Unit 7
Vocabulary
واژگان
Unit 7
بخش ۷
Word list
لیست کلمات
—
1. abandon (اَبَندِن): رها کردن [فعل]
تجزیه: abandon = a (پیشوند) + bandon (اختیار) → رها کردن از اختیار
کدینگ: «اَبَندِن» = «اب» + «ندن» → «ندن» (ندن) رها کرد!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان abandoner که از a- (به) + bandon (اختیار، فرمان) به معنی «رها کردن» گرفته شده است.
1. To abandon something is to leave it forever or for a long time.
(تو اَبَندِن سامْثینگ ایز تو لیو ایت فُرِوِر اُر فُر ا لانگ تایْم.)
رها کردن یعنی چیزی را برای همیشه یا مدت طولانی ترک کنید.
2. The old room had been abandoned years before.
(دِی اُولْد روم هَد بِین اَبَندِنْد ییرْز بیفور.)
اتاق قدیمی سالها پیش ترک شده بود.
—
2. ambitious (اَمْبیشَس): بلندپرواز [صفت]
تجزیه: ambitious = amb (اطراف) + it + ious → کسی که به همه جا نگاه میکند
کدینگ: «اَمْبیشَس» = «ام» + «بیشس» → «بیش» (بیشتر) میخواد!
ریشهیابی: از لاتین ambitiosus که از ambitio (رفتن به اطراف، خواهش کردن) به معنی «بلندپرواز» گرفته شده است.
1. An ambitious person wants to be rich or successful.
(اَن اَمْبیشَس پِرْسِن وانتس تو بی ریچ اُر سَکْسِسفول.)
شخص بلندپرواز میخواهد ثروتمند و موفق شود.
2. Kendra had to be ambitious to get into medical school.
(کِنْدْرا هَد تو بی اَمْبیشَس تو گِت اینتو مِدیکِل اسکول.)
کندرا باید بلندپرواز میبود تا وارد دانشکدهی پزشکی شود.
—
3. bark (بارْک): پارس کردن [فعل]
تجزیه: bark = bar + k → شبیه «بارک» که صدای سگ است
کدینگ: «بارْک» = «بار» + «ک» → «ک» (ک) سگ پارس میکنه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان beorcan (پارس کردن) که با آلمانی bellen (پارس کردن) مرتبط است.
1. To bark is to make a short, loud noise like a dog.
(تو بارْک ایز تو مِیک ا شورْت، لاوْد نویز لایْک ا داگ.)
پارس کردن یعنی ایجاد صدای کوتاه و رسا مثل صدای سگ.
2. The dog barked loudly and frighteningly.
(دِ داگ بارْکْت لاوْدلی اَند فْرایتِنینگلی.)
سگ بهطور بلند و ترسناکی پارس میکرد.
—
4. bay (بِی): خلیج [اسم]
تجزیه: bay = ba + y → شبیه «بی» که ورودی آب است
کدینگ: «بِی» = «ب» + «ی» → «ی» (ی) خلیج!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان baie که از لاتین baia (خلیج) گرفته شده است.
1. A bay is an area near the ocean where the land goes inward.
(ا بِی ایز اَن اِریا نیر دِی اوشِن وِر دِ لَند گوْز اینْوِرْد.)
خلیج منطقهای در نزدیک اقیانوس است که زمین بهسمت داخل میرود.
2. The Golden Gate Bridge crosses San Francisco Bay.
(دِ گُولْدِن گِیت بْریج کْراسِز سان فْرَنْسِسکو بِی.)
پل گلدن گیت از خلیج سانفرانسیسکو عبور میکند.
—
5. brilliant (بْریلیِنْت): باهوش، درخشان [صفت]
تجزیه: brilliant = brill (درخشیدن) + iant → درخشان
کدینگ: «بْریلیِنْت» = «بریل» + «ینت» → «ینت» (ینت) باهوشه!
ریشهیابی: از فرانسوی brilliant که از briller (درخشیدن) از ایتالیایی brillare (درخشیدن) گرفته شده است.
1. A brilliant person is very bright or smart.
(ا بْریلیِنْت پِرْسِن ایز وِری بْرایت اُر اِسْمارْت.)
هر شخص brilliant بسیار زرنگ یا باهوش است.
2. My younger sister is brilliant for someone her age.
(مای یانگِر سیسْتِر ایز بْریلیِنْت فُر سامْوان هِر اِیج.)
خواهر کوچکترم به نسبت سنش خیلی باهوش است.
—
6. chin (چین): چانه [اسم]
تجزیه: chin = ch + in → شبیه «چین» که پایین صورت است
کدینگ: «چین» = «چی» + «ن» → «ن» (ن) چانه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان cin که با آلمانی Kinn (چانه) مرتبط است.
1. A chin is the hard part at the bottom of a person’s face.
(ا چین ایز دِ هارْد پارْت اَت دِ باتِم آو ا پِرْسِنْز فِیس.)
چانه قسمت سخت در پایین صورت فرد است.
2. Luke pointed to the hair on his chin.
(لوک پُویْنْتِد تو دِ هیر آن هیز چین.)
لوک به موی روی چانهاش اشاره کرد.
—
7. complaint (کَمْپْلِینْت): گلایه، شکایت [اسم]
تجزیه: complaint = com (با هم) + plaint (شکایت) → شکایت کردن با هم
کدینگ: «کَمْپْلِینْت» = «کم» + «پلینت» → «پلینت» (پلین) گلایه!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان complainte که از complaindre (شکایت کردن) از لاتین complangere از com- (با هم) + plangere (ناله کردن) گرفته شده است.
1. A complaint is an expression of unhappiness about something.
(ا کَمْپْلِینْت ایز اَن اِکْسْپْرِشِن آو آنْهَپینِس اَباوت سامْثینگ.)
شکایت نشاندهندهی نارضایتی از چیزی است.
2. Mom said she didn’t want to hear my brother’s complaints.
(مام سِد شی دیدِنْت وانت تو هیر مای بْرَذِرْز کَمْپْلِینْتْس.)
مامان گفت نمیخواهد گلایههای برادرم را بشنود.
—
8. deaf (دِف): ناشنوا [صفت]
تجزیه: deaf = de + af → شبیه «دف» که نمیشنود
کدینگ: «دِف» = «د» + «ف» → «ف» (ف) نمیشنوه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان deaf که با آلمانی taub (ناشنوا) مرتبط است.
1. A deaf person or animal cannot hear.
(ا دِف پِرْسِن اُر آنیمِل کانَت هیر.)
هر شخص یا حیوان ناشنوا نمیتواند بشنود.
2. Susan uses sign language because she is deaf.
(سوزِن یوزِز ساین لَنگْگْویج بیکاز شی ایز دِف.)
سوزان از زبان اشاره استفاده میکند چون او ناشنوا است.
—
9. enthusiastic (اِنْتوزیازْتیک): مشتاق، علاقهمند [صفت]
تجزیه: enthusiastic = en (درون) + thus (خدا) + iastic → پر از شور الهی
کدینگ: «اِنْتوزیازْتیک» = «ان» + «توزیاستیک» → «توزیاستیک» (توزی) مشتاق!
ریشهیابی: از یونانی enthousiastikos که از enthousiazein (خدا درون کسی بودن) از en- (درون) + theos (خدا) به معنی «پر از شور و اشتیاق» گرفته شده است.
1. An enthusiastic person is excited by or interested in something.
(اَن اِنْتوزیازْتیک پِرْسِن ایز اِکْسایتِد بای اُر اینْترِسْتِد این سامْثینگ.)
هر فرد مشتاق از چیزی هیجانزده میشود یا به آن علاقهمند است.
2. The man was enthusiastic about his job.
(دِ مَن واز اِنْتوزیازْتیک اَباوت هیز جاب.)
مرد به کارش علاقهمند بود.
—
10. expedition (اِکْسْپِدیشِن): سفر (اکتشافی) [اسم]
تجزیه: expedition = ex (بیرون) + ped (پا) + ition → بیرون رفتن با پا
کدینگ: «اِکْسْپِدیشِن» = «اکس» + «پدیشن» → «پدیشن» (پد) سفر!
ریشهیابی: از لاتین expeditio که از expedire (آماده کردن، بیرون فرستادن) از ex- (بیرون) + pes (پا) به معنی «سفر اکتشافی» گرفته شده است.
1. An expedition is a long trip, usually to a place very far away.
(اَن اِکْسْپِدیشِن ایز ا لانگ تْریپ، یوْژالی تو ا پِلِیس وِری فار اِوِی.)
سفر اکتشافی سفری طولانی، معمولاً به جای خیلی دور، است.
2. They got into their spaceship to begin their expedition.
(دِی گات اینتو دِیر اِسْپِیسشیپ تو بیگین دِیر اِکْسْپِدیشِن.)
آنها سوار فضاپیمایشان شدند تا سفر اکتشافیشان را شروع کنند.
—
11. horizon (هُورایْزِن): افق [اسم]
تجزیه: horizon = hor + izon → شبیه «هورایزن» که جایی که زمین و آسمان به هم میرسند
کدینگ: «هُورایْزِن» = «هور» + «ایزن» → «ایزن» (ایزن) افق!
ریشهیابی: از یونانی horizon (حد، مرز) که از horizein (محدود کردن) از horos (مرز) گرفته شده است.
1. The horizon is where the sky looks like it meets the ground.
(دِ هُورایْزِن ایز وِر دِ اِسْکای لوکْس لایْک ایت میتْس دِ گراوند.)
افق جایی است که آسمان با زمین تلاقی میکند.
2. The sun dipped below the horizon.
(دِ سان دیپْت بیلو دِ هُورایْزِن.)
خورشید در زیر خط افق پایین رفت.
—
12. loyal (لویَل): وفادار [صفت]
تجزیه: loyal = lo + yal → شبیه «لویال» که یعنی با وفا
کدینگ: «لویَل» = «لو» + «یال» → «یال» (یال) وفاداره!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان loial که از لاتین legalis (قانونی، وفادار) از lex (قانون) گرفته شده است.
1. Loyal people always help or support a certain person or thing.
(لویَل پیپَل اولْوِیز هِلْپ اُر سَپورْت ا سِرْتِن پِرْسِن اُر تینگ.)
افراد وفادار همیشه به شخص یا چیز خاصی کمک یا از او پشتیبانی میکنند.
2. The three friends are very loyal to each other.
(دِ ثری فْرِنْدْز آر وِری لویَل تو ایچ اَذِر.)
آن سه دوست خیلی نسبت به هم وفادار هستند.
—
13. mayor (مِیِر): شهردار [اسم]
تجزیه: mayor = ma + yor → شبیه «میر» که رئیس شهر است
کدینگ: «مِیِر» = «می» + «یر» → «یر» (یر) شهرداره!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان maire که از لاتین maior (بزرگتر) از magnus (بزرگ) به معنی «بزرگتر، رئیس» گرفته شده است.
1. The mayor is the person in charge of a city.
(دِ مِیِر ایز دِ پِرْسِن این چارْج آو ا سیتی.)
شهردار کسی است که مسئول شهر است.
2. The mayor of my hometown is quite a powerful speaker.
(دِ مِیِر آو مای هومْتاون ایز کْوایت ا پاوْئِرْفول اِسْپیکِر.)
شهردار شهر من سخنران پرقدرتی است.
—
14. mutual (میوچوال): دوطرفه [صفت]
تجزیه: mutual = mut (تغییر) + ual → چیزی که بین دو طرف رد و بدل میشود
کدینگ: «میوچوال» = «میو» + «چوال» → «چوال» (چوال) دوطرفه!
ریشهیابی: از لاتinus mutuus (دوطرفه، متقابل) که از mutare (تغییر دادن) گرفته شده است.
1. A mutual thing is felt in the same way by two or more people.
(ا میوچوال تینگ ایز فِلْت این دِ سِیم وَی بای تو اُر مور پیپَل.)
هر چیز دوطرفه بین دو یا چند نفر به یک شکل احساس میشود.
2. Robert likes Sarah, and she likes him. The feeling is mutual.
(رابِرْت لایکْس سارا، اَند شی لایکْس هیم. دِ فیلینگ ایز میوچوال.)
رابرت سارا را دوست دارد، و سارا رابرت را. این احساس دوطرفه است.
—
15. overweight (اووِرْوِیت): اضافهوزن داشتن [صفت]
تجزیه: overweight = over (بیشتر) + weight (وزن) → وزن بیشتر از حد
کدینگ: «اووِرْوِیت» = «اوور» + «ویت» → «ویت» (وزن) اضافه!
ریشهیابی: از ترکیب over (بیشتر، زیاد) + weight (وزن) در انگلیسی به معنی «وزن بیشتر از حد» گرفته شده است.
1. Overweight people or animals are heavier than is healthy.
(اووِرْوِیت پیپَل اُر آنیمِلْز آر هِویِر دَن ایز هِلْتی.)
افراد یا حیوانات دارای اضافهوزن سنگینتر از میزان سالم هستند.
2. Lisa eats too much, so now she is overweight.
(لیزا ایتْس تو ماچ، سو ناو شی ایز اووِرْوِیت.)
لیزا بیش از حد غذا میخورد، به همین خاطر حالا اضافهوزن دارد.
—
16. refuge (رِفیوج): پناهگاه، پناه [اسم]
تجزیه: refuge = re (برگشت) + fuge (فرار) → جایی که به آن فرار میکنی
کدینگ: «رِفیوج» = «رف» + «یوج» → «یوج» (یوج) پناه!
ریشهیابی: از لاتین refugium که از re- (برگشت) + fugere (فرار کردن) به معنی «جایی که به آن فرار میکنی» گرفته شده است.
1. A refuge is a place of safety.
(ا رِفیوج ایز ا پِلِیس آو سِیفْتی.)
پناهگاه مکانی امن است.
2. When it started to rain, she found refuge in the house.
(وِن ایت استارْتِد تو رِین، شی فاوند رِفیوج این دِ هاوس.)
وقتی باران شروع شد، او در خانه پناه گرفت.
—
17. restore (رِیستور): بازگردانی، بازیابی کردن [فعل]
تجزیه: restore = re (دوباره) + store (ذخیره کردن) → دوباره ذخیره کردن، بازگرداندن
کدینگ: «رِیستور» = «ری» + «ستور» → «ستور» (ذخیره) دوباره!
ریشهیابی: از لاتین restaurare که از re- (دوباره) + statuere (قرار دادن) به معنی «دوباره قرار دادن، بازگرداندن» گرفته شده است.
1. To restore something is to put it back the way it was.
(تو رِیستور سامْثینگ ایز تو پوت ایت بَک دِ وَی ایت واز.)
بازگردانی یعنی چیزی را همان طور که اول بود بگذارید.
2. Victor restored the old car.
(ویکْتِر رِیستورْد دِی اُولْد کار.)
ویکتور ماشین قدیمی را بازسازی کرد.
—
18. rub (راب): مالیدن [فعل]
تجزیه: rub = ru + b → شبیه «راب» که یعنی مالش دادن
کدینگ: «راب» = «را» + «ب» → «ب» (ب) مالش بده!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان rubbian (مالیدن، ساییدن) که با آلمانی reiben (مالیدن) مرتبط است.
1. To rub something is to push on it and move your hand back and forth.
(تو راب سامْثینگ ایز تو پوش آن ایت اَند موو یور هَند بَک اَند فورْت.)
چیزی را مالیدن یعنی روی آن فشار آوردن و دست را به جلو و عقب حرکت دادن.
2. Mom’s feet were sore, so she rubbed them.
(مامْز فیت وِر سور، سو شی رابْد دِم.)
پاهای مامان درد میکرد، به همین خاطر آنها را مالید.
—
19. senses (سِنْسِز): حواس [اسم]
تجزیه: senses = sens (احساس) + es → احساسات، حواس
کدینگ: «سِنْسِز» = «سنس» + «ز» → «ز» (ز) حواس!
ریشهیابی: از لاتین sensus که از sentire (احساس کردن) به معنی «حواس» گرفته شده است.
1. The senses are how living things experience the world: sight, taste, smell, hearing and touch.
(دِ سِنْسِز آر هاو لیوینگ تینگز اِکْسْپیرینْس دِ وِرْلْد: سایت، تِیسْت، اِسْمِل، هیرینگ اَند تاچ.)
حواس این است که چگونه موجودات زنده جهان را تجربه میکنند: بینایی، چشایی، بویایی، شنوایی و لامسه.
2. It would be hard to live without your five senses.
(ایت وود بی هارْد تو لیو ویتاوت یور فایْو سِنْسِز.)
زندگی بدون حواس پنجگانه سخت خواهد بود.
—
20. veterinarian (وِتِرینِیرین): دامپزشک [اسم]
تجزیه: veterinarian = veter (جانور) + inarian → کسی که با جانوران کار میکند
کدینگ: «وِتِرینِیرین» = «وتر» + «نینیرین» → «نینیرین» (نینی) دامپزشک!
ریشهیابی: از لاتinus veterinarius که از veterinus (جانور بارکش) از vetus (پیر، کهنه) به معنی «دامپزشک» گرفته شده است.
1. A veterinarian is a doctor who takes care of animals.
(ا وِتِرینِیرین ایز ا داکْتِر هو تیکْس کِیر آو آنیمِلْز.)
دامپزشک پزشکی است که از حیوانات مراقبت میکند.
2. Wanda became a veterinarian because she loves dogs.
(واندا بیکِیم ا وِتِرینِیرین بیکاز شی لاوْز داگْز.)
واندا دامپزشک شد، چون سگها را دوست دارد.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.