• کشیش

    The Priest

    (ذِ پریست)

    کشیش

     

    A young priest was always sad.

    (اِ یانگ پریست واز اُلویز سَد)

    کشیش جوانی همیشه غمگین بود.

     

    He was good at his profession, but he still had no joy.

    (هی واز گود اَت هیز پروفِشِن، بَت هِی اِستیل هَد نو جوی)

    او در حرفه‌اش ماهر بود، اما همچنان شادی نداشت.

     

    He visited a group of monks.

    (هی ویزیتِد اِ گروپ آو مانکْس)

    او با گروهی از راهبان دیدار کرد.

     

    When he got to the monks’ house, they greeted him and let him in.

    (وِن هِی گات تو ذِ مانکْس هاوس، دِی گریتِد هیم اَند لِت هیم این)

    وقتی به خانهٔ راهبان رسید، آنها به او خوشامد گفتند و راهش دادند.

     

    The monks asked the priest, “What is the matter?”

    (ذِ مانکْس اَسکْد ذِ پریست، “وات ایز ذِ مَتِر؟”)

    راهبان از کشیش پرسیدند: «مشکل چیست؟»

     

    The priest said, “I should be happy, but I am not.

    (ذِ پریست سِد، “آی شود بی هَپی، بَت آی اَم نات)

    کشیش گفت: «باید خوشحال باشم، اما نیستم.

     

    I don’t know what to do.”

    (آی دونْت نو وات تو دو)

    نمی‌دانم چه کار کنم.»

     

    The wise monks paused for a minute.

    (ذِ وایز مانکْس پازْد فُر اِ مینِت)

    راهبان دانا یک دقیقه مکث کردند.

     

    Then one said, “We are convinced of your faith.

    (دِن وان سِد، “وی آر کانْوِنْسْت آو یور فِیث)

    سپس یکی گفت: «ما به ایمان تو اطمینان داریم.

     

    You are a very good priest.

    (یو آر اِ وِری گود پریست)

    تو کشیش بسیار خوبی هستی.

     

    But to find joy, you have to do more.

    (بَت تو فایند جوی، یو هَو تو دو مور)

    اما برای یافتن شادی، باید کارهای بیشتری انجام دهی.

     

    Above all, investigate the elements of your life that you love.”

    (اَباو آل، اینوِستیگِیت ذِ اِلِمِنتس آو یور لایف ذَت یو لاو)

    از همه مهم‌تر، عناصری از زندگی‌ات را که دوست داری بررسی کن.»

     

    The priest thought that this answer was odd, but he was curious.

    (ذِ پریست تات ذَت دِیس آنْسَر واز اد، بَت هِی واز کیوریَس)

    کشیش فکر کرد این پاسخ عجیب است، اما کنجکاو بود.

     

    The next day, the priest thought about his abilities.

    (ذِ نِکست دی، ذِ پریست تات اَباوت هیز اَبیلِتیز)

    روز بعد، کشیش به توانایی‌هایش فکر کرد.

     

    He got a few ideas, and he did not want to delay any longer.

    (هی گات اِ فیو آیدیز، اَند هِی دید نات وانت تو دیلِی اِنی لانگَر)

    چند ایده به دست آورد و دیگر نمی‌خواست بیشتر معطل کند.

     

    He liked to draw, so he made some cartoons.

    (هی لایکْد تو دْراو، سو هِی مِید سام کارتونْز)

    نقاشی کردن را دوست داشت، بنابراین چند کارتون کشید.

     

    He also liked to write, so he started a diary.

    (هی اَلْسو لایکْد تو رایت، سو هِی استارْتِد اِ دایَری)

    نوشتن را هم دوست داشت، پس شروع به نوشتن خاطرات روزانه کرد.

     

    He was interested in agriculture, so he planted some grains.

    (هی واز اینترِستِد این اَگریکالچَر، سو هِی پلَنتِد سام گِرِینز)

    به کشاورزی علاقه داشت، بنابراین چند دانه کاشت.

     

    He made jam from fruit.

    (هی مِید جَم فرام فْروت)

    از میوه مربا درست کرد.

     

    He made his own labels to put on the jars of jam.

    (هی مِید هیز اون لِیبِلز تو پوت آن ذِ جارز آو جَم)

    برچسب‌های خودش را درست کرد تا روی شیشه‌های مربا بگذارد.

     

    He painted his ceiling.

    (هی پِینْتِد هیز سیلینگ)

    سقف اتاقش را رنگ کرد.

     

    The priest learned something.

    (ذِ پریست لِرْنْد سامثینگ)

    کشیش چیزی یاد گرفت.

     

    It is not too hard to be happy after all.

    (ایت ایز نات تو هارد تو بی هَپی آفتَر آل)

    بالاخره، خوشحال بودن آنقدرها هم سخت نیست.

     

    All one has to do is find things one likes doing, and do them!

    (آل وان هَز تو دو ایز فایند تینگز وان لایکس دوئینگ، اَند دو دِم!)

    تنها کاری که باید کرد این است که کارهایی را که دوست داریم پیدا کنیم و انجامشان دهیم!