• ۴۰۰۰ واژه-کتاب ششم- فصل ۵- واژگان

    Vocabulary

    واژگان

    Unit 5

    بخش ۵

    Word list

    لیست کلمات

    aquatic (اَکْواتیک)
    آبزی
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین aquaticus که از aqua (آب) گرفته شده است. یعنی «وابسته به آب».

    If a plant or animal is aquatic, it lives or grows in water.
    (اِف ا پْلانْت اُر آنیمِل ایز اَکْواتیک، ایت لیوْز اُر گْروز این واتِر.)
    اگر یک گیاه یا حیوان آبزی باشد، در آب زندگی می‌کند یا رشد می‌کند.

    The dolphin is an aquatic mammal.
    (دِ دالْفین ایز اَن اَکْواتیک مَمَل.)
    دلفین یک پستاندار آبزی است.

    biosphere (بایوسْفیر)
    زیست‌کره
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از bio- (زندگی) + sphere (کره) یعنی «کره‌ی زندگی» یا «جایی که زندگی در آن وجود دارد».

    The biosphere is the Earth’s surface and atmosphere where there are living things.
    (دِ بایوسْفیر ایز دِ ارْثْز سَرفِس اَند اَتْمَسْفیر وِر دِیر آر لیوینگ تینگز.)
    زیست‌کره سطح و جو زمین است که در آن موجودات زنده وجود دارند.

    Birds, trees, and worms all thrive in the biosphere.
    (بِرْدْز، تْریز، اَند وِرْمْز آل ثْرایْو این دِ بایوسْفیر.)
    پرندگان، درختان و کرم‌ها همه در زیست‌کره رشد می‌کنند.

    bizarre (بیزار)
    عجیب، عجیب‌وغریب
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از فرانسوی bizarre (عجیب، غریب) که از اسپانیایی bizarro (شجاع، خوش‌چهره) گرفته شده است. معنی آن در انگلیسی تغییر کرده است.

    When something is bizarre, it is very strange.
    (وِن سامْثینگ ایز بیزار، ایت ایز وِری اِسْتْرِینْج.)
    وقتی چیزی عجیب باشد، بسیار عجیب است.

    My bizarre dreams make no sense to me when I am awake.
    (مای بیزار دْریمْز مِیک نو سِنْس تو می وِن آی اَم اِوِیک.)
    خواب‌های عجیب من وقتی بیدار هستم برایم معنایی ندارند.

    Celsius (سِلْسیَس)
    سانتی‌گراد
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از نام ستاره‌شناس سوئدی آندرس سلسیوس (Anders Celsius) که این مقیاس دما را در سال ۱۷۴۲ ابداع کرد.

    Celsius is a scale for measuring temperature.
    (سِلْسیَس ایز ا اِسْکِیل فُر مِژِرینگ تِمْپْرِچَر.)
    سانتی‌گراد مقیاسی برای اندازه‌گیری دما است.

    Water freezes at zero degrees Celsius.
    (واتِر فریزِز اَت زیرو دیگریز سِلْسیَس.)
    آب در صفر درجه سانتی‌گراد یخ می‌زند.

    coarse (کورْس)
    درشت، زبر، خشن
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از انگلیسی باستان cors (خشن، زبر) که با واژه‌ی course (مسیر) مرتبط است اما معنی متفاوتی دارد.

    If something is coarse, that means it has a rough texture.
    (اِف سامْثینگ ایز کورْس، دَت میِنْز ایت هَز ا راف تِکْسْچَر.)
    اگر چیزی زبر باشد، یعنی دارای بافتی خشن است.

    The coarse sweater made my skin itch.
    (دِ کورْس سْوِتِر مِید مای اِسْکین ایچ.)
    ژاکت زبر باعث خارش پوست من شد.

    companion (کَمْپَنیِن)
    همراه، همدم
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از فرانسوی compagnon که از لاتین com- (با هم) + panis (نان) یعنی «کسی که نان را با هم تقسیم می‌کند».

    A companion is a person that someone spends a lot of time with.
    (ا کَمْپَنیِن ایز ا پِرْسِن دَت سامْوان اِسْپِنْدْز ا لات آو تایْم ویت.)
    همراه شخصی است که کسی وقت زیادی را با او می‌گذراند.

    I always walk to school with my companion, Frank.
    (آی اولْوِیز واک تو اِسکول ویت مای کَمْپَنیِن، فْرَنْک.)
    من همیشه با همراهم، فرانک، به مدرسه می‌روم.

    digest (دایْجِسْت)
    هضم کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از لاتین digestus که از di- (جدا، میان) + gerere (حمل کردن) یعنی «حمل کردن در میان» یا «تقسیم کردن» که به معنی هضم غذا منجر شد.

    To digest means to swallow food and pass it through the body.
    (تو دایْجِسْت میِنْز تو سْوالو فود اَند پَس ایت تْرو دِ با دی.)
    هضم کردن یعنی بلعیدن غذا و عبور دادن آن از بدن.

    Allow some time for food to be digested before going swimming.
    (اَلاو سام تایْم فُر فود تو بی دایْجِسْتِید بیفور گوینگ سویمینگ.)
    قبل از رفتن به شنا بگذارید مدتی بگذرد تا غذا هضم شود.

    duration (دیورِیشِن)
    مدت زمان، مدت
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین duratio که از durare (دوام آوردن، پایدار بودن) گرفته شده است. با واژه‌ی during (در طول) مرتبط است.

    The duration of an event is the time during which it happens.
    (دِ دیورِیشِن آو اَن ایوِنْت ایز دِ تایْم دیورینگ ویچ ایت هَپِنْز.)
    مدت زمان یک رویداد، زمانی است که در آن اتفاق می‌افتد.

    The girls watched television for the duration of the evening.
    (دِ گِرلْز واچْت تِلِویژِن فُر دِ دیورِیشِن آو دِی ایوْنینگ.)
    دختران در تمام طول شب تلویزیون تماشا کردند.

    ecology (اکالَجی)
    بوم‌شناسی، زیست‌محیط‌شناسی
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از یونانی oikos (خانه) + logos (شناخت) یعنی «شناخت خانه» (محیط زندگی). این واژه توسط ارنست هکل در سال ۱۸۶۶ ساخته شد.

    Ecology is the study of the environment and living things.
    (اکالَجی ایز دِ استادی آو دِی اِنْوایرِنْمِنْت اَند لیوینگ تینگز.)
    بوم‌شناسی مطالعه محیط و موجودات زنده است.

    We study ecology to learn how to help improve the Earth.
    (وی استادی اکالَجی تو لِرْن هاو تو هِلْپ ایمْپْروو دِ ارْت.)
    ما بوم‌شناسی را مطالعه می‌کنیم تا یاد بگیریم چگونه به بهبود زمین کمک کنیم.

    feat (فیت)
    شاهکار، کار بزرگ، کار خارق‌العاده
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از فرانسوی باستان fait (عمل، کار) که از لاتین factum (انجام شده) گرفته شده است. با واژه‌ی fact (حقیقت) مرتبط است.

    A feat is an impressive or difficult achievement or action.
    (ا فیت ایز اَن ایمْپْرِسیو اُر دیفیکِلْت اَچیوْمِنْت اُر اَکْشِن.)
    شاهکار یک دستاورد یا عملی چشمگیر یا دشوار است.

    The elephant’s standing up on one leg was a feat.
    (دِ اِلِفِنْتْز اِسْتَنْدینگ آپ آن وان لِگ واز ا فیت.)
    ایستادن فیل روی یک پا یک شاهکار بود.

    infinite (اینفینیت)
    بی‌نهایت، نامحدود
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین infinitus که از in- (نفی، غیر) + finitus (محدود، تمام شده) یعنی «تمام‌نشدنی، بی‌پایان».

    If something is infinite, it has no limit or end.
    (اِف سامْثینگ ایز اینفینیت، ایت هَز نو لیمیت اُر اِنْد.)
    اگر چیزی بی‌نهایت باشد، حد و پایانی ندارد.

    Many scientists believe that the universe is infinite.
    (مِنی سایِنْتیسْتْس بِلِیو دَت دِ یونیوِرْس ایز اینفینیت.)
    بسیاری از دانشمندان معتقدند که جهان بی‌نهایت است.

    nucleus (نیوکلیَس)
    هسته
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین nucleus (مغز میوه، هسته) که از nux (مهره، گردو) گرفته شده است. یعنی «چیز کوچک و گرد در مرکز».

    The nucleus is the central part of an atom or cell.
    (دِ نیوکلیَس ایز دِ سِنْترَل پارْت آو اَن اَتَم اُر سِل.)
    هسته قسمت مرکزی یک اتم یا سلول است.

    The nucleus is made up of many tiny particles.
    (دِ نیوکلیَس ایز مِید آپ آو مِنی تایْنی پارْتیکِلْز.)
    هسته از بسیاری از ذرات ریز تشکیل شده است.

    parasite (پَرَیسایت)
    انگل
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از یونانی parasitos که از para- (کنار، در کنار) + sitos (غذا، گندم) یعنی «کسی که کنار سفره غذا می‌نشیند» یا «مهمان‌نما».

    A parasite is a tiny animal or plant that attaches to another animal to get food.
    (ا پَرَیسایت ایز ا تایْنی آنیمِل اُر پْلانْت دَت اَتَچِز تو اَنَدر آنیمِل تو گِت فود.)
    انگل یک حیوان یا گیاه ریز است که برای دریافت غذا به حیوان دیگری می‌چسبد.

    The sick dog was covered in parasites.
    (دِ سیک داگ واز کاوِرْد این پَرَیسایتْس.)
    سگ بیمار از انگل پوشیده شده بود.

    prominent (پرامینِنْت)
    برجسته، مشهور
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین prominentem که از pro- (به جلو) + minere (بیرون زدن) یعنی «بیرون زده به جلو» یا «چشمگیر».

    When something is prominent, it is important and well known.
    (وِن سامْثینگ ایز پرامینِنْت، ایت ایز ایمْپورْتَنْت اَند وِل نون.)
    وقتی چیزی برجسته باشد، مهم و شناخته‌شده است.

    Queen Victoria was a prominent person in history.
    (کْوین ویکْتوریا واز ا پرامینِنْت پِرْسِن این هیسْتری.)
    ملکه ویکتوریا شخصیتی برجسته در تاریخ بود.

    repetitive (ریپِتیتِیو)
    تکراری، ملال‌آور
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از repeat (تکرار کردن) + -itive (پسوند صفت) از لاتین repetere که از re- (دوباره) + petere (درخواست کردن، حمله کردن) یعنی «دوباره درخواست کردن».

    When something is repetitive, it is repeated many times and becomes boring.
    (وِن سامْثینگ ایز ریپِتیتِیو، ایت ایز ریپیتِید مِنی تایْمْز اَند بیکامْز بورینگ.)
    وقتی چیزی تکراری باشد، بارها تکرار می‌شود و کسل‌کننده می‌شود.

    Working on an assembly line making cars every day is a repetitive job.
    (وِرْکینگ آن اَن اِسِمْبلی لاین مِیکینگ کارْز اِوری دِی ایز ا ریپِتیتِیو جاب.)
    کار روی خط مونتاژ ساخت ماشین هر روز یک کار تکراری است.

    reproductive (ریپْروداکْتیو)
    تولیدمثلی، زادآور
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از re- (دوباره) + productive (تولیدکننده) از لاتین producere (به جلو آوردن، تولید کردن). یعنی «قادر به تولید دوباره».

    If something is reproductive, it is a living thing which can produce young.
    (اِف سامْثینگ ایز ریپْروداکْتیو، ایت ایز ا لیوینگ تینگ ویچ کَن پرودوس یانگ.)
    اگر چیزی تولیدمثلی باشد، موجودی زنده است که می‌تواند جوان (بچه) تولید کند.

    The reproductive system of a plant is simple.
    (دِ ریپْروداکْتیو سیسْتَم آو ا پْلانْت ایز سیمپِل.)
    سیستم تولیدمثل یک گیاه ساده است.

    temperate (تِمْپِرِیت)
    معتدل
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین temperatus که از temperare (مخلوط کردن به نسبت مناسب، تعدیل کردن) گرفته شده است. یعنی «چیزی که به درستی متعادل شده باشد».

    When a place is temperate, it never gets too hot or cold.
    (وِن ا پِلِیس ایز تِمْپِرِیت، ایت نِوِر گِتْس تو هات اُر کُولْد.)
    وقتی مکانی معتدل باشد، هرگز زیادی گرم یا سرد نمی‌شود.

    In Peru, the weather is temperate and rarely gets too hot or cold.
    (این پِرُو، دِ وِدَر ایز تِمْپِرِیت اَند رِیرْلی گِتْس تو هات اُر کُولْد.)
    در پرو هوا معتدل است و به ندرت خیلی سرد یا گرم می‌شود.

    tolerance (تالِرِنْس)
    تحمل، بردباری
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین tolerantia که از tolerare (تحمل کردن، تاب آوردن) گرفته شده است. با واژه‌ی tolerate (تحمل کردن) مرتبط است.

    Tolerance is the ability to accept something unfavorable or to allow the freedom of choice for others.
    (تالِرِنْس ایز دِ اَبیلِتی تو اَکْسِپْت سامْثینگ آنْفِیوْوِرِبْل اُر تو اَلاو دِ فریدَم آو چویْس فُر اَذِرْز.)
    تحمل توانایی پذیرفتن چیزی نامطلوب یا اجازه دادن به آزادی انتخاب برای دیگران است.

    Boxers have a high tolerance for pain.
    (باکْسِرْز هَو ا های تالِرِنْس فُر پِین.)
    بوکسورها تحمل بالایی در برابر درد دارند.

    undergo (اَندِرگو)
    تحت چیزی قرار گرفتن، تجربه کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از under (زیر) + go (رفتن) یعنی «زیر چیزی رفتن» یا «از چیزی عبور کردن».

    To undergo an action means to have it happen to you.
    (تو اَندِرگو اَن اَکْشِن میِنْز تو هَو ایت هَپِن تو یو.)
    تحت یک عمل قرار گرفتن یعنی آن عمل برای شما اتفاق بیفتد.

    The cancer patient undergoes treatments twice a week.
    (دِ کانْسِر پِیشِنْت اَندِرگوْز تْرِیتْمِنْتْز تْوایْس ا وِیک.)
    بیمار سرطانی هفته‌ای دو بار تحت درمان قرار می‌گیرد.

    vulnerable (وَالْنِرِبِل)
    آسیب‌پذیر، شکننده
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین vulnerabilis که از vulnus (زخم) گرفته شده است. یعنی «قابل زخمی شدن» یا «در معرض آسیب».

    When someone is vulnerable, they are weak and without protection.
    (وِن سامْوان ایز والْنِرِبِل، دِی آر وِیک اَند ویتاوت پْرَتِکْشِن.)
    وقتی کسی آسیب‌پذیر باشد، ضعیف و بدون محافظت است.

    He felt very vulnerable when he was stranded in the desert.
    (هی فِلْت وِری والْنِرِبِل وِن هی واز اِسْتْرَنْدِید این دِ دِزِرْت.)
    وقتی در بیابان گرفتار شد، احساس آسیب‌پذیری زیادی کرد.