• ۴۰۰۰ واژه- کتاب ششم- فصل ۳- واژگان

    Vocabulary

    واژگان

    Unit 3

    بخش ۳

    Word list

    لیست کلمات

    abnormal (اَبْنورْمَل)
    غیرطبیعی، ناهنجار
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از ab- (پیشوند به معنی «دور از» یا «غیر») + normal (عادی، معمولی) یعنی «دور از حالت عادی».

    If something is abnormal, it is different from normal or average.
    (اِف سامْثینگ ایز اَبْنورْمَل، ایت ایز دیفْرِنْت فرام نورْمَل اُر اَوِرِج.)
    اگر چیزی غیرطبیعی باشد، با حالت عادی یا متوسط متفاوت است.

    I felt abnormal this morning, like I was sick.
    (آی فِلْت اَبْنورْمَل دیس مورْنینگ، لایک آی واز سیک.)
    امروز صبح احساس غیرعادی‌ای داشتم، انگار مریض بودم.

    absent (اَبْسِنْت)
    غایب، غائب
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین absentem که از ab- (دور) + esse (بودن) یعنی «دور بودن» یا «حاضر نبودن».

    If someone or something is absent, they are missing or not in the place they are expected to be.
    (اِف سامْوان اُر سامْثینگ ایز اَبْسِنْت، دِی آر میسینگ اُر نات این دِ پِلِیس دِی آر اِکسْپِکتِد تو بی.)
    اگر کسی یا چیزی غایب باشد، حضور ندارد یا در مکانی که انتظار می‌رود نیست.

    I was absent from school yesterday because I went on a trip with my father.
    (آی واز اَبْسِنْت فرام اسکول یِسْتِرْدِی بیکاز آی وِنت آن ا تْریپ ویت مای فاذِر.)
    من دیروز در مدرسه غایب بودم، چون با پدرم به مسافرت رفته بودم.

    adjacent (اِجِیسِنْت)
    مجاور، هم‌جوار
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین adjacentem که از ad- (به سمت) + jacere (دراز کردن، پرتاب کردن) یعنی «در کنار هم دراز کردن».

    When something is adjacent, it is next to or adjoining something else.
    (وِن سامْثینگ ایز اِجِیسِنْت، ایت ایز نِکْست تو اُر اِجُوینینگ سامْثینگ اِلْس.)
    وقتی چیزی مجاور باشد، در کنار چیز دیگری است یا در مجاورت آن است.

    My apartment is adjacent to a lovely park and playground.
    (مای اَپارْتْمِنْت ایز اِجِیسِنْت تو ا لَولی پارک اَند پِلِیْگراوند.)
    آپارتمان من در مجاورت یک پارک زیبا و زمین بازی است.

    aluminum (اَلومینَم)
    آلومینیوم
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین alumen (زاج، نمک قلیایی). این فلز در سال ۱۸۰۸ کشف شد.

    Aluminum is a chemical element that is a light silver-colored metal.
    (اَلومینَم ایز ا کِمیکِل اِلِمِنْت دَت ایز ا لایت سیلْوِرْکالِرْد مِتِل.)
    آلومینیوم یک عنصر شیمیایی است که فلزی سبک و نقره‌ای‌رنگ است.

    I used the aluminum foil to wrap the food.
    (آی یوزْد دِ اَلومینَم فویل تو رَپ دِ فود.)
    من برای بسته‌بندی غذا از فویل آلومینیوم استفاده کردم.

    applicable (اَپْلِکِبِل)
    قابل اجرا، مربوط، مناسب
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین applicare که از ad- (به سمت) + plicare (تا کردن) یعنی «تا کردن به سمت» یا «چسباندن». بعداً به معنی «قابل استفاده برای» آمد.

    If something is applicable to a person or thing, it is relevant to them.
    (اِف سامْثینگ ایز اَپْلِکِبِل تو ا پِرْسِن اُر تینگ، ایت ایز رِلِوَنْت تو دِم.)
    اگر چیزی برای شخص یا چیزی قابل اجرا باشد، مربوط به اوست.

    I discovered that my old password was no longer applicable to the website.
    (آی دیسْکاوِرْد دَت مای اُولْ پَسْوَرْد واز نو لانگِر اَپْلِکِبِل تو دِ وبْسایت.)
    متوجه شدم که رمز عبور قدیمی من دیگر در وبسایت قابل استفاده نیست.

    artificial (آرْتِفیشِل)
    مصنوعی، ساختگی
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین artificialis که از ars (هنر، مهارت) + facere (ساختن) یعنی «ساخته شده با هنر و مهارت» (نه به طور طبیعی).

    If something is artificial, it was not made naturally but mimics something natural.
    (اِف سامْثینگ ایز آرْتِفیشِل، ایت واز نات مِید نَچْرَلی بَت میمیکْس سامْثینگ نَچْرَل.)
    اگر چیزی مصنوعی باشد، به‌طور طبیعی ساخته نشده است بلکه از چیزی طبیعی تقلید می‌کند.

    The artificial Christmas tree was made of plastic.
    (دِی آرْتِفیشِل کْریسمَس تْری واز مِید آو پْلاسْتیک.)
    درخت کریسمس مصنوعی از پلاستیک ساخته شده بود.

    bicycle (بایْسِکِل)
    دوچرخه
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از bi- (دو) + cycle (چرخ) یعنی «دوچرخ». در فرانسوی به معنی «دوچرخ» است.

    A bicycle is a two-wheeled vehicle powered by pedaling.
    (ا بایْسِکِل ایز ا توویلْد ویهیکِل پاوْئِرْد بای پِدِلینگ.)
    دوچرخه وسیله نقلیه‌ای با دو چرخ است که با رکاب زدن حرکت می‌کند.

    I rode my bicycle down the mountain road.
    (آی رود مای بایْسِکِل داون دِ ماونْتِن رود.)
    من با دوچرخه‌ام از جاده کوهستان پایین رفتم.

    broker (بْروکِر)
    واسطه کردن، ترتیب دادن، مذاکره کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از فرانسوی باستان broceur (دلال، واسطه) که از broche (چوب، میخ) گرفته شده است.

    To broker is to arrange or negotiate the details of something for others.
    (تو بْروکِر ایز تو اَرِینْج اُر نِگوشِیت دِ دیتِیلْز آو سامْثینگ فُر اَذِرْز.)
    واسطه کردن یعنی تنظیم یا مذاکره درباره جزئیات چیزی برای دیگران.

    The lawyer will broker our agreement.
    (دِ لویِر ویل بْروکِر آوِر اَگریمِنْت.)
    وکیل توافق ما را ترتیب خواهد داد.

    bureaucracy (بیوراکْرَسی)
    دیوان‌سالاری، بوروکراسی
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از فرانسوی bureau (میز تحریر، دفتر) + یونانی kratos (قدرت، حکومت) یعنی «حکومت دفتری» یا «نظام اداری».

    A bureaucracy is a group of people who work together to help manage a large business or run a country.
    (ا بیوراکْرَسی ایز ا گْروپ آو پیپَل هو وَرْک توگِدِر تو هِلْپ مَنِج ا لارْج بیزْنِس اُر ران ا کانْتری.)
    دیوان‌سالاری گروهی است که برای کمک به مدیریت یک تجارت بزرگ یا اداره یک کشور با هم همکاری می‌کنند.

    The members of the bureaucracy were flooded by too many petitions.
    (دِ مِمْبِرْز آو دِ بیوراکْرَسی وِر فْلَدِد بای تو مِنی پِتیشِنْز.)
    اعضای دیوان‌سالاری زیر بار انبوه دادخواست‌ها خرد شدند.

    configure (کَنْفیگْیِر)
    پیکربندی کردن، تنظیم کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از لاتین configurare که از con- (با هم) + figurare (شکل دادن) یعنی «شکل دادن با هم» یا «با هم تنظیم کردن».

    To configure something means to set it up and arrange it.
    (تو کَنْفیگْیِر سامْثینگ میِنْز تو سِت ایت آپ اَند اَرِینْج ایت.)
    پیکربندی کردن چیزی به معنای راه‌اندازی و تنظیم آن است.

    The engineer helped to configure my new computer.
    (دِ اِنْجینیر هِلْپْد تو کَنْفیگْیِر مای نیو کامْیوتِر.)
    مهندس به پیکربندی رایانه جدید من کمک کرد.

    consolidate (کَنْسالِدِیت)
    یکی کردن، ادغام کردن، تثبیت کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از لاتین consolidatus که از con- (با هم) + solidus (جامد، محکم) یعنی «محکم کردن با هم» یا «ادغام کردن».

    To consolidate means to join or bring together into one thing.
    (تو کَنْسالِدِیت میِنْز تو جُوین اُر برینگ توگِدِر اینتو وان تینگ.)
    یکی کردن یعنی پیوستن یا جمع کردن در یک چیز.

    When we moved in together, we had to consolidate our belongings.
    (وِن وی مووْد این توگِدِر، وی هَد تو کَنْسالِدِیت آوِر بیلانگینگز.)
    وقتی با هم نقل مکان کردیم، مجبور شدیم وسایلمان را یکی کنیم.

    convenience (کَنْوینینْس)
    راحتی، آسایش
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین convenientia که از com- (با هم) + venire (آمدن) یعنی «با هم آمدن». چیزی که با نیازهای تو هماهنگ است، راحتی ایجاد می‌کند.

    If something is done for your convenience, it allows you to do something easily or without any trouble.
    (اِف سامْثینگ ایز دَن فُر یور کَنْوینینْس، ایت اَلاوْز یو تو دو سامْثینگ ایزیلی اُر ویتاوت اِنی تْرابِل.)
    اگر کاری برای راحتی شما انجام شود، به شما امکان می‌دهد کاری را به راحتی یا بدون هیچ دردسری انجام دهید.

    I love the convenience of having a swimming pool in my backyard.
    (آی لاو دِ کَنْوینینْس آو هَوینگ ا سویمینگ پول این مای بَکْیارْد.)
    من راحتیِ داشتن استخر در حیاط پشتی‌ام را دوست دارم.

    deduct (دیداکْت)
    کم کردن، کسر کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از لاتین deductus که از de- (پایین، دور) + ducere (کشیدن، هدایت کردن) یعنی «به پایین کشیدن» یا «کم کردن».

    To deduct means to subtract something.
    (تو دیداکْت میِنْز تو سَبْترَکْت سامْثینگ.)
    کم کردن یعنی کسر کردن چیزی.

    I had to deduct my expenses from my checkbook.
    (آی هَد تو دیداکْت مای اِکْسْپِنْسِز فرام مای چِک بوک.)
    من باید هزینه‌هایم را از دفترچه چکم کسر می‌کردم.

    deem (دیم)
    فرض کردن، پنداشتن، در نظر گرفتن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از انگلیسی باستان deman (قضاوت کردن، حکم کردن). با واژه doom (حکم، سرنوشت) هم‌خانواده است.

    To deem means to consider something.
    (تو دیم میِنْز تو کَنْسیدِر سامْثینگ.)
    در نظر گرفتن یعنی چیزی را در نظر داشتن.

    I deemed the ice cream to be very delicious.
    (آی دیمْد دِ آیْس کْریم تو بی وِری دِلیشَس.)
    من بستنی را بسیار خوشمزه پنداشتم.

    entrepreneur (آنْترِپرِنور)
    کارآفرین
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از فرانسوی entrepreneur که از entre- (بین) + prendre (گرفتن) یعنی «کسی که چیزی را بین دیگران بر عهده می‌گیرد».

    An entrepreneur is someone who starts a new business or organization in order to make money.
    (اَن آنْترِپرِنور ایز سامْوان هو استارْتْس ا نیو بیزْنِس اُر اُرگَنایْزِیشِن این اُرْدِر تو مِیک مانی.)
    کارآفرین کسی است که برای کسب درآمد، کسب‌وکار یا سازمان جدیدی را راه‌اندازی می‌کند.

    The entrepreneur made a success out of his new business.
    (دِی آنْترِپرِنور مِید ا سَکْسِس آوت آو هیز نیو بیزْنِس.)
    این کارآفرین از کسب‌وکار جدیدش موفقیت کسب کرد.

    evenly (ایوِنْلی)
    به طور مساوی، یکنواخت
    adv.
    قید.

    تجزیه:
    از even (مساوی، هموار) + -ly (پسوند قیدساز).

    If something is evenly spread or spaced, it is divided equally into amounts, numbers, or values.
    (اِف سامْثینگ ایز ایوِنْلی اسْپْرِد اُر اِسْپِیسْت، ایت ایز دیوایْدِد ایکْوالی اینتو اَماونْتْس، نامْبِرْز، اُر وَیووْز.)
    اگر چیزی به طور مساوی پخش شود یا فاصله داشته باشد، به اندازه‌ها، تعدادها یا مقادیر مساوی تقسیم می‌شود.

    Sprinkle the sugar evenly all over the cookies.
    (اسْپْرینْکِل دِ شوگَر ایوِنْلی آل اووِر دِ کوکیز.)
    شکر را به طور یکنواخت روی همه کلوچه‌ها بپاشید.

    fiscal (فیسْکِل)
    مالی (به ویژه دولت یا کسب‌وکار)
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین fiscalis که از fiscus (سبد، خزانه، صندوق دولتی) گرفته شده است. در روم باستان، fiscus صندوق پول امپراتور بود.

    When something is fiscal, it is related to money or finances, especially that of a government or business.
    (وِن سامْثینگ ایز فیسْکِل، ایت ایز رِلِیتِد تو مانی اُر فایْنَنِسِز، اِسْپِشَلی دَت آو ا گاوِرْنْمِنْت اُر بیزْنِس.)
    وقتی چیزی مالی باشد، به پول یا امور مالی مربوط می‌شود، به‌ویژه دولت یا کسب‌وکار.

    Did the company show fiscal growth this year?
    (دِید دِ کامْپَنی شو فیسْکِل گْروث دیس ییر؟)
    آیا امسال شرکت رشد مالی نشان داد؟

    franchise (فْرِنْچایز)
    حق امتیاز، فرانشیز
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از فرانسوی باستان franchise (آزادی، حق) که از franc (آزاد) گرفته شده است. در کسب‌وکار یعنی «حق فروش محصولات شرکت دیگر».

    A franchise is the right to sell another company’s products or services in a particular area.
    (ا فْرِنْچایز ایز دِ رایت تو سِل اَنَدر کامْپَنیْز پراداکْتْس اُر سرویسِز این ا پارْتِکیولِر اِریا.)
    حق امتیاز حق فروش محصولات یا خدمات شرکت دیگری در یک منطقه خاص است.

    The fast food restaurant has a franchise near my home.
    (دِ فاست فود رِسْتْرانْت هَز ا فْرِنْچایز نیر مای هوم.)
    رستوران فست‌فود یک شعبه فرانشیز در نزدیکی خانه من دارد.

    ideological (آیدِیالاجیکِل)
    ایدئولوژیک، عقیدتی
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از ideology (ایدئولوژی) که از یونانی idea (ایده) + logos (شناخت) + -ical (پسوند صفت‌ساز).

    If something is ideological, it is based on a system of beliefs or ideals, especially those that relate to a government or economy.
    (اِف سامْثینگ ایز آیدِیالاجیکِل، ایت ایز بِیسْت آن ا سیسْتَم آو بِلِیفْز اُر آیدِیَلْز، اِسْپِشَلی دُوز دَت رِلِیت تو ا گاوِرْنْمِنْت اُر ایکانَمی.)
    اگر چیزی ایدئولوژیک باشد، مبتنی بر سیستمی از عقاید یا آرمان‌ها است، به‌ویژه آنهایی که مربوط به دولت یا اقتصاد هستند.

    The citizens of England had ideological differences about its government.
    (دِ سیتیزِنْز آو اینگْلَند هَد آیدِیالاجیکِل دیفْرِنْسِز اَباوت ایتْس گاوِرْنْمِنْت.)
    شهروندان انگلیس درباره دولت آن اختلافات عقیدتی داشتند.

    robot (روبات)
    ربات
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از واژه چکی robota (کار اجباری، بردگی). اولین بار در نمایشنامه R.U.R. (Robots of Rossum) در سال ۱۹۲۰ استفاده شد.

    A robot is a machine that can do the work of a person and operates automatically or is controlled by a computer.
    (ا روبات ایز ا مَشین دَت کَن دو دِ وَرْک آو ا پِرْسِن اَند آپِرِیتْس اوتوماتیکَلی اُر ایز کَنْتْرولْد بای ا کامْیوتِر.)
    ربات ماشینی است که می‌تواند کارهای شخص را انجام دهد و به طور خودکار کار می‌کند یا توسط رایانه کنترل می‌شود.

    I bought a robot that can clean the floor on its own.
    (آی بات ا روبات دَت کَن کلین دِ فلور آن ایتْس اون.)
    من یک ربات خریدم که می‌تواند به تنهایی کف زمین را تمیز کند.

    ✅ خلاصه اصلاحات انجام شده:

    کلمه مشکل اصلاح
    abnormal ترجمه جمله «انگار مریض شده بودم» → «انگار مریض بودم»
    absent ترجمه جمله «غیبت داشتم» → «غایب بودم»
    adjacent تلفظ اصلاح شد
    applicable ترجمه «مناسب» → «قابل اجرا، مربوط»
    broker ترجمه «واسطه شدن» → «واسطه کردن، ترتیب دادن»
    bureaucracy ترجمه جمله «دادخواست‌های بسیاری بر سر… ریخت» → «زیر بار انبوه دادخواست‌ها خرد شدند»
    configure تلفظ اصلاح شد
    consolidate تلفظ اصلاح شد
    deduct تلفظ اصلاح شد
    deem تلفظ اصلاح شد
    entrepreneur تلفظ اصلاح شد
    evenly تلفظ اصلاح شد
    franchise تلفظ + ترجمه جمله جمله روان‌تر شد
    ideological تلفظ اصلاح شد

    تموم شد! حالا هم ترجمه‌ها دقیق شده و هم تجزیه‌های ریشه‌شناسی کامل هست. اگر لغات بیشتری داری، بفرما!