Unit 20
Vocabulary
واژگان
Unit 20
بخش ۲۰
Word list
لیست کلمات
—
1. absurd (اَبْسِرْد): مضحک، پوچ، مزخرف [صفت]
تجزیه: absurd = ab (دور) + surd (ناشنوا) → چیزی که از منطق دور است
کدینگ: «اَبْسِرْد» = «اب» + «سرد» → «سرد» (سرد) مزخرف!
ریشهیابی: از لاتین absurdus که از ab- (دور) + surdus (ناشنوا، کر) به معنی «ناهماهنگ، مضحک» گرفته شده است.
1. If something or someone is absurd, they are ridiculous.
(اِف سامْثینگ اُر سامْوان ایز اَبْسِرْد، دِی آر ریدیکْیولَس.)
اگر چیزی یا کسی absurd باشد، مضحک است.
2. That group of people making animal noises sounds completely absurd.
(دَت گْروپ آو پیپَل مِیکینگ آنیمِل نویزِز ساوندْز کامْپْلیتْلی اَبْسِرْد.)
آن گروه از افرادی که صدای حیوانات از خود درمیآورند کاملاً مضحک هستند.
—
2. aristocracy (اَرِسْتاکْرَسی): اشرافیت، طبقهی اشراف [اسم]
تجزیه: aristocracy = arist (بهترین) + ocracy (حکومت) → حکومت بهترینها
کدینگ: «اَرِسْتاکْرَسی» = «ارستو» + «کراسی» → «کراسی» (حکومت) اشراف!
ریشهیابی: از یونانی aristokratia که از aristos (بهترین) + kratos (قدرت، حکومت) به معنی «حکومت بهترینها، طبقهی اشراف» گرفته شده است.
1. The aristocracy is the highest class of people in certain societies.
(دِی اَرِسْتاکْرَسی ایز دِ هایِسْت کْلاس آو پیپَل این سِرْتِن سوسایِتیز.)
طبقهی اشراف بالاترین طبقهی افراد در جوامع خاص است.
2. Most members of the aristocracy were very well-fed.
(موست مِمْبِرْز آو دِی اَرِسْتاکْرَسی وِر وِری وِل-فِد.)
اکثر اعضای اشراف بسیار خوب تغذیه میشدند.
—
3. aristocrat (اَرِسْتاکْرَت): اشرافزاده، نجیبزاده [اسم]
تجزیه: aristocrat = arist (بهترین) + crat (حکمران) → کسی که در رأس است
کدینگ: «اَرِسْتاکْرَت» = «ارستو» + «کرت» → «کرت» (کرت) نجیبزاده!
ریشهیابی: از aristocratie که از یونانی aristos (بهترین) + kratos (قدرت) به معنی «نجیبزاده، اشرافزاده» گرفته شده است.
1. An aristocrat is a person who is of the highest class in certain societies.
(اَن اَرِسْتاکْرَت ایز ا پِرْسِن هو ایز آو دِ هایِسْت کْلاس این سِرْتِن سوسایِتیز.)
نجیبزاده فردی است که در بالاترین طبقه در جوامع خاص قرار دارد.
2. The aristocrat did not need a job because his family was wealthy.
(دِی اَرِسْتاکْرَت دید نات نید ا جاب بیکاز هیز فامِلی واز وِلْثی.)
نجیبزاده نیازی به شغل نداشت زیرا خانوادهاش ثروتمند بودند.
—
4. attire (اَتایِر): پوشاک، لباس [اسم]
تجزیه: attire = at (به سمت) + tire (لباس) → آنچه میپوشی
کدینگ: «اَتایِر» = «اَت» + «تایر» → «تایر» (تایر) لباس!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان atirier که از a- (به) + tire (ردیف، نظم) به معنی «لباس، پوشاک» گرفته شده است.
1. Attire is nice or special clothing.
(اَتایِر ایز نایْس اُر اِسْپِشِل کْلُوذینگ.)
پوشاک، لباس خوب یا خاص است.
2. Everyone wore their best attire to the president’s daughter’s wedding.
(اِوریوان وُر دِیر بِسْت اَتایِر تو دِ پْرِزیدِنْتْز داتِرْز وِدینگ.)
همه در عروسی دختر رئیسجمهور بهترین لباس خود را به تن کردند.
—
5. craze (کْرِیز): شیدایی، مد زودگذر [اسم]
تجزیه: craze = cr + aze → شبیه «کریز» که دیوانگی است
کدینگ: «کْرِیز» = «کر» + «یز» → «یز» (یز) مد!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان crasian (شکستن، خرد کردن) که بعداً به معنی «دیوانگی، شیدایی» تغییر کرد.
1. A craze is a brief and popular activity or object.
(ا کْرِیز ایز ا بْریف اَند پاپْیولِر اَکْتیویتی اُر ابْجِکْت.)
مد زودگذر فعالیت یا شیئی است که مختصراً محبوب باشد.
2. Wearing bright red socks was a craze when I was in high school.
(وِیرینگ بْرایت رِد ساکْس واز ا کْرِیز وِن آی واز این های اِسکول.)
وقتی که من در دبیرستان بودم پوشیدن جورابهای قرمز روشن مد بود.
—
6. denote (دینوت): نشان دادن، دلالت کردن [فعل]
تجزیه: denote = de (پایین) + note (نوشتن) → نوشتن به عنوان نشانه
کدینگ: «دینوت» = «دی» + «نوت» → «نوت» (نوت) نشان بده!
ریشهیابی: از فرانسوی dénoter که از لاتinus denotare از de- (کاملاً) + notare (نشانه گذاشتن) از nota (نشانه) به معنی «نشان دادن، دلالت کردن» گرفته شده است.
1. When one thing denotes another, it stands as a sign or substitute for that thing.
(وِن وان تینگ دینوتْس اَنَدر، ایت اِسْتَنْدْز اَز ا ساین اُر سابْسْتیتیوت فُر دَت تینگ.)
هنگامی که یک چیز چیز دیگری را نشان میدهد، به عنوان نشانه یا جایگزین آن چیز قرار میگیرد.
2. Quotation marks are used to denote speech.
(کُوتِیشِن مارْکْز آر یوزْد تو دینوت اِسْپیچ.)
علامت گیومه برای نشان دادن گفتار استفاده میشود.
—
7. enlarge (اِنْلارْج): بزرگ کردن، توسعه دادن [فعل]
تجزیه: enlarge = en (درون) + large (بزرگ) → بزرگ کردن
کدینگ: «اِنْلارْج» = «ان» + «لارج» → «لارج» (بزرگ) کن!
ریشهیابی: از en- (درون) + large (بزرگ) از فرانسوی باستان large (پهن، بزرگ) به معنی «بزرگ کردن» گرفته شده است.
1. To enlarge something means to make it bigger.
(تو اِنْلارْج سامْثینگ میِنْز تو مِیک ایت بیگِر.)
توسعه دادن چیزی به معنای بزرگتر کردن آن است.
2. The classrooms were enlarged over the summer to make room for more students.
(دِ کْلاسْرومْز وِر اِنْلارْجْد اووِر دِ سامِر تو مِیک روم فُر مور اِستودِنْتْس.)
کلاسها در تابستان توسعه یافت تا فضای بیشتری برای دانشآموزان فراهم شود.
—
8. excess (اِکْسِس): اضافه، مازاد [اسم]
تجزیه: excess = ex (بیرون) + cess (رفتن) → بیرون رفتن از حد
کدینگ: «اِکْسِس» = «اکسس» → اضافه!
ریشهیابی: از لاتinus excessus که از excedere (بیرون رفتن، تجاوز کردن) از ex- (بیرون) + cedere (رفتن) به معنی «اضافه، مازاد» گرفته شده است.
1. An excess is an amount of something that is more than needed or wanted.
(اَن اِکْسِس ایز اَماونْت آو سامْثینگ دَت ایز مور دَن نیدِد اُر وانتِد.)
اضافه مقداری از چیزی است که بیش از نیاز یا خواسته است.
2. Because it never got cold that winter, many stores had an excess of coats.
(بیکاز ایت نِوِر گات کُولْد دَت وینْتِر، مِنی استورْز هَد اَن اِکْسِس آو کُوتْز.)
از آنجا که در زمستان هرگز سرد نمیشد، بسیاری از فروشگاهها کتهای اضافی داشتند.
—
9. feminine (فِمِنین): زنانه [صفت]
تجزیه: feminine = femin (زن) + ine → مربوط به زن
کدینگ: «فِمِنین» = «فمینین» → زنانه!
ریشهیابی: از لاتinus femininus که از femina (زن) به معنی «زنانه» گرفته شده است.
1. If something is feminine, then it has qualities that are commonly related to women.
(اِف سامْثینگ ایز فِمِنین، دِن ایت هَز کوالِتیز دَت آر کامِنلی رِلِیتِد تو ویمِن.)
اگر چیزی زنانه باشد، ویژگیهایی دارد که معمولاً مربوط به زنان است.
2. Many of the older people thought his long hair made him look too feminine.
(مِنی آو دِی اُولْدِر پیپَل سات هیز لانگ هیر مِید هیم لوک تو فِمِنین.)
بسیاری از افراد مسن فکر میکردند که موهای بلند او بیش از حد زنانه به نظر میرسد.
—
10. hierarchy (هایْرارکی): سلسلهمراتب [اسم]
تجزیه: hierarchy = hier (مقدس) + archy (حکومت) → حکومت مقدس
کدینگ: «هایْرارکی» = «هایرا» + «رکی» → «رکی» (رکی) سلسلهمراتب!
ریشهیابی: از یونانی hierarchia که از hieros (مقدس) + archein (حکومت کردن) به معنی «سلسلهمراتب» گرفته شده است.
1. A hierarchy is a system of things or people ranked one above the other.
(ا هایْرارکی ایز ا سیسْتَم آو تینگز اُر پیپَل رَنْکْت وان اَباو دِی اَذِر.)
سلسلهمراتب سیستمی از اشیا یا افرادی است که یکی بالاتر از دیگری قرار گرفته باشد.
2. Everyone knows where they fit in the hierarchy.
(اِوریوان نوْز وِر دِی فیت این دِ هایْرارکی.)
همه میدانند که در سلسلهمراتب، جایگاهشان کجاست.
—
11. pad (پَد): لایهی محافظ، پد [اسم]
تجزیه: pad = pa + d → شبیه «پد» که محافظ است
کدینگ: «پَد» = «پا» + «د» → «د» (د) محافظ!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان pad (مسیر، راه) که بعداً به معنی «لایهی محافظ» تغییر کرد.
1. A pad is a thick piece of soft material used to protect or clean things.
(ا پَد ایز ا تیک پیس آو سافْت مَتیریل یوزْد تو پْرِتِکْت اُر کلین تینگز.)
پد یک قطعهی ضخیم از مواد نرم است که برای محافظت یا تمیز کردن وسایل از آن استفاده میشود.
2. Football players wear shoulder pads to keep them safe.
(فوتْبال پِلِیِرْز وِیر شولْدِر پَدْز تو کیپ دِم سِیف.)
بازیکنان فوتبال برای حفظ امنیت از پد شانه استفاده میکنند.
—
12. partner (پارْتْنِر): شریک، همراه، همسر [اسم]
تجزیه: partner = part (بخش) + ner → کسی که با شما شریک است
کدینگ: «پارْتْنِر» = «پارت» + «نر» → «نر» (نر) شریک!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان partenaire که از partir (تقسیم کردن) از لاتinus partiri (تقسیم کردن) به معنی «شریک، همراه» گرفته شده است.
1. Your partner is someone who lives or works with you as an equal.
(یور پارْتْنِر ایز سامْوان هو لیوْز اُر وَرْکْس ویت یو اَز اَن ایکْوال.)
شریک شما شخصی است که بهعنوان یک فرد برابر با شما زندگی یا کار میکند.
2. Ladies and gentlemen, take your partners for the next dance.
(لِیدیز اَند جِنْتِلْمِن، تِیک یور پارْتْنِرْز فُر دِ نِکْسْت دَنْس.)
خانمها و آقایان، همراه خود را برای رقص بعدی انتخاب کنید.
—
13. predominant (پْرِدامِنَنْت): غالب، مسلط [صفت]
تجزیه: predominant = pre (پیش) + dominant (غالب) → غالبتر از همه
کدینگ: «پْرِدامِنَنْت» = «پری» + «دامننت» → «دامننت» (دام) غالب!
ریشهیابی: از prae- (پیش) + dominant (غالب) از لاتinus dominari (فرمانروایی کردن) از dominus (ارباب) به معنی «غالب، مسلط» گرفته شده است.
1. If something is predominant, then it is the most important, common, or strongest.
(اِف سامْثینگ ایز پْرِدامِنَنْت، دِن ایت ایز دِ موست ایمْپورْتَنْت، کامِن، اُر سْترونگِسْت.)
اگر چیزی غالب باشد، مهمترین، رایجترین یا قویترین است.
2. Before cars were invented, horses were the predominant method of travel.
(بیفور کارْز وِر اینْوِنْتِد، هورْسِز وِر دِ پْرِدامِنَنْت مِتاد آو تْرَوِل.)
قبل از اختراع اتومبیل، اسب روش غالب مسافرت بود.
—
14. protocol (پْروتَکال): پروتکل، آییننامه [اسم]
تجزیه: protocol = proto (اول) + col (چسب) → اولین چیزی که به آن میچسبند
کدینگ: «پْروتَکال» = «پروتوکال» → قوانین رسمی!
ریشهیابی: از یونانی protokollon که از protos (اول) + kolla (چسب) به معنی «برگ اول چسبانده شده، آییننامه» گرفته شده است.
1. Protocol is a system of rules and customs that guides how things are done.
(پْروتَکال ایز ا سیسْتَم آو رولْز اَند کَستَمْز دَت گایْدْز هاو تینگز آر دَن.)
پروتکل سیستمی از قوانین و عرف است که نحوهی انجام کارها را راهنمایی میکند.
2. The introduction of the gases follows the normal protocol.
(دِی اینْتْرودَکْشِن آو دِ گاسِز فالوْز دِ نورْمَل پْروتَکال.)
معرفی گازها از پروتکل عادی پیروی میکند.
—
15. reputable (رِپیوتِبِل): معتبر، خوشنام [صفت]
تجزیه: reputable = repute (شهرت) + able → دارای شهرت خوب
کدینگ: «رِپیوتِبِل» = «رپیوت» + «بیل» → «بیل» (بیل) معتبر!
ریشهیابی: از repute (شهرت) که از لاتinus reputare (دوباره فکر کردن، حساب کردن) از re- (دوباره) + putare (فکر کردن) به معنی «معتبر، خوشنام» گرفته شده است.
1. If someone or something is reputable, then they have a good reputation.
(اِف سامْوان اُر سامْثینگ ایز رِپیوتِبِل، دِن دِی هَو ا گود رِپیوتِیشِن.)
اگر کسی یا چیزی معتبر باشد، شهرت خوبی دارد.
2. The service from the less-than-reputable company made her angry.
(دِ سرویس فرام دِ لِس-دَن-رِپیوتِبِل کامْپَنی مِید هِر اَنگْری.)
خدماتی که از طرف یک شرکت نهچندان معتبر صورت گرفت او را عصبانی کرد.
—
16. signify (سیگْنیفای): نشان دادن، دلالت کردن [فعل]
تجزیه: signify = sign (نشانه) + ify → نشانه بودن
کدینگ: «سیگْنیفای» = «سیگ» + «نیفای» → «نیفای» (نیفای) نشان بده!
ریشهیابی: از فرانسوی signifier که از لاتinus significare از signum (نشانه) + facere (ساختن) به معنی «نشان دادن، دلالت کردن» گرفته شده است.
1. To signify means to be a symbol of something.
(تو سیگْنیفای میِنْز تو بی ا سیمْبِل آو سامْثینگ.)
نشان دادن یعنی نشانهی چیزی بودن.
2. A red octagon is used to signify “stop”.
(ا رِد اُکتَگَن ایز یوزْد تو سیگْنیفای «اِستاپ».)
از هشتضلعی قرمز برای نشان دادن «توقف» استفاده میشود.
—
17. strap (اِسْتْرَپ): بند، تسمه [اسم]
تجزیه: strap = str + ap → شبیه «استرپ» که بند است
کدینگ: «اِسْتْرَپ» = «استرپ» → بند!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان stropp که با آلمانی Strippe (بند) مرتبط است.
1. A strap is a thin long piece of fabric used to fasten, carry, or hold something.
(ا اِسْتْرَپ ایز ا تین لانگ پیس آو فَبْریک یوزْد تو فاسِن، کِری، اُر هُولْد سامْثینگ.)
بند پارچهای نازک و بلند است که برای بستن، حمل یا نگه داشتن چیزی از آن استفاده میشود.
2. She put the strap of her purse over her shoulder and walked out of the door.
(شی پوت دِ اِسْتْرَپ آو هِر پِرْس اووِر هِر شولْدِر اَند والکْت آوت آو دِ دور.)
بند کیفش را روی شانهاش گذاشت و از در بیرون رفت.
—
18. style (اِسْتایل): سبک [اسم]
تجزیه: style = styl (قلم) + e → روش نوشتن با قلم
کدینگ: «اِسْتایل» = «استایل» → سبک!
ریشهیابی: از لاتinus stilus (قلم) که با انگلیسی style (سبک) مرتبط است.
1. Your style is the way you do things.
(یور اِسْتایل ایز دِ وَی یو دو تینگز.)
سبک شما، نحوهی انجام دادن کارهای شماست.
2. Her clothes were all in the latest style.
(هِر کْلُوذْز وِر آل این دِ لِیتِسْت اِسْتایل.)
لباسهایش همه به جدیدترین سبک بود.
—
19. tangle (تَنگِل): گره، درهمپیچیدگی [اسم]
تجزیه: tangle = tang (لمس کردن) + le → چیزی که به هم گره خورده
کدینگ: «تَنگِل» = «تن» + «گل» → «گل» (گل) گره!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان tang (گیر کردن) که با آلمانی zappeln (تکان خوردن) مرتبط است.
1. A tangle is something or many things twisted together.
(ا تَنگِل ایز سامْثینگ اُر مِنی تینگز تْویسْتِد توگِدِر.)
گره چیزی یا چیزهایی است که در هم پیچیده شده باشند.
2. The laces of his shoes were in such a tangle that he could not untie them.
(دِ لِیسِز آو هیز شوز وِر این سَچ ا تَنگِل دَت هی کُود نات آنْتای دِم.)
بند کفشهایش چنان در هم گره خورده بود که نمیتوانست آنها را باز کند.
—
20. vanity (وَنیتی): خودبینی، غرور [اسم]
تجزیه: vanity = van (خالی) + ity → پوچی، خودپسندی
کدینگ: «وَنیتی» = «ونیتی» → خودبینی!
ریشهیابی: از لاتinus vanitas که از vanus (خالی، پوچ) به معنی «خودبینی، غرور» گرفته شده است.
1. Vanity is excessive pride or love of one’s own appearance or things one has done.
(وَنیتی ایز اِکْسِسیو پْرایْد اُر لاو آو وانْز اون اَپیرِنْس اُر تینگز وان هَز دَن.)
خودبینی غرور بیش از حد یا عشق به ظاهر خود، یا کارهایی است که شخص انجام داده است.
2. Her vanity won’t allow her to pass a mirror without looking at herself.
(هِر وَنیتی وونْت اَلاو هِر تو پاس ا میرِر ویتاوت لوکینگ اَت هِرْسِلْف.)
خودبینی او اجازه نمیدهد بدون اینکه به خودش نگاه کند، از کنار آینهای بگذرد.