Vocabulary
واژگان
Unit 6
بخش ۶
Word list
لیست کلمات
—
archaic (آرکِیایک)
قدیمی، کهنه، منسوخ
adj.
صفت.
تجزیه:
از یونانی arkhaios (قدیمی، باستانی) که از arkhe (آغاز، اصل) گرفته شده است. یعنی «مربوط به آغاز».
If something is archaic, it is very old or outdated.
(اِف سامْثینگ ایز آرکِیایک، ایت ایز وِری اُولْد اُر آوتْدِیتِد.)
اگر چیزی archaic باشد، بسیار قدیمی یا منسوخشده است.
To be competitive, we must update our archaic equipment.
(تو بی کَمْپِتِتیو، وی مَست آپْدِیت آوِر آرکِیایک اِکوِیپْمِنْت.)
برای رقابتپذیر بودن، باید تجهیزات قدیمیمان را بهروز کنیم.
—
brass (بْراس)
برنج (فلز)
n.
اسم.
تجزیه:
از انگلیسی باستان bræs (برنج، فلز سخت). ریشه آن مشخص نیست، اما در بسیاری از زبانهای ژرمنی مشابه دارد.
Brass is a metal that is used to make musical instruments and ornaments.
(بْراس ایز ا مِتِل دَت ایز یوزْد تو مِیک میوزیکِل اینْسْترومِنْتْس اَند اورْنِمِنْتْس.)
برنج فلزی است که از آن برای ساخت آلات موسیقی و زیورآلات استفاده میشود.
Brass is used to make musical instruments like trumpets.
(بْراس ایز یوزْد تو مِیک میوزیکِل اینْسْترومِنْتْس لایک تْرامْپِتْس.)
از برنج برای ساختن آلات موسیقی مانند شیپور استفاده میشود.
—
capitalism (کَپیتَلِیزَم)
سرمایهداری، نظام سرمایهداری
n.
اسم.
تجزیه:
از capital (سرمایه) + -ism (پسوند نظام فکری) که از لاتین capitalis (مربوط به سر، اصلی) از caput (سر) گرفته شده است.
Capitalism is an economic system where private companies make goods for profit.
(کَپیتَلِیزَم ایز اَن ایکانامیک سیسْتَم وِر پْرایْوِت کامْپَنیز مِیک گودْز فُر پْرافیت.)
سرمایهداری یک نظام اقتصادی است که در آن شرکتهای خصوصی کالاها را برای سود تولید میکنند.
Most economies in the world today are based on capitalism.
(موست ایکانامیز این دِ وِرْلْد تودِی آر بِیسْت آن کَپیتَلِیزَم.)
بیشتر اقتصادهای جهان امروز مبتنی بر سرمایهداری است.
—
component (کَمْپونِنْت)
جزء، بخش
n.
اسم.
تجزیه:
از لاتین componentem که از com- (با هم) + ponere (قرار دادن) یعنی «چیزی که با هم قرار داده شده است».
A component is a part of a larger machine.
(ا کَمْپونِنْت ایز ا پارْت آو ا لارْجِر مَشین.)
یک جزء، بخشی از یک دستگاه بزرگتر است.
Computers have many different components, so they are complicated to build.
(کَمْیوتِرْز هَو مِنی دیفْرِنْت کَمْپونِنْتْس، سو دِی آر کامْپْلِیکِیتِد تو بیلد.)
رایانهها اجزای مختلفی دارند، بنابراین ساخت آنها پیچیده است.
—
dependence (دیپِنْدِنْس)
وابستگی، اتکا
n.
اسم.
تجزیه:
از depend (وابسته بودن) + -ence (پسوند اسم) از لاتین dependere که از de- (پایین) + pendere (آویزان بودن) یعنی «آویزان بودن از چیزی».
Dependence is a situation in which somebody relies on something else.
(دیپِنْدِنْس ایز ا سیتیوِیشِن این ویچ سامْبادی رِلایْز آن سامْثینگ اِلْس.)
وابستگی وضعیتی است که در آن کسی به چیز دیگری تکیه میکند.
Young children have a dependence on their parents.
(یانگ چیلْدْرِن هَو ا دیپِنْدِنْس آن دِیر پِرِنْتْس.)
کودکان خردسال به والدینشان وابستگی دارند.
—
diminish (دیمینیش)
کاهش دادن، کم کردن، کوچکتر شدن
v.
فعل.
تجزیه:
از لاتین diminuere که از dis- (جدا) + minuere (کوچک کردن) یعنی «کوچک و کوچکتر کردن».
To diminish means to reduce or get smaller.
(تو دیمینیش میِنْز تو ریدیوس اُر گِت اِسمالِر.)
کاهش دادن یعنی کمتر کردن یا کوچکتر شدن.
As the economy got worse, my savings diminished.
(اَز دِ ایکانَمی گات وِرْس، مای سِیوینگز دیمینیشْد.)
با بدتر شدن اقتصاد، پسانداز من کاهش یافت.
—
drawback (دْرابَک)
اشکال، عیب، نقطه ضعف
n.
اسم.
تجزیه:
از draw (کشیدن) + back (عقب) یعنی «چیزی که تو را به عقب میکشد» یا «مانع».
A drawback is a disadvantage.
(ا دْرابَک ایز ا دیسَدْوانْتِج.)
اشکال یک ضرر یا عیب است.
The drawback of having a car is that it is very expensive to maintain.
(دِ دْرابَک آو هَوینگ ا کار ایز دَت ایت ایز وِری اِکْسْپِنْسیو تو مِینْتِین.)
عیب داشتن خودرو این است که نگهداری آن بسیار گران است.
—
impose (ایمْپوز)
تحمیل کردن
v.
فعل.
تجزیه:
از فرانسوی imposer که از im- (بر روی) + poser (قرار دادن) از لاتین ponere یعنی «قرار دادن بر روی کسی».
To impose means to interrupt or force your ideas on other people.
(تو ایمْپوز میِنْز تو اینْتِرَپْت اُر فورْس یور آیدیز آن اَذِر پیپَل.)
تحمیل کردن یعنی قطع کردن یا مجبور کردن دیگران به پذیرش ایدههای خود.
He imposes on his wife every morning by expecting her to make his breakfast.
(هی ایمْپوزِز آن هیز وایْف اِوری مورنینگ بای اِکْسْپِکتینگ هِر تو مِیک هیز بِرِکْفَست.)
او هر روز صبح با این انتظار که همسرش صبحانهاش را درست کند، به او تحمیل میکند.
—
industry (اینْدَستْری)
صنعت
n.
اسم.
تجزیه:
از لاتین industria (کوشش، فعالیت) که از indu- (درون) + struere (ساختن) یعنی «ساختن درون».
Industry is a kind of business that produces services or things for sale.
(اینْدَستْری ایز ا کایْند آو بیزْنِس دَت پرودوسِز سرویسِز اُر تینگز فُر سِیل.)
صنعت نوعی تجارت است که خدمات یا کالاهایی برای فروش تولید میکند.
The tourist industry is doing well all around the world.
(دِ توریست اینْدَستْری ایز دوینگ وِل آل اَراوند دِ وِرْلْد.)
صنعت گردشگری در سراسر جهان عملکرد خوبی دارد.
—
managerial (مَنِجیریَل)
مدیریتی
adj.
صفت.
تجزیه:
از manager (مدیر) + -ial (پسوند صفت) که از ایتالیایی maneggiare (اداره کردن اسب) گرفته شده است.
Managerial describes something related to a manager or management.
(مَنِجیریَل دیسْکْرایْبْز سامْثینگ رِلِیتِد تو ا مَنِجِر اُر مَنِجْمِنْت.)
مدیریتی چیزی مربوط به یک مدیر یا مدیریت را توصیف میکند.
Nancy has a managerial position at the bank.
(نانْسی هَز ا مَنِجیریَل پِزیشِن اَت دِ بَنْک.)
نانسی سمت مدیریتی در بانک دارد.
—
medieval (مِدییوَل)
قرون وسطایی، متعلق به قرون وسطی
adj.
صفت.
تجزیه:
از لاتین medium (میانه) + aevum (عصر، دوره) یعنی «عصر میانه».
If something is medieval, it comes from the period between 650 and 1500 CE.
(اِف سامْثینگ ایز مِدییوَل، ایت کامْز فرام دِ پیریاد بیتوین سیکْس هانْدْرِد اَند فِفْتین هانْدْرِد سِی ای.)
اگر چیزی قرون وسطایی باشد، از دوره زمانی بین ۶۵۰ تا ۱۵۰۰ میلادی میآید.
We visited a castle that was built during medieval times.
(وی ویزیتِد ا کَسل دَت واز بیلْت دیورینگ مِدییوَل تایْمْز.)
ما از قلعهای بازدید کردیم که در قرون وسطی ساخته شده بود.
—
obsolete (ابْسلیت)
منسوخشده، از رده خارج
adj.
صفت.
تجزیه:
از لاتین obsoletus (فرسوده، کهنه) که از ob- (در برابر) + solere (عادت داشتن) یعنی «از عادت افتاده».
If something is obsolete, it is not used anymore, because something better exists.
(اِف سامْثینگ ایز ابْسلیت، ایت ایز نات یوزْد اِنی مور، بیکاز سامْثینگ بِتِر اِگزیسْت.)
اگر چیزی منسوخ شده باشد، دیگر از آن استفاده نمیشود، زیرا چیز بهتری وجود دارد.
Since computers became inexpensive, typewriters have become obsolete.
(سینْس کَمْیوتِرْز بیکِیم اینْکْسْپِنْسیو، تایْپْرایتِرْز هَو بیکام ابْسلیت.)
از زمانی که رایانهها ارزان شدند، ماشینهای تحریر منسوخ شدهاند.
—
oriented (اوریِنْتِد)
جهتدار، معطوف به، گرا
adj.
صفت.
تجزیه:
از orient (شرق، مشرق) + -ed (پسوند صفت) از لاتین oriens (طلوع کننده، خورشید در حال طلوع). یعنی «رو به شرق کردن» و بعداً «جهتگیری کردن».
When you are oriented towards something, you are faced in that direction.
(وِن یو آر اوریِنْتِد تَوَردْز سامْثینگ، یو آر فِیسْت این دَت دایرِکْشِن.)
هنگامی که به سمت چیزی معطوف باشید، در آن جهت قرار میگیرید.
He is living a money-oriented lifestyle.
(هی ایز لیوینگ ا مانی-اوریِنْتِد لایْفْاِسْتایل.)
او یک سبک زندگی پولگرا دارد.
—
peninsula (پِنینْسِلَه)
شبهجزیره
n.
اسم.
تجزیه:
از لاتین paeninsula که از paene (نزدیک به، تقریباً) + insula (جزیره) یعنی «نزدیک به جزیره» یا «جزیرهنما».
A peninsula is a large piece of land that is surrounded by the sea on three sides.
(ا پِنینْسِلَه ایز ا لارْج پیس آو لَند دَت ایز سَراوندِد بای دِ سی آن ثری سایدْز.)
شبهجزیره قطعه زمین بزرگی است که از سه طرف با دریا احاطه شده است.
The state of Florida is an example of a peninsula.
(دِ اِسْتِیت آو فْلوریدا ایز اَن اِگزَمْپِل آو ا پِنینْسِلَه.)
ایالت فلوریدا نمونهای از شبهجزیره است.
—
prestige (پْرِسْتیژ)
اعتبار، پرستیژ، حیثیت
n.
اسم.
تجزیه:
از فرانسوی prestige (فریب، توهم) که از لاتین praestigium (فریب، توهم) گرفته شده است. معنی آن در انگلیسی از «فریب» به «احترام و تحسین» تغییر کرده است.
If a person has prestige, people admire or respect them.
(اِف ا پِرْسِن هَز پْرِسْتیژ، پیپَل اَدْمایِر اُر رِسْپِکْت دِم.)
اگر شخصی اعتبار داشته باشد، مردم او را تحسین میکنند و به او احترام میگذارند.
The young actress gained much prestige after she won an award.
(دِ یانگ اَکْتْرِس گِیْند ماچ پْرِسْتیژ آفْتِر شی وَن اَن اِوارد.)
این بازیگر جوان بعد از برنده شدن جایزه، اعتبار زیادی کسب کرد.
—
proportion (پْرُوپورْشِن)
تناسب، نسبت، قسمت
n.
اسم.
تجزیه:
از لاتین proportio که از pro (برای، به نسبت) + portio (بخش، قسمت) یعنی «نسبت بین بخشها».
A proportion is an amount that shows the link between the parts and the whole.
(ا پْرُوپورْشِن ایز اَماونْت دَت شوْز دِ لینْک بِتوین دِ پارْتْس اَند دِ هول.)
تناسب مقداری است که ارتباط بین اجزا و کل را نشان میدهد.
Only a small proportion of the people in this town actually work here.
(اونْلی ا اِسمال پْرُوپورْشِن آو دِ پیپَل این دیس تاون اَکْچولی وَرْک هیر.)
فقط نسبت کوچکی از مردم این شهر واقعاً اینجا کار میکنند.
—
radical (رَدیکِل)
رادیکال، بنیادی، اساسی
adj.
صفت.
تجزیه:
از لاتین radicalis که از radix (ریشه) گرفته شده است. یعنی «مربوط به ریشه» یا «بنیادی».
If something is radical, it is very new or different.
(اِف سامْثینگ ایز رَدیکِل، ایت ایز وِری نیو اُر دیفْرِنْت.)
اگر چیزی رادیکال باشد، بسیار جدید یا متفاوت است.
The president is planning to make some radical changes to the law.
(دِ پْرِزیدِنْت ایز پْلَنینگ تو مِیک سام رَدیکِل چِینْجِز تو دِ لا.)
رئیسجمهور قصد دارد برخی تغییرات بنیادی در قانون ایجاد کند.
—
refute (ریفْیوت)
رد کردن، ابطال کردن
v.
فعل.
تجزیه:
از لاتین refutare که از re- (دوباره، عقب) + futare (زدن، کوبیدن) یعنی «عقب زدن» یا «کوبیدن به عقب».
To refute something means to prove that it is false or incorrect.
(تو ریفْیوت سامْثینگ میِنْز تو پْروو دَت ایت ایز فالس اُر اینْکِرِکْت.)
رد کردن چیزی به معنای اثبات نادرست یا اشتباه بودن آن است.
The bank manager has refuted the claims that he lied to his customers.
(دِ بَنْک مَنِجِر هَز ریفْیوتِد دِ کِلِیمْز دَت هی لایْد تو هیز کَستَمِرْز.)
مدیر بانک ادعاهایی مبنی بر دروغ گفتن به مشتریانش را رد کرده است.
—
spectacular (سْپِکْتَکیولَر)
خارقالعاده، تماشایی، دیدنی
adj.
صفت.
تجزیه:
از لاتین spectaculum (نمایش، منظره) که از spectare (نگاه کردن) گرفته شده است. یعنی «چیزی که ارزش نگاه کردن دارد».
If something is spectacular, it looks or sounds very impressive.
(اِف سامْثینگ ایز سْپِکْتَکیولَر، ایت لوکْس اُر ساوندْز وِری ایمْپْرِسیو.)
اگر چیزی تماشایی باشد، بسیار چشمگیر به نظر یا به گوش میرسد.
There was a spectacular fireworks display in the park at New Year.
(دِیر واز ا سْپِکْتَکیولَر فایْرْوَرْکْس دیسْپِلِی این دِ پارْک اَت نیو ییر.)
در سال نو یک نمایش آتشبازی تماشایی در پارک برگزار شد.
—
weave (ویو)
بافتن
v.
فعل.
تجزیه:
از انگلیسی باستان wefan (بافتن) که با یونانی hyphos (تار) و سانسکریت vabhati (میبافد) مرتبط است.
To weave means to make cloth using horizontal and vertical threads.
(تو ویو میِنْز تو مِیک کْلاث یوزینگ هورایْزانْتَال اَند وِرْتیکِل ثْرِدْز.)
بافتن یعنی ساختن پارچه با استفاده از نخهای افقی و عمودی.
We saw a woman weave a blanket on our vacation to South America.
(وی سا ا وومَن ویو ا بْلَنْکِت آن آوِر وِکِیشِن تو ساوْث اَمِرِکَه.)
ما در تعطیلاتمان به آمریکای جنوبی زنی را دیدیم که پتو میبافت.
—
✅ خلاصه اصلاحات انجام شده:
کلمه مشکل اصلاح
archaic تلفظ اصلاح شد
brass تلفظ اصلاح شد
capitalism تلفظ + ترجمه جمله «بیشتر اقتصادهای جهان» به جای «بیشتر اقتصاد در جهان»
component تلفظ اصلاح شد
dependence تلفظ اصلاح شد
diminish تلفظ اصلاح شد
drawback ترجمه «عیب» اضافه شد
impose ترجمه جمله جمله روانتر شد
industry تلفظ + ترجمه «صنعت گردشگری» به جای «صنعت جهانگردی»
managerial تلفظ اصلاح شد
medieval تلفظ اصلاح شد
obsolete تلفظ + ترجمه «ماشینهای تحریر» به جای «ماشین تحریر»
oriented تلفظ اصلاح شد
peninsula تلفظ اصلاح شد
prestige تلفظ اصلاح شد
proportion تلفظ اصلاح شد
radical تلفظ اصلاح شد
refute تلفظ + ترجمه «ادعاهایی مبنی بر» اضافه شد
spectacular تلفظ اصلاح شد
weave تلفظ اصلاح شد
—
تموم شد! فصل ششم با ترجمههای دقیق و تجزیههای کامل ریشهشناسی آماده شد. اگر لغات بیشتری داری، بفرما!