• کلانتر دن

    Sheriff Dan

    (شِریف دَن)

    کلانتر دن

     

    Dan was the evil sheriff of Ocean Town.

    (دَن واز ذی ایوَل شِریف آو اوشَن تاؤن)

    دن کلانتر خبیث اوشن تاون بود.

     

    Dan was as cruel as the devil.

    (دَن واز اَز کروئل اَز ذِ دِوِل)

    دن به اندازهٔ شیطان بی‌رحَم بود.

     

    He worshiped money.

    (هی وورشیپْد مَنی)

    او پول را می‌پرستید.

     

    Dan was a millionaire, but he paid his police officers almost nothing.

    (دَن واز اِ میلیونِر، بَت هِی پِید هیز پولیس آفِسِرز اُلموست ناتینگ)

    دن میلیونر بود، اما تقریباً هیچ پولی به افسران پلیسش نمی‌داد.

     

    The police were very bitter, but Dan didn’t care.

    (ذِ پولیس وِر وِری بیتَر، بَت دَن دیدِنْت کِیر)

    پلیس ها خیلی عصبانی بودند، اما دن اهمیت نمی‌داد.

     

    He only cared about his money.

    (هی اونلی کِیرْد اَباوت هیز مَنی)

    او فقط به پولش اهمیت می‌داد.

     

    Every person who inhabited Ocean Town disliked him.

    (اِوری پِرْسِن هو اینهَبیبِتِد اوشَن تاؤن دیسْلایکْد هیم)

    همهٔ کسانی که در اوشن تاون ساکن بودند از او بدشان می‌آمد.

     

    Dan enforced cruel laws.

    (دَن اِنفورْسْت کروئل لاز)

    دن قوانین بی‌رحمانه‌ای را اعمال می‌کرد.

     

    Once, Dan even put his own brother in jail for throwing a coin into a fountain!

    (وانس، دَن ایوِن پوت هیز اون بَرَذَر این جِیل فُر ثروئینگ اِ کُویْن اینتو اِ فاونْتِن!)

    یک بار، دن حتی برادر خودش را به خاطر انداختن سکه ای در فواره به زندان انداخت!

     

    Sometimes, he pointed his gun into the air and pulled the trigger.

    (سامتایمز، هِی پویْنْتِد هیز گان اینتو ذی اِر اَند پولْد ذِ تریگَر)

    گاهی اوقات، اسلحه اش را به سمت هوا نشانه می‌گرفت و ماشه را می‌کشید.

     

    He didn’t want the bullets to hit anyone.

    (هی دیدِنْت وانت ذِ بولیْتس تو هیت اِنیوان)

    نمی‌خواست گلوله ها به کسی بخورد.

     

    He just wanted to scare people with the loud sound.

    (هی جاست وانتِد تو اِسکِیر پیپَل ویذ ذِ لاوْد ساوند)

    فقط می‌خواست مردم را با صدای بلند بترساند.

     

    Finally, the people of Ocean Town decided that they had to get rid of Sheriff Dan.

    (فاینَلی، ذِ پیپَل آو اوشَن تاؤن دِسایْدِد ذَت دِی هَد تو گِت رید آو شِریف دَن)

    سرانجام، مردم اوشن تاون تصمیم گرفتند که باید از شر کلانتر دن خلاص شوند.

     

    And tried to find some way to do this.

    (اَند ترایْد تو فایند سام وَی تو دو دِیس)

    و تلاش کردند راهی برای این کار پیدا کنند.

     

    Their wish to get rid of Dan helped to unify the town.

    (دِر ویش تو گِت رید آو دَن هِلپْد تو یونیفای ذِ تاؤن)

    آرزویشان برای خلاص شدن از دن به متحد شدن شهر کمک کرد.

     

    They marched to Dan’s house.

    (دِی مارچْد تو دَنز هاوس)

    آنها به سمت خانهٔ دن رژه رفتند.

     

    He was startled by the sight when he ran to the door.

    (هی واز استارْتِلْد بای ذِ سایت وِن هِی رَن تو ذِ دُر)

    او وقتی به سمت در دوید، از آن منظره ترسید.

     

    When he opened the door, the crowd jumped on him.

    (وِن هِی اوپِنْد ذِ دُر، ذِ کْراد جامپْد آن هیم)

    وقتی در را باز کرد، جمعیت روی او پریدند.

     

    They used a rope to tie him to a chair.

    (دِی یوزْد اِ رُوپ تو تای هیم تو اِ چِر)

    از طناب استفاده کردند تا او را به صندلی ببندند.

     

    Dan yelled, “Get your hands off me! I’ll put you all in jail for the rest of your lives!”

    (دَن یِلْد، “گِت یور هَندز آف می! آیل پوت یو آل این جِیل فُر ذِ رِست آو یور لایوز!”)

    دن فریاد زد: «دست‌هایتان را از من بردارید! همهٔ شما را تا آخر عمرتان به زندان می‌اندازم!»

     

    The crowd didn’t listen.

    (ذِ کْراد دیدِنْت لیسِن)

    جمعیت گوش نکرد.

     

    They carried Dan to the harbor and put him aboard a vessel.

    (دِی کَرید دَن تو ذِ هارْبَر اَند پوت هیم اَبُورد اِ وِسِل)

    آنها دن را به بندر بردند و سوار یک کشتی کردند.

     

    Dan was so scared that he began to sweat.

    (دَن واز سو اِسکِیرْد ذَت هِی بیگَن تو اِسوِت)

    دن آنقدر ترسیده بود که عرق کرد.

     

    He begged, “If you let me go, I will give you all my money!”

    (هی بِگْد، “اِف یو لِت می گو، آی ویل گیو یو آل مای مَنی!”)

    او التماس کرد: «اگر رهایم کنید، تمام پولم را به شما می‌دهم!»

     

    The crowd said, “Sheriff, we don’t care about your money. We know you will never change.”

    (ذِ کْراد سِد، “شِریف، وی دونْت کِیر اَباوت یور مَنی. وی نو یو ویل نِوِر چِینْج”)

    جمعیت گفت: «کلانتر، پولت برای ما مهم نیست. می‌دانیم هرگز تغییر نمی‌کنی.»

     

    “We’re sending you on a voyage to the middle of the ocean.”

    (“ویر سِندینگ یو آن اِ وویَج تو ذِ میدِل آو ذی اوشَن”)

    «تو را در سفری به وسط اقیانوس می‌فرستیم.»

     

    The boat drifted out of the port, and Dan was never seen again.

    (ذِ بوت دْریفتِد اوت آو ذِ پُورت، اَند دَن واز نِوِر سین اَگِن)

    قایق از بندر دور شد و دن هرگز دیده نشد.

     

    The people chose a new sheriff who was kind and fair.

    (ذِ پیپَل چُوز اِ نیو شِریف هو واز کایند اَند فِیر)

    مردم کلانتر جدیدی را انتخاب کردند که مهربان و منصف بود.