Unit 2
Vocabulary
واژگان
Unit 2
بخش ۲
Word list
لیست کلمات
—
1. carbon (کارْبِن): کربن [اسم]
تجزیه: carbon = car + bon → شبیه «کاربن» که عنصر اصلی سوختهای فسیلی است
کدینگ: «کارْبِن» = «کار» + «بن» → «بن» (بنی) کربن!
ریشهیابی: از لاتین carbo (زغال، زغالسنگ) که با انگلیسی carbon (کربن) مرتبط است.
1. Carbon is a chemical element.
(کارْبِن ایز ا کِمیکِل اِلِمِنْت.)
کربن عنصری شیمیایی است.
2. Carbon is found in coal.
(کارْبِن ایز فاوند این کُولْد.)
کربن در زغالسنگ یافت میشود.
—
2. carbon dioxide (کارْبِن دایاکْسایْد): کربندیاکسید [اسم]
تجزیه: carbon dioxide = carbon (کربن) + di (دو) + oxide (اکسید) → اکسید کربن با دو اکسیژن
کدینگ: «کارْبِن دایاکْسایْد» = کربن + دیاکسید → گاز گلخانهای!
ریشهیابی: از ترکیب carbon (کربن) + di- (دو) + oxide (اکسید) از یونانی oxys (تیز) به معنی «اکسید کربن با دو اکسیژن» گرفته شده است.
1. Carbon dioxide is a gas made from one carbon atom and two oxygen atoms.
(کارْبِن دایاکْسایْد ایز ا گَز مِید فرام وان کارْبِن اَتَم اَند تو آکْسیجِن اَتَمْز.)
کربندیاکسید گازی است که از ترکیب یک اتم کربن و دو اتم اکسیژن ساخته میشود.
2. There is carbon dioxide in the smoke from coal power plants.
(دِیر ایز کارْبِن دایاکْسایْد این دِ اِسْموک فرام کُولْد پاوْئِر پْلانْتْس.)
در دود نیروگاههای زغالسنگی کربندیاکسید وجود دارد.
—
3. dust (دَست): گردوغبار [اسم]
تجزیه: dust = du + st → شبیه «داست» که ذرات ریز است
کدینگ: «دَست» = «د» + «ست» → «ست» (ست) گردوغبار!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان dust که با آلمانی Dunst (بخار، غبار) مرتبط است.
1. Dust is very small, dry particles of earth or sand.
(دَست ایز وِری اِسمال، دْرای پارْتیکِلْز آو ارْت اُر سَند.)
گردوغبار ذرات بسیار ریز از خاک یا شن هستند.
2. Some people wear medical face masks to avoid breathing in fine dust and germs.
(سام پیپَل وِیر مِدیکِل فِیس ماسْکْز تو اِوویْد بریذینگ این فاین دَست اَند جِرْمْز.)
برخی از مردم ماسکهای پزشکی میزنند تا از تنفس گردوغبار و میکروب جلوگیری کنند.
—
4. emit (یمیت): ساطع کردن [فعل]
تجزیه: emit = e (بیرون) + mit (فرستادن) → بیرون فرستادن
کدینگ: «یمیت» = «ای» + «میت» → «میت» (میت) بیرون بده!
ریشهیابی: از لاتinus emittere که از e- (بیرون) + mittere (فرستادن) به معنی «بیرون فرستادن» گرفته شده است.
1. To emit is to send out gas, heat, light, sound, etc.
(تو یمیت ایز تو سِنْد آوت گَز، هیت، لایت، ساوند، اِتْسِتِرا.)
ساطع کردن یعنی بیرون دادن گاز، گرما، نور، صدا و غیره.
2. This iron emits steam.
(دیس آیِرْن یمیتْس اِسْتیم.)
این اتو بخار ساطع میکند.
—
5. enable (اِنِیبِل): قادر ساختن [فعل]
تجزیه: enable = en (درون) + able (توانا) → توانا کردن
کدینگ: «اِنِیبِل» = «ان» + «ایبل» → «ایبل» (توانا) کن!
ریشهیابی: از en- (درون) + able (توانا) در انگلیسی به معنی «توانا کردن» گرفته شده است.
1. To enable is to make it possible for something to happen.
(تو اِنِیبِل ایز تو مِیک ایت پاسِبِل فُر سامْثینگ تو هَپِن.)
قادر ساختن یعنی ممکن کردن چیزی برای اتفاق افتادن است.
2. Studying hard will enable the girl to get a good job.
(اِسْتادینگ هارْد ویل اِنِیبِل دِ گِرل تو گِت ا گود جاب.)
مطالعهی سخت، دختر را برای گرفتن شغل خوب قادر خواهد ساخت.
—
6. grind (گْرایْند): آسیاب کردن [فعل]
تجزیه: grind = gr + ind → شبیه «گرایند» که خرد کردن است
کدینگ: «گْرایْند» = «گرا» + «یند» → «یند» (یند) آسیاب کن!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان grindan که با آلمانی greifen (گرفتن) مرتبط است.
1. To grind is to break something into small pieces or powder.
(تو گْرایْند ایز تو بِریک سامْثینگ اینتو اِسمال پیسِز اُر پاوْدِر.)
آسیاب کردن به معنای شکستن چیزی به قطعات کوچک یا پودر کردن است.
2. We grind wheat to make flour.
(وی گْرایْند ویت تو مِیک فْلائوِر.)
ما گندم را آسیاب میکنیم تا آرد درست کنیم.
—
7. heal (هیل): التیام دادن [فعل]
تجزیه: heal = he + al → شبیه «هیل» که خوب شدن است
کدینگ: «هیل» = «هی» + «ل» → «ل» (ل) خوب شو!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان hælan که با آلمانی heilen (شفا دادن) مرتبط است.
1. To heal is to become healthy or well again.
(تو هیل ایز تو بیکام هِلْتی اُر وِل اَگِن.)
التیام دادن یعنی سالم و خوب شدن دوباره.
2. This ointment will help heal your wounds.
(دیس اُیْنْتْمِنْت ویل هِلْپ هیل یور وونْدْز.)
این پماد به التیام زخمهایت کمک خواهد کرد.
—
8. integrate (اینْتِگْرِیت): ادغام کردن، یکپارچه کردن [فعل]
تجزیه: integrate = integr (کل) + ate → کل کردن، یکپارچه کردن
کدینگ: «اینْتِگْرِیت» = «این» + «تگریت» → «تگریت» (تگر) کامل کن!
ریشهیابی: از لاتinus integratus که از integrare (کل کردن، کامل کردن) از integer (کامل، دستنخورده) گرفته شده است.
1. To integrate is to make something a part of another larger thing.
(تو اینْتِگْرِیت ایز تو مِیک سامْثینگ ا پارْت آو اَنَدر لارْجِر تینگ.)
ادغام کردن یعنی چیزی را بخشی از چیز بزرگتر دیگری کردن.
2. More women are being integrated into the military.
(مور ویمِن آر بیینگ اینْتِگْرِیتِد اینتو دِ میلیتِری.)
زنان بیشتری در حال پیوستن به ارتش هستند.
—
9. leading (لیدینگ): پیشرو [صفت]
تجزیه: leading = lead (رهبری کردن) + ing → پیشرو
کدینگ: «لیدینگ» = «لید» + «ینگ» → «ینگ» (ینگ) پیشرو!
ریشهیابی: از lead (رهبری کردن) که از انگلیسی باستان lædan (رهبری کردن) گرفته شده است.
1. When something is leading, it is the most advanced or best.
(وِن سامْثینگ ایز لیدینگ، ایت ایز دِ موست اَدْوَنْسْت اُر بِسْت.)
وقتی چیزی پیشرو باشد، پیشرفتهترین و بهترین است.
2. Teresa is the leading expert on brain surgery for dogs.
(تِرِسا ایز دِ لیدینگ اِکْسْپِرْت آن بْرِین سِرْجِری فُر داگْز.)
ترسا پیشروترین کارشناس در جراحی مغز سگها است.
—
10. moreover (مورووِر): بهعلاوه [قید]
تجزیه: moreover = more (بیشتر) + over (روی) → بیش از این
کدینگ: «مورووِر» = «مور» + «اور» → «اور» (بیشتر) اضافه کن!
ریشهیابی: از ترکیب more (بیشتر) + over (روی) در انگلیسی به معنی «بهعلاوه، افزون بر این» گرفته شده است.
1. Moreover is used to introduce information that adds to or supports what has previously been said.
(مورووِر ایز یوزْد تو اینْترودوس اینْفورْمِیشِن دَت اَدْز تو اُر سَپورْتْس وات هَز پْرِویَسْلی بِین سِد.)
بهعلاوه برای معرفی اطلاعات اضافهشده یا پشتیبان گفتههای پیشین استفاده میشود.
2. Marianne likes to walk to work to save money; moreover, it is good exercise.
(مَری اَن لایکْس تو والک تو وَرْک تو سِیو مانی؛ مورووِر، ایت ایز گود اِکْسِرْسایْز.)
ماریان علاقه دارد پیاده به سر کار برود تا پولش را پسانداز کند؛ بهعلاوه، ورزش خوبی است.
—
11. object (اَبْجِکْت): اعتراض کردن [فعل]
تجزیه: object = ob (مقابل) + ject (پرتاب کردن) → پرتاب کردن به مقابل، اعتراض
کدینگ: «اَبْجِکْت» = «اب» + «جکت» → «جکت» (جکت) اعتراض کن!
ریشهیابی: از لاتinus objectum که از ob- (مقابل) + jacere (پرتاب کردن) به معنی «پرتاب کردن به مقابل، اعتراض کردن» گرفته شده است.
1. To object is to feel or say that you oppose or disapprove of something.
(تو اَبْجِکْت ایز تو فیل اُر سِی دَت یو اَپوز اُر دیسَپْروو آو سامْثینگ.)
اعتراض کردن یعنی احساس کنید یا بگویید با چیزی مخالفت میکنید یا آن را رد میکنید.
2. The students object to raising the tuition.
(دِ اِستودِنْتْس اَبْجِکْت تو رِیزینگ دِ تیوِیشِن.)
دانشجویان به افزایش شهریه اعتراض کردند.
—
12. pollutant (پَلوتِنْت): آلودهکننده [اسم]
تجزیه: pollutant = pollute (آلوده کردن) + ant → چیزی که آلوده میکند
کدینگ: «پَلوتِنْت» = «پلو» + «تنت» → «تنت» (تنت) آلودهکننده!
ریشهیابی: از pollute (آلوده کردن) که از لاتinus polluere (آلوده کردن) از por- (پیش) + luere (شستن) به معنی «چیزی که آلوده میکند» گرفته شده است.
1. A pollutant is a substance that makes the air or water not safe for use.
(ا پَلوتِنْت ایز ا سابْسْتِنْس دَت مِیکْس دِی اِیر اُر واتِر نات سِیف فُر یوز.)
آلودهکننده مادهای است که هوا و آب را برای استفاده ناسالم میکند.
2. A pollutant in the water killed this fish.
(ا پَلوتِنْت این دِ واتِر کیلْد دیس فیش.)
آلودهکنندهای در آب این ماهی را کشت.
—
13. powder (پاوْدِر): پودر [اسم]
تجزیه: powder = pow + der → شبیه «پودر» که مادهای خشک است
کدینگ: «پاوْدِر» = «پا» + «ودر» → «ودر» (ودر) پودر!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان poudre که از لاتinus pulvis (گرد، پودر) گرفته شده است.
1. Powder is a dry substance in the form of very small grains.
(پاوْدِر ایز ا دْرای سابْسْتِنْس این دِ فورْم آو وِری اِسمال گْرِینْز.)
پودر مادهای خشک در شکل دانههای بسیار ریز است.
2. Turmeric is a yellow powder used in cooking.
(تِرْمِرِک ایز ا یلو پاوْدِر یوزْد این کُوکینگ.)
زردچوبه پودر زردرنگی است که در آشپزی از آن استفاده میشود.
—
14. prompt (پْرامْپْت): برانگیختن [فعل]
تجزیه: prompt = pro (به جلو) + mpt → به جلو کشیدن، برانگیختن
کدینگ: «پْرامْپْت» = «پرا» + «مپت» → «مپت» (مپت) تحریک کن!
ریشهیابی: از لاتinus promptus که از promere (بیرون آوردن) از pro- (به جلو) + emere (گرفتن) به معنی «برانگیختن» گرفته شده است.
1. To prompt is to cause someone to do something.
(تو پْرامْپْت ایز تو کاز سامْوان تو دو سامْثینگ.)
برانگیختن یعنی باعث شوید کسی کاری را انجام دهد.
2. The tight deadline will prompt the employee to work very hard.
(دِ تایت دِدْلاین ویل پْرامْپْت دِی اِمْپْلُیی تو وَرْک وِری هارْد.)
مهلت کوتاه، کارمند را به سخت کار کردن برمیانگیزد.
—
15. reject (ریجِکْت): رد کردن [فعل]
تجزیه: reject = re (برگشت) + ject (پرتاب کردن) → پرتاب کردن به عقب
کدینگ: «ریجِکْت» = «ری» + «جکت» → «جکت» (جکت) رد کن!
ریشهیابی: از لاتinus rejicere که از re- (برگشت) + jacere (پرتاب کردن) به معنی «پرتاب کردن به عقب، رد کردن» گرفته شده است.
1. To reject is to refuse to accept, believe in, or agree with something.
(تو ریجِکْت ایز تو رِفیوز تو اَکْسِپْت، بِلِیو این، اُر اَگری ویت سامْثینگ.)
رد کردن یعنی امتناع از پذیرفتن، باور کردن یا موافقت با چیزی است.
2. I’m afraid the teacher will reject my new idea.
(آی اَم اَفْرِید دِ تیچِر ویل ریجِکْت مای نیو آیدِیا.)
میترسم معلم ایدهی جدیدم را رد کند.
—
16. skeptic (اِسْکِپْتیک): شکگرا، بدبین [اسم]
تجزیه: skeptic = skept (شک) + ic → کسی که شک دارد
کدینگ: «اِسْکِپْتیک» = «اسکپ» + «تیک» → «تیک» (تیک) شکگرا!
ریشهیابی: از یونانی skeptikos که از skeptesthai (نگاه کردن، بررسی کردن) به معنی «کسی که شک میکند» گرفته شده است.
1. A skeptic is a person who disagrees with particular claims that are generally thought to be true.
(ا اِسْکِپْتیک ایز ا پِرْسِن هو دیسَگریز ویت پارْتِکیولِر کِلِیمْز دَت آر جِنِرَلی سات تو بی ترو.)
شکگرا فردی است که با ادعاهای خاصی که بهطور کلی صحیح تصور میشوند، مخالف است.
2. Kevin is a skeptic because he never believes anyone or anything.
(کِوین ایز ا اِسْکِپْتیک بیکاز هی نِوِر بِلِیوز اِنیوان اُر اِنیثینگ.)
کوین آدم شکگرایی است، زیرا به هیچکس و هیچچیز باور ندارد.
—
17. substance (سابْسْتِنْس): ماده [اسم]
تجزیه: substance = sub (زیر) + stance (ایستادن) → چیزی که زیر آن است
کدینگ: «سابْسْتِنْس» = «ساب» + «ستنس» → «ستنس» (ستنس) ماده!
ریشهیابی: از لاتinus substantia که از substare (زیر ایستادن) از sub- (زیر) + stare (ایستادن) به معنی «ماده» گرفته شده است.
1. A substance is a particular type of solid, liquid, or gas.
(ا سابْسْتِنْس ایز ا پارْتِکیولِر تایْپ آو سولید، لیکْوید، اُر گَز.)
ماده نوع خاصی از جامد، مایع یا گاز است.
2. Arsenic is a poisonous substance.
(آرْسِنیک ایز ا پویزِنَس سابْسْتِنْس.)
آرسنیک مادهای سمی است.
—
18. substantially (سَبْسْتَنْشَلی): بهطور چشمگیر، قابلتوجه [قید]
تجزیه: substantially = substantial (قابلتوجه) + ly → بهطور قابلتوجه
کدینگ: «سَبْسْتَنْشَلی» = «سب» + «ستانشلی» → «ستانشلی» (ستانش) چشمگیر!
ریشهیابی: از substantial (قابلتوجه) که از لاتinus substantialis از substantia (ماده، وجود) به معنی «بهطور قابلتوجه» گرفته شده است.
1. If something changes substantially, it changes a lot.
(اِف سامْثینگ چِینْجِز سَبْسْتَنْشَلی، ایت چِینْجِز ا لات.)
اگر چیزی بهطور قابلتوجه تغییر کند، زیاد تغییر میکند.
2. The price of the apartment went up substantially.
(دِ پْرایْس آو دِی اَپارْتْمِنْت وِنت آپ سَبْسْتَنْشَلی.)
قیمت آپارتمان بهطور قابلتوجهی افزایش یافت.
—
19. ton (تان): تن [اسم]
تجزیه: ton = to + n → شبیه «تن» که واحد وزن است
کدینگ: «تان» = «تا» + «ن» → «ن» (ن) یک تن!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان tunne که از فرانسوی باستان tonne (بشکه بزرگ) به معنی «واحد وزن» گرفته شده است.
1. A ton is a unit for measuring weight equal to 2000 pounds or 907.2 kilograms.
(ا تان ایز ا یونیت فُر مِژِرینگ وِیت ایکوال تو تو تاوْزَند پاوندْز اُر نایْن هانْدْرِد اَند سِوِن پُویْنْت تو کیلوگرَمْز.)
تن واحد اندازهگیری وزن است که برابر است با ۲۰۰۰ پوند یا ۹۰۷/۲ کیلوگرم.
2. This dump truck can carry up to 25 tons.
(دیس دامْپ تْراک کَن کِری آپ تو تْوِنْتی-فایْو تانْز.)
این کامیون میتواند تا ۲۵ تن بار حمل کند.
—
20. transport (تْرَنْسْپورْت): حملونقل [اسم]
تجزیه: transport = trans (آنسوی) + port (حمل کردن) → حمل کردن به آنسو
کدینگ: «تْرَنْسْپورْت» = «ترانس» + «پورت» → «پورت» (بندر) حمل!
ریشهیابی: از لاتinus transportare که از trans- (آنسو) + portare (حمل کردن) به معنی «حملونقل» گرفته شده است.
1. Transport is the system or method of carrying passengers or goods from one place to another.
(تْرَنْسْپورْت ایز دِ سیسْتَم اُر مِتاد آو کِرینگ پَسِنْجِرْز اُر گودْز فرام وان پِلِیس تو اَنَدر.)
حملونقل سیستم یا روش حمل مسافر یا کالا از مکانی به مکان دیگر است.
2. Cargo ships are used for the transport of manufactured goods.
(کارْگو شیپْز آر یوزْد فُر دِ تْرَنْسْپورْت آو مَنیوفَکْچِرْد گودْز.)
از کشتیهای باری برای حمل کالاهای تولیدی استفاده میشود.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.