Unit 13
Vocabulary
واژگان
Unit 13
بخش ۱۳
Word list
لیست کلمات
—
1. aspect (اَکسْپِکت): جنبه [اسم]
تجزیه: aspect = a (به سمت) + spect (نگاه کردن) → چیزی که به آن نگاه میکنیم
کدینگ: «اَکسْپِکت» = «اسپکت» → هر چیزی یه «جنبه» داره!
ریشهیابی: از لاتین aspectus که از aspicere (نگاه کردن به) از ad- (به سمت) + specere (نگاه کردن) به معنی «جنبه، دیدگاه» گرفته شده است.
1. An aspect is one part or feature of something.
(اَن اَکسْپِکت ایز وان پارْت اُر فِیچِر آو سامْثینگ.)
جنبه قسمت یا ویژگیای از چیزی است.
2. I thought about the different aspects of owning two dogs.
(آی سات اَباوت دِ دیفْرِنْت اَکسْپِکْتْز آو اونینگ تو داگْز.)
به جنبههای مختلف داشتن دو سگ فکر کردم.
—
2. asset (اَست): ویژگی مثبت، دارایی [اسم]
تجزیه: asset = as (به سمت) + set (قرار دادن) → چیزی که کنار گذاشته میشود
کدینگ: «اَست» = «است» + «ت» → «ت» (ت) ارزشمنده!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان assez (کافی، بس) که بعداً به معنی «دارایی، ویژگی مثبت» تغییر کرد.
1. An asset is a skill or quality that is useful or valuable.
(اَن اَست ایز ا اِسْکِل اُر کوالِتی دَت ایز یوزفول اُر وَلیوبِل.)
ویژگی مثبت مهارت یا ویژگی مفید یا ارزشمند است.
2. The coach realized the boy’s speed was an asset to the team.
(دِ کُوچ ریلایْزْد دِ بویْز اِسْپید واز اَن اَست تو دِ تیم.)
مربی فهمید سرعت پسر برای تیم یک ویژگی مثبت است.
—
3. assignment (اَسایْنْمِنْت): تکلیف [اسم]
تجزیه: assignment = as (به سمت) + sign (نشانه) + ment → نشانهگذاری کردن برای کسی
کدینگ: «اَسایْنْمِنْت» = «اساین» + «منت» → «منت» (منت) تکلیف!
ریشهیابی: از assign (واگذاری کردن) که از لاتinus assignare از ad- (به سمت) + signare (نشانه گذاشتن) از signum (نشانه) به معنی «تکلیف» گرفته شده است.
1. An assignment is a task that is given to you to do.
(اَن اَسایْنْمِنْت ایز ا تَسْک دَت ایز گیوِن تو یو تو دو.)
تکلیف وظیفهای است که به شما داده شده تا انجام دهید.
2. He was given a difficult assignment, but he felt he could succeed in doing it.
(هی واز گیوِن ا دیفیکِلْت اَسایْنْمِنْت، بَت هی فِلْت هی کُود سَکْسید این دوینگ ایت.)
به او تکلیف دشواری داده شد، اما احساس کرد میتواند در انجام آن موفق شود.
—
4. awareness (اِوِیرْنِس): آگاهی [اسم]
تجزیه: awareness = aware (آگاه) + ness → حالت آگاه بودن
کدینگ: «اِوِیرْنِس» = «اویر» + «نس» → «نس» (نس) آگاه!
ریشهیابی: از aware (آگاه) که از انگلیسی باستان gewær (هشیار، آگاه) از ge- (پیشوند) + wær (آگاه) به معنی «آگاهی» گرفته شده است.
1. An awareness is knowledge or perception of a situation or fact.
(اَن اِوِیرْنِس ایز نالِج اُر پِرْسِپْشِن آو ا سیتیوِیشِن اُر فَکْت.)
آگاهی، دانش یا درک یک موقعیت یا واقعیت است.
2. She has little awareness of what needs to be done.
(شی هَز لیتِل اِوِیرْنِس آو وات نیدْز تو بی دَن.)
او از آنچه باید انجام شود آگاهی کمی دارد.
—
5. bud (باد): جوانه، غنچه [اسم]
تجزیه: bud = bu + d → شبیه «باد» که شروع رشد است
کدینگ: «باد» = «با» + «د» → «د» (د) جوانه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان budda که با آلمانی Butze (جوانه) مرتبط است.
1. A bud is a part of a plant that turns into a flower or a leaf.
(ا باد ایز ا پارْت آو ا پْلانْت دَت تِرْنْز اینتو ا فْلائوِر اُر ا لیف.)
جوانه بخشی از گیاه است که به گل یا برگ تبدیل میشود.
2. Two weeks after planting the seed, a small bud appeared.
(تو ویکْز آفْتِر پْلانْتینگ دِ سید، ا اِسمال باد اَپیرْد.)
دو هفته پس از کاشت بذر، جوانهی کوچکی ظاهر شد.
—
6. coordinate (کُواردینِیت): هماهنگ کردن [فعل]
تجزیه: coordinate = co (با هم) + ordin (مرتب) + ate → با هم مرتب کردن
کدینگ: «کُواردینِیت» = «کو» + «اردینیت» → «اردینیت» (ارد) هماهنگ!
ریشهیابی: از لاتinus coordinatus که از com- (با هم) + ordinare (مرتب کردن) از ordo (مرتبه) به معنی «هماهنگ کردن» گرفته شده است.
1. To coordinate things is to make different parts work together.
(تو کُواردینِیت تینگز ایز تو مِیک دیفْرِنْت پارْتْس وَرْک توگِدِر.)
هماهنگ کردن یعنی کاری کنیم قسمتهای مختلف با هم کار کنند.
2. Each skating team had to coordinate their movements for the show.
(ایچ اِسْکِیتینگ تیم هَد تو کُواردینِیت دِیر مووْمِنْتْس فُر دِ شو.)
هر تیم اسکیت باید حرکات خود را برای نمایش هماهنگ میکرد.
—
7. credit (کْرِدیت): اعتبار [اسم]
تجزیه: credit = cred (باور) + it → باور کردن
کدینگ: «کْرِدیت» = «کرد» + «یت» → «یت» (یت) اعتبار!
ریشهیابی: از لاتinus creditum که از credere (باور کردن، اعتماد کردن) به معنی «اعتبار» گرفته شده است.
1. Credit is something good in your favor.
(کْرِدیت ایز سامْثینگ گود این یور فِیوِر.)
اعتبار چیز خوبی به نفع شماست.
2. His bank account is in credit, so he has money he can spend.
(هیز بَنْک اَکاونْت ایز این کْرِدیت، سو هی هَز مانی هی کَن اِسْپِنْد.)
حساب بانکی او اعتبار دارد، بنابراین او پولی دارد که میتواند خرج کند.
—
8. disprove (دیسْپْروو): رد کردن [فعل]
تجزیه: disprove = dis (نفی) + prove (اثبات کردن) → اثبات نادرستی
کدینگ: «دیسْپْروو» = «دیس» + «پروو» → «پروو» (اثبات) رو رد کن!
ریشهیابی: از dis- (نفی) + prove (اثبات کردن) از لاتinus probare (آزمایش کردن، اثبات کردن) به معنی «رد کردن» گرفته شده است.
1. To disprove something means to show that it is not true.
(تو دیسْپْروو سامْثینگ میِنْز تو شو دَت ایت ایز نات ترو.)
رد کردن یعنی نشان دادن درست نبودن چیزی.
2. The scientist disproved the theory that the sun moved around the Earth.
(دِ سایِنْتیسْت دیسْپْرووْد دِ ثیوری دَت دِ سان مووْد اَراوند دِی ارْت.)
دانشمند نظریهی حرکت خورشید به دور زمین را رد کرد.
—
9. humanitarian (هیومَنیتِیرین): بشردوستانه [صفت]
تجزیه: humanitarian = human (انسان) + itarian → مربوط به انسانها
کدینگ: «هیومَنیتِیرین» = «هیومن» + «تیرین» → «تیرین» (تیر) بشردوستانه!
ریشهیابی: از human (انسان) که از لاتinus humanus از homo (انسان) به معنی «بشردوستانه» گرفته شده است.
1. If something is humanitarian, it is connected to helping people’s lives.
(اِف سامْثینگ ایز هیومَنیتِیرین، ایت ایز کانِکْتِد تو هِلْپینگ پیپَلْز لایْوْز.)
اگر چیزی بشردوستانه باشد، مربوط به کمک به زندگی مردم است.
2. After the flood, several humanitarian organizations offered help.
(آفْتِر دِ فْلاد، سِوْرَل هیومَنیتِیرین ارگَنایْزِیشِنْز آفِرْد هِلْپ.)
پس از سیل، چندین سازمان بشردوستانه کمک کردند.
—
10. hypothesis (هایپاثِسِس): فرضیه [اسم]
تجزیه: hypothesis = hypo (زیر) + thesis (قرار دادن) → چیزی که زیر آن قرار دارد
کدینگ: «هایپاثِسِس» = «هایپو» + «ثیسس» → «ثیسس» (ثیس) فرضیه!
ریشهیابی: از یونانی hypothesis که از hypo- (زیر) + tithenai (قرار دادن) به معنی «چیزی که زیر آن قرار دارد، فرضیه» گرفته شده است.
1. A hypothesis is an idea about something that has not been proved yet.
(ا هایپاثِسِس ایز اَن آیدِیا اَباوت سامْثینگ دَت هَز نات بِین پْروود یِت.)
فرضیه ایدهای دربارهی چیزی است که هنوز اثبات نشده است.
2. The teacher did an experiment to prove whether his hypothesis was right.
(دِ تیچِر دید اَن اِکْسْپِریمِنْت تو پْروو وِدِر هیز هایپاثِسِس واز رایت.)
معلم آزمایشی را برای اثبات درست بودن فرضیهاش انجام داد.
—
11. informative (اینْفورْمِتیو): آموزنده [صفت]
تجزیه: informative = inform (اطلاع دادن) + ative → پر از اطلاعات
کدینگ: «اینْفورْمِتیو» = «اینفورم» + «تیو» → «تیو» (تیو) آموزنده!
ریشهیابی: از inform (اطلاع دادن) که از لاتinus informare از in- (درون) + formare (شکل دادن) به معنی «آموزنده» گرفته شده است.
1. When something is informative, it provides a lot of information.
(وِن سامْثینگ ایز اینْفورْمِتیو، ایت پرودایْدْز ا لات آو اینْفورْمِیشِن.)
وقتی چیزی آموزنده باشد، اطلاعات زیادی را در اختیار شما قرار میدهد.
2. The travel guide had a lot of informative facts about the region.
(دِ تْرَوِل گایْد هَد ا لات آو اینْفورْمِتیو فَکْتْس اَباوت دِ ریجِن.)
راهنمای سفر حقایق آموزندهی زیادی دربارهی منطقه داشت.
—
12. optic (آپتیک): نوری، مربوط به چشم [صفت]
تجزیه: optic = opt (چشم) + ic → مربوط به چشم
کدینگ: «آپتیک» = «اپ» + «تیک» → «تیک» (تیک) چشم!
ریشهیابی: از یونانی optikos که از optos (دیده شده، قابل مشاهده) از ops (چشم، صورت) به معنی «مربوط به چشم یا نور» گرفته شده است.
1. When something is optic, it relates to the eyes or light.
(وِن سامْثینگ ایز آپتیک، ایت رِلِیتْس تو دِی آیْز اُر لایت.)
وقتی چیزی نوری باشد، به چشم یا نور مربوط میشود.
2. Her blindness was caused by a problem with her optic nerve.
(هِر بْلایْنِس واز کازْد بای ا پرابْلِم ویت هِر آپتیک نِرْو.)
نابینایی او بهدلیل مشکلی در عصب بینایی ایجاد شده است.
—
13. premise (پْرِمِس): پیشفرض، فرض [اسم]
تجزیه: premise = pre (پیش) + mise (فرستادن) → چیزی که پیش فرستاده میشود
کدینگ: «پْرِمِس» = «پرمیس» → فرض اولیه!
ریشهیابی: از لاتinus praemissus که از praemittere (پیش فرستادن) از prae- (پیش) + mittere (فرستادن) به معنی «پیشفرض» گرفته شده است.
1. A premise is an idea on which something is based.
(ا پْرِمِس ایز اَن آیدِیا آن ویچ سامْثینگ ایز بِیسْت.)
پیشفرض ایدهای است که چیزی براساس آن بنا شده است.
2. The premise of the movie that Bobbi and I watched was unrealistic.
(دِ پْرِمِس آو دِ مووی دَت بابی اَند آی واچْت واز آنْریالِسْتیک.)
پیشفرض فیلمی که من و بابی تماشا کردیم غیرواقعی بود.
—
14. rack (رَک): قفسه [اسم]
تجزیه: rack = ra + ck → شبیه «رک» که جای گذاشتن وسایل است
کدینگ: «رَک» = «را» + «ک» → «ک» (ک) قفسه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان racu که با آلمانی Rechen (چنگک) مرتبط است.
1. A rack is an object with shelves that holds things.
(ا رَک ایز اَن ابْجِکت ویت شِلْوْز دَت هُولْدْز تینگز.)
قفسه شیئی است دارای قفسه که اشیا را در خود نگه میدارد.
2. He stored his tools on a rack.
(هی استورْد هیز تولْز آن ا رَک.)
او ابزارش را روی یک قفسه نگه میداشت.
—
15. Renaissance (رِنِسِنْس): رنسانس [اسم]
تجزیه: Renaissance = re (دوباره) + naissance (تولد) → تولد دوباره
کدینگ: «رِنِسِنْس» = «رن» + «سنس» → «سنس» (سنس) رنسانس!
ریشهیابی: از فرانسوی renaissance که از re- (دوباره) + naissance (تولد) از لاتinus nascentia (تولد) از nasci (به دنیا آمدن) به معنی «تولد دوباره» گرفته شده است.
1. The Renaissance was a period between the 14th and 17th centuries.
(دِ رِنِسِنْس واز ا پیریاد بِتوین دِ فورْتینْت اَند سِوِنْتینْت سِنْچوریز.)
رنسانس دورهای بین قرن ۱۴ و ۱۷ میلادی بود.
2. Leonardo Da Vinci was a popular artist of the Renaissance.
(لئوناردو داوینچی واز ا پاپْیولِر آرْتیسْت آو دِ رِنِسِنْس.)
لئوناردو داوینچی هنرمند محبوب دوران رنسانس بود.
—
16. spatial (اِسْپِیشِل): فضایی [صفت]
تجزیه: spatial = spati (فضا) + al → مربوط به فضا
کدینگ: «اِسْپِیشِل» = «اسپیس» + «ل» → «ل» (ل) فضایی!
ریشهیابی: از لاتinus spatialis که از spatium (فضا) به معنی «مربوط به فضا» گرفته شده است.
1. When something is spatial, it relates to the position and size of things.
(وِن سامْثینگ ایز اِسْپِیشِل، ایت رِلِیتْس تو دِ پِزیشِن اَند سایْز آو تینگز.)
وقتی چیزی فضایی باشد، به موقعیت و اندازهی چیزها مربوط میشود.
2. He was asked where the books were located to test his spatial ability.
(هی واز اَسْکْت وِر دِ بوکْز وِر لوکِیتِد تو تِسْت هیز اِسْپِیشِل اَبیلِتی.)
از او سؤال شد که کتابها در کجا قرار دارند تا توانایی فضاییاش را بسنجند.
—
17. specify (اِسْپِسیفای): مشخص کردن [فعل]
تجزیه: specify = speci (نوع) + fy (کردن) → نوع را مشخص کردن
کدینگ: «اِسْپِسیفای» = «اسپسی» + «فای» → «فای» (فای) مشخص کن!
ریشهیابی: از فرانسوی spécifier که از لاتinus specificare از species (نوع، شکل) + facere (ساختن) به معنی «مشخص کردن» گرفته شده است.
1. To specify is to describe something clearly.
(تو اِسْپِسیفای ایز تو دیسْکْرایْب سامْثینگ کلیرلی.)
مشخص کردن این است که چیزی را به وضوح توصیف کنید.
2. The poster didn’t specify where the concert was taking place.
(دِ پوسْتِر دیدِنْت اِسْپِسیفای وِر دِ کانْسِرْت واز تِیکینگ پِلِیس.)
پوستر محل برگزاری کنسرت را مشخص نکرد.
—
18. tie (تای): گره زدن [فعل]
تجزیه: tie = ti + e → شبیه «تای» که بستن است
کدینگ: «تای» = «تا» + «ی» → «ی» (ی) گره بزن!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان tigan که با آلمانی ziehen (کشیدن) مرتبط است.
1. If you tie two things together, you fasten them with rope, string, etc.
(اِف یو تای تو تینگز توگِدِر، یو فاسِن دِم ویت روپ، اِسْتْرینگ، اِتْسِتِرا.)
اگر دو چیز را به هم گره بزنید، آنها را با طناب، نخ و غیره محکم میکنید.
2. The dog is used to being tied up.
(دِ داگ ایز یوزْد تو بیینگ تایْد آپ.)
سگ عادت دارد که بسته شود.
—
19. undertake (اَندِرْتِیک): به عهده گرفتن [فعل]
تجزیه: undertake = under (زیر) + take (گرفتن) → زیر چیزی را گرفتن
کدینگ: «اَندِرْتِیک» = «اندر» + «تیک» → «تیک» (تیک) به عهده بگیر!
ریشهیابی: از ترکیب under (زیر) + take (گرفتن) در انگلیسی به معنی «به عهده گرفتن» گرفته شده است.
1. To undertake a particular task is to take on the responsibility of doing it.
(تو اَندِرْتِیک ا پارْتِکیولِر تَسْک ایز تو تِیک آن دِ ریسْپانْسِبیلِتی آو دوینگ ایت.)
به عهده گرفتن یعنی انجام مسئولیت خاصی را به عهده گرفتن.
2. We undertook to make sure everybody was well informed of current progress.
(وی اَندِرْتوک تو مِیک شور اِریبادی واز وِل اینْفورْمْد آو کِرِنْت پراگْرِس.)
ما متعهد شدیم اطمینان حاصل کنیم که همه بهخوبی از پیشرفت فعلی مطلع شوند.
—
20. wax (وَکْس): موم [اسم]
تجزیه: wax = wa + x → شبیه «وکس» که مادهای براق است
کدینگ: «وَکْس» = «واکس» → موم!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان weax که با آلمانی Wachs (موم) مرتبط است.
1. Wax is a substance that is slightly shiny and melts when heated.
(وَکْس ایز ا سابْسْتِنْس دَت ایز اِسْلایتْلی شایْنی اَند مِلْتْس وِن هیتِد.)
موم مادهای است که کمی براق است و با گرم شدن ذوب میشود.
2. The candles are made of wax.
(دِ کَندِلْز آر مِید آو وَکْس.)
شمعها از موم ساخته شدهاند.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.