حشرهای است که به گیاهان یا غذا آسیب میرساند.
2. Many farmers put up scarecrows to keep pests off of their corn.
(مِنی فارْمِرْز پوت آپ اِسْکِیرْکْروز تو کیپ پِسْتْس آف آو دِیر کورْن.)
بسیاری از کشاورزان برای دفع آفات از ذرتشان، مترسک درست میکنند.
—
15. prevail (پْریوِیل): غلبه کردن، رواج داشتن [فعل]
تجزیه: prevail = pre (پیش) + vail (قوی بودن) → پیش قوی بودن
کدینگ: «پْریوِیل» = «پری» + «ویل» → «ویل» (ویل) غلبه کن!
ریشهیابی: از لاتinus praevalere که از prae- (پیش) + valere (قوی بودن) به معنی «غلبه کردن، رواج داشتن» گرفته شده است.
1. To prevail means to be accepted or very common.
(تو پْریوِیل میِنْز تو بی اَکْسِپْتِد اُر وِری کامِن.)
غلبه کردن یعنی پذیرفته شدن یا بسیار رایج بودن.
2. Unfortunately, injustice still prevails in the country’s court system.
(آنْفورْچُنِیتْلی، اینْجَستیْس اِسْتیل پْریوِیلْز این دِ کانْتریْز کورْت سیسْتَم.)
متأسفانه هنوز بیعدالتی در سیستم قضایی کشور حاکم است.
—
16. pursuit (پِرْسوت): جستوجو، تعقیب [اسم]
تجزیه: pursuit = pur (به جلو) + suit (دنبال کردن) → به جلو دنبال کردن
کدینگ: «پِرْسوت» = «پرسوت» → دنبال کردن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان poursuite که از poursuir (دنبال کردن) از لاتinus prosequi از pro- (به جلو) + sequi (دنبال کردن) به معنی «جستوجو، تعقیب» گرفته شده است.
1. When you are in pursuit of something, you are chasing it.
(وِن یو آر این پِرْسوت آو سامْثینگ، یو آر چِیسینگ ایت.)
وقتی دنبال چیزی میگردید، آن را جستوجو میکنید.
2. The pursuit of happiness is a basic human right.
(دِ پِرْسوت آو هَپینِس ایز ا بِیسِک هیومَن رایت.)
جستوجوی خوشبختی از حقوق اساسی بشر است.
—
17. rupture (رَپْچِر): پاره کردن، ترکیدن [فعل]
تجزیه: rupture = rupt (شکستن) + ure → شکستگی
کدینگ: «رَپْچِر» = «رپچر» → پاره شد!
ریشهیابی: از لاتinus ruptura که از rumpere (شکستن) به معنی «پاره کردن، ترکیدن» گرفته شده است.
1. To rupture means to tear or burst open.
(تو رَپْچِر میِنْز تو تِیر اُر بَرْسْت اوپِن.)
پارگی یعنی پاره شدن یا ترکیدن.
2. Sarah put too much water into the balloon, and it ruptured.
(سارا پوت تو ماچ واتِر اینتو دِ بَلون، اَند ایت رَپْچِرْد.)
سارا بیش از حد آب داخل بادکنک ریخت و پاره شد.
—
18. savage (سَوِج): وحشی، خشن [صفت]
تجزیه: savage = sav + age → شبیه «سوج» که بیرحم است
کدینگ: «سَوِج» = «سا» + «وج» → «وج» (وحشی)!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان sauvage که از لاتinus silvaticus (جنگلی، وحشی) از silva (جنگل) به معنی «وحشی، خشن» گرفته شده است.
1. If things or people are savage, they are very violent or cruel.
(اِف تینگز اُر پیپَل آر سَوِج، دِی آر وِری وایْلِنْت اُر کْروئِل.)
اگر چیزها یا افراد وحشی باشند، بسیار خشن یا بیرحماند.
2. Wild animals are very savage when defending their babies.
(وایْلْد آنیمِلْز آر وِری سَوِج وِن دِفِنْدینگ دِیر بِیبیز.)
حیوانات وحشی هنگام دفاع از نوزادان خود بسیار وحشی هستند.
—
19. stun (اِسْتان): حیرتزده کردن، مات کردن [فعل]
تجزیه: stun = st + un → شبیه «استان» که شوکه شدن است
کدینگ: «اِسْتان» = «است» + «تان» → «تان» (تان) شوکه!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان estoner که از لاتinus extonare (شوکه کردن، حیرتزده کردن) از ex- (بیرون) + tonare (رعد زدن) به معنی «حیرتزده کردن» گرفته شده است.
1. To stun someone means to make them unable to speak due to surprise or shock.
(تو اِسْتان سامْوان میِنْز تو مِیک دِم آنْیِبِل تو اِسْپیک دیو تو سَرْپْرایْز اُر شاک.)
حیرتزده کردن کسی یعنی کاری کنیم او بهدلیل تعجب یا شوک قادر به صحبت نباشد.
2. Tim fell off the swing and was too stunned to cry.
(تیم فِل آف دِ اِسْوینگ اَند واز تو اِسْتَنْد تو کْرای.)
تیم از تاب به زمین افتاد و بیش از حد حیرتزده بود که گریه کند.
—
20. susceptible (سِسِپْتِبِل): مستعد، آسیبپذیر [صفت]
تجزیه: susceptible = sus (زیر) + cept (گرفتن) + ible → قابل گرفتن از زیر
کدینگ: «سِسِپْتِبِل» = «سس» + «پتیبل» → «پتیبل» (پت) آسیبپذیر!
ریشهیابی: از لاتinus susceptibilis که از suscipere (زیر گرفتن، پذیرفتن) از sub- (زیر) + capere (گرفتن) به معنی «مستعد، آسیبپذیر» گرفته شده است.
1. If one is susceptible to something like a disease, they are easily harmed by it.
(اِف وان ایز سِسِپْتِبِل تو سامْثینگ لایْک ا دیزیز، دِی آر ایزیلی هارْمْد بای ایت.)
اگر فردی به چیزی مانند بیماری susceptible باشد، بهراحتی با آن آسیب میبیند.
2. Not eating enough vegetables makes you more susceptible to getting sick.
(نات ایتینگ ایناف وِجِتابِلْز مِیکْز یو مور سِسِپْتِبِل تو گِتینگ سیک.)
کم خوردن سبزیجات شما را مستعد بیماری میکند.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.