• The Lion and the Mouse

    The Lion and the Mouse

    The Lion and the Mouse:

    دِ لایَن اَند دِ ماوس

    شیر و موش

     

    Once when a lion, the king of the jungle, was asleep,

    وانس ون اَ لایَن، دِ کینگ آو دِ جانگِل، واز اَسلِیپ

    یک بار وقتی شیری، پادشاه جنگل، خواب بود

     

    a little mouse began running up and down on him.

    اَ لیتِل ماوس بیگَن رانینگ آپ اَند داون آن هیم

    موش کوچکی شروع کرد به بالا و پایین دویدن روی او

     

    This soon awakened the lion,

    دِیس سون اَوِیکِند دِ لایَن

    این کار به زودی شیر را بیدار کرد

     

    who placed his huge paw on the mouse,

    هو پلیسد هیز هیوج پا آن دِ ماوس

    که پنجه بزرگش را روی موش گذاشت

     

    and opened his big jaws to swallow him.

    اَند اوپند هیز بیگ جاز تو سوآلو هیم

    و آرواره‌های بزرگش را برای قورت دادن او باز کرد

     

    “Pardon, O King!” cried the little mouse.

    “پاردِن، او کینگ!” کراید دِ لیتِل ماوس

    «ببخشید، ای پادشاه!» موش کوچک فریاد زد

     

    “Forgive me this time. I shall never repeat it

    “فورگیو می دِیس تایم. آی شَل نِوِر ریپیت ایت

    «این بار مرا ببخش. هیچ‌وقت تکرارش نمی‌کنم

     

    and I shall never forget your kindness.

    اَند آی شَل نِوِر فورگِت یور کایندنِس

    و هرگز مهربانی‌ات را فراموش نمی‌کنم

     

    And who knows, I may be able to do you a good turn one of these days!”

    اَند هو نوز، آی مِی بی ایبِل تو دو یو اَ گود تِرن وان آو دِیز دِیز!”

    و چه کسی می‌داند، شاید یکی از این روزها بتوانم کمکی به تو بکنم!»

     

    The lion was so tickled by the idea of the mouse being able to help him

    دِ لایَن واز سُو تیکلد بای دِ آیدیا آو دِ ماوس بِیینگ ایبِل تو هِلب هیم

    شیر آنقدر از این ایده که موش بتواند به او کمک کند خندش گرفت

     

    that he lifted his paw and let him go.

    دَت هی لیفتد هیز پا اَند لِت هیم گو

    که پنجه‌اش را بلند کرد و او را رها ساخت

     

    Sometime later, a few hunters captured the lion,

    سامتایم لِیتِر، اَ فیو هانتَرز کَپچِرد دِ لایَن

    مدتی بعد، چند شکارچی شیر را گرفتند

     

    and tied him to a tree.

    اَند تایْد هیم تو اَ تری

    و او را به درختی بستند

     

    After that they went in search of a wagon,

    آفتر دَت دِی وِنت این سِرچ آو اَ واگُن

    بعد از آن به دنبال واگنی گشتند

     

    to take him to the zoo.

    تو تِیک هیم تو دِ زو

    تا او را به باغ‌وحش ببرند

     

    Just then the little mouse happened to pass by.

    جاست دِن دِ لیتِل ماوس هَپِند تو پاس بای

    درست در همان لحظه، موش کوچک از آنجا می‌گذشت

     

    On seeing the lion’s plight, he ran up to him

    آن سِیینگ دِ لایَنز پلایت، هِی رَن آپ تو هیم

    وقتی وضعیت شیر را دید، به سمت او دوید

     

    and gnawed away the ropes that bound him, the king of the jungle.

    اَند ناود اِوی دِ روپس دَت باوند هیم، دِ کینگ آو دِ جانگِل

    و طناب‌هایی که پادشاه جنگل را بسته بودند، جوید و پاره کرد

     

    “Was I not right?” said the little mouse,

    “واز آی نات رایت؟” سِد دِ لیتِل ماوس

    «آیا من درست نگفته بودم؟» موش کوچک گفت

     

    very happy to help the lion.

    وِری هَپی تو هِلب دِ لایَن

    در حالی که از کمک به شیر بسیار خوشحال بود

     

    Moral: Small acts of kindness will be rewarded greatly.

    مورَل: اسمال اَکتس آو کایندنِس ویل بی ریواردِد گریتلی

    پند: محبت‌های کوچک، پاداش بزرگی خواهند داشت