• هانس طنبل

    Lazy Hans

    (لِیزی هانز)

    هانس تنبل

     

    Hans was lazy.

    (هانز واز لِیزی)

    هانس تنبل بود.

     

    He seldom helped his mother with anything.

    (هی سِلدَم هِلپْد هیز مَذَر ویذ اِنیثینگ)

    او به ندرت به مادرش در هیچ کاری کمک می‌کرد.

     

    He didn’t cook and he never mowed the lawn.

    (هی دیدِنْت کوک اَند هِی نِوِر مود ذِ لان)

    آشپزی نمی‌کرد و هرگز چمن را کوتاه نمی‌کرد.

     

    He didn’t even shave!

    (هی دیدِنْت ایوِن شِیو)

    او حتی صورتش را هم اصلاح نمی‌کرد!

     

    He spent the daytime gambling with his mother’s money.

    (هی اِسپِنْت ذِ دِیتایم گَمبلینگ ویذ هیز مَذَرز مَنی)

    او روزها را با قماربازی با پول مادرش سپری می‌کرد.

     

    One day, his mother realized that her money was gone from her purse.

    (وان دی، هیز مَذَر رِیَلایزْد ذَت هِر مَنی واز گان فرام هِر پُرس)

    یک روز، مادرش فهمید که پولش از کیفش ناپدید شده است.

     

    “You’re banned from my house,” she shouted.

    (یور بَنْد فرام مای هاوس،” شی شاوتِد)

    او فریاد زد: «ورود تو به خانه‌ام ممنوع است!»

     

    “Don’t come back until you’ve learned your lesson!”

    (دونْت کام بَک اَنتِل یوو لِرْنْد یور لِسِن!)

    «تا وقتی درس عبرت نگرفتی برنگرد!»

     

    Hans went to live in the forest like an outlaw.

    (هانز وِنت تو لیو این ذِ فورِست لایک اَن اوتلاء)

    هانس رفت تا مثل یاغی در جنگل زندگی کند.

     

    But it was cold, and Hans couldn’t find any food.

    (بَت ایت واز کُولْد، اَند هانز کُودنْت فایند اِنی فود)

    ولی هوا سرد بود و هانس نمی‌توانست هیچ غذایی پیدا کند.

     

    He went to a cottage to ask for a meal.

    (هی وِنت تو اِ کاتِج تو اَسک فُر اِ میل)

    او به کلبه‌ای رفت و درخواست غذا کرد.

     

    A wizard answered the door.

    (اِ ویزِرد آنْسَرْد ذِ دُر)

    جادوگری در را باز کرد.

     

    “Can I stay here please?” Hans asked.

    (کَن آی اِستِی هیر پلیز؟” هانز اَسکْد)

    هانس پرسید: «لطفاً می‌توانم اینجا بمانم؟»

     

    “You can stay if you work,” the man replied.

    (یو کَن اِستِی اِف یو وَرک،” ذِ مَن ریپلایْد)

    مرد پاسخ داد: «اگر کار کنی می‌توانی بمانی.»

     

    Hans liked the prospect of food and warmth, so he agreed.

    (هانز لایکْد ذِ پراسپِکت آو فود اَند وارْمث، سو هِی اَگرید)

    هانس از چشم‌انداز غذا و گرما خوشش آمد، پس پذیرفت.

     

    The man pointed to a field.

    (ذِ مَن پویْنْتِد تو اِ فیلد)

    مرد به یک مزرعه اشاره کرد.

     

    “Take this rod and plant it over there.

    (تِیک دِیس راد اَند پْلَنت ایت اووِر ذِر)

    «این چوب را بگیر و آن را آنجا بکار.

     

    I am a wizard, and this magic rod will bring us food.”

    (آی اَم اِ ویزِرد، اَند دِیس مَجیک راد ویل برینگ آس فود)

    من جادوگر هستم و این چوب جادویی برای ما غذا خواهد آورد.»

     

    The field was far away.

    (ذِ فیلد واز فار اَوِی)

    مزرعه دور بود.

     

    Hans knew it would be exhausting to walk there.

    (هانز نیو ایت وود بی اِگزاستینگ تو واک ذِر)

    هانس می‌دانست پیاده رفتن تا آنجا طاقت‌فرسا خواهد بود.

     

    So he just threw the rod behind the cottage and sat by the river.

    (سو هِی جاست ثرو ذِ راد بِهایند ذِ کاتِج اَند سَت بای ذِ ریوِر)

    به همین خاطر چوب را پشت کلبه انداخت و کنار رودخانه نشست.

     

    When daylight faded, he returned to the cottage and went to sleep.

    (وِن دِیلایت فِیدِد، هِی ریترْنْد تو ذِ کاتِج اَند وِنت تو اسلیپ)

    وقتی نور روز محو شد، به کلبه برگشت و به خواب رفت.

     

    The next morning, the old man looked very fierce.

    (ذِ نِکست مورنینگ، ذی اُولْد مَن لوکْد وِری فیرس)

    صبح روز بعد، پیرمرد بسیار خشن به نظر می‌رسید.

     

    “You didn’t take the rod to the field,” he shouted.

    (یو دیدِنْت تِیک ذِ راد تو ذِ فیلد،” هِی شاوتِد)

    فریاد زد: «تو چوب را به مزرعه نبردی!»

     

    “No,” confessed Hans, “It was too far!”

    (نو،” کَنفِسْت هانز، “ایت واز تو فار!)

    هانس اعتراف کرد: «نه، خیلی دور بود!»

     

    “Because of you, we have nothing to eat,” replied the man.

    (بیکاز آو یو، وی هَو ناتینگ تو ایت،” ریپلایْد ذِ مَن)

    مرد پاسخ داد: «به خاطر تو، چیزی برای خوردن نداریم.»

     

    Hans was terrified that the man would punish him.

    (هانز واز تِرِفایْد ذَت ذِ مَن وود پانیش هیم)

    هانس ترسید که آن مرد او را مجازات کند.

     

    So he ran home.

    (سو هِی رَن هوم)

    به همین خاطر به خانه دوید.

     

    “Mama,” he cried, “I’m desperate to come back!”

    (ماما،” هِی کرایْد، “آیم دِسپِرِت تو کام بَک!)

    فریاد زد: «مامان، خیلی desperate (ناامیدانه) می‌خواهم برگردم!»

     

    His mother was cautious.

    (هِیز مَذَر واز کاشَس)

    مادرش محتاط بود.

     

    “Do you promise to work?” she asked.

    (دو یو پرامیس تو وَرک؟” شی اَسکْد)

    پرسید: «قول می‌دهی کار کنی؟»

     

    “Yes,” said Hans, “I’ll never be lazy again!”

    (یِس،” سِد هانز، “آیل نِوِر بی لِیزی اَگِن!)

    هانس گفت: «آره، دیگه هیچ‌وقت تنبلی نمی‌کنم!»