1. chest (چِست): سینه [اسم]
تجزیه: chest = ch + est → شبیه «چست» که جایگاه قلب است
کدینگ: «چِست» = «چس» + «ت» → «چس» (قفسه) سینه هم مثل قفسه است!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان cest (صندوقچه، قفسه) که از یونانی kiste (صندوقچه) گرفته شده است.
1. The chest is the front part of a body between the neck and stomach.
(دِ چِست ایز دِ فرانْت پارْت آو ا با دی بِتوین دِ نِک اَند اِسْتامِک.)
سینه قسمت جلویی بدن، بین گردن و شکم است.
2. The water in the lake was as high as my chest.
(دِ واتِر این دِ لِیک واز اَز های اَز مای چِست.)
ارتفاع آب داخل دریاچه تا سینهی من بود.
—
2. confidence (کانْفیدِنْس): اطمینان، اعتماد به نفس [اسم]
تجزیه: confidence = con (با) + fid (اعتماد) + ence → اعتماد کردن
کدینگ: «کانْفیدِنْس» = «کان» + «فیدنس» → «فیدنس» (اعتماد) داشته باش!
ریشهیابی: از لاتین confidentia که از con- (با) + fidere (اعتماد کردن) به معنی «اعتماد» گرفته شده است.
1. Confidence is a feeling of certainty or ability.
(کانْفیدِنْس ایز ا فیلینگ آو سِرْتِنْتی اُر اَبیلِتی.)
اطمینان یعنی احساس اطمینان یا توانایی است.
2. I have confidence that I did well on the test.
(آی هَو کانْفیدِنْس دَت آی دید وِل آن دِ تِسْت.)
من مطمئنم که عملکردم در امتحان خوب بود.
—
3. consequence (کانْسِکْوِنْس): نتیجه، پیامد [اسم]
تجزیه: consequence = con (با هم) + sequ (دنبال کردن) + ence → چیزی که دنبال میشود
کدینگ: «کانْسِکْوِنْس» = «کان» + «سکوئنس» → «سکوئنس» (توالی) نتیجه میدهد!
ریشهیابی: از لاتین consequentia که از con- (با هم) + sequi (دنبال کردن) به معنی «چیزی که دنبال میشود» گرفته شده است.
1. A consequence is a result of a choice or action.
(ا کانْسِکْوِنْس ایز ا ریزالْت آو ا چویْس اُر اَکْشِن.)
پیامد یعنی نتیجهی انتخاب یا عمل.
2. As a consequence of missing my bus, I had to find another way to work.
(اَز ا کانْسِکْوِنْس آو میسینگ مای باس، آی هَد تو فایْند اَنَدر وَی تو وَرْک.)
در نتیجهی نرسیدن به اتوبوسم، مجبور شدم راه دیگری را برای رفتن به سر کار پیدا کنم.
—
4. disaster (دیزاسْتِر): فاجعه [اسم]
تجزیه: disaster = dis (بد) + aster (ستاره) → ستارهی بد (در طالعبینی)
کدینگ: «دیزاسْتِر» = «دیس» + «آستر» → «دیس» (دیسکو) «آستر» (آستر) شد! فاجعه!
ریشهیابی: از فرانسوی désastre که از dis- (بد) + astrum (ستاره) در طالعبینی به معنی «ستارهی بد» و «فاجعه» گرفته شده است.
1. A disaster is a really bad thing that happens.
(ا دیزاسْتِر ایز ا ریلَی بَد تینگ دَت هَپِنْز.)
فاجعه، اتفاق خیلی بد است که رخ میدهد.
2. When the car crashed, it was a disaster.
(وِن دِ کار کْرَشْت، ایت واز ا دیزاسْتِر.)
وقتی ماشین تصادف کرد، یک فاجعه بود.
—
5. disturb (دیسْتَرْب): مزاحم شدن [فعل]
تجزیه: disturb = dis (جدا) + turb (آشفتن) → آشفتن و به هم زدن
کدینگ: «دیسْتَرْب» = «دیس» + «ترب» → «دیس» (دیسکو) «ترب» (مزاحمت) میشه!
ریشهیابی: از لاتین disturbare که از dis- (جدا، به هم) + turbare (آشفتن، پریشان کردن) به معنی «به هم زدن» گرفته شده است.
1. To disturb someone means to upset that person.
(تو دیسْتَرْب سامْوان میِنْز تو اَپْسِت دَت پِرْسِن.)
مزاحم کسی شدن یعنی ناراحت کردن او.
2. The loud noise disturbed me while I was working.
(دِ لاوْد نویز دیسْتَرْبْد می وایل آی واز وَرْکینگ.)
وقتی که کار میکردم سروصدای بلند مزاحمم بود.
—
6. estimate (اِسْتیمِیت): تخمین زدن [فعل]
تجزیه: estimate = estim (ارزش) + ate → ارزش چیزی را تخمین زدن
کدینگ: «اِسْتیمِیت» = «است» + «یمیت» → «است» (ایست) کن و «تخمین» بزن!
ریشهیابی: از لاتین aestimare (ارزش چیزی را تعیین کردن، تخمین زدن) گرفته شده است.
1. To estimate something means to make a guess about it.
(تو اِسْتیمِیت سامْثینگ میِنْز تو مِیک ا گِس اَباوت ایت.)
تخمین زدنِ چیزی یعنی دربارهی آن حدس زدن.
2. The boy estimated that he was one meter tall.
(دِ بوی اِسْتیمِیتِید دَت هی واز وان میتِر تال.)
پسر تخمین زد که قدش یک متر باشد.
—
7. honor (آنِر): احترام گذاشتن [فعل]
تجزیه: honor = hon + or → شبیه «آنر» که یعنی احترام
کدینگ: «آنِر» = «آن» + «ر» → به «آن» (او) احترام بذار!
ریشهیابی: از لاتین honor (احترام، افتخار) که با انگلیسی honest (صادق) مرتبط است.
1. To honor is to show respect for someone or something.
(تو آنِر ایز تو شو رِسْپِکْت فُر سامْوان اُر سامْثینگ.)
to honor یعنی نشان دادن احترام برای کسی یا چیزی.
2. Each year, we honor those who died fighting for their country.
(ایچ ییر، وی آنِر دُوز هو دایْد فایتینگ فُر دِیر کانْتری.)
ما هر سال، به کسانی که در جنگ برای کشورشان جان باختهاند، احترام میگذاریم.
—
8. impress (ایمْپْرِس): تحت تأثیر قرار دادن [فعل]
تجزیه: impress = im (درون) + press (فشار) → فشار آوردن به درون ذهن
کدینگ: «ایمْپْرِس» = «ام» + «پرس» → «پرس» (سوال) کرد و تحت تأثیر قرار داد!
ریشهیابی: از لاتین imprimere که از in- (درون) + premere (فشار دادن) به معنی «فشار دادن به درون» گرفته شده است.
1. To impress someone means to make that person proud or amazed.
(تو ایمْپْرِس سامْوان میِنْز تو مِیک دَت پِرْسِن پْراوْد اُر اِمِیزْد.)
تحت تأثیر قرار دادن کسی یعنی کاری کنید آنها احساس افتخار یا تعجب کنند.
2. He was able to impress the girls with his new dance.
(هی واز اِبِل تو ایمْپْرِس دِ گِرلْز ویت هیز نیو دَنْس.)
او توانست دخترها را با رقص جدیدش تحت تأثیر قرار دهد.
—
9. narrow (نِرو): تنگ، باریک [صفت]
تجزیه: narrow = nar + row → راه باریک
کدینگ: «نِرو» = «نر» + «و» → راه «نر» (نر) باریکه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان nearu (باریک، تنگ) که با هلندی naar (تنگ) مرتبط است.
1. A narrow object or space is thin, not wide.
(ا نِرو ابْجِکت اُر اِسْپِیس ایز تین، نات وایْد.)
وقتی چیزی narrow باشد، خیلی باریک است و پهن نیست.
2. The bridge is too narrow for a car to drive across it.
(دِ بْریج ایز تو نِرو فُر ا کار تو دْرایْو اَکْراس ایت.)
پل آنقدر تنگ است که یک ماشین نمیتواند از آن عبور کند.
—
10. pale (پِیل): کمرنگ، رنگپریده [صفت]
تجزیه: pale = pa + le → شبیه «پیل» که رنگش کمرنگه
کدینگ: «پِیل» = «پ» + «یل» → رنگش مثل «یل» (یخ) کمرنگه!
ریشهیابی: از لاتین pallidus (کمرنگ، رنگپریده) که از pallere (رنگپریده شدن) گرفته شده است.
1. Pale means that a color or thing is not bright.
(پِیل میِنْز دَت ا کالِر اُر تینگ ایز نات بْرایت.)
وقتی چیزی کمرنگ است، رنگ روشنی ندارد.
2. The girl’s skin was very pale.
(دِ گِرلْز اِسْکین واز وِری پِیل.)
پوست دختر خیلی رنگپریده بود.
—
11. rough (راف): ناهموار، زبر، خشن [صفت]
تجزیه: rough = rou + gh → شبیه «راف» که یعنی زبر
کدینگ: «راف» = «را» + «ف» → سطح «راف» (زبر) و ناهمواره!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان ruh (پشمالو، ناهموار) که با آلمانی rauh (زبر، ناهموار) مرتبط است.
1. A rough thing is not even or smooth.
(ا راف تینگ ایز نات ایوِن اُر اِسْمُوذ.)
وقتی چیزی ناهموار باشد، یکنواخت یا صاف نیست.
2. The rough ground hurt my feet.
(دِ راف گراوند هَرْت مای فیت.)
زمین ناهموار به پایم صدمه زد.
—
12. satisfy (سَتِسفای): راضی کردن [فعل]
تجزیه: satisfy = satis (کافی) + fy (کردن) → کافی کردن، راضی کردن
کدینگ: «سَتِسفای» = «ست» + «سفای» → «ست» (ستاره) راضیم کرد!
ریشهیابی: از لاتین satisfacere که از satis (کافی) + facere (ساختن، کردن) به معنی «کافی کردن، راضی کردن» گرفته شده است.
1. To satisfy someone means to make that person happy.
(تو سَتِسفای سامْوان میِنْز تو مِیک دَت پِرْسِن هَپی.)
کسی را راضی کردن یعنی کاری کنید او خوشحال شود.
2. It will satisfy my teacher if I finish all my homework.
(ایت ویل سَتِسفای مای تیچِر اِف آی فینیش آل مای هومْوَرْک.)
اگر همهی تکالیف مدرسهام را تمام کنم، معلمم راضی میشود.
—
13. scream (اِسْکْریم): جیغ زدن [فعل]
تجزیه: scream = scr + eam → شبیه «اسکریم» که صدای بلنده
کدینگ: «اِسْکْریم» = «اس» + «کریم» → «کریم» (کرم) رو دید و جیغ زد!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان scræman (فریاد زدن) که با هلندی schreeuwen (جیغ زدن) مرتبط است.
1. To scream means to make a loud noise with your mouth.
(تو اِسْکْریم میِنْز تو مِیک ا لاوْد نویز ویت یور ماوْث.)
جیغ زدن یعنی با دهانتان صدای خیلی بلندی تولید کنید.
2. The girl saw a spider and screamed.
(دِ گِرل سا ا اِسْپایْدِر اَند اِسْکْریمْد.)
دختر یک عنکبوت را دید و جیغ زد.
—
14. sensitive (سِنْسیتیو): حساس [صفت]
تجزیه: sensitive = sens (احساس) + itive → قابل احساس
کدینگ: «سِنْسیتیو» = «سنس» + «تیو» → «سنس» (حس) داره، پس حساسه!
ریشهیابی: از لاتین sensitivus که از sentire (احساس کردن) به معنی «قابل احساس، حساس» گرفته شده است.
1. A sensitive person or thing is easily hurt.
(ا سِنْسیتیو پِرْسِن اُر تینگ ایز ایزیلی هَرْت.)
شخص یا چیز حساس راحت صدمه میبینند.
2. My teeth are sensitive to cold things.
(مای تیث آر سِنْسیتیو تو کُولْد تینگز.)
دندانهایم به چیزهای سرد حساس هستند.
—
15. shade (شِید): سایه [اسم]
تجزیه: shade = sh + ade → شبیه «شید» که یعنی سایه
کدینگ: «شِید» = «شی» + «د» → زیر سایه «شید» (آفتاب) نرو!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان scead (سایه، تاریکی) که با آلمانی Schatten (سایه) مرتبط است.
1. Shade is a dark area that something makes when it blocks the sun.
(شِید ایز ا دارْک اِریا دَت سامْثینگ مِیکْز وِن ایت بلاکْس دِ سان.)
سایه منطقهی تاریکی است که وقتی شیئی جلوی نور خورشید را میگیرد درست میکند.
2. It was hot outside, so the boy sat in the shade of a tree.
(ایت واز هات آوتْسایْد، سو دِ بوی سَت این دِ شِید آو ا تْری.)
بیرون هوا گرم بود، بنابراین پسر در سایهی یک درخت نشست.
—
16. strength (اِسْتْرِنْت): قدرت [اسم]
تجزیه: strength = strong (قوی) + th (پسوند اسم) → قدرت
کدینگ: «اِسْتْرِنْت» = «است» + «ترنت» → «است» (ایست) با قدرت!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان strengþu که از strang (قوی) گرفته شده است.
1. Strength is the ability to do hard work or exercise.
(اِسْتْرِنْت ایز دِ اَبیلِتی تو دو هارْد وَرْک اُر اِکْسِرْسایْز.)
قدرت یعنی توانایی انجام کارِ سخت یا ورزش است.
2. Eating good food builds up your strength.
(ایتینگ گود فود بیلْدْز آپ یور اِسْتْرِنْت.)
خوردن غذای خوب بدن شما را قوی میکند.
—
17. supplement (ساپْلِمِنْت): تکمیل کردن، مکمل چیزی بودن [فعل]
تجزیه: supplement = sup (زیر) + ple (پر کردن) + ment → چیزی که کمبود را پر میکند
کدینگ: «ساپْلِمِنْت» = «ساپ» + «لمنت» → «ساپ» (سوپ) «لمنت» (مکمل) غذاست!
ریشهیابی: از لاتین supplementum که از supplere (پر کردن، کامل کردن) به معنی «چیزی که کمبود را پر میکند» گرفته شده است.
1. To supplement something is to add something else to it in a good way.
(تو ساپْلِمِنْت سامْثینگ ایز تو اَد سامْثینگ اِلْس تو ایت این ا گود وَی.)
چیزی را تکمیل کردن یعنی چیز دیگری را به شکلی مثبت به آن اضافه کنید.
2. He supplements his diet with fresh fruits.
(هی ساپْلِمِنْتْس هیز دایِت ویت فْرِش فْرُوتْس.)
او رژیم غذاییاش را با میوههای تازه تکمیل میکند.
—
18. terror (تِرِر): وحشت [اسم]
تجزیه: terror = terr (ترس) + or → ترس
کدینگ: «تِرِر» = «تر» + «ر» → از «ترس» میلرزه!
ریشهیابی: از لاتین terror که از terrere (ترساندن) به معنی «ترس شدید» گرفته شده است.
1. Terror is a feeling of very strong fear.
(تِرِر ایز ا فیلینگ آو وِری سْترونگ فیر.)
وحشت احساس ترس خیلی شدید است.
2. I felt a sense of terror when the tiger chased me.
(آی فِلْت ا سِنْس آو تِرِر وِن دِ تایْگِر چِیسْت می.)
وقتی ببر دنبالم کرد احساس وحشت کردم.
—
19. threat (ثْرِت): تهدید [اسم]
تجزیه: threat = th + reat → شبیه «ثرت» که یعنی تهدید
کدینگ: «ثْرِت» = «ثر» + «ت» → «ثر» (تهدید) با «ت» (تیر)!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان þreat (جمعیت، تهدید) که با آلمانی Drohung (تهدید) مرتبط است.
1. A threat is something bad that might happen.
(ا ثْرِت ایز سامْثینگ بَد دَت مایت هَپِنْ.)
تهدید اتفاق بدی است که ممکن است رخ دهد.
2. Due to the dark clouds, there was a threat of a bad storm.
(دیو تو دِ دارْک کلاودْز، دِیر واز ا ثْرِت آو ا بَد اِسْتورم.)
به خاطر ابرهای تیره، تهدید طوفان بدی وجود داشت.
—
20. victim (ویکْتیم): قربانی [اسم]
تجزیه: victim = vict (غلبه کردن) + im → کسی که مغلوب شده
کدینگ: «ویکْتیم» = «وی» + «کتیم» → «وی» (او) قربانی شد!
ریشهیابی: از لاتین victima (قربانی، جانور قربانی) که ریشهاش به vincere (غلبه کردن) میرسد.
1. A victim is a person who is hurt by a bad action.
(ا ویکْتیم ایز ا پِرْسِن هو ایز هَرْت بای ا بَد اَکْشِن.)
قربانی کسی است که اتفاق بدی برایش رخ میدهد.
2. I was a victim of a robbery.
(آی واز ا ویکْتیم آو ا رابِری.)
من قربانی یک سرقت شدم.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.