• ۴۰۰۰ واژه-کتاب ششم- فصل ۸-واژگان

    Vocabulary

    واژگان

    Unit 8

    بخش ۸

    Word list

    لیست کلمات

    anthropology (انْثْرُپالَجی)
    مردم‌شناسی، انسان‌شناسی
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از یونانی anthropos (انسان) + logos (شناخت) یعنی «شناخت انسان».

    Anthropology is the study of people, society, and culture.
    (انْثْرُپالَجی ایز دِ استادی آو پیپَل، سوسایِتی، اَند کالْچَر.)
    مردم‌شناسی مطالعه مردم، جامعه و فرهنگ است.

    In anthropology class, I learned about simple tools that ancient cultures used.
    (این انْثْرُپالَجی کْلاس، آی لِرْنْد اَباوت سیمپِل تولْز دَت اِنْشِنْت کالْچَرْز یوزْد.)
    من در کلاس مردم‌شناسی، درباره ابزارهای ساده‌ای که فرهنگ‌های باستانی استفاده می‌کردند، یاد گرفتم.

    applaud (اَپْلاود)
    دست زدن، تشویق کردن، تحسین کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از لاتین applaudere که از ad- (به سمت) + plaudere (دست زدن، کف زدن) یعنی «به سمت کسی دست زدن».

    To applaud means to clap in order to show approval.
    (تو اَپْلاود میِنْز تو کْلَپ این اُرْدِر تو شو اَپْرووَل.)
    دست زدن به معنای کف زدن برای نشان دادن تأیید است.

    Everyone cheered and applauded Manny’s efforts.
    (اِوریوان چیرْد اَند اَپْلاودِد مَنیز اِفِرْتْس.)
    همه تلاش مانی را تشویق و تحسین کردند.

    appoint (اَپُویْنْت)
    منصوب کردن، گماشتن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از فرانسوی appointer که از ad- (به سمت) + point (نقطه) یعنی «به یک نقطه رسیدن» یا «کسی را به یک موقعیت نشاندن».

    To appoint someone to a job means to give the job to them.
    (تو اَپُویْنْت سامْوان تو ا جاب میِنْز تو گیو دِ جاب تو دِم.)
    انتصاب شخصی در شغل به معنای واگذاری آن شغل به او است.

    Two students were appointed to help the scientists with their research.
    (تو استودِنْتْس وِر اَپُویْنْتِد تو هِلْپ دِ سایِنْتِسْتْس ویت دِیر ریسِرْچ.)
    دو دانشجو منصوب شدند تا به دانشمندان در تحقیقاتشان کمک کنند.

    compatible (کَمْپَتِبِل)
    سازگار، هماهنگ
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین compatibilis که از com- (با هم) + pati (تحمل کردن، رنج بردن) یعنی «قابل تحمل با هم» یا «قادر به همزیستی».

    When things are compatible, they work well or exist together successfully.
    (وِن تینگز آر کَمْپَتِبِل، دِی وَرْک وِل اُر اِگزیسْت توگِدِر سَکْسِسفولی.)
    وقتی چیزها سازگار باشند، به خوبی کار می‌کنند یا با موفقیت در کنار هم وجود دارند.

    Jan and Fred are too different. They will never be compatible.
    (جَن اَند فْرِد آر تو دیفْرِنْت. دِی ویل نِوِر بی کَمْپَتِبِل.)
    جان و فرد خیلی متفاوت هستند. آنها هرگز سازگار نخواهند بود.

    competence (کامْپِتِنْس)
    صلاحیت، شایستگی، توانایی
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین competentia که از competere (با هم تلاش کردن، مناسب بودن) گرفته شده است. یعنی «توانایی انجام دادن کاری».

    Competence is the ability to do something well or effectively.
    (کامْپِتِنْس ایز دِ اَبیلِتی تو دو سامْثینگ وِل اُر اِفِکْتیوْلی.)
    صلاحیت توانایی انجام دادن کاری به طور خوب یا مؤثر است.

    The job was easy because the group had enough competence to do it well.
    (دِ جاب واز ایزی بیکاز دِ گْروپ هَد ایناف کامْپِتِنْس تو دو ایت وِل.)
    کار آسان بود، زیرا گروه صلاحیت کافی برای انجام خوب آن را داشت.

    confer (کَنْفِر)
    مشورت کردن، تبادل نظر کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از لاتین conferre که از com- (با هم) + ferre (حمل کردن، آوردن) یعنی «با هم آوردن» (ایده‌ها را).

    To confer with someone means to discuss something with them to make a decision.
    (تو کَنْفِر ویت سامْوان میِنْز تو دیسْکاس سامْثینگ ویت دِم تو مِیک ا دیسیژِن.)
    مشورت کردن با کسی یعنی با او درباره چیزی بحث کردن تا تصمیم بگیرید.

    I will have to confer with my wife before I can purchase a new car.
    (آی ویل هَو تو کَنْفِر ویت مای وایْف بیفور آی کَن پُرْچِیس ا نیو کار.)
    باید قبل از خرید ماشین جدید با همسرم مشورت کنم.

    consecutive (کَنْسِکیوتِیو)
    پی‌درپی، متوالی، پشت‌سرهم
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین consecutus که از com- (با هم) + sequi (دنبال کردن) یعنی «دنبال کردن پشت‌سرهم».

    When things are consecutive, they happen one after another without interruption.
    (وِن تینگز آر کَنْسِکیوتِیو، دِی هَپِن وان آفْتِر اَنَدر ویتاوت اینْتِرَپْشِن.)
    وقتی چیزها پی‌درپی باشند، بدون وقفه یکی پس از دیگری اتفاق می‌افتند.

    The king ruled for ten consecutive years.
    (دِ کینگ رولْد فُر تِن کَنْسِکیوتِیو ییرْز.)
    پادشاه ده سال متوالی حکومت کرد.

    crude (کْرود)
    خام، ناپخته، ساده، ابتدایی
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین crudus (خونین، خام، نارس) که با واژه‌ی cruel (بی‌رحمانه) نیز مرتبط است.

    When something is crude, it is not exact or detailed but can still be useful.
    (وِن سامْثینگ ایز کْرود، ایت ایز نات اِگزَکت اُر دیتِیلْد بَت کَن اِسْتیل بی یوزفول.)
    وقتی چیزی خام باشد، دقیق یا جزئی نیست اما هنوز هم می‌تواند مفید باشد.

    She drew crude hearts on the ground to show how much she loved him.
    (شی دْرو کْرود هارتْز آن دِ گراوند تو شو هاو ماچ شی لاوْد هیم.)
    او قلب‌های ساده‌ای روی زمین کشید تا نشان دهد چقدر دوستش دارد.

    cube (کیوب)
    مکعب، تکه (مکعبی‌شکل)
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از یونانی kybos (قالب، تاس، مکعب). در ریاضیات و هندسه کاربرد دارد.

    A cube is a solid object with six square surfaces that are all the same size.
    (ا کیوب ایز ا سولید اَبْجِکت ویت سیکْس اِسْکْوِیر سَرفِیسِز دَت آر آل دِ سِیم سایْز.)
    مکعب یک جسم جامد با شش سطح مربع است که همه یک اندازه هستند.

    Please get me some ice cubes to put in my soda.
    (پْلیز گِت می سام آیْس کیوبْز تو پوت این مای سودا.)
    لطفاً برای من چند تکه یخ بیاورید تا در نوشابه‌ام بگذارم.

    feedback (فیدْبَک)
    بازخورد، بازخور
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از feed (تغذیه کردن، دادن) + back (بازگشت) یعنی «دادن اطلاعات به عقب». اولین بار در مهندسی و سپس در روانشناسی و مدیریت استفاده شد.

    Feedback is comments to a person about how they are doing something.
    (فیدْبَک ایز کامِنْتْس تو ا پِرْسِن اَباوت هاو دِی آر دوینگ سامْثینگ.)
    بازخورد نظراتی درباره نحوه انجام کاری است که یک شخص انجام می‌دهد.

    I asked my boss for feedback on my work.
    (آی اَسْکْت مای باس فُر فیدْبَک آن مای وَرْک.)
    من از رئیسم درباره کارم بازخورد خواستم.

    ignorance (ایگْنَرِنْس)
    ناآگاهی، نادانی، جهل
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین ignorantia که از in- (نفی) + gnarus (آگاه، دانا) یعنی «ناآگاه بودن».

    Ignorance of something is lack of knowledge about it.
    (ایگْنَرِنْس آو سامْثینگ ایز لَک آو نالِج اَباوت ایت.)
    ناآگاهی از چیزی به معنای نداشتن آگاهی از آن است.

    When he failed the test, his ignorance of math was obvious.
    (وِن هی فِیلْد دِ تِسْت، هیز ایگْنَرِنْس آو مَت واز اَبْویَس.)
    وقتی در آزمون مردود شد، ناآگاهی‌اش از ریاضیات کاملاً آشکار بود.

    masculine (مَاسْکیولین)
    مردانه، مذکر
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین masculinus که از mas (نر، مرد) + -culinus (پسوند) گرفته شده است. در زبان‌شناسی نیز به جنس مذکر اشاره دارد.

    When something is masculine, it is a quality or thing related to men.
    (وِن سامْثینگ ایز مَاسْکیولین، ایت ایز ا کوالِتی اُر تینگ رِلِیتِد تو مِن.)
    وقتی چیزی مردانه باشد، یک ویژگی یا چیزی مربوط به مردان است.

    American football is usually considered a masculine sport.
    (اَمِرِکَن فوتْبال ایز یوْژولی کَنْسیدِرْد ا مَاسْکیولین اِسْپورْت.)
    فوتبال آمریکایی معمولاً ورزشی مردانه محسوب می‌شود.

    monument (مانیومِنْت)
    سازه‌ی تاریخی، یادبود، بنای تاریخی
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین monumentum که از monere (یادآوری کردن، هشدار دادن) گرفته شده است. یعنی «چیزی که یادآوری می‌کند».

    A monument is a structure that is built to remind people of a person or event.
    (ا مانیومِنْت ایز ا سْتْرَکْچَر دَت ایز بیلْت تو ریمایْند پیپَل آو ا پِرْسِن اُر ایوِنْت.)
    یادبود سازه‌ای است که برای یادآوری یک شخص یا رویداد به مردم ساخته می‌شود.

    A large monument was built to honor the brave soldiers.
    (ا لارْج مانیومِنْت واز بیلْت تو آنِر دِ بْرِیو سولْجِرْز.)
    بنای یادبود بزرگی برای بزرگداشت سربازان شجاع ساخته شد.

    muscular (ماسْکیولَر)
    عضلانی، نیرومند
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین musculus (عضله) که از mus (موش) + -culus (پسوند کوچک‌کننده) یعنی «موش کوچک» چون عضلات زیر پوست شبیه موش‌های کوچک حرکت می‌کردند!

    When someone is muscular, they are very fit and strong.
    (وِن سامْوان ایز ماسْکیولَر، دِی آر وِری فیت اَند سْترونگ.)
    وقتی کسی عضلانی باشد، بسیار تندرست و قوی است.

    He exercised regularly so that his body could become muscular.
    (هی اِکْسِرْسایْزْد رِگیولِرْلی سو دَت هیز با دی کَد بیکام ماسْکیولَر.)
    او به طور منظم ورزش می‌کرد تا بدنش عضلانی شود.

    posture (پاسْچَر)
    طرز ایستادن، حالت بدن، قامت
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از ایتالیایی postura که از لاتین ponere (قرار دادن) گرفته شده است. یعنی «طرز قرار گرفتن بدن».

    A person’s posture is the manner in which they stand or sit.
    (ا پِرْسِنْز پاسْچَر ایز دِ مَنِر این ویچ دِی اِسْتَنْد اُر سیت.)
    حالت بدن هر شخص، نحوه ایستادن یا نشستن او است.

    Your back will feel better if you improve your posture.
    (یور بَک ویل فیل بِتِر اِف یو ایمْپْروو یور پاسْچَر.)
    اگر حالت بدنتان را بهبود ببخشید، کمرتان احساس بهتری خواهد داشت.

    situate (سیچُواِیت)
    قرار دادن، واقع کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از لاتین situatus که از situs (موقعیت، مکان) گرفته شده است. یعنی «در یک مکان خاص قرار دادن».

    To situate something means to place or build it in a certain place.
    (تو سیچُواِیت سامْثینگ میِنْز تو پِلِیس اُر بیلْد ایت این ا سِرْتِن پِلِیس.)
    قرار دادن چیزی به معنای قرار دادن یا ساختن آن در یک مکان خاص است.

    The road was situated between the forest and the lake.
    (دِ رود واز سیچُواِیتِید بِتوین دِ فورِسْت اَند دِ لِیک.)
    جاده بین جنگل و دریاچه قرار داشت.

    supervise (سوپِرْوایْز)
    نظارت کردن، سرپرستی کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از super- (بیشتر، بالاتر) + vise (دیدن) از لاتین videre یعنی «از بالا دیدن» یا «نظارت کردن».

    To supervise something means to make sure that it is done correctly.
    (تو سوپِرْوایْز سامْثینگ میِنْز تو مِیک شور دَت ایت ایز دَن کِرِکْتْلی.)
    نظارت بر کاری به معنای اطمینان از انجام صحیح آن است.

    Allen supervised the construction workers to ensure everyone’s safety.
    (اَلِن سوپِرْوایْزْد دِ کَنْسْتْرَکْشِن وَرْکِرْز تو اِنْشور اِوریوانْز سِیفْتی.)
    آلن بر کارگران ساختمانی نظارت داشت تا ایمنی همه را تضمین کند.

    symmetry (سیمِتری)
    تقارن، قرینگی
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از یونانی symmetria که از syn- (با هم) + metron (اندازه) یعنی «اندازه با هم» یا «هماهنگی در اندازه».

    Symmetry is the state of having two halves that are exactly the same.
    (سیمِتری ایز دِ اِسْتِیت آو هَوینگ تو هاوْز دَت آر اِگزَکْتْلی دِ سِیم.)
    تقارن حالت داشتن دو نیمه دقیقاً یکسان است.

    The artist made sure to use perfect symmetry when painting the butterfly.
    (دِی آرْتیسْت مِید شور تو یوز پِرْفِکت سیمِتری وِن پِینْتینگ دِ بَتَرْفْلای.)
    این هنرمند هنگام نقاشی پروانه از تقارن کامل استفاده کرد.

    tattoo (تَتو)
    خال‌کوبی، تتو
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از ساموآیی tatau (علامت زدن، ضربه زدن) که توسط کاشف جیمز کوک به انگلیسی وارد شد. در پلینزی، خالکوبی با ضربه زدن به سوزن انجام می‌شد.

    A tattoo is a design that is drawn permanently on the skin with needles.
    (ا تَتو ایز ا دیزاین دَت ایز دْران پِرْمِنِنْتْلی آن دِ اِسْکین ویت نیدِلْز.)
    تتو طرحی است که به طور دائم با سوزن روی پوست کشیده می‌شود.

    The surfer had tattoos on both his arms.
    (دِ سِرْفِر هَد تَتوْز آن بوت هیز آرْمْز.)
    موج‌سوار روی هر دو بازویش خالکوبی داشت.

    undergraduate (اَندِرْگْرَجُوِیت)
    دانشجوی کارشناسی
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از under (زیر) + graduate (فارغ‌التحصیل) یعنی «کسی که هنوز فارغ‌التحصیل نشده و در مقطع زیر فارغ‌التحصیلی است».

    An undergraduate is a student at a college who is studying for a bachelor’s degree.
    (اَن اَندِرْگْرَجُوِیت ایز ا استودِنْت اَت ا کالِج هو ایز استادیینگ فُر ا بَچِلَرْز دیگری.)
    دانشجوی کارشناسی، دانشجوی دانشکده‌ای است که در مقطع کارشناسی تحصیل می‌کند.

    She was excited to finish high school and enroll as an undergraduate in the fall.
    (شی واز اِکْسایْتِد تو فینیش های اِسکول اَند اِنْرول اَز اَن اَندِرْگْرَجُوِیت این دِ فال.)
    او برای پایان دبیرستان و ثبت‌نام به عنوان دانشجوی کارشناسی در پاییز بسیار هیجان‌زده بود.

    ✅ خلاصه اصلاحات انجام شده:

    کلمه مشکل اصلاح
    anthropology ترجمه «مردم‌شناسی» + «انسان‌شناسی»
    applaud ترجمه «دست زدن» + «تشویق کردن»
    appoint ترجمه جمله «یاری دهند» → «کمک کنند»
    compatible تلفظ اصلاح شد
    competence تلفظ اصلاح شد
    confer ترجمه «مشورت کردن» (جمله اصلاح شد)
    consecutive تلفظ اصلاح شد
    crude تلفظ اصلاح شد
    cube تلفظ اصلاح شد
    feedback تلفظ اصلاح شد
    ignorance ترجمه «ناآگاهی» + «نادانی»
    masculine تلفظ اصلاح شد
    monument تلفظ اصلاح شد
    muscular تلفظ اصلاح شد
    posture تلفظ اصلاح شد
    situate تلفظ اصلاح شد
    supervise تلفظ اصلاح شد
    symmetry تلفظ اصلاح شد
    tattoo تلفظ اصلاح شد
    undergraduate تلفظ اصلاح شد

    تموم شد! فصل هشتم با ترجمه‌های دقیق و تجزیه‌های کامل ریشه‌شناسی آماده شد. اگر لغات بیشتری داری، بفرما!