• چاقوی شانس

    The Lucky Knife

    (ذِ لَکی نایف)

    چاقوی خوش‌شانس

     

    Last year, I had a unique chance to work with my uncle, who has devoted his life to studying past generations.

    (لَست ییر، آی هَد اِ یونیک چَنْس تو وُرک ویذ مای اَنْکِل، هو هَز دیووتِد هیز لایف تو اِستادیینگ پَست جِنِرِیشِنز)

    پارسال، فرصت بی‌نظیری داشتم تا با عمویم کار کنم، کسی که زندگی‌اش را وقف مطالعهٔ نسل‌های گذشته کرده است.

     

    I was part of a crew of students he had hired.

    (آی واز پارت آو اِ کرو آو اِستیودِنتس هِی هَد هایِرْد)

    من بخشی از گروه دانشجویانی بودم که او استخدام کرده بود.

     

    We signed a contract to work with him.

    (وی ساینْد اِ کانترَکت تو وُرک ویذ هیم)

    ما برای کار با او قراردادی امضا کردیم.

     

    He was the boss.

    (هی واز ذِ باس)

    او رئیس بود.

     

    We lived far from the nearest town and we dined on what we could find.

    (وی لیوْد فار فرام ذِ نیرِست تاؤن اَند وی دایْنْد آن وات وی کُود فایند)

    ما دور از نزدیک‌ترین شهر زندگی می‌کردیم و از هر چه پیدا می‌کردیم غذا می‌خوردیم.

     

    Some of the things we ate had an unusual flavor.

    (سَم آو ذِ تینگز وی اِیت هَد اَن آنیوژوال فِلِیوَر)

    بعضی از چیزهایی که می‌خوردیم طعم غیرعادی داشتند.

     

    We had been there about a month and still hadn’t found anything.

    (وی هَد بِین ذِر اَباوت اِ مَنت اَند اِستیل هَدِنْت فاوند اِنیثینگ)

    حدود یک ماه بود آنجا بودیم و هنوز چیزی پیدا نکرده بودیم.

     

    One day, I began to dig in the soil.

    (وان دی، آی بیگَن تو دیگ این ذِ سُویل)

    یک روز، شروع به کندن خاک کردم.

     

    The layers of soil got wetter.

    (ذِ لِیِرز آو سُویل گات وِتَر)

    لایه‌های خاک مرطوب‌تر شد.

     

    Soon I was digging in the mud.

    (سُون آی واز دیگینگ این ذِ ماد)

    به زودی در گل و لای مشغول کندن شدم.

     

    My shovel began to get very heavy.

    (مای شاوِل بیگَن تو گِت وِری هِوی)

    بیلم خیلی سنگین شد.

     

    It felt like it had doubled in weight, because the ground had absorbed such a lot of water.

    (ایت فِلت لایک ایت هَد دابِلْد این وِیت، بیکاز ذِ گراند هَد اَبزورْبْد سَچ اِ لات آو واتِر)

    احساس می‌شد وزنش دو برابر شده است، چون زمین مقدار زیادی آب جذب کرده بود.

     

    Finally, I saw something in the mud.

    (فاینَلی، آی سات سامثینگ این ذِ ماد)

    سرانجام، چیزی در گل و لای دیدم.

     

    It was an old knife!

    (ایت واز اَن اولد نایف)

    یک چاقوی قدیمی بود!

     

    The handle felt smooth in my hand.

    (ذِ هَندِل فِلت اسموث این مای هَند)

    دسته‌اش در دستم صاف و نرم بود.

     

    I lifted it up so I could see it better.

    (آی لِفتِد ایت آپ سو آی کُود سیت ایت بِتَر)

    آن را بالا بردم تا بهتر ببینمش.

     

    There was writing on it.

    (ذِر واز رایتینگ آن ایت)

    رویش نوشته بود.

     

    “It says it will bring good luck,” my uncle said with a smile.

    (“ایت سِیز ایت ویل برینگ گود لَک،” مای اَنْکِل سِد ویذ اِ اسمایل)

    عمویم با لبخند گفت: «می‌گوید خوش‌شانسی می‌آورد.»

     

    The next day, we found many more things.

    (ذِ نِکست دی، وی فاوند مِنی مور تینگز)

    روز بعد، چیزهای بیشتری پیدا کردیم.

     

    There were pots and tools.

    (ذِر وِر پاتس اَند تولز)

    قابلمه‌ها و ابزارهایی بودند.

     

    My uncle donated all of the things to a special committee of a charitable foundation.

    (مای اَنْکِل دونِیتِد آل آو ذِ تینگز تو اِ اسپِشَل کَمیتی آو اِ چَریتَبُل فاوندِیشِن)

    عمویم تمام آن چیزها را به یک کمیتهٔ ویژه از یک بنیاد خیریه اهدا کرد.

     

    Many newspapers wrote stories about it.

    (مِنی نیوزپِیپِرز رُوت استوریز اَباوت ایت)

    روزنامه‌های زیادی داستان‌هایی دربارهٔ آن نوشتند.

     

    It seemed the knife really did bring good luck!

    (ایت سیمْد ذِ نایف رِیَلی دِید برینگ گود لَک)

    به نظر می‌رسید آن چاقو واقعاً خوش‌شانسی آورد!