• گرینلند چگونه نامگذاری شد؟

    How Did Greenland Get Its Name?

    (هاو دید گرینلَند گِت ایتس نِیم؟)

    گرینلند چگونه نام‌گذاری شد؟

     

    The nation of Greenland isn’t very green.

    (ذِ نِیشِن آو گرینلَند ایزنت وِری گرین)

    کشور گرینلند خیلی سبزرنگ نیست.

     

    The sun’s rays don’t shine there for three whole months.

    (ذِ سانز رِیز دونت شاین ذِر فُر ثری هول مَنتس)

    در آنجا به‌مدت سه ماهِ تمام، پرتوهای خورشید نمی‌تابند.

     

    As a result, it’s covered with snow, ice and frost.

    (اَز اِ ریزالت، ایتس کاوِرْد ویذ اسنو، آیس اَند فراست)

    در نتیجه، پوشیده از برف، یخ و برفک است.

     

    Then how was the name derived?

    (دِن ها واز ذِ نِیم دِرایوْد)

    پس نام آن چگونه انتخاب شده است؟

     

    It started with a Viking named Erik the Red.

    (ایت اِستارْتِد ویذ اِ وایکینگ نِیمْد اِرِیک ذِ رِد)

    همه‌چیز از یک وایکینگ به نام اریک قرمزه شروع شد.

     

    Erik had many merits.

    (اِرِیک هَد مِنی مِرِیتس)

    اریک شایستگی‌های زیادی داشت.

     

    However, there was an underlying problem.

    (هاوِوِر، ذِر واز اَن اَندِرلایینگ پرابْلَم)

    با این حال، یک مشکل اساسی وجود داشت.

     

    he got angry easily.

    (هی گات اَنگری ایزِلی)

    او زود عصبانی می‌شد.

     

    People were scared of him.

    (پیپَل وِر اِسکِیرْد آو هیم)

    مردم از او می‌ترسیدند.

     

    However, he was married to the niece of a very powerful man.

    (هاوِوِر، هِی واز مَرید تو ذِ نیز آو اِ وِری پاوئِرفُل مَن)

    با این حال، او با خواهرزاده (یا برادرزاده) مرد بسیار قدرتمندی ازدواج کرده بود.

     

    So everybody tried to be nice to him.

    (سو اِوریبادی ترایْد تو بی نایس تو هیم)

    پس همه سعی می‌کردند با او خوب باشند.

     

    One day, Erik fought with his neighbor and killed him.

    (وان دی، اِرِیک فات ویذ هیز نِیبَر اَند کیلْد هیم)

    یک روز، اریک با همسایه‌اش دعوا کرد و او را کشت.

     

    His consequent punishment was to leave Iceland.

    (هِیز کانسِکْوِنت پانیشمَنت واز تو لیو آیسلَند)

    مجازات بعدی او این بود که ایسلند را ترک کند.

     

    Many stories circulated about a land west of Iceland.

    (مِنی استوریز سِرکیولِیتِد اَباوت اِ لَند وِست آو آیسلَند)

    داستان‌های زیادی درباره سرزمینی در غرب ایسلند دهان به دهان می‌گشت.

     

    But only a fraction of the people in Iceland believed them.

    (بَت اونلی اِ فْرَکشِن آو ذِ پیپَل این آیسلَند بیلِیوْد دِم)

    ولی تنها کسری از مردم ایسلند آن داستان‌ها را باور می‌کردند.

     

    Still, Erik wanted to find it.

    (اِستیل، اِرِیک وانتِد تو فایند ایت)

    با این حال، اریک می‌خواست آن را پیدا کند.

     

    Erik sailed toward the land via the Atlantic Ocean.

    (اِرِیک سِیلْد تووْرد ذِ لَند وایَ ذی اَتْلَنتیک اوشَن)

    اریک از راه اقیانوس اطلس به سوی آن سرزمین حرکت کرد.

     

    His marine knowledge was good, but the trip was hard.

    (هِیز مَرین نالِج واز گود، بَت ذِ تریپ واز هارد)

    دانش دریایی او خوب بود، اما سفر سخت بود.

     

    Some of his men drowned.

    (سَم آو هیز مَن دْراونْد)

    برخی از افراد او غرق شدند.

     

    Erik’s lieutenant wanted to resign from his position.

    (اِرِیکْز لوتِنَنت وانتِد تو ریزاین فرام هیز پوزیشِن)

    ستوان اریک می‌خواست از سمت خود استعفا دهد.

     

    Others thought about committing suicide.

    (اَذَرز تات اَباوت کَمیتینگ سوئیساید)

    بقیه به خودکشی فکر می‌کردند.

     

    Suddenly, Erik thought he saw something.

    (سادِنلی، اِرِیک تات هی سات سامثینگ)

    ناگهان، اریک فکر کرد چیزی دیده است.

     

    “I don’t believe it,” said Erik.

    (“آی دونْت بیلِیو ایت،” سِد اِرِیک)

    اریک گفت: «باورم نمی‌شود.»

     

    “It must be an illusion.”

    (“ایت مَست بی اَن ایلوژِن)

    «این باید یک توهم باشد.»

     

    But it was no trick, it was the new land!

    (بَت ایت واز نو تریک، ایت واز ذِ نیو لَند!)

    اما این یک فریب نبود، این سرزمین جدید بود!

     

    Erik trembled in the cold polar air.

    (اِرِیک تْرِمْبِلْد این ذِ کُولْد پولَر اِر)

    اریک در هوای سرد قطبی لرزید.

     

    He saw that there was ice everywhere.

    (هی سات ذَت ذِر واز آیس اِوریوِر)

    او دید که همه جا یخ است.

     

    He realized that the ice could keep enemies out.

    (هی رِیَلایزْد ذَت ذِ آیس کُود کیپ اِنِمیز اوت)

    او فهمید که یخ می‌تواند دشمنان را دور نگه دارد.

     

    Not even the best navy could invade the new land.

    (نات ایوِن ذِ بِست نِیوی کُود اینوِید ذِ نیو لَند)

    حتی بهترین نیروی دریایی هم نمی‌توانست به این سرزمین جدید یورش ببرد.

     

    He could start a new dynasty in his name.

    (هی کُود استارْت اِ نیو داینَستی این هیز نِیم)

    او می‌توانست یک دودمان جدید به نام خود پایه‌گذاری کند.

     

    But how could he convince people to live here?

    (بَت ها کُود هِی کانوینس پیپَل تو لیو هیر)

    اما چگونه می‌توانست مردم را قانع کند که اینجا زندگی کنند؟

     

    “I’ll call it ‘Greenland’,” he said.

    (“آیل کال ایت ‘گرینلَند’،” هِی سِد)

    او گفت: «اسمش را «گرینلند» می‌گذارم.»

     

    Erik’s plan worked. Within two years, over a thousand people moved to Greenland.

    (اِرِیکْز پْلَن وُرکْد. ویدین تو ییرز، اووِر اِ تائوزَند پیپَل مووْد تو گرینلَند)

    نقشه اریک جواب داد. در عرض دو سال، بیش از هزار نفر به گرینلند نقل مکان کردند.