Gilbert and the Lizard
(گیلْبِرت اَند ذِ لیزَرد)
گیلبرت و مارمولک
Eliza disliked Australia.
(الیزا دیسْلایکْد اَسترِیلیا)
الیزا استرالیا را دوست نداشت.
Firstly, she’d had to spend twenty uncomfortable hours on an aircraft getting here.
(فیرستلی، شید هَد تو اِسپِند توِنتی اَنکامفْتَبِل آوَرز آن اَن اِرکْرَفت گِتینگ هیر)
اولاً، مجبور بود بیست ساعت ناراحت را در هواپیما صرف رسیدن به اینجا کند.
She wanted to go to the beach, but her husband was a zoology professor and wanted to look for some interesting animals.
(شی وانتِد تو گو تو ذِ بیچ، بَت هِر هازبَند واز اِ زوآلَژی پروفِسَر اَند وانتِد تو لوک فُر سَم اینترِستینگ اَنیمَلز)
او میخواست به ساحل برود، اما شوهرش استاد جانورشناسی بود و میخواست به دنبال حیوانات جالب بگردد.
So now she was traversing a swamp in the midday heat.
(سو ناو شی واز تْرَورسینگ اِ اِسوامپ این ذِ میدْدِی هیت)
پس حالا در گرمای ظهر باتلاق را پشت سر میگذاشت.
“Let me sit down, Gilbert. I’m not hardy like you,” she said, eventually.
(“لِت می سیت داون، گیلْبِرت. آیم نات هاردی لایک یو،” شی سِد، ایوِنچوالی)
بالاخره گفت: «بذار من بشینم، گیلبرت. من مثل تو سرسخت نیستم.»
They sat under a tree.
(دِی سَت اَندِر اِ تری)
آنها زیر درختی نشستند.
There were lots of birds in that secluded, rural place, and they watched them flying overhead.
(ذِر وِر لاتس آو بُردز این ذَت سیکلودِد، رورَل پِلِیس، اَند دِی واچْت دِم فلایینگ اووِرْهِد)
پرندگان زیادی در آن مکان خلوت و روستایی بودند و آنها پروازشان را بالای سرشان تماشا میکردند.
Then suddenly Gilbert saw something on a rock.
(دِن سادِنلی گیلْبِرت سات سامثینگ آن اِ راک)
سپس ناگهان گیلبرت چیزی را روی سنگ دید.
“That’s strange,” said Gilbert.
(“ذاتس اِسترِینْج،” سِد گیلْبِرت)
گیلبرت گفت: «عجیبه.»
“That looks like a red swamp lizard, but I thought that species was extinct.”
(“ذَت لوکس لایک اِ رِد اِسوامپ لیزَرد، بَت آی تات ذَت اسپیشیز واز اِکْسْتینْکْت”)
«این شبیه یک مارمولک قرمز باتلاقی است، اما فکر میکردم آن گونه منقرض شده است.»
He carefully picked it up.
(هی کِیرفَلی پیکْت ایت آپ)
او با احتیاط آن را برداشت.
“Yes, it is! I’m going to take it back to the Zoology Institute.
(“یِس، ایت ایز! آیم گوئینگ تو تِیک ایت بَک تو ذِ زوآلَژی اینستیتوت)
«آره، خودشه! میبرمش به مؤسسهٔ جانورشناسی.
They will be filled with so much jealousy when they see what I have found!”
(دِی ویل بی فیلْد ویذ سو ماچ جِلَسی وِن دِی سی وات آی هَو فاوند!)
«وقتی ببینند چه چیزی پیدا کردهام، پر از حسادت میشوند!»
“Are you sure we should take it from its home?” asked Eliza.
(“آر یو شُر وی شود تِیک ایت فرام ایتس هوم؟” اَسکْد الیزا)
الیزا پرسید: «مطمئنی که باید آن را از خانهاش برداریم؟»
“Nonsense, many animals migrate. They’re used to changes,” said Gilbert.
(“نانسِنس، مِنی اَنیمَلز مایْگْرِیت. دِر یوزْد تو چِینْجِز،” سِد گیلْبِرت)
گیلبرت گفت: «مزخرف نگو، خیلی از حیوانات مهاجرت میکنند. آنها به تغییرات عادت دارند.»
“Hmm, I don’t agree with the principle of it,” said Eliza.
(“هوم، آی دونْت اَگری ویذ ذِ پرینسیپِل آو ایت،” سِد الیزا)
الیزا گفت: «من با اصل این کار موافق نیستم.»
“It isn’t ethical.”
(“ایت ایزِنْت اِتِیکَل”)
«اخلاقی نیست.»
But Gilbert was decisive and took the lizard back to the hotel in the city.
(بَت گیلْبِرت واز دیسایسیو اَند توک ذِ لیزَرد بَک تو ذِ هوتِل این ذِ سیتی)
اما گیلبرت قاطع بود و مارمولک را به هتل شهر برد.
He thought that this find would make him a highly esteemed celebrity at the Zoology Institute.
(هی تات ذَت دِیس فایند وود مِیک هیم اِ هایلی اِستیمْد سِلِبْرِیتی اَت ذِ زوآلَژی اینستیتوت)
او فکر میکرد این یافته او را در مؤسسهٔ جانورشناسی به شخصیتی بسیار معروف تبدیل خواهد کرد.
For the next few days, Gilbert fed and nurtured the lizard.
(فُر ذِ نِکست فیو دِیز، گیلْبِرت فِد اَند نِرچَرْد ذِ لیزَرد)
برای چند روز آینده، گیلبرت مارمولک را تغذیه و پرورش داد.
But the lizard wasn’t happy.
(بَت ذِ لیزَرد وازِنْت هَپی)
اما مارمولک خوشحال نبود.
It lost its beautiful red color and began to look ordinary.
(ایت لاست ایتس بیوتیفُل رِد کالَر اَند بیگَن تو لوک اُردِنِری)
رنگ قرمز زیبایش را از دست داد و شروع کرد به معمولی به نظر رسیدن.
In fact, Gilbert started to wonder whether it was special at all.
(این فَکت، گیلْبِرت استارْتِد تو وانْدِر وِدَر ایت واز اِسپِشَل اَت آل)
در واقع، گیلبرت شروع کرد به این فکر که آیا اصلاً خاص بوده یا نه.
He went outside and found a common lizard on a piece of concrete.
(هی وِنت اوتساید اَند فاوند اِ کامِن لیزَرد آن اِ پیس آو کانکریت)
او بیرون رفت و یک مارمولک معمولی را روی یک تکه بتن پیدا کرد.
When he compared them, they looked exactly alike.
(وِن هِی کَمپِیرْد دِم، دِی لوکْد اِگزَکْتلی اَلایک)
وقتی آنها را مقایسه کرد، دقیقاً شبیه هم بودند.
The lizard was only red in the swamp!
(ذِ لیزَرد واز اونلی رِد این ذِ اِسوامپ!)
مارمولک فقط در باتلاق قرمز بود!
Gilbert said to Eliza, “I’m going to return this lizard to the swamp.
(گیلْبِرت سِد تو الیزا، “آیم گوئینگ تو ریترْن دِیس لیزَرد تو ذِ اِسوامپ)
گیلبرت به الیزا گفت: «من میخواهم این مارمولک را به باتلاق برگردانم.
I’ve learned an important lesson.
(آیو لِرْنْد اَن ایمپورتَنت لِسِن)
درس مهمی یاد گرفتم.
Home is where we are happiest.
(هوم ایز وِر وی آر هَپیِست)
خانه جایی است که ما در آن خوشحالترین هستیم.
At home, we are special like the red lizard.
(اَت هوم، وی آر اِسپِشَل لایک ذِ رِد لیزَرد)
در خانه، ما مثل مارمولک قرمز خاص هستیم.
We can never be so happy when we are away!”
(وی کَن نِوِر بی سو هَپی وِن وی آر اَوِی!)
«هرگز وقتی دور از خانه هستیم نمیتوانیم اینقدر خوشحال باشیم!»
“Good,” said Eliza.
(“گود،” سِد الیزا)
الیزا گفت: «خوبه.»
“So, can we go home now?”
(“سو، کَن وی گو هوم ناو؟”)
«پس حالا میتوانیم به خانه برویم؟»