• ۴۰۰۰ واژه – کتاب ششم- فصل ۲- واژگان

    Vocabular

    واژگان

    Unit 2

    بخش ۲

    Word list

    لیست کلمات

    amateur (آمَچِر)
    آماتور، غیرحرفه‌ای
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از فرانسوی amateur که از لاتین amator (عاشق، دوست‌دار) گرفته شده است. یعنی کسی که کاری را از روی علاقه انجام می‌دهد نه برای پول.

    An amateur is a person who does something for fun and isn’t paid for it.
    (اَن آمَچِر ایز ا پِرْسِن هو دَز سامْثینگ فُر فَن اَند ایزَنْت پِید فُر ایت.)
    آماتور شخصی است که کاری را برای سرگرمی انجام می‌دهد و در ازای آن پولی دریافت نمی‌کند.

    The amateur took pictures just as well as the person who worked for money.
    (دِی آمَچِر توک پیکْچِرْز جَست اَز وِل اَز دِ پِرْسِن هو وِرْکْد فُر مانی.)
    آماتور به خوبی کسی که برای پول کار می‌کرد، عکس گرفت.

    ambiguous (اَمْبیگیوُس)
    مبهم، دوپهلو، نامشخص
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین ambiguus که از ambi- (در دو طرف) + agere (حرکت کردن، راندن) یعنی «به دو طرف رفتن» یا «مردد بین دو معنا».

    If something is ambiguous, it is not entirely clear.
    (اِف سامْثینگ ایز اَمْبیگیوُس، ایت ایز نات اینْتایرْلی کلیر.)
    اگر چیزی مبهم باشد، کاملاً واضح نیست.

    It’s ambiguous as to whether a newborn baby looks like a girl or a boy.
    (ایتْس اَمْبیگیوُس اَز تو وِدِر ا نیوبورْن بِیبی لوکْس لایک ا گِرْل اُر ا بوی.)
    اینکه نوزاد تازه‌متولدشده شبیه دختر است یا پسر، مبهم (نامشخص) است.

    anonymous (اَنانیمَس)
    ناشناس
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از یونانی anonymos که از an- (پیشوند نفی، بدون) + onyma (نام) یعنی «بی‌نام».

    If someone is anonymous, no one knows who he or she is.
    (اِف سامْوان ایز اَنانیمَس، نو وان نوز هو هی اُر شی ایز.)
    اگر کسی ناشناس باشد، هیچ‌کس نمی‌داند او کیست.

    An anonymous donor gave a thousand dollars to the museum.
    (اَن اَنانیمَس دونِر گِیو ا تاوْزَند دالِرز تو دِ میوزیام.)
    یک اهداکننده‌ی ناشناس هزار دلار به موزه داد.

    attain (اَتِین)
    به دست آوردن، رسیدن به
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از لاتین attingere که از ad- (به سمت) + tangere (لمس کردن) یعنی «به چیزی رسیدن و آن را لمس کردن».

    To attain something is to succeed at something or to get something you want.
    (تو اَتِین سامْثینگ ایز تو سَکْسید اَت سامْثینگ اُر تو گِت سامْثینگ یو وانت.)
    به دست آوردن چیزی یعنی در کاری موفق شدن یا چیزی را که می‌خواهید به دست آوردن.

    If you want to attain a healthy body, you must exercise every day.
    (اِف یو وانت تو اَتِین ا هِلْتی با دی، یو مَست اِکْسِرْسایز اِوری دِی.)
    اگر می‌خواهید بدنی سالم به دست آورید، باید هر روز ورزش کنید.

    autonomy (اُتاناتی)
    خودمختاری، استقلال
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از یونانی autonomia که از auto- (خود) + nomos (قانون) یعنی «قانون گذاری برای خود».

    Autonomy is another word for freedom or independence.
    (اُتاناتی ایز اَنَدر وَرد فُر فریدَم اُر ایندپندِنْس.)
    خودمختاری واژه‌ی دیگری برای آزادی یا استقلال است.

    In the 1800s, the people of India fought for autonomy from Britain.
    (این دِی اِیتینْهانْدْرِدْز، دِ پیپَل آو ایندیا فات فُر اُتاناتی فرام بریتِن.)
    در دهه‌ی ۱۸۰۰، مردم هند برای استقلال از بریتانیا جنگیدند.

    concession (کَنْسِشِن)
    امتیاز، واگذاری، سازش
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین concessionem که از con- (با هم) + cedere (رفتن، عقب نشینی) یعنی «عقب نشینی کردن با هم» یا «چیزی را واگذار کردن».

    A concession is something that one person gives up to another.
    (ا کَنْسِشِن ایز سامْثینگ دَت وان پِرْسِن گیوْز آپ تو اَنَدر.)
    امتیاز چیزی است که یک نفر به دیگری واگذار می‌کند.

    China gave Hong Kong to Britain as a concession after the war.
    (چاینا گِیو هانگ کانگ تو بریتِن اَز ا کَنْسِشِن آفْتِر دِ وار.)
    چین پس از جنگ، هنگ‌کنگ را به عنوان امتیاز به بریتانیا واگذار کرد.

    decay (دِکِی)
    پوسیدگی، زوال، فساد
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از فرانسوی باستان decair که از لاتین de- (پایین، دور) + cadere (افتادن) یعنی «افتادن و خراب شدن».

    Decay is the result of something slowly being broken down or destroyed naturally.
    (دِکِی ایز دِ ریزالْت آو سامْثینگ سلوولی بیینگ بْروکِن داون اُر دیسْتروید نَچْرَلی.)
    پوسیدگی نتیجه‌ی آن است که چیزی به‌آرامی شکسته شود یا به طور طبیعی از بین برود.

    The decay in the old building was obvious.
    (دِ دِکِی این دِی اُولْ بیلدینگ واز اَبْویَس.)
    پوسیدگی در ساختمان قدیمی آشکار بود.

    dwell (دْوِل)
    سکونت داشتن، زندگی کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از انگلیسی باستان dwellan به معنی «گمراه کردن» که بعداً به معنی «توقف کردن» و «زندگی کردن» تغییر یافت.

    To dwell somewhere means to live there.
    (تو دْوِل سامْوِئر میِنْز تو لیو دِئر.)
    سکونت داشتن در جایی به معنای زندگی کردن در آنجاست.

    Before he was a successful writer, Mark Twain dwelled in the city of Hannibal, Missouri.
    (بیفور هی واز ا سَکْسِسفول رایْتِر، مارک توِین دْوِلْد این دِ سیتی آو هانِبَل، میزوری.)
    مارک تواین قبل از اینکه نویسنده‌ی موفقی باشد، در شهر هانیبال، میزوری سکونت داشت.

    enlighten (اِنْلایْتِن)
    آگاه کردن، روشن کردن (ذهن)
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از en- (پیشوند فعلی‌ساز) + light (نور) + -en (پسوند) یعنی «نور دادن به کسی» یا «ذهن کسی را روشن کردن».

    To enlighten someone is to teach them about something.
    (تو اِنْلایْتِن سامْوان ایز تو تیچ دِم اَباوت سامْثینگ.)
    آگاه کردن کسی به معنای آموختن چیزی به او است.

    Greek philosophers wanted to enlighten the people of Athens with their ideas.
    (گریک فِلاسَفِرْز وانتِد تو اِنْلایْتِن دِ پیپَل آو آتِنْز ویت دِیر آیدیز.)
    فلاسفه‌ی یونانی می‌خواستند با ایده‌هایشان مردم آتن را آگاه کنند.

    enrich (اِنْریچ)
    غنی کردن، ثروتمند کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از en- (پیشوند فعلی‌ساز) + rich (غنی، ثروتمند) یعنی «غنی کردن».

    To enrich means to make someone rich or increase their wealth.
    (تو اِنْریچ میِنْز تو مِیک سامْوان ریچ اُر اینْکْریس دِیر وِلْت.)
    غنی کردن به معنای ثروتمند کردن کسی یا افزایش ثروت او است.

    Taxes on people’s income can be used to enrich the government.
    (تَکْسِز آن پیپَلْز اینْکام کَن بی یوزْد تو اِنْریچ دِ گاوِرْنْمِنْت.)
    مالیات بر درآمد مردم می‌تواند برای غنی کردن دولت استفاده شود.

    flourish (فْلوریش)
    شکوفا شدن، رشد کردن، پیشرفت کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از فرانسوی باستان florir (شکوفه دادن) که از لاتین flos (گل) گرفته شده است.

    To flourish means to do very well and be in an excellent condition.
    (تو فْلوریش میِنْز تو دو وِری وِل اَند بی این اَن اِکْسِلِنْت کَنْدیشِن.)
    شکوفا شدن به معنای خیلی خوب عمل کردن و در شرایط عالی بودن است.

    The Roman Empire flourished in Europe two thousand years ago.
    (دِ رومَن اِمْپایِر فْلوریشْت این یوروپ تو تاوْزَند ییرْز اِگو.)
    امپراتوری روم دو هزار سال پیش در اروپا شکوفا شد.

    geometry (جیآمِتری)
    هندسه
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از یونانی geometria که از geo- (زمین) + metria (اندازه‌گیری) یعنی «اندازه‌گیری زمین».

    Geometry is the study of shapes and how to measure them.
    (جیآمِتری ایز دِ استادی آو شِیپْز اَند هاو تو مِژِر دِم.)
    هندسه مطالعه‌ی اشکال و نحوه‌ی اندازه‌گیری آن‌ها است.

    If you want to be able to calculate the area of a circle, you must study geometry.
    (اِف یو وانت تو بی اِبِل تو کَلْکیولِیت دِی اِریا آو ا سِرْکِل، یو مَست استادی جیآمِتری.)
    اگر می‌خواهید مساحت یک دایره را محاسبه کنید، باید هندسه را مطالعه کنید.

    gleam (گلیم)
    درخشیدن، برق زدن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از انگلیسی باستان gleam به معنی «نور درخشان» یا «پرتو».

    To gleam means to sparkle and shine.
    (تو گلیم میِنْز تو اسپارْکِل اَند شاین.)
    درخشیدن به معنای برق زدن و روشن بودن است.

    The waves of the ocean would gleam every night at sunset.
    (دِ ویوْز آو دِی اوشِن وود گلیم اِوری نایت اَت سانْسِت.)
    امواج اقیانوس هر شب هنگام غروب آفتاب می‌درخشیدند.

    greed (گرید)
    طمع، آز
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از انگلیسی باستان grædig (حریص، گرسنه) که با واژه‌ی greed (گرسنگی) مرتبط است.

    Greed is wanting to have more of something than you need or should have.
    (گرید ایز وانتینگ تو هَو مور آو سامْثینگ دَن یو نید اُر شاد هَو.)
    طمع یعنی اینکه چیزی بیش از آنچه نیاز دارید یا باید داشته باشید، بخواهید.

    The story of King Midas is a story of greed.
    (دِ استوری آو کینگ مایدَس ایز ا استوری آو گرید.)
    داستان پادشاه میداس داستان طمع است.

    harmony (هارْمَنی)
    هماهنگی، سازگاری
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از یونانی harmonia (اتصال، تناسب) که از harmos (اتصال، مفصل) گرفته شده است.

    Harmony is a feeling that everything is peaceful, balanced, and in agreement.
    (هارْمَنی ایز ا فیلینگ دَت اِوریثینگ ایز پیسْفول، بَلَنْسْت، اَند این اَگریمِنْت.)
    هماهنگی این احساس است که همه‌چیز آرام، متعادل و سازگار است.

    The United Nations is struggling to bring peace and harmony to the world.
    (دِ یونایْتِید نِیشِنْز ایز سْتْرَگْلینگ تو برینگ پیس اَند هارْمَنی تو دِ وِرْلْد.)
    سازمان ملل متحد در تلاش است تا صلح و هماهنگی را به جهان بیاورد.

    indigenous (ایندِجِنَس)
    بومی
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین indigena که از indu- (درون) + gignere (زاییدن، تولید کردن) یعنی «زاده‌ی همان سرزمین».

    Indigenous means that something or someone exists naturally in an environment or area.
    (ایندِجِنَس میِنْز دَت سامْثینگ اُر سامْوان اِگزیسْت نَچْرَلی این اَن اِنْوایرِنْمِنْت اُر اِریا.)
    بومی به معنای وجود طبیعی چیزی یا کسی در یک محیط یا منطقه است.

    The Pueblo people were an indigenous tribe in Arizona who lived in adobe homes.
    (دِ پوبلو پیپَل وِر اَن ایندِجِنَس تْرایْب این اِرایزونا هو لیوْد این اَدوبی هومْز.)
    مردم پوبلو قبیله‌ای بومی در آریزونا بودند که در خانه‌های خشتی زندگی می‌کردند.

    jurisdiction (جوریسْدیکْشِن)
    صلاحیت قضایی، حیطه‌ی اختیار
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین iurisdictio که از ius (قانون، حق) + dicere (گفتن) یعنی «گفتن قانون» یا «قدرت قانون گذاری».

    Jurisdiction means the power or right to make judgments about the law and how it is upheld.
    (جوریسْدیکْشِن میِنْز دِ پاوْئِر اُر رایت تو مِیک جَجْمِنْتْس اَباوت دِ لا اَند هاو ایت ایز آپْهِلْد.)
    صلاحیت به معنای قدرت یا حق قضاوت درباره‌ی قانون و نحوه‌ی اجرای آن است.

    We did not have jurisdiction to bring the criminal to trial.
    (وی دید نات هَو جوریسْدیکْشِن تو برینگ دِ کریمِنِل تو تْرایْال.)
    ما صلاحیت احضار مجرم به دادگاه را نداشتیم.

    parade (پِرِید)
    رژه، صف، راهپیمایی
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از فرانسوی parade (نمایش، آماده‌سازی) که از اسپانیایی parada (توقف، ایست) گرفته شده است.

    A parade is a series of things or people that come or are shown one after another.
    (ا پِرِید ایز ا سیریز آو تینگز اُر پیپَل دَت کام اُر آر شون وان آفْتِر اَنَدر.)
    رژه مجموعه‌ای از چیزها یا افراد است که یکی پس از دیگری می‌آیند یا نشان داده می‌شوند.

    This parade of elephants is part of an open-air exhibit to honor these majestic animals.
    (دیس پِرِید آو اِلِفِنْتْس ایز پارْت آو اَن اوپِنْاِیر اِگزِبیت تو آنِر دِیز مَجِسْتِک آنیمَلْز.)
    این رژه‌ی فیل‌ها بخشی از یک نمایشگاه فضای باز برای بزرگداشت این حیوانات باشکوه است.

    statue (اِسْتَچو)
    مجسمه
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین statua که از statuere (قرار دادن، ایستادن) گرفته شده است. یعنی چیزی که «قرار داده شده» یا «ایستاده».

    A statue is a three-dimensional work of art, usually made of clay, marble, or metal.
    (ا اِسْتَچو ایز ا ثری دایْمِنْشِنَل وَرْک آو آرْت، یوژولی مِید آو کِلِی، مارْبِل، اُر مِتِل.)
    مجسمه یک اثر هنری سه‌بعدی است که معمولاً از گِل، مرمر یا فلز ساخته می‌شود.

    The Venus de Milo is a famous ancient Greek statue.
    (دِ وینَس دِ میلُو ایز ا فِیمَس اَنْشِنْت گریک اِسْتَچو.)
    ونوس میلو یک مجسمه‌ی معروف یونان باستان است.

    virgin (وِرْجین)
    باکره، دست‌نخورده، بکر
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین virgo (دوشیزه، باکره). صورت فلکی سنبله (Virgo) هم از همین ریشه است.

    A virgin is someone who has never had sex.
    (ا وِرْجین ایز سامْوان هو هَز نِوِر هَد سِکْس.)
    باکره کسی است که هرگز رابطه‌ی جنسی نداشته است.

    The virgin goddess of the moon was known as Diana.
    (دِ وِرْجین گادِس آو دِ مون واز نون اَز دایانَ.)
    الهه‌ی باکره‌ی ماه به دیانا معروف بود.