Everyone is Special
(اِوریوان ایز اِسپِشَل)
همه خاص هستند
When I was young, everything that went wrong in my house seemed to be my fault.
(وِن آی واز یانگ، اِوریثینگ ذَت وِنت رانگ این مای هاوس سیمْد تو بی مای فالت)
وقتی جوان بودم، هر اتفاق نادرستی که در خانه میافتاد، انگار تقصیر من بود.
Once, my brothers tried to make cookies.
(وانس، مای بَرَذِrz ترایْد تو مِیک کوکیز)
یک بار، برادرانم سعی کردند کلوچه درست کنند.
They blended flour and ginger and made a disgusting paste.
(دِی بْلِندِد فلاوَر اَند جینجَر اَند مِید اِ دیسگاستینگ پِیست)
آرد و زنجبیل را مخلوط کردند و خمیری چندشآور درست کردند.
Then they tried to wash it down the drain, but it got all over the floor.
(دِن دِی ترایْد تو واش ایت داون ذِ دِرِین، بَت ایت گات آل اووِر ذِ فلور)
بعد تلاش کردند آن را در لوله فاضلاب بشویند، اما همه جای زمین ریخت.
Later, my brothers said that I had done it and I had to wipe it up.
(لِیتِر، مای بَرَذِrz سِد ذَت آی هَد دان ایت اَند آی هَد تو وایپ ایت آپ)
بعداً، برادرانم گفتند که من آن کار را کردهام و من مجبور شدم آن را تمیز کنم.
I worried that my parents liked them more than me.
(آی وَرید ذَت مای پِرِنتس لایکْد دِم مور دَن می)
نگران بودم که پدر و مادرم آنها را بیشتر از من دوست داشته باشند.
One autumn day, I was sure I would make my parents proud.
(وان اوتَم دی، آی واز شُر آی وود مِیک مای پِرِنتس پراود)
یک روز پاییزی، مطمئن بودم که پدر و مادرم را مغرور خواهم کرد.
I bought a model rocket.
(آی بات اِ مادِل راکِت)
یک موشک مدل خریدم.
After I put it together, I invited everybody to watch it.
(آفتَر آی پوت ایت توگِذَر، آی اینوایتِد اِوریبادی تو واچ ایت)
بعد از اینکه آن را سرهم کردم، همه را برای تماشا دعوت کردم.
I wanted my brothers to envy my technical knowledge.
(آی وانتِد مای بَرَذِrz تو اِنوی مای تِکنیکَل نالِج)
میخواستم برادرانم به دانش فنی من حسادت کنند.
I lit the fuse, but nothing happened.
(آی لیت ذِ فیوز، بَت ناتینگ هَپِنْد)
فتیله را روشن کردم، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
“Looks like your fireworks don’t work.
(“لوکس لایک یور فایَروُرکس دونْت وَرک)
برادرم گفت: «انگار آتشبازیهایت کار نمیکند.
I hope you kept the receipt so you can return them,” my brother said.
(آی هوپ یو کِپْت ذِ ریسیت سو یو کَن ریترْن دِم،” مای بَرَذَر سِد)
«امیدوارم رسید را نگه داشته باشی تا بتوانی پسشان بدهی.»
“It’s not a firework,” I screamed.
(“ایتس نات اِ فایَروُرک،” آی اِسکریمْد)
من فریاد زدم: «این آتشبازی نیست.»
They were making fun of me again.
(دِی وِر مِیکینگ فان آو می اَگِن)
دوباره داشتند مسخرهام میکردند.
I didn’t know what went wrong.
(آی دیدِنْت نو وات وِنت رانگ)
نمیدانستم چه مشکلی پیش آمده است.
I hadn’t altered anything.
(آی هَدِنْت اَلتِرْد اِنیثینگ)
هیچ چیزی را تغییر نداده بودم.
I quickly moved the wires on the bottom, hoping that would help.
(آی کویکلی مووْد ذِ وایِرز آن ذِ باتَم، هوپینگ ذَت وود هِلپ)
سریعاً سیمهای ته آن را جابهجا کردم، به این امید که کمک کند.
Suddenly, the rocket flew up.
(سادِنلی، ذِ راکِت فلو آپ)
ناگهان، موشک به بالا پرید.
We stood aside as it curved through the grass and ran straight into the mailbox.
(وی اِستود اَساید اَز ایت کَروْد ترو ذِ گْراس اَند رَن اِسترِیت اینتو ذِ مِیل باکس)
کنار ایستادیم در حالی که موشک از میان چمنها پیچید و مستقیم به صندوق پست برخورد کرد.
Then the mailbox collapsed.
(دِن ذِ مِیل باکس کَلَپْسْت)
بعد صندوق پست فرو ریخت.
The rocket was crushed.
(ذِ راکِت واز کْرَشْت)
موشک خرد شد.
Embarrassed, I ran inside and hid.
(اِمبَرَسْت، آی رَن اینساید اَند هید)
خجالتزده، به داخل دویدم و قایم شدم.
A few minutes later, my mom asked, “Are you OK?”
(اِ فیو مینِتس لِیتِر، مای مام اَسکْد، “آر یو اوکِی؟”)
چند دقیقه بعد، مادرم پرسید: «حالت خوبه؟»
“I just wanted them to be jealous of me for once.
(“آی جاست وانتِد دِم تو بی جِلَس آو می فُر وانس)
«فقط میخواستم یک بار به من حسادت کنند.
Now I see why you and dad don’t love me as much as you love them,” I said.
(ناو آی سی وای یو اَند دَد دونْت لاو می اَز ماچ اَز یو لاو دِم،” آی سِد)
گفتم: «حالا میفهمم چرا تو و بابا من را به اندازه آنها دوست ندارید.»
“That’s not true,” said my mom.
(“ذاتس نات ترو،” سِد مای مام)
مادرم گفت: «این درست نیست.»
“See my fingers, each one is different.
(“سی مای فینگِرز، ایچ وان ایز دیفرَنت)
«انگشتان مرا ببین، هر کدام متفاوت است.
You kids are like my fingers: all are different, but I love them all the same.”
(یو کیدز آر لایک مای فینگِرز: آل آر دیفرَنت، بَت آی لاو دِم آل ذِ سِیم)
«شما بچهها مثل انگشتان من هستید: همه متفاوتید، اما همه را به یک اندازه دوست دارم.»
I embraced her.
(آی اِمبِریسْت هِر)
او را در آغوش گرفتم.
Now I know that my parents love me just as much as my brothers.
(ناو آی نو ذَت مای پِرِنتس لاو می جاست اَز ماچ اَز مای بَرَذِrz)
حالا میدانم که پدر و مادرم من را به اندازه برادرانم دوست دارند.