• کتاب ششم- فصل ۳۰ واژگان

    Vocabulary

    واژگان

    Unit 30

     بخش ۳۰

    Word list

    لیست کلمات:

    1. analogous (اَنَلِگَس): شبیه

    adj. صفت.

    تجزیه:

    از ریشه‌ی یونانی ana (برابر) + logos (نسبت) به معنی دارای نسبت برابر

    If something is analogous to another thing, then it is like it in certain ways.

    (اِف سامثینگ ایز اَنَلِگَس تو اَنَدر تینگ، زِن ایت ایز لایک ایت این سِرتِن وِیز.)

    اگر چیزی شبیه به دیگری باشد، از جهات خاصی مثل آن است.

    The relationship with his teacher was analogous to that of a son and mother.

    (ذِ رِلِیشِن‌شیپ ویز هیز تیچر واز اَنَلِگَس تو ذَت آو ا سان اند مآدر.)

    رابطه‌اش با معلمش شبیه به رابطه‌ی یک پسر و مادر بود.


    2. binoculars (باینُکیولَرز): دوربین شکاری

    n. اسم.

    تجزیه:

    bi (دو) + ocular (چشمی) یعنی «وسیله‌ای برای دو چشم».

    Binoculars are a device used for seeing things that are far away.

    (باینُکیولَرز آر ا دیوایس یوزد فور سینگ تینگز دَت آر فار اِوِی.)

    دوربین شکاری وسیله‌ای است که برای دیدن چیزهای دور از آن استفاده می‌شود.

    He could see the ship on the horizon only if he used his binoculars.

    (هی کاد سی ذِ شیپ آن ذِ هورایزن اونلی ایف هی یوزد هیز باینُکیولَرز.)

    فقط در صورت استفاده از دوربین شکاری می‌توانست کشتی را در افق ببیند.


    3. bulk (بالک): عمده

    n. اسم.

    تجزیه:

    bolki به معنی «محموله، بار». نیازی به تجزیه ندارد.

    The bulk of something is its size.

    (ذِ بالک آو سامثینگ ایز ایت سایز.)

    bulk یعنی اندازه‌ی یه چیزی.

    The large elephant moved its bulk with legs as strong as tree trunks.

    (ذِ لارج اِلِفانت موود ایتس بالک ویز لِگز آز استرانگ آز تری ترانکس.)

    فیل بزرگ وزنش را با پاهایش که به اندازه‌ی تنه‌ی درختان قوی بودند، حرکت داد.


    4. comprise (کَمپْرایز): تشکیل دادن

    v. فعل.

    تجزیه:

    از فرانسوی باستان com (با هم) + prendre (گرفتن) یعنی «با هم گرفتن، دربرگرفتن».

    If something comprises something else, it consists of or is made up of it.

    (اِف سامثینگ کَمپْرایزِز سامثینگ اِلس، ایت کانسسیستس آو اور ایز مِید آپ آو ایت.)

    اگر چیزی از چیز دیگری تشکیل شده باشد، از آن متشکل شده یا ساخته شده‌است.

    Our school’s football team is mostly comprised with seniors.

    (آر اسکولز فوت‌بول تیم ایز موستلی کَمپْرایزد ویز سینیورز.)

    تیم فوتبال مدرسه‌ی ما بیشتر از سال‌چهارمی‌ها تشکیل شده‌است.


    5. depict (دیپیکت): به تصویر کشیدن

    v. فعل.

    تجزیه:

    از لاتین: de (به طور کامل) + pict (نقاشی کردن) یعنی «به طور کامل نقاشی کردن».

    To depict something means to show or portray it, often using art.

    (تو دیپیکت سامثینگ مینز تو شو اور پورترِی ایت، اِفن یوزینگ آرت.)

     depict به‌معنای به نمایش گذاشتن یا به تصویر کشیدن یه چیزی است، که اغلب در آن از هنر استفاده می‌شود.

    The statue’s face depicted the general’s determination and courage.

    (ذِ استَچویز فِیس دیپیکتِد ذِ جِنِرَلز دیتِرمینِیشن اند کَرِج.)

    چهره‌ی این مجسمه عزم و شجاعت ژنرال را به تصویر می‌کشید.


    6. dual (دیوَل): دوگانه

    adj. صفت.

    تجزیه:

    از لاتین dualis (دو تا) از duo به معنی دو و نیاز به تجزیه ندارد.

    If something is dual, then it is made up of two parts.

    (اِف سامثینگ ایز دیوَل، زِن ایت ایز مِید آپ آو تو پارْتس.)

    اگر چیزی دوگانه باشد، از دو قسمت تشکیل شده‌است.

    The room had a dual function.

    (ذِ روم هَد ا دیوَل فانکشن.)

    این اتاق عملکردی دوگانه داشت.

    It was a living room, but at night it was a bedroom.

    (ایت واز ا لیوینگ روم، بات اَت نایت ایت واز ا بِدروم.)

    اتاق‌نشیمن بود، اما شب اتاق‌خواب بود.


    7. Fahrenheit (فارَنهایت): فارنهایت

    n. اسم.

    تجزیه:

    از نام فیزیکدان آلمانی دانیل فارنهایت گرفته شده است.

    Fahrenheit is a temperature scale where water freezes at 32° and boils at 212°.

    (فارَنهایت ایز ا تِمپْراچِر اِسکِیل وِر واتر فریزِز اَت ثِرتی-تو دِگریز اند بویلز اَت تو-هاندرِد اَند تِلوِ دِگریز.)

    فارنهایت مقیاس دمایی‌ای است که در آن آب در ۳۲ درجه یخ می‌زند و در ۲۱۲ درجه می‌جوشد.

    When the temperature dropped to 32° Fahrenheit, it started snowing.

    (وِن ذِ تِمپْراچِر دراپد تو ثِرتی-تو فارَنهایت، ایت استارتِد اِسنوینگ.)

    وقتی دما به 32 درجه فارنهایت کاهش یافت، برف شروع به باریدن کرد.


    8. fulfill (فولفیل): برآورده کردن

    v. فعل.

    تجزیه:

    در انگلیسی full (پر) + fyllan (پر کردن) یعنی «پر کردن، کامل کردن».

    To fulfill something means to achieve or finish it.

    (تو فولفیل سامثینگ مینز تو اچیو اور فینیش ایت.)

    برآورده کردن چیزی به‌معنای دستیابی به آن یا تمام کردن آن است.

    The professor did not fulfill his promise not to miss a single class.

    (ذِ پروفِسِر دید نات فولفیل هیز پرامیس نات تو میس ا سینگِل کِلاس.)

    استاد به قولش مبنی بر از دست ندادن حتی یک کلاس، عمل نکرد.


    9. grove (گْرووْ): درختستان

    n. اسم.

    تجزیه:

    واژه‌ای قدیمی انگلیسی با ریشه‌ی نامشخص می‌باشد برای همین از تصویرسازی استفاده می‌کنیم: 

    تداعی ۱: Grove شبیه “گروو” هست.
    · تصویرسازی ذهنی: یک گروه (Groove) از درختان رو تصور کن که دور هم جمع شدن و یه بیشه رو تشکیل دادن.
    · تداعی ۲: به غار (Cave) فکر کن! اگر جلوی غار پر از درخت بشه، می‌شه Grove. (فقط برای حفظ کردن، ربط ریشه‌ای نداره).

    A grove is a small group of trees.

    (ا گْرووْ ایز ا اِسمال گروپ آو تریز.)

    grove گروه کوچکی از درختان است.

    All the trees in this grove are apple trees.

    (اُل ذِ تریز این ذیس گْرووْ آر اَپِل تریز.)

    تمام درختان این درختستان درختان سیب هستند.


    10. ore (اور): سنگ معدن

    n. اسم.

    تجزیه:

    از انگلیسی باستان ār به معنی «فلز، برنج».

    Ore is the raw form of rock or material from which a valuable metal is taken.

    (اور ایز ذِ راو فورم آو راک اور مَتیریل فرام ویچ ا وَلْیوبِل مِتَل ایز تِیکِن.)

    سنگ معدن نوع خام سنگ یا ماده‌ای است که از آن فلز ارزشمندی گرفته می‌شود.

    The factory melted the ore and used it to make iron products.

    (ذِ فَکتوری مِلتِد ذِ اور اند یوزد ایت تو مِیک آیَرن پراداکتس.)

    کارخانه سنگ معدن را ذوب کرده و از آن برای تولید محصولات آهن استفاده می‌کرد.


    11. outback (آوتْبَک): صحرای استرالیا / جای دورافتاده

    n. اسم.

    تجزیه:

    out (بیرون) + back (عقب) یعنی «سرزمین پشت (شهرها)».

    The outback is the wild inland region of Australia where very few people live.

    (ذِ آوتْبَک ایز ذِ وایلد اینلَند ریجِن آو اُسترِیلیا وِر وِری فیو پیپل لیو.)

    outback منطقه‌ی وحشی داخلی استرالیا است که تعداد بسیار کمی از مردم در آن زندگی می‌کنند.

    Many Australian farmers use the outback to raise cattle.

    (مِنی اُسترِیلیَن فارمِرز یوز ذِ آوتْبَک تو رِیز کَتِل.)

    بسیاری از کشاورزان استرالیایی از صحرای استرالیا برای پرورش گاو استفاده می‌کنند.


    12. outweigh (آوْتوِی): سنگین‌تر بودن از

    v. فعل.

    تجزیه:

    out (بیشتر) + weigh (وزن داشتن) یعنی «بیشتر وزن داشتن، سنگین‌تر بودن».

    To outweigh something means to exceed it in value, amount, or importance.

    (تو آوْتوِی سامثینگ مینز تو اِکسید ایت این وَلْیو، اِماونت، اور ایمپورْتَنْس.)

    to outweigh sth به‌معنای فراتر رفتن از ارزش، مقدار یا اهمیت چیزی است.

    Finding a warm place to sleep outweighed the need to find something to eat.

    (فایندینگ ا وارم پلیس تو سلیپ آوْتوِید ذِ نید تو فایند سامثینگ تو ایت.)

    پیدا کردن یک مکان گرم برای خوابیدن بر نیاز به پیدا کردن چیزی برای خوردن ارجح است.


    13. paradox (پَراداکس): تضاد

    n. اسم.

    تجزیه:

    از یونانی: para (مخالف) + doxa (عقیده) یعنی «عقیده‌ی مخالف».

    A paradox is a true statement or real event that seems illogical.

    (ا پَراداکس ایز ا ترو اِستِیتمِنت اور ریل ایوِنت دَت سیمز ایلاجیکِل.)

    پارادوکس عبارت یا واقعه‌ای واقعی است که غیرمنطقی به نظر می‌رسد.

    The paradox of her work was that the less she worked, the more she got done.

    (ذِ پَراداکس آو هِر وَرک واز دَت ذِ لِس شی وَرکت، ذِ مور شی گات دَان.)

    پارادوکس کارش این بود که هرچه کمتر کار می‌کرد، کار بیشتری را تمام می‌کرد.


    14. pier (پیر): اسکله

    n. اسم.

    تجزیه:

    از لاتین قرون وسطایی pera به معنی «ستون، پایه».

    A pier is a structure that extends into a body of water.

    (ا پیر ایز ا استراکچر دَت اِکستِندز اینتو ا بادی آو واتر.)

    اسکله سازه‌ای است که به بخش عمده‌ای از آب گسترش می‌یابد.

    If you want to catch bigger fish, then go to the far end of the pier.

    (اِف یو وانت تو کَچ بیگَر فیش، زِن گو تو ذِ فار اِند آو ذِ پیر.)

    اگر می‌خواهید ماهی بزرگ‌تری صید کنید، به انتهای اسکله بروید.


    15. shortcut (شُرتْکَت): میان‌بُر

    n. اسم.

    تجزیه:

    short (کوتاه) + cut (برش، راه) یعنی راه کوتاه‌تر

    A shortcut is a route that is shorter than the main route.

    (ا شُرتْکَت ایز ا روت دَت ایز شورْتَر ذَن ذِ مِین روت.)

    میان‌بر مسیری است که کوتاه‌تر از مسیر اصلی است.

    We got to the house early, because we took a shortcut through the forest.

    (وی گات تو ذِ هاوس اِرلی، بیکاز وی توک ا شُرتْکَت ثرو ذِ فورِست.)

    زودتر به خانه رسیدیم، زیرا از میان جنگل میان‌بر رفتیم.


    16. tariff (تاریف): تعرفه

    n. اسم.

    تجزیه:

    تلفظش شبیه همون تعرفه خودمون در فارسی هستش،و نیازی به تجزیه و تحلیل ندارد.

    A tariff is a tax or fee paid on certain imports or exports.

    (ا تاریف ایز ا تَکس اور فی پِید آن سِرتِن ایمپورتس اور اِکسپورتس.)

    تعرفه مالیات یا هزینه‌ای است که برای واردات یا صادرات خاصی پرداخت می‌شود.

    Our tariff on imported wool makes foreign wool more expensive.

    (آر تاریف آن ایمپورتِد وول مِیکس فورِن وول مور اِکسپِنسِیو.)

    تعرفه‌ی ما روی پشم وارداتی باعث گران شدن پشم خارجی می‌شود.


    17. thermometer (ثِرْمامِتَر): دماسنج

    n. اسم.

    تجزیه:

    thermo (گرما) + meter (اندازه‌گیر) یعنی «گرما‌سنج».

    A thermometer is a device that measures temperature.

    (ا ثِرْمامِتَر ایز ا دیوایس دَت مِژِرز تِمپْراچِر.)

    دماسنج دستگاهی است که دما را اندازه‌گیری می‌کند.

    The thermometer outside the window indicated that it was a hot day today.

    (ذِ ثِرْمامِتَر آوتساید ذِ ویندو ایندیکِیتِد دَت ایت واز ا هات دِی تودِی.)

    دماسنج بیرون پنجره نشان داد که امروز روز گرمی است.


    18. tilt (تیلت): متمایل/کج شدن

    v. فعل.

    تجزیه:

    این لغت خیلی شبیه واژه تلوتلو خوردن در فارسی می‌باشد.

    To tilt something means to tip it into a sloping position.

    (تو تیلت سامثینگ مینز تو تیپ ایت اینتو ا اِسلُوپینگ پوزیشِن.)

    متمایل شدن چیزی به‌معنی کج کردن آن به موقعیت شیب‌دار است.

    She tilted her glass and almost spilled some of the wine inside.

    (شی تیلتِد هِر گِلاس اند اُلمُوست اِسپیلد سام آو ذِ واین اینساید.)

    لیوانش را کج کرد و تقریباً مقداری شراب به داخل آن ریخت.


    19. vice versa (وایسْ وِرسا): برعکس

    adv. قید.

    تجزیه:

    از لاتین: vice (جایگزین) + versa (چرخیده) یعنی «جای‌شان عوض شده».

    If a statement is vice versa, then its two main ideas are switched with one another.

    (اِف ا اِستِیتمِنت ایز وایس وِرسا، زِن ایتس تو مِین آیدیا آر اِسویچد ویز وان اَنَدر.)

    اگر عبارتی برعکس باشد، دو ایده‌ی اصلی آن با یکدیگر عوض می‌شوند.

    Students learn from their teachers, and vice versa.

    (اِستیودِنتس لِرن فرام ذِر تیچِرز، اند وایس وِرسا.)

    دانش‌آموزان از معلم‌های خود یاد می‌گیرند و برعکس.


    20. whereabouts (وِراباوتس): جای تقریبی

    n. اسم.

    تجزیه:

    where (کجا) + about (حدود، پیرامون) یعنی «حدوداً کجا».

    The whereabouts of someone or something is the place where they are.

    (ذِ وِراباوتس آو ساموان اور سامثینگ ایز ذِ پلیس وِر ذِی آر.)

    whereabouts کسی یا چیزی مکانی است که در آن قرار دارد.

    The police looked for the lost dog, but its whereabouts were still unknown.

    (ذِ پُلیس لوکد فور ذِ لاست داگ، بات ایتس وِراباوتس وِر اِستیل آننون.)

    پلیس به‌دنبال سگ گم‌شده بود، اما هنوز محل تقریبی آن مشخص نبود.