• پسر و سورتمه اش

    The Boy and his Sled

    (ذِ بوی اَند هیز اِسْلِد)

    پسر و سورتمه‌اش

     

    Mike was the smallest child in school.

    (مایک واز ذِ اسمالِست چایلد این اسکول)

    مایک کوچک‌ترین بچه در مدرسه بود.

     

    Another boy, Joe, always teased Mike.

    (اَنَذَر بوی، جو، اُلویز تیزْد مایک)

    پسر دیگری به نام جو، همیشه سربه‌سر مایک می‌گذاشت.

     

    Joe had a large scar on his face from fighting other children.

    (جو هَد اِ لارج اِسکار آن هیز فِیس فرام فایتینگ اَذَر چیلدرِن)

    جو جای زخم بزرگی روی صورتش داشت که از دعوا با بچه‌های دیگر بود.

     

    One day, Joe offended Mike when he made fun of Mike’s valentine, Jane.

    (وان دی، جو اَفِندِد مایک وِن هِی مِید فان آو مایکز وَلاتاین، جِین)

    یک روز، وقتی جو ولنتاین مایک، جین، را مسخره کرد، مایک را آزرد.

     

    This was disgraceful, but Mike didn’t know how to make Joe stop.

    (دِیس واز دیسْگِریسفُل، بَت مایک دیدِنْت نو ها تو مِیک جو اِستاپ)

    این کار ننگ‌آوری بود، اما مایک نمی‌دانست چگونه جلوی جو را بگیرد.

     

    That day, Mike walked home down an alley.

    (ذَت دی، مایک واکْد هوم داون اَن اَلی)

    آن روز، مایک از کوچه‌ای به سمت خانه پیاده رفت.

     

    He found a bunch of wood boards next to a pine tree.

    (هی فاوند اِ بانچ آو وود بُوردز نِکست تو اِ پایِن تری)

    او چند تخته چوبی کنار یک درخت کاج پیدا کرد.

     

    He thought to himself, “I could build a decent sled from this.

    (هی تات تو هیمسِلف، “آی کُود بیلد اِ دیسِنْت اِسْلِد فرام دِیس)

    با خودش فکر کرد: «از این می‌توانم یک سورتمهٔ خوب بسازم.

     

    If I let Joe use it, he will be nicer to me and Jane.”

    (اِف آی لِت جو یوز ایت، هِی ویل بی نایسَر تو می اَند جِین)

    اگر بگذارم جو از آن استفاده کند، با من و جین مهربان‌تر خواهد شد.»

     

    He took the wood home.

    (هی توک ذِ وود هوم)

    چوب‌ها را به خانه برد.

     

    Mike got an axe and cut the wood.

    (مایک گات اَن اَکس اَند کات ذِ وود)

    مایک تبری برداشت و چوب‌ها را برید.

     

    He used nails to make sure that the pieces were not loose.

    (هی یوزْد نِیلز تو مِیک شُر ذَت ذِ پیسِز وِر نات لوس)

    از میخ استفاده کرد تا مطمئن شود قطعه‌ها شل نیستند.

     

    As he worked, he bumped his elbow on the boards.

    (اَز هِی وَرکْت، هِی بامپْت هیز اِلبو آن ذِ بُوردز)

    هنگام کار، آرنجش به تخته‌ها خورد.

     

    The painful sensation made him want to cry.

    (ذِ پِینفُل سِنسِیشِن مِید هیم وانت تو کرای)

    احساس دردناک باعث شد دلش بخواهد گریه کند.

     

    It was a hard chore, but he persisted.

    (ایت واز اِ هارد چور، بَت هِی پَرسیسْتِد)

    کار سختی بود، اما او پافشاری کرد.

     

    He worked overnight.

    (هی وَرکْد اووِرنایت)

    تمام شب را کار کرد.

     

    By morning, the sled was finished.

    (بای مورنینگ، ذِ اِسْلِد واز فینیشْد)

    تا صبح، سورتمه تمام شد.

     

    Mike called Joe on the telephone.

    (مایک کالْد جو آن ذِ تِلِفون)

    مایک با تلفن به جو زنگ زد.

     

    He said, “Hi Joe. Come over to my house right away.”

    (هی سِد، “های جو. کام اووِر تو مای هاوس رایت اَوِی”)

    گفت: «سلام جو. فوری بیا خونهٔ ما.»

     

    Joe didn’t know why Mike wanted him to come over.

    (جو دیدِنْت نو وای مایک وانتِد هیم تو کام اووِر)

    جو نمی‌دانست چرا مایک می‌خواهد او بیاید.

     

    When Joe arrived, Mike told him, “Joe, it irritated me the other day when you said mean things about Jane.

    (وِن جو اَرایوْد، مایک تولْد هیم، “جو، ایت ایریتِیتِد می ذی اَذَر دی وِن یو سِد مین تینگز اَباوت جِین)

    وقتی جو رسید، مایک به او گفت: «جو، آن روز که چیزهای بد دربارهٔ جین گفتی، من را عصبانی کرد.

     

    You weren’t kidding when you said those mean things.

    (یو وِرنْت کیدینگ وِن یو سِد دُوز مین تینگز)

    وقتی آن چیزهای بد را گفتی شوخی نمی‌کردی.

     

    But I’m not like you.

    (بَت آی‌م نات لایک یو)

    اما من مثل تو نیستم.

     

    I just built this sled, and I’ll let you ride it with me if you are nice.”

    (آی جاست بیلْت دِیس اِسْلِد، اَند آیل لِت یو راید ایت ویذ می اِف یو آر نایس)

    من تازه این سورتمه را ساختم، و اگر تو خوب باشی، می‌گذارم با من سوار شوی.»

     

    They became friends, and Joe was grateful that Mike was so nice to him.

    (دِی بیکِیم فِرِندز، اَند جو واز گِرِیتفُل ذَت مایک واز سو نایس تو هیم)

    آنها دوست شدند و جو سپاسگزار بود که مایک اینقدر با او خوب بود.

     

    He learned that it is more fun to be nice than to be mean.

    (هی لِرْنْد ذَت ایت ایز مور فان تو بی نایس دَن تو بی مین)

    او یاد گرفت که خوب بودن از بد بودن خیلی لذت‌بخش‌تر است.