The Helpful Apprentice
(ذِ هِلفُل اَپرِنتیس)
کارآموز خوب
There was once a small restaurant.
(ذِر واز وانس اِ اسمال رِستورانْت)
روزی روزگاری رستوران کوچکی بود.
People said that the best chef in the world worked there.
(پیپَل سِد ذَت ذِ بِست شِف این ذِ وورلد وُرکْت ذِر)
مردم میگفتند بهترین آشپز دنیا آنجا کار میکرد.
But the chef was a horrible person to work for.
(بَت ذِ شِف واز اِ هارِبَل پِرْسِن تو وَرک فُر)
ولی آن آشپز برای کسانی که با او کار میکردند، آدم خیلی بدی بود.
He was impolite and scolded his workers all the time.
(هی واز اِمپولایت اَند اِسکولْدِد هیز وَرکِرز آل ذِ تایم)
او بیادب بود و تمام مدت کارمندانش را سرزنش میکرد.
The chef had a young apprentice.
(ذِ شِف هَد اِ یانگ اَپرِنتیس)
آشپز یک شاگرد جوان داشت.
The apprentice’s first priority was to make the best food in the world.
(ذی اَپرِنتیسِز فِیرست پرایورِتی واز تو مِیک ذِ بِست فود این ذِ وورلد)
اولویت اول شاگرد این بود که بهترین غذای دنیا را درست کند.
He was happy to have a good teacher, but he didn’t like the chef.
(هی واز هَپی تو هَو اِ گود تیچَر، بَت هِی دیدِنْت لایک ذِ شِف)
او خوشحال بود که معلم خوبی دارد ولی از آشپز خوشش نمیآمد.
The boy was a diligent worker, but the chef scolded him more than anyone else.
(ذِ بوی واز اِ دِلیجَنت وَرکِر، بَت ذِ شِف اِسکولْدِد هیم مور دَن اِنیوان اِلس)
پسر سختکوش بود ولی آشپز بیش از هر کس دیگری او را سرزنش میکرد.
Then one day, the chef got great news.
(دِن وان دی، ذِ شِف گات گِرِیت نیوز)
تا اینکه یک روز آشپز خبرهای خوبی گرفت.
The emperor wanted to have dinner there that night.
(ذی اِمپِرَر وانتِد تو هَو دینِر ذِر ذَت نایت)
امپراتور میخواست آن شب آنجا شام بخورد.
He was very excited.
(هی واز وِری اِکسایتِد)
او خیلی هیجانزده بود.
He was working very fast, and he made a mistake.
(هی واز وَرکینگ وِری فَست، اَند هِی مِید اِ میستِیک)
خیلی سریع کار میکرد و اشتباه کرد.
He cut his hand with a knife, and it started to bleed.
(هی کات هیز هَند ویذ اِ نایف، اَند ایت اِستارْتِد تو بلیِد)
دستش را با کارد برید و شروع به خونریزی کرد.
The apprentice gave him a bandage, but the chef still couldn’t cook.
(ذی اَپرِنتیس گِیو هیم اِ بَندِج، بَت ذِ شِف اِستیل کُودنْت کوک)
شاگرد یک بانداژ به او داد، ولی آشپز باز هم نمیتوانست آشپزی کند.
The chef started to panic.
(ذِ شِف اِستارْتِد تو پانِیک)
آشپز وحشتزده شد.
The apprentice tried to assure him.
(ذی اَپرِنتیس ترایْد تو اَشور هیم)
شاگرد سعی کرد به او اطمینان خاطر بدهد.
“Everything will be OK,” he said.
(“اِوریثینگ ویل بی اوکِی،” هِی سِد)
او گفت: «همهچیز درست میشود.»
But the chef was still afraid.
(بَت ذِ شِف واز اِستیل اَفرِید)
ولی آشپز هنوز نگران بود.
Then they started to work together.
(دِن دِی اِستارْتِد تو وَرک توگِذَر)
بعد آنها شروع به کار کردن با یکدیگر کردند.
They began to bond.
(دِی بیگَن تو باند)
شروع به دوستی کردند.
The chef told the apprentice what to do.
(ذِ شِف تُولْد ذی اَپرِنتیس وات تو دو)
آشپز به شاگرد میگفت که چه کار کند.
And the boy cooked a great meal.
(اَند ذِ بوی کوکْد اِ گِرِیت میل)
و پسر شام خیلی خوبی پخت.
As soon as they finished, the emperor arrived.
(اَز سون اَز دِی فینیشْد، ذی اِمپِرَر اَرایوْد)
به محض اینکه کارشان تمام شد، امپراتور رسید.
He wore a beautiful robe made of soft fibers.
(هی وُر اِ بیوتیفُل رُوب مِید آو سافت فایبِرز)
او ردای زیبایی پوشیده بود که از الیاف نرم ساخته شده بود.
He also had a massive crown.
(هی اَلْسو هَد اِ مَسیو کْران)
تاج خیلی بزرگی هم داشت.
Everyone in the restaurant kneeled when the emperor came in.
(اِوریوان این ذِ رِستورانْت نیلْد وِن ذی اِمپِرَر کِیم این)
وقتی امپراتور داخل شد، همه در رستوران زانو زدند.
The chef and the boy brought out his food.
(ذِ شِف اَند ذِ بوی برات اوت هیز فود)
آشپز و پسر غذایش را بیرون آوردند.
The emperor was used to luxuries.
(ذی اِمپِرَر واز یوزْد تو لاکشَریز)
امپراتور به تجملات عادت داشت.
Would he like the food?
(وود هِی لایک ذِ فود؟)
آیا از آن غذا خوشش میآمد؟
The emperor loved the food.
(ذی اِمپِرَر لاوْد ذِ فود)
امپراتور آن غذا را خیلی دوست داشت.
After his departure, the chef was very proud and very thankful to his new friend, the apprentice.
(آفتَر هیز دیپارچَر، ذِ شِف واز وِری پراود اَند وِری ثَنگکفُل تو هیز نیو فِرِند، ذی اَپرِنتیس)
بعد از رفتن او، آشپز بسیار مغرور و بسیار سپاسگزار دوست جدیدش، آن شاگرد بود.