The Boy Who Saved the Town
(ذِ بوی هو سِیوْد ذِ تاؤن)
پسری که شهر را نجات داد
Marcus lived in a small suburb near the sea.
(مارکَس لیوْد این اِ اسمال سَبرب نیر ذِ سی)
مارکوس در شهرک کوچکی در نزدیکی دریا زندگی میکرد.
He was a stubborn boy, and he only cared about himself.
(هی واز اِ اِستابِرْن بوی، اَند هِی اونلی کِیرْد اَباوت هیمسِلف)
او پسر لجبازی بود و فقط به خودش اهمیت میداد.
His father worked as a chemist for a large institution and wanted Marcus to get a job there.
(هِیز فاذَر وُرکْد اَز اِ کِمِست فُر اِ لارج اینستیتوتین اَند وانتِد مارکَس تو گِت اِ جاب ذِر)
پدرش شیمیدانِ یک مؤسسه بود و میخواست مارکوس آنجا کاری گیر بیاورد.
Instead, the boy delivered milk.
(ایناستِد، ذِ بوی دلیوِرْد مِلک)
در عوض پسر شیر تحویل میداد.
Every morning he took dairy products to the grocers.
(اِوری مورنینگ هِی توک دِیری پراداکتس تو ذِ گروسِرز)
هر صبح محصولات لبنی را به خواروبارفروشیها میبرد.
One day, Marcus was jogging down the street that descended into the lower part of the town with a gallon of milk to give to a merchant.
(وان دی، مارکَس واز جاگینگ داون ذِ استریت ذَت دیسِندِد اینتو ذِ لوئِر پارْت آو ذِ تاؤن ویذ اِ گَلَن آو مِلک تو گیو تو اِ مِرچَنت)
یک روز، مارکوس داشت با یک گالن شیر بهسمت پایین خیابان آهسته میدوید تا آن را به یک تاجر بدهد.
He didn’t want to be late.
(هی دیدِنْت وانت تو بی لِیت)
نمیخواست دیر کند.
He ran down a path beside a large canal.
(هی رَن داون اِ پَث بیساید اِ لارج کَنَل)
او در مسیر کنار یک کانال آب بزرگ میدوید.
A wall there kept water from coming into the town during high tide.
(اِ وال ذِر کِپْت واتَر فرام کامینگ اینتو ذِ تاؤن دیورینگ های تاید)
آنجا دیواری مانع از ورود آب هنگام جزر و مد به داخل شهر میشد.
But Marcus saw a small hole in the wall.
(بَت مارکَس سات اِ اسمال هول این ذِ وال)
ولی مارکوس سوراخ کوچکی را در دیوار دید.
Marcus knew that if the wall broke, it would be a tragedy for the town.
(مارکَس نیو ذَت اِف ذِ وال بْرُوک، ایت وود بی اِ تَرَجِدی فُر ذِ تاؤن)
مارکوس میدانست اگر دیوار بشکند برای شهر فاجعه خواهد بود.
At first, he hesitated.
(اَت فِیرست، هِی هِزیتِیتِد)
اول تعلل کرد.
He had to choose between helping himself and helping the town.
(هی هَد تو چوز بیتوین هِلپینگ هیمسِلف اَند هِلپینگ ذِ تاؤن)
باید بین کمک کردن به خودش و کمک کردن به شهر یکی را انتخاب میکرد.
There was only one way to save the town.
(ذِر واز اونلی وان وَی تو سِیو ذِ تاؤن)
فقط یک راه برای نجات شهر بود.
It seemed crazy to him, but it was the only thing he could do.
(ایت سیمْد کْرِیزی تو هیم، بَت ایت واز ذِ اونلی تینگ هِی کُود دو)
برایش احمقانه به نظر میرسید ولی تنها کاری بود که میتوانست بکند.
He poked his finger into the hole.
(هی پُوکْد هیز فینگَر اینتو ذِ هول)
او انگشتش را داخل سوراخ فشار داد.
This didn’t fix the problem forever, but it did postpone the tragedy.
(دِیس دیدِنْت فیکس ذِ پرابْلَم فورِوِر، بَت ایت دِید پوسْتون ذِ تَرَجِدی)
این مشکل را برای همیشه حل نمیکرد، ولی فاجعه را به تأخیر میانداخت.
His finger ached.
(هِیز فینگَر اِیکْد)
انگشتش درد گرفت.
He felt the chill of the arctic water as it splashed him.
(هی فِلت ذِ چیل آو ذی آرکتیک واتَر اَز ایت اِسپلَشْت هیم)
سرمای آب قطبیای که به او میپاشید را حس میکرد.
There was no one else around.
(ذِر واز نو وان اِلس اِرآوند)
هیچکس دیگری آن اطراف نبود.
He knew he had to wait until the tide went out again.
(هی نیو هِی هَد تو وِیت اَنتِل ذِ تاید وِنت اوت اَگِن)
میدانست باید منتظر بماند تا جزر و مد پایین برود.
It was very difficult, but Marcus stayed there and saved the town.
(ایت واز وِری دیفیکَلْت، بَت مارکَس اِستِید ذِر اَند سِیوْد ذِ تاؤن)
خیلی سخت بود ولی مارکوس آنجا ماند و شهر را نجات داد.
Once the tide had gone out, Marcus told everyone what happened.
(وانس ذِ تاید هَد گان اوت، مارکَس تولْد اِوریوان وات هَپِنْد)
زمانی که جزر و مد پایین رفته بود، مارکوس به همه گفت چه اتفاقی افتاد.
A group of people went to the wall.
(اِ گروپ آو پیپَل وِنت تو ذِ وال)
یک گروه از مردم سمت دیوار رفتند.
They saw the hole and fixed it.
(دِی سات ذِ هول اَند فیکسْد ایت)
آنها سوراخ را دیدند و مرمت کردند.
Everyone was very happy with Marcus.
(اِوریوان واز وِری هَپی ویذ مارکَس)
همه خیلی از مارکوس راضی بودند.
The local congress even gave him a gift for saving the town.
(ذِ لوکَل کانگْرِس ایوِن گِیو هیم اِ گیفت فُر سِیوینگ ذِ تاؤن)
مجلس محلی حتی بهخاطر نجات شهر به او پاداش داد.
He was a hero.
(هی واز اِ هیرو)
او یک قهرمان بود.