The Deer and His Image
(ذِ دیر اَند هیز ایمِج)
گوزن و عکسش
A deer told himself every day, “I am the most handsome deer in the forest.
(اِ دیر تولْد هیمسِلف اِوری دی، “آی اَم ذِ موست هَندسَم دیر این ذِ فورِست”)
گوزنی هر روز به خودش میگفت: «من خوشقیافهترین گوزن جنگل هستم.
My large chest shows my power.
(مای لارج چِست شوز مای پاوئِر)
سینهٔ بزرگم قدرت مرا نشان میدهد.
And my beautiful horns impress other animals.”
(اَند مای بیوتیفُل هورنز اِمپِرِس اَذَر اَنیمَلز)
و شاخهای زیبایم حیوانات دیگر را تحت تأثیر قرار میدهد.»
But he did not like his legs and hooves.
(بَت هی دید نات لایک هیز لِگز اَند هووز)
اما او از پاها و سُمهایش خوشش نمیآمد.
“My legs are narrow, and my hooves are ugly.
(“مای لِگز آر نَرُو، اَند مای هووز آر اَگلی)
«پاهایم باریک و سُمهایم زشت هستند.
They do not satisfy me.”
(دِی دو نات سَتیسفای می)
آنها مرا راضی نمیکنند.»
One day, the deer saw a big dog.
(وان دی، ذِ دیر سات اِ بیگ داگ)
روزی، گوزن سگ بزرگی را دید.
The deer made some noise and disturbed the dog.
(ذِ دیر مِید سام نویز اَند دیستارْبْد ذِ داگ)
گوزن سروصدا کرد و سگ را آزرد.
The dog woke up and ran after him.
(ذِ داگ ووک آپ اَند رَن آفتَر هیم)
سگ بیدار شد و به دنبال او دوید.
The deer felt terror.
(ذِ دیر فِلت تِرَر)
گوزن احساس ترس کرد.
He screamed.
(هی اسکریمْد)
او جیغ کشید.
He did not want to be a victim, so he ran into the forest.
(هی دید نات وانت تو بی اِ ویکتیم، سو هی رَن اینتو ذِ فورِست)
نمیخواست قربانی شود، پس به داخل جنگل دوید.
His strong legs helped him run fast.
(هیز استرانگ لِگز هِلپْد هیم رَن فَست)
پاهای نیرومندش به او کمک کردند سریع بدود.
His pale brown hooves were hard, so they were not sensitive to the rough rocks.
(هیز پِیل براون هووز وِر هارد، سو دِی وِر نات سِنسِتیو تو ذِ راف راکس)
سُمهای قهوهای کمرنگش سخت بودند، بنابراین به سنگهای زبر حساس نبودند.
However, his horns got caught in branches and slowed him down.
(هاوِوِر، هیز هورنز گات کات این برَنجِز اَند اسلود هیم داون)
با این حال، شاخهایش به شاخهها گیر کرد و سرعتش را کاهش داد.
His large chest could not fit between the thick trees.
(هیز لارج چِست کُود نات فیت بیتوین ذِ تیک تریز)
سینهٔ بزرگش از میان درختان تنومند نمیتوانست عبور کند.
The deer estimated that he ran for an hour.
(ذِ دیر اِستیمِیتِد ذَت هِی رَن فُر اَن آور)
گوزن تخمین زد که یک ساعت دویده است.
He felt like he was running to the limit of his strength.
(هی فِلت لایک هِی واز رانینگ تو ذِ لیمیت آو هیز استرِنکث)
احساس میکرد تا مرز توانش میدود.
In the end, the deer escaped the threat of the dog.
(این ذی اِند، ذِ دیر اِسکِیپْد ذِ تْرِت آو ذِ داگ)
در پایان، گوزن از خطر سگ گریخت.
He sat in the shade of a tree.
(هی سَت این ذِ شِید آو اِ تری)
در سایهٔ درختی نشست.
“That was almost a disaster!
(“ذَت واز اُلموست اِ دیزَستَر!)
«آن یک فاجعه بود!
I almost did not escape because of my chest and horns.
(آی اُلموست دید نات اِسکِیپ بیکاز آو مای چِست اَند هورنز)
نزدیک بود به خاطر سینه و شاخهایم نتوانم فرار کنم.
My legs and hooves saved me.”
(مای لِگز اَند هووز سِیوْد می)
پاها و سُمهایم نجاتم دادند.»
As a consequence, the deer learned to honor his fast legs and have confidence in his strong hooves.
(اَز اِ کانْسِکْوِنس، ذِ دیر لِرْنْد تو آنَر هیز فَست لِگز اَند هاو کانفِدِنس این هیز استرانگ هووز)
در نتیجه، گوزن یاد گرفت که به پاهای تندش احترام بگذارد و به سُمهای نیرومندش اعتماد داشته باشد.
“Pretty things only supplement important things,” he thought.
(“پریتی تینگز اونلی ساپلِمِنت ایمپورتَنت تینگز،” هی تات)
او فکر کرد: «چیزهای زیبا فقط مکمل چیزهای مهم هستند.»