Vocabulary
واژگان
Unit 7
بخش ۷
Word list
لیست کلمات
—
accountant (اَکَونْتَنْت)
حسابدار
n.
اسم.
تجزیه:
از account (حساب) + -ant (پسوند فاعلی) از فرانسوی باستان acunter (شمارش کردن). یعنی «کسی که حسابها را میشمارد».
An accountant is a person whose job is to keep financial accounts for a business.
(اَن اَکَونْتَنْت ایز ا پِرْسِن هوز جاب ایز تو کیپ فایْنَنْشِل اَکَونْتْس فُر ا بیزْنِس.)
حسابدار شخصی است که وظیفهاش نگهداری از حسابهای مالی برای یک کسبوکار است.
The accountant helped us keep track of our spending.
(دِی اَکَونْتَنْت هِلْپْد آس کیپ تْرَک آو آوِر اِسْپِنْدینگ.)
حسابدار به ما کمک کرد تا هزینههایمان را پیگیری کنیم.
—
capitalist (کَپیتَلِیست)
سرمایهدار
n.
اسم.
تجزیه:
از capital (سرمایه) + -ist (پسوند فاعلی، پیرو) از لاتین caput (سر). یعنی «کسی که سرمایه دارد و از آن استفاده میکند».
A capitalist is a business person who invests in trade and industry for profit.
(ا کَپیتَلِیست ایز ا بیزْنِس پِرْسِن هو اینْوِسْتْس این تْرِید اَند اینْدَستْری فُر پْرافیت.)
سرمایهدار شخصی تجاری است که برای سود در تجارت و صنعت سرمایهگذاری میکند.
The capitalist invested in a factory that made wheat into cereal.
(دِ کَپیتَلِیست اینْوِسْتِد این ا فَکْتْری دَت مِید ویت اینتو سیریَل.)
سرمایهدار در کارخانهای سرمایهگذاری کرد که گندم را به غلات صبحانه تبدیل میکرد.
—
contempt (کَنْتِمْپْت)
تحقیر، بیاحترامی، خوارشماری
n.
اسم.
تجزیه:
از لاتین contemptus که از con- (با هم، کاملاً) + temnere (تحقیر کردن، خوار شمردن) یعنی «کاملاً خوار شمردن».
Contempt is the feeling of having no respect for something.
(کَنْتِمْپْت ایز دِ فیلینگ آو هَوینگ نو رِسْپِکْت فُر سامْثینگ.)
تحقیر احساس عدم احترام به چیزی است.
The judge had contempt for the wicked criminal.
(دِ جَج هَد کَنْتِمْپْت فُر دِ ویکِد کریمِنِل.)
قاضی نسبت به جنایتکار شریر احساس تحقیر داشت.
—
crop (کراپ)
محصول، زراعت
n.
اسم.
تجزیه:
از انگلیسی باستان crop (خوشه، سرِ گیاه) که با آلمانی Kopf (سر) مرتبط است. یعنی «آنچه از زمین سر درمیآورد».
A crop is something produced by the land.
(ا کراپ ایز سامْثینگ پرودوسْت بای دِ لَند.)
محصول چیزی است که زمین آن را تولید میکند.
I had a good crop of onions this year.
(آی هَد ا گود کراپ آو آنیَنْز دیس ییر.)
امسال محصول پیاز خوبی داشتم.
—
dedicate (دِدیکِیت)
وقف کردن، اختصاص دادن
v.
فعل.
تجزیه:
از لاتین dedicatus که از de- (کاملاً) + dicare (اعلام کردن، وقف کردن) یعنی «کاملاً به چیزی اعلام کردن».
To dedicate oneself to something means to put a lot of time and effort into it.
(تو دِدیکِیت وَنْسِلْف تو سامْثینگ میِنْز تو پوت ا لات آو تایْم اَند اِفِرْت اینتو ایت.)
وقف کردن خود به چیزی به معنای صرف وقت و تلاش زیاد برای آن است.
The nun dedicated herself to helping people in need.
(دِ نان دِدیکِیتِد هِرْسِلْف تو هِلْپینگ پیپَل این نید.)
راهبه خود را وقف کمک به افراد نیازمند کرد.
—
ditch (دیچ)
جوی، گودال، خندق
n.
اسم.
تجزیه:
از انگلیسی باستان dic (خندق، خاکریز) که با واژهی dike (سد، خاکریز) مرتبط است.
A ditch is a narrow hole cut into the ground by a road or a field.
(ا دیچ ایز ا نِرو هول کَت اینتو دِ گراوند بای ا رود اُر ا فیلد.)
جوی سوراخ باریکی است که کنار جاده یا مزرعه در زمین کنده میشود.
When the car slid off the road, it fell into the ditch.
(وِن دِ کار اِسْلید آف دِ رود، ایت فِل اینتو دِ دیچ.)
وقتی ماشین از جاده لغزید، داخل جوی افتاد.
—
enterprise (اِنْتِرْپرایْز)
شرکت، مؤسسه، بنگاه
n.
اسم.
تجزیه:
از فرانسوی enterprise که از entre- (بین) + prendre (گرفتن) یعنی «کاری را بین خود گرفتن» یا «اقدام به کاری کردن».
An enterprise is a company or business.
(اَن اِنْتِرْپرایْز ایز ا کامْپَنی اُر بیزْنِس.)
شرکت یک مؤسسه یا کسبوکار است.
My father owns an advertising enterprise.
(مای فاذِر اونْز اَن اَدْوِرْتایْزینگ اِنْتِرْپرایْز.)
پدر من یک شرکت تبلیغاتی دارد.
—
finance (فایْنَنْس)
تأمین مالی کردن
v.
فعل.
تجزیه:
از فرانسوی finance (پول، پایاندادن) که از لاتین finis (پایان) گرفته شده است. یعنی «پایان دادن به یک بدهی» یا «تأمین پول».
To finance someone or something means to provide money for them.
(تو فایْنَنْس سامْوان اُر سامْثینگ میِنْز تو پرودایْد مانی فُر دِم.)
تأمین مالی شخصی یا چیزی به معنای فراهم کردن پول برای او است.
The government financed the scientist’s experiments with new weapons.
(دِ گاوِرْنْمِنْت فایْنَنْسْت دِ سایِنْتِسْتْس اِکْسْپِریمِنْتْس ویت نیو وِپِنْز.)
دولت آزمایشهای دانشمند با سلاحهای جدید را تأمین مالی کرد.
—
indifferent (ایندیفْرِنْت)
بیتفاوت، بیعلاقه
adj.
صفت.
تجزیه:
از in- (نفی) + different (متفاوت) از لاتین differre (متفاوت بودن) یعنی «نه موافق و نه مخالف».
When someone is indifferent toward something, they have a lack of interest in it.
(وِن سامْوان ایز ایندیفْرِنْت تَوَردْز سامْثینگ، دِی هَو ا لَک آو اینْتِرِسْت این ایت.)
وقتی کسی نسبت به چیزی بیتفاوت باشد، به آن علاقه ندارد.
Lisa is indifferent toward school. She doesn’t care what her final grades are.
(لیزا ایز ایندیفْرِنْت تَوَردْز اِسکول. شی دازِنْت کِیر وات هِر فایْنِل گْرِیدْز آر.)
لیزا نسبت به مدرسه بیتفاوت است. او اهمیتی نمیدهد که نمرات نهاییاش چه هستند.
—
irrigate (ایریگِیت)
آبیاری کردن
v.
فعل.
تجزیه:
از لاتین irrigatus که از in- (درون) + rigare (خیس کردن، مرطوب کردن) یعنی «آب رساندن به درون زمین».
To irrigate means to supply water to land so that crops can grow.
(تو ایریگِیت میِنْز تو سَپْلای واتِر تو لَند سو دَت کراپْس کَن گْرو.)
آبیاری به معنای تأمین آب برای زمین است تا محصولات بتوانند رشد کنند.
In dry climates, it is important to irrigate fields of crops.
(این دْرای کْلایْمِتْس، ایت ایز ایمْپورْتَنْت تو ایریگِیت فیلْدْز آو کراپْس.)
در آبوهوای خشک، آبیاری مزارع محصولات مهم است.
—
maximize (مَکْسیمایْز)
به حداکثر رساندن، بیشینه کردن
v.
فعل.
تجزیه:
از maximum (حداکثر) + -ize (پسوند فعلساز) از لاتین maximus (بزرگترین). یعنی «بزرگترین کردن».
To maximize something is to make it as great as possible in amount, size, or importance.
(تو مَکْسیمایْز سامْثینگ ایز تو مِیک ایت اَز گْرِیت اَز پاسِبِل این اَماونْت، سایْز، اُر ایمْپورْتَنْس.)
به حداکثر رساندن چیزی به معنای بزرگترین کردن آن از نظر مقدار، اندازه یا اهمیت است.
You should exercise regularly to maximize a healthy lifestyle.
(یو شاد اِکْسِرْسایْز رِگیولِرْلی تو مَکْسیمایْز ا هِلْتی لایْفْاِسْتایل.)
باید به طور منظم ورزش کنید تا سبک زندگی سالم را به حداکثر برسانید.
—
monetary (مَانِتِری)
پولی، مالی
adj.
صفت.
تجزیه:
از لاتین monetarius که از moneta (سکه، ضرابخانه) گرفته شده است. Moneta در روم باستان لقب الهه جونو (Juno Moneta) بود که در معبدش سکه ضرب میشد.
When something is monetary, it relates to money.
(وِن سامْثینگ ایز مَانِتِری، ایت رِلِیتْس تو مانی.)
وقتی چیزی پولی باشد، به پول مربوط میشود.
A strong monetary policy is important for a country to be successful.
(ا سْترونگ مَانِتِری پالِسی ایز ایمْپورْتَنْت فُر ا کانْتری تو بی سَکْسِسفول.)
سیاست پولی قوی برای موفقیت یک کشور مهم است.
—
precaution (پْرِیکاشِن)
احتیاط، اقدام پیشگیرانه
n.
اسم.
تجزیه:
از pre- (پیش، قبل) + caution (احتیاط) از لاتین cautio (مراقبت) یعنی «احتیاط از قبل».
A precaution is an action that is meant to stop something bad from happening.
(ا پْرِیکاشِن ایز اَن اَکْشِن دَت ایز مِنت تو اِستاپ سامْثینگ بَد فرام هَپِنینگ.)
احتیاط عملی است که برای جلوگیری از اتفاق بد انجام میشود.
As a precaution, you should put on a heavy coat before going out in cold weather.
(اَز ا پْرِیکاشِن، یو شاد پوت آن ا هِوی کوت بیفور گوینگ آوت این کُولْد وِدَر.)
برای احتیاط، باید قبل از بیرون رفتن در هوای سرد کت سنگین بپوشید.
—
preliminary (پْرِلیمینِری)
مقدماتی، اولیه
adj.
صفت.
تجزیه:
از pre- (پیش، قبل) + limen (آستانه، درگاه) از لاتین یعنی «چیزی که قبل از ورود به درگاه انجام میشود».
Preliminary describes something that happens before a more important event.
(پْرِلیمینِری دیسْکْرایْبْز سامْثینگ دَت هَپِنْز بیفور ا مور ایمْپورْتَنْت ایوِنْت.)
مقدماتی چیزی را توصیف میکند که قبل از یک رویداد مهمتر اتفاق میافتد.
The runners must do well in the preliminary races to qualify for the final race.
(دِ رانِرْز مَست دو وِل این دِ پْرِلیمینِری رِیسِز تو کوالیفای فُر دِ فایْنِل رِیس.)
دوندهها باید در مسابقات مقدماتی خوب عمل کنند تا به مسابقه نهایی راه پیدا کنند.
—
saturate (سَچْرِیت)
اشباع کردن، خیساندن
v.
فعل.
تجزیه:
از لاتین saturatus که از satur (پر، سیر) گرفته شده است. یعنی «پر کردن تا حد توان».
To saturate something means to completely soak it with a liquid.
(تو سَچْرِیت سامْثینگ میِنْز تو کامْپْلیتْلی سوک ایت ویت ا لیکْوید.)
اشباع کردن چیزی به معنای کاملاً خیساندن آن با یک مایع است.
The sponge was saturated with soapy water and dripped all over the floor.
(دِ اِسْپَنْج واز سَچْرِیتِد ویت سوپْی واتِر اَند دْریپْت آل اووِر دِ فْلور.)
اسفنج با آب صابون اشباع شد و روی تمام کف زمین چکه کرد.
—
simplicity (سیمْپْلیسِتی)
سادگی
n.
اسم.
تجزیه:
از simple (ساده) + -icity (پسوند اسم) از لاتین simplicitas که از simplex (ساده، یکلا) گرفته شده است.
The simplicity of something is the fact that it is easy to do or understand.
(دِ سیمْپْلیسِتی آو سامْثینگ ایز دِ فَکْت دَت ایت ایز ایزی تو دو اُر اَندِرْاِسْتَنْد.)
سادگی هر چیزی این واقعیت است که انجام یا فهم آن آسان است.
We were able to find the house thanks to the simplicity of the directions.
(وی وِر اِبِل تو فایْند دِ هاوس ثَنْکْس تو دِ سیمْپْلیسِتی آو دِ دایرِکْشِنْز.)
به لطف سادگی راهنماها توانستیم خانه را پیدا کنیم.
—
sow (سو)
کاشتن (بذر)
v.
فعل.
تجزیه:
از انگلیسی باستان sawan (کاشتن) که با لاتین serere (کاشتن) و سانسکریت su (زاییدن، تولید کردن) مرتبط است.
To sow seeds means to plant them in the ground.
(تو سو سیدْز میِنْز تو پْلانْت دِم این دِ گراوند.)
کاشتن بذرها به معنای کاشتن آنها در زمین است.
He always sows his garden seeds in the springtime.
(هی اولْوِیز سوْز هیز گارْدِن سیدْز این دِ اِسْپْرینگ تایْم.)
او همیشه در بهار بذرهای باغش را میکارد.
—
spade (اِسْپِید)
بیل
n.
اسم.
تجزیه:
از انگلیسی باستان spadu که با یونانی spathe (تیغه پهن) مرتبط است. در ورق بازی نیز یکی از چهار خال است.
A spade is a tool used for digging.
(ا اِسْپِید ایز ا تول یوزْد فُر دیگینگ.)
بیل ابزاری است که برای حفر کردن استفاده میشود.
The gardener used her spade to make a hole for the new plant.
(دِ گارْدِنِر یوزْد هِر اِسْپِید تو مِیک ا هول فُر دِ نیو پْلانْت.)
باغبان از بیلش برای ایجاد سوراخی برای گیاه جدید استفاده کرد.
—
tomato (تُومِیتو)
گوجهفرنگی، گوجه
n.
اسم.
تجزیه:
از اسپانیایی tomate که از ناهواتل (زبان آزتکها) tomatl گرفته شده است. گوجهفرنگی بومی مکزیک است.
A tomato is a round red fruit, but usually eaten as a vegetable.
(ا تُومِیتو ایز ا رَاوْند رِد فْرُوت، بَت یوْژولی ایتِن اَز ا وِجِتابِل.)
گوجهفرنگی میوهای قرمز و گرد است، اما معمولاً به عنوان سبزی خورده میشود.
It’s often used in salads or pasta sauces. I like tomato sandwiches.
(ایتْس آفِن یوزْد این سالادْز اُر پاسْتا ساسِز. آی لایْک تُومِیتو سَندْویچِز.)
اغلب در سالادها یا سسهای پاستا استفاده میشود. من ساندویچ گوجهفرنگی را دوست دارم.
—
upcoming (آپْکامینگ)
آینده، پیشرو
adj.
صفت.
تجزیه:
از up (بالا) + coming (آینده) یعنی «چیزی که در حال آمدن است».
When something is upcoming, that means it will happen in the near future.
(وِن سامْثینگ ایز آپْکامینگ، دَت میِنْز ایت ویل هَپِن این دِ نیر فیوچَر.)
وقتی چیزی upcoming باشد، به این معنی است که در آیندهای نزدیک اتفاق خواهد افتاد.
The kids were worried about their upcoming exam.
(دِ کیدْز وِر وُرید اَباوت دِیر آپْکامینگ اِگزَم.)
بچهها نگران امتحان پیشروی خود بودند.
—
✅ خلاصه اصلاحات انجام شده:
کلمه مشکل اصلاح
accountant تلفظ اصلاح شد
capitalist ترجمه «به شخصی تجاری» → «شخصی تجاری»
contempt تلفظ اصلاح شد
crop تلفظ اصلاح شد
dedicate تلفظ اصلاح شد
ditch تلفظ اصلاح شد
enterprise تلفظ اصلاح شد
finance ترجمه جمله «تأمین مالی کرد» به جای «تأمین کرد»
indifferent تلفظ + ترجمه «بیعلاقه» اضافه شد
irrigate تلفظ اصلاح شد
maximize تلفظ اصلاح شد
monetary تلفظ اصلاح شد
precaution تلفظ اصلاح شد
preliminary تلفظ اصلاح شد
saturate تلفظ اصلاح شد
simplicity تلفظ اصلاح شد
sow تلفظ اصلاح شد
spade تلفظ اصلاح شد
tomato تلفظ اصلاح شد
upcoming تلفظ + ترجمه «پیشرو» اضافه شد
—
تموم شد! فصل هفتم با ترجمههای دقیق و تجزیههای کامل ریشهشناسی آماده شد. اگر لغات بیشتری داری، بفرما!